اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران
اخگر به گریبان؛ برگ‌هایی از خاطرات منیر شفیق (6)

سیاست، خود را بر خردسالی ما تحمیل کرد

سیاست، خود را بر خردسالی ما تحمیل کرد
ترجمه: صادق حسین جابری انصاری

کتاب «من جمر الی جمر: صفحات من ذکریات منیر شفیق» (به فارسی: از اخگری به اخگری دیگر: برگه‌هایی از خاطرات منیر شفیق) نوشته منیر شفیق است. این کتاب توسط نافذ ابوحسنه تدوین شده و مطابق برنامه، بخش هایی از ترجمه فارسی آن منتشر می شود.

روزنامه ایران: رویدادهای عمومی، و تحولات سیاسی در فلسطین، در آن مرحله، حضور خود را با همه جزئیاتش، و در هر مسئله ای، بر زندگی ما تحمیل کرد. تا آنجا که حتی ما کودکانی که هنوز، مشغول بازی های کودکانه خود بودیم، در دوره جنگ دوم جهانی، سیاسی، و در محله و مدرسه، دچار جناح بندی شده بودیم. برخی که اکثریت بودند، با «متحدین» یا در واقع «آلمان»، همراه بودند، و برخی دیگر با «متفقین» که بخاطر نفرت فلسطینی ها از «بریتانیا»، در اقلیت بودند. من با «متفقین»، بودم. چون پدرم، به رغم دشمنی شدید با استعمار «بریتانیا»، چپ گرا و متمایل به «شوروی» و در نتیجه، نزدیک تر به «متفقین» بود. این موضع البته، پس از آن بود که «استالین»، وارد جنگ جهانی دوم شد و در برابر نازی ها سنگر گرفت.


این موضع پدرم و من، رودرروی فضای عمومی فلسطین بود که گرایشی علیه «متفقین» داشت، چون مشکل ما در «فلسطین»، با «بریتانیا» بود، و در آن زمان، نقش «شوروی»، هنوز مهم یا قابل توجه نبود. به یاد می آورم که گاه درگیری ها و زدوخورد هایی بین من و دیگر دانش آموزان مدرسه و در محله بر سر «شوروی» و به ویژه «استالین»، در می گرفت. این موضع من، در درون خود نوعی تناقض داشت، چون، از یک سو ضد «هیتلر» و از سوی دیگر ضد «بریتانیا» بودم. طبیعی است که دلایل بسیاری برای ضدیت افکار عمومی «فلسطین» با «بریتانیا» وجود داشت که سرزمین ما را اشغال کرده بود و به صهیونیست ها کمک می کرد. این، تفسیرگر علت همدلی اکثریت فلسطینی ها با «آلمان» در جنگ جهانی دوم بود. انگلیسی ها پیش تر، پدرم را بخاطر ارتباط با «انقلاب سال ۱۹۳۵ فلسطین»، به مدت شش ماه به «لبنان» تبعید کرده بودند. او وکیل مدافعِ دبیر «حزب ائتلاف ملی» به ریاست «عبداللطیف صلاح» و انقلابی های دیگری بود که دستگیر می شدند. بهرحال، بخاطر این موضع سیاسی متفاوت من با دوستانم که حاصل پیروی از مواضع پدرانمان بود، بسیاری وقت ها احساس انزوا و تنهایی می کردم.


باید بگویم، نسل ما از شادی های کودکانه خود، با شتاب بسیاری به سوی ترک این شادی ها و روی آوردن به مسائل مورد توجه عموم مردم در حال حرکت بود. امری که ما را با سرعت بزرگ می کرد. در آن زمان، همه اختلاف هایی را درک کردم که درباره مسائل مهم و به ویژه در سال ۱۹۴۵روی داد. چون دیگر، تنها یک کودک نبودم که در خیابان ها بازی، و با هم بازی هایش شادی می کند، و وضعیت جاری فلسطین، مرا به گونه ای که بالاتر از سِنَّم بود، متوجه مسائل مورد توجه عموم مردم کرده بود. این البته، بعدتر، سبب ساز برخی آثار منفی در زندگی من شد، زیرا بخشی از کودکی و نوجوانی خود را از دست داده و آن را درک نکرده بودم. احساس می کنم، در فهم و درک مشکلات، همچون همگنان خود نبودم، و در واقع، مراحلی از کودکی ام، مصادره شده بود. به عنوان نمونه، پیش از صدور «قطعنامه تقسیم فلسطین»، در سال ۱۹۴۷، به تقریب، همه شهرهای فلسطین را دیده بودم. پدرم مرا با خود به دادگاه هایی می برد که در «بئرالسبع»، «صفد»، «غزه»، «الخلیل»، «بیسان»، «طبریه»، و «ناصره»، «حیفا»، «یافا»، «اللّد»، «الرمله» و دیگر شهرها برگزار می شد و او برای انجام کار وکالت خود، باید در آنها شرکت می کرد. او به ویژه در اوقات تعطیلی مدرسه، مرا با خود می برد و با پرونده هایی همراه می شدم که وکالت آن را برعهده داشت.


پدرم نسبت به رشد فکری و فرهنگی من توجه ویژه ای داشت، و مرا برای حفظ اشعار و متون خاصی تشویق می کرد. او برای حفظ یک بیت شعر یا آیه ای از آیات قرآن کریم، به من یک «قرش» فلسطینی می داد. یک «قرش»، در آن زمان ارزش داشت، و مردم، ۲۰ تخم مرغ را به دو یا سه قرش می خریدند. من بین شش تا ده بیت شعر را در زمان کوتاهی، مثلاً نیم ساعت، حفظ می کردم، و بدون یک اشتباه، آن را برای پدرم می خواندم، و پول آن را می گرفتم. به نحوی که در جیب پُشتم، مبالغ زیادی اسکناس وجود داشت، و هیچ گاه از پول خالی نمی شد. از هنگامی که حداکثر هفت سال داشتم، به یاد نمی آورم که کمتر از سه یا چهار «جنیه» در جیب داشته باشم. این موضوع هم احساسی از تمایز به من می داد، و در روزهای یکشنبه، شش یا هفت نفر از پسر بچه ها را با خود به سینما می بردم، و پول بلیط آنها را هم از درآمد حفظ شعر پرداخت می کردم. بلیط سینما در آن زمان، بر اساس مکان نشستن در سالن سینما، یک قرش و نیم یا دو قرش بود. کمربندهای چرمی می خریدیم، و آماده درگیری هایی می شدیم که در حین یا پس از مشاهده فیلم در «سینما اورینت» در محله «بقعه تحتا» در می گرفت. سینمایی که ما بچه های «قطمون» به همراه بچه های «بقعه تحتا»، در آن، فیلم های «کابوی» و «فلاش گوردون» می دیدیم، و با خروج از سینما وارد زد و خورد با یکدیگر می شدیم.


همه اینها بازتاب مرکبّی بر شخصیت من داشت. علاوه بر شناخت قوانین در نتیجه حضور در دادگاه ها، آگاهی هایی داشتم که بچه های هم دوره ای، و حتی برخی معلمان، چیزی از آنچه من از بر داشتم یا می دانستم، سَر دَر نمی آوردند. ضمن اینکه، هیچکس نمی توانست با من در مسابقه های شعرخوانی رقابت کند، چون بخاطر ابیات شعر بسیاری که از بَر داشتم، و با حرف «ذال» تمام می شد، در هر مسابقه ای پیروز می شدم.
همه این ها، نقشی اساسی در آغازین مراحل شکل گیری شخصیت من، داشت. شاید حتی بتوان گفت، شخصیت یک نسل کامل که من یکی از آنها بودم، از بودن ما در میانه رویارویی با صهیونیست های غریبه ای شکل گرفت که به «فلسطین» ما یورش آورده بودند. رویارویی ای که هنوز هم در جریان است، و عاملی تعیین کننده، در جابجا شدن ما از دوران کودکی با همه خوشی هایش، و ورود به یک رویارویی بزرگ و بسیار پیچیده شد. به یاد می آورم که ما به یهودی های مهاجر و غیر مهاجر اجازه نمی دادیم، میان ما ساکن شوند. بچه ها مانع سکونت آنها در محله «قطمون» می شدند. شخصی را به یاد می آورم که پدرش یک وکیل دادگستری و یکی از همکاران پدرم بود که ترور شده بود و گفته می شد توسط «جنبش ملی فلسطین»، کشته شده است. این شخص با یک یهودی ازدواج کرده و برای زندگی به «قطمون» آمده بود. آن قدر او را اذیت کردیم که محله را ترک کرد و رفت. محله «قطمون» که در آن زندگی کردم، محله ای مسیحی و مسلمان نشین، با اکثریت مسیحی بود. مسیحی های فلسطین، این را که شخصی یهودی در میان آنها و در محله اشان، زندگی کند، به هیچ وجه نمی پذیرفتند. ما مسیحی های فلسطینی، به هیچ یهودی اجازه نمی دادیم که در این محله زندگی کند. به همین خاطر در مناطق روستایی و شهری مسیحی نشین فلسطین، یهودی ها زندگی نمی کردند، در حالی که مسلمانان در دهه‌های سی و چهل قرن گذشته، رواداری بیشتری داشتند، و در این زمینه مانند مسیحی ها نبودند.
 

انتهای پیام/

 

 

 

کپی