اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران
اخگر به گریبان؛ برگ‌هایی از خاطرات منیر شفیق (9)

خروج از قطمون

خروج از قطمون
ترجمه: صادق حسین جابری انصاری

کتاب «من جمر الی جمر: صفحات من ذکریات منیر شفیق» (به فارسی: از اخگری به اخگری دیگر: برگه‌هایی از خاطرات منیر شفیق) نوشته منیر شفیق است. این کتاب توسط نافذ ابوحسنه تدوین شده و مطابق برنامه، بخش هایی از ترجمه فارسی آن منتشر می شود.

روزنامه ایران: من همراه با مادر و خواهر برادرانم، «قطمون» را دو شب، پیش از سقوط، یعنی در ۲۸ آوریل ۱۹۴۸ ترک کردیم. همین جا ممکن است، برخی پرسش های از این گونه بپرسند که آیا یک مکان، بخاطر دوری از آن، در ذهن انسان، زیباتر از آنچه هست، می شود؟ آیا انسان، گذشته خود را بخاطر سختی حال امروزینش، زیباسازی می کند؟ آیا «قطمون»، همین جایگاه فعلی خود را در ذهن ما می داشت، اگر زندگی در آن، بطور طبیعی ادامه می یافت و در همان مکان باقی می ماندیم؟ یا اگر حداقل امکان بازگشت و دیدار از آن، هر وقت می خواستی، فراهم بود؟ این واقعیتی است که اگر «قطمون»، فلسطینی و عربی باقی مانده، و اشغال نشده، اهالی آن کوچانده، و از دیدار دوباره اش محروم نشده بودند، وضع، متفاوت بود. من خود از سال ۱۹۴۸، نتوانسته ام، «قطمون» را ببینم. محروم کردن اجباری اهالی «قطمون»، و «فلسطین»، از بازگشت به آن، بسیار سنگدلانه، و تأثیری شگرف بر روحیه، اندیشه، احساسات، کرامت و خاطرات همه ما بجا گذاشته است.


این خاطره و احساس، با کوچ اجباری، محرومیت از بازگشت، احساس غربت، و «نکبت اشغال فلسطین» و سیاست های منتهی به آن، پیوند دارد. همچنان که با «حق» و «عدالت» و خشم آدمی از فاجعه «اشغال فلسطین»، ارتباط دارد. ایجاد «رژیم صهیونیستی»، فاجعه ای برای «فلسطین»، و بزرگ ترین مصیبت برای امت بود که هنوز هم، همراه همه ما است. این فاجعه، زخمی درمان ناپذیر آفرید، و اشتیاقی همراه با التهاب در قلب من، پدید آورد که هفتاد و یک سال از آن می گذرد، و هر سال، این زخم، عمق بیشتری و آن اشتیاق، اندازه زیادتری می یابد. شاید، اگر زندگی در فلسطین به شکل عادی خود می ماند، و ما از «قطمون»، خارج و به محله دیگری می رفتیم، خاطره جدید دیگری در تکمیل خاطره زیبای «قطمون»، در جان و دل ما شکل می گرفت. اما آتش آن خاطره، با خشم ناشی از کوچ اجباری، و کنده شدن از سرزمین خود، شعله ور شد.


این درست است که من و خانواده ام، آوارگانی خیمه نشین نشدیم، و از محله ای در «قدس»، به محله دیگر آن، جابجا شدیم، اما فرق زیادی میان این هست که در جایی از کشور خود زندگی کنید، و بعد به منطقه دیگری از شهر و دیار خود جابجا شوید، با این که مجبور به مهاجرت به مکان دیگری شوید، و حتی از دیدار از مکان اصلی زندگی اتان، محروم شوید. خانواده ما در «قدس» ماند، و به محله «باب الساهره»، و بعدتر، «وادی الجوز»، منتقل شد، اما این، یک جابجایی عادی نبود، و نتیجه کنده شدن غیر عادی و اجباری از مکان سکونت خود بود. از آن پس، چقدر دیدن سیم خاردار ها و منطقه ممنوعه ای سخت بود که شرق قدس را از غرب آن، جدا می کرد. از همین رو، این تحول، به خاطراتی در اندرون من و دیگر فلسطینی های خسته دل، شکل داد که بی همتا است. من همین الان هم می توانم «قطمون» را با خیابان ها، خانه های ورودی ها، و درختان آن نقاشی کنم. جزئیات «قطمون» هنوز از خاطر من نرفته است، با اینکه پس از آن، در مکان ها و با خاطرات بسیار دیگر زیسته ام، اما خاطره های دوران کودکی، دهشت انگیز و پُر برگ و بار است. بعدتر و پس از اشغال شرق «قدس» در سال ۱۹۶۷، احساسی مشابه، نسبت به «قدس قدیمی» و شرق، شمال و جنوب آن، در وجود ما شکل گرفت.


این به هیچ وجه بدین معنا نیست که ما از واقعیت های عادی، اسطوره می سازیم. ما، زندگی شادمانه ای داشتیم. «فلسطین»، برای من «قطمون» است، منطقه ای که کودکی خود را در آن گذرانده ام، با همه زیبایی هایی که چکیده وار، از آن سخن گفتم. اما در همان حال، «فلسطین» برای من «حیفا»، «ناصره»، «یافا»، «بیسان»، و «دریاچه طبریه» هم هست. دریاچه ای که در شب های مهتابی تابستان، برای شنا به آن می رفتیم. ما در این شب ها، از شهر «ناصره» به دریاچه می رفتیم و در آن شنا می کردیم و در کنار آن، شب را به صبح می رساندیم. تصویر «دریاچه طبریه»، در ذهن من با موضوعی پیوند دارد که در کشور ما، ماه کامل شب چهارده نامیده می شود. «عکا»، شهر زادگاه مادرم، هم شهری بود که به آن می رفتم. پدر نیز مرا با خود به مناطق زیادی می بُرد، و با او به تقریب، در همه شهرهای فلسطین گشت زدم، و آنها را در همان کودکی شناختم‌. طبیعی است که اینک دیگر، این شهرها تغییر کرده و به همان شکل باقی نمانده است. راه میان «یافا» و «حیفا» در فصل پرتقالی آن، فراموش ناشدنی است. نسیمی در حال وزیدن بود که بوی خوشِ گل های پرتقال را به خودروی می کشاند. خودروی که با آن در حال عبور از این راه بودی. این منظره زیبا و خاطره انگیز را در هیچ جای دیگری نمی توان، دید، و این بوی خوش را در جای دیگری نمی توان، احساس کرد. مسیر سی یا چهل کیلومتری در میان باغستان های پرتقال، با چنین حالی سپری می شد. احساسی وصف ناشدنی برای تو و ریه هایت، هنگامی که در آن جاده سبز و نمناک می رفتی و در طرف دیگرش ساحل مدیترانه پیدا بود. هیچ کس مرا سرزنش نخواهد کرد، اگر بگویم، آن بوی خوشِ پرتقالین، هنوز در ریه های من مانده، و هیچ گاه آن را ترک نکرده است.


«حیفا» و «یافا» دو مرکز اقتصادی متمایز از «قدس» بود، و در هر دو شهر، ثروت زیادی وجود داشت. پدربزرگم، یک ساختمان مسکونی بزرگ در منطقه «الهداره کرمل» داشت. خیابان اصلی این منطقه، شبیه خیابان «حمرا» در «بیروت» امروز بود. ساختمان بزرگ و چهار طبقه ای که هر طبقه اش، چهار آپارتمان داشت، و مادربزرگ و عمه ام در یکی از این آپارتمان های این ساختمان بزرگ، زندگی می کردند. این خانه، در مالکیت وارثان پدر بزرگم از جمله من و خواهرانم و پسران و دختران ما است. روبروی ما در این خیابان، «کاخ سرسق» قرار داشت و تنها خیابانی شش متری میان ما فاصله می انداخت.


یهودیان، بیشتر بخش های منطقه «الهداره» را پُر کرده بودند، اما بخش عربی نشین هم در آن مانده بود. دریا را بخاطر می آورم که دو عمه ام مرا برای شنا به آن می بردند. من، دریا و شنای در آن را بسیار دوست می داشتم. این خوشی هایی بود که در تعطیلات تابستانی دوره کودکی و نوجوانی، از آن برخوردار می شدم. مادربزرگم، زمینی در بالای «کوه کرمل» داشت که صهیونیست ها به بهانه اهداف نظامی، آن را مصادره کردند. مادر بزرگ، به سفارش پدرم، ما به ازایی را که برای مصادره این زمین، خودشان حساب کرده و به حسابی در بانک واریز کرده بودند، نگرفت، و شاید هنوز هم در همان حساب مانده باشد. این زمین، هنوز هم هست، و نمی دانم در آن ساخت و ساز کرده اند یا نه، اما، درست در پایینِ «قله کرمل» قرار دارد. عمه ام «سلمی»، سهم الارث پدری خود را پس از سال ۱۹۴۳ گرفت، و خانه ای در منطقه «وادی الجمال» در ورودی «حیفا»، روبروی دریا و بر روی تپه ای مشرف بر «مدیترانه»، ساخت. این خانه، منظره ای فراموش ناشدنی داشت. سکویی جلو خانه ساخته بودند که درخت همیشه سبز «خروبی» هم در کنار آن بود. عمه ام بر این سکو می نشست، و پیرامون او همسرش «ابراهیم سروجی»، دخترش «دورا»،و  پسرانش ادوارد و فرح می نشستند و من که میهمان آنها بودم. این، همچون ضیافتی سلطانی، و تنها چند ماه پیش تر از «نکبت اشغال فلسطین» بود.


تعطیلات تابستانی مناسبتی برای من بود تا چند هفته ای را در «ناصره» و «حیفا» سپری کنم. «ناصره» برای من، محله یا خیابان «میدان» است که عموها و عمه هایم، و پسرها و دخترانشان در آن زندگی می کردند. «میدان»، بازی گاهی بود که همیشه در آن بازی می کردم، و دورادورِ باغ های آن را دیواره ای از   گل های زنبقی گرفته بود. «حیفا» برای من، «هداره کرمل»، و منطقه آلمانیِ محلِ خانه دایی ام «سمعان»، و همچنین، «وادی الجمال» و پلاژهای شنای آن، از جمله شناگاه «عزیزیه» است.  اما «عکا»، برای من، شهر دایی های مادرم از «آل قطران»، و دیگر اعضای خانواده اش از «آل عاقل»، اضافه بر موج‌های دریا است که به صخره های ساحل، و دیوار همیشه سرسختِ «شهر قدیمی عکا» می خورد.


عمه ام، «سلمی» را بعدتر، در سال ۱۹۴۹ یا ۱۹۵۰، در بیروت دیدم، و از خانه «حیفا» پرسیدم. او با همسر و دختر و دو پسرش، ناچار به کوچ شده و به «بیروت» آمده بودند. جایی که همسرش در زمینه پرورش گل، فعالیت می کرد. او به من گفت: «پیش از مرگ، باید در اینجا زمینی بخرم، چون نمی توانم بدون مِلک زندگی کنم». در عمل هم پس از گرفتن شهروندی لبنان، با همه مشکلاتی که داشت، در محله «اشرفیه بیروت» زمینی خرید. اما آتش اشتیاقی که به خانه اش در «وادی الجمال» داشت، همچنان در وجودش شعله ور ماند، و هر وقت به یاد «حیفا» می افتاد، چشمانش پر از اشک می شد. گمان می کنم، وقتی در هشتاد سالگی مُرد، این غم، هنوز بر دلش سنگینی می کرد.


برای اینکه حق زندگی در «فلسطین» پیش از «نکبت اشغال»، خوشی های آن، و زیبایی های ساحل، و بازارهای پر از جنس، و فرهنگ، و رنگارنگیِ زندگی در آن را بجا آورم، باید برگه های زیادی را پُر کنم. البته «فلسطین»، با همه اینها، از سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۴۸، و تا به امروز، همیشه در وضعیت جنگی، بوده است.
اینها را گفتم تا کسی به من نگوید، چرا یاد و خاطره «قطمون»، و «قدس»، و «فلسطین» پیش از ۱۹۴۸، تا واپسین روز حیات، مرا همراهی می کند؟ این نتیجه «عشق»، و «نکبتِ اشغال»، و سرسختی کسی است که همه دارایی او را به زور گرفته اند. همیشه، اینها را به یاد می آورم، و هیچگاه نکوشیده ام تا آنها را فراموش کنم. به هیچ امری نیز اجازه نخواهم داد که مرا به فراموش کردن «فلسطین» بکشاند.


در چارچوب سخن از «قطمون»، دوست دارم، از شماری از خانواده هایی که همسایه ما بودند، نام ببرم: خانواده «القسیسیه»، و خانه «ابو نصار»، و ویلای «المعماری» (یک لبنانی تبار)، و «آل عویضه» و «طوطح»، و «آل دبّاح» (چهار برادرِ عضو تیم فوتبال باشگاه ارتودوکسی)، و خانواده «الطبی»، و «آل النجار»، و «قندلفت»، و دکتر فریج، و «آل السکاکینی»، و «آل فتاله»، و دکتر «یعقوب نزهه» (پزشک خانوادگی ما)، و «آل بدور» مالکان آسیاب آردی در «بیت صفافا» در کنار «قطمون». یک دوست دوره کودکی ام، «زوزو (یوسف) بدور» بود، و هنگامی که مادرش به او غذا می داد، تا به برادرانش برساند که در این آسیاب کار می کردند، من هم با او همراه می شدم، و با هم می رفتیم. افزون بر اینکه، چه بسیار با هم به روستای «مالحه» در نزدیکی «قطمون» می رفتیم. این خانواده ها را هم بیفزایم: «آل الدجانی»، و «آل قسطندی»، و «آل جمیعان» (که اصالتاً از «مادبا» در «اردن» بودند)، و «نصری نصر» وکیل دادگستری و «آل عرنیطه»، و همسایه ای از «آل بشارات» (از اردن). همچنین، مجموعه ای از ساختمان های بزرگ «آل شاهین» را به یاد دارم که بیرون از «قطمون» ساخته شده بود. ده ها خانواده دیگری که حافظه ام، برای یادآوری نام هایشان، یاری نکرده است، مرا خواهند بخشید.


«قطمون»، موقعیت راهبردی پر اهمیتی داشت، و زمین های بلند آن، بر محله های «بقعه فوقا» و «بقعه تحتا»، و در عمل، همه مناطق غرب «قدس»، و شماری از شهرک های یهودی نشین، از «تل بیوت» تا «مونتفیوری» مُشْرِف بود. شهرکی که راه رسیدن به دیوارهای «قدس قدیمی» را قطع می کرد. از همین رو، سقوط «قطمون»، به معنای سقوط منطقه غربی «قدس» بود. گرداگرد «قطمون» را روستاهای زیادی گرفته بود که زیبایی و هوای خوشی داشت. به ویژه «عین کارم» که تفرجگاهی برای درمان بیماری های قفسه سینه بود.
من هنوز هم کلیسای «دِیر مار سمعان»، متعلق به مسیحیانِ روم ارتدوکس را به یاد دارم که موقعیتی راهبردی داشت، و سقوط آن، کلید سقوط «قطمون» را زد. این «دِیر»، در موقعیتی مستحکم قرار داشت که به سادگی نمی شد، به آن رسید. چون تنها راه، قدم زدن و بالا رفتن به سمت زمین های بلند آن، با گذر از صخره ها بود.
 

انتهای پیام/

 

 

 

کپی