اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • جمعه ۱ بهمن ۱۴۰۰
اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

کلمات کلیدی

آیینه زندگی دوران جنگ

آیینه زندگی دوران جنگ
عظیم مهدی‌نژاد پژوهشگر و مستندساز

وقتــــی شـــــروع به نوشتن این یادداشت کردم ذهنم درگیر ارتباط من و خانواده‌ام، خصوصاً مرحوم مادرم با این زنان گمنام شد. اینکه بسیاری از این زنان را سال‌ها در محله پاسداران یا مجالس مختلف و مصلّی دیده‌ بودم و برخی از آنها مشتری ثابت مغازه مادرم بودند و آنجا را پاتوق خودشان کرده بودند. نام هیچ‌کدام را نمی‌دانستم چون آنها را به نام پسر بزرگشان صدا می‌زدند. مثلاً ننه عیدی، ننه عبدالکریم و...

روزنامه ایران/ در بین کتاب‌هایی که بچه‌های مؤسسه شهید زیوداری کار کرده‌اند که برخی چاپ شده‌اند یا آماده چاپ هستند کتاب «حوض خون» و نویسنده‌اش بیشتر از بقیه به من سر زدند. آن زمان که در مؤسسه، مشورت در مورد راوی‌ها و کتاب‌ها و چم و خم کار خیلی بیشتر از این روزها بود خانم میرعالی بیشتر از سایر بچه‌های مجموعه سؤال می‌پرسید و مراجعه می‌کرد. ظاهر کار این بود که خانم میرعالی متولد ۱۳۶۹ است و درک مستقیمی از جنگ ندارد اما مگر من متولد ۶۰ چقدر از جنگ را درک کرده‌ بودم؟! یاد روزهای گنج‌یابی بچه‌های مؤسسه به خیر وقتی یکی از این زن‌ها یا دیگر زنان پشتیبان جنگ را پیدا می‌کردند با چه شوقی می‌آمدند و می‌خواستند گنجشان را نشان بدهند. داشته‌های من از جنگ چیزی جز مشاهده رفتار این زنان نبود که همه خوبی‌های محله همراه آنها بود. وقتی خانم میرعالی نکاتی از زندگی و خاطرات‌شان می‌گفت در ذهنم زندگی سال‌های بعد از جنگ آنها مرور می‌شد. جزء به جزء. من هم چیزهایی از شرایط زندگی آنها می‌گفتم. هر عکسی را که محققین از این زنان به دست می‌آوردند زود می‌دیدم تا یک‌یک آنها را شناسایی و ننه عیدی را از بین آنها پیدا کنم. درک من از آدم‌های جنگ همین زن‌ها بودند و عکس بچه‌هایشان که همیشه چشمانم را به خود خیره می‌کردند. وقتی پایم به مزار بچه‌هایشان می‌رسید مثل این بود که اگر عکس یکی‌شان را نبینم چیز مهمی را از دست می‌دهم. پوشش جعبه آیینه‌ها را باز می‌کردم و نگاهشان می‌کردم و سیر نمی‌شدم...

این زن‌ها را هر روز می‌دیدم. نشاط و سرزندگی ننه عبدالکریم و ننه توکل، خانم زهرا احمدنژاد و.... یادش به خیر ننه عیدی که همیشه خدا خیرش به همه می‌رسید اما یادم نمی‌آید که از کسی کاری خواسته باشد. تا می‌فهمید کسی مریض است با دوا و دارو‌هایی که داشت و چیزهایی که بلد بود می‌آمد و با آمدنش و رسیدگی‌هایش حال آدم را خوب می‌کرد. چه تلخ روزی که ننه عبدالکریم با قاب عکس علیرضایش گریه‌کنان برگشت خانه. می‌خواستند گلزار شهدای اندیمشک را تغییر بدهند. جعبه آیینه‌ها را برداشتند. سنگ مزار شهدا که بالای هر کدام‌شان رمز عملیات شهادت‌شان حک شده بود را با بتون پوشاندند و به جای آن سنگ سیاه نصب کردند. دل‌ همه‌ این زن‌ها سوخت اما سوز دلشان حریف ابلاغ و اعتبار‌ات مرکز نشد که نشد! اعتبارهایی که فقط در صلاحدید مسئولان هزینه می‌شوند نه در جهت رضایت این زن‌ها. اشک ریختند و صدایشان به جایی نرسید.

آنها بعد از جنگ عوض نشده بودند. همان‌طوری زندگی می‌کردند که در جنگ زندگی کرده بودند. بعد از جنگ خیلی از آدم‌های جنگ مسئول شدند و خانه‌هایشان عوض شد و مبل‌دار شدند و کم‌کم گم شدند. وقتی خانم میرعالی به اتفاق خانم نیکدل یا خانم بختور رفتند تا از این زنان جنگ‌دیده عکس بگیرند برای انتخاب و تصحیح عکس‌ها دور هم نشستیم. دیدم برخی از آنها هم مبل‌دار شده‌اند اما جالب بود که نه خودشان عوض شده بودند و نه زندگی‌شان. دوران بعد از جنگ و میل به رفاه شخصی و فاصله گرفتن از آرامش اجتماعی خیلی‌ها را مثل سیل برد اما این زن‌ها زندگی زمان جنگشان را عوض نکردند. به همین خاطر صداقت و اخلاصشان در کتاب لمس می‌شود. «حوض خون» خیلی‌ها را نمک‌گیر اخلاص این زنان کرده و حالا خیلی‌ها دوست دارند این زنان گمنام را ببینند. رخت‌شوی‌خانه را ببینند. زمینی که تکه‌های بدن مجروحین و شهدا را در آن دفن کردند زیارت کنند. دوست دارند بقایای بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک حفظ شود و به سرنوشت چایخانه اهواز دچار نشود.

بیشتر که فکر می‌کنم می‌بینم شاید به دلیل همین همسایگی توفیقم شده که ثبت خاطرات‌شان و تولید کتاب حوض خون را ببینم و کنار خانم میرعالی و همه بچه‌های خوب مؤسسه شهید زیوداری باشم تا برخی نکات ساده و کوتاه را در موردشان بگویم و بچه‌ها را متوجه چیزهایی کنم که آنها نمی‌گویند. همین! وگرنه من نه با وضو دنبال آنها گشتم و نه در گرمای سوزان تیر و مردادماه اندیمشک با زبان روزه در خانه‌های آنها را زده‌ام! و نه مسیر طولانی مؤسسه تا منزل برخی از آنها را مثل خانم نیکدل و خانم میرعالی پیاده رفته‌ام! البته عجیب نبود که بچه‌های مؤسسه اینطور کارهایی بکنند. از همنشینی با این گنج‌ها دستشان آمده بود که چطور مصاحبه بگیرند و چطور تدوین کنند. این زن‌ها هنوز آیینه زندگی ما در دوران جنگ هستند. در کردارشان می‌بینی که در دوران جنگ چطور همه چیز‌شان خدمت به کشورشان بوده چون هنوز زندگی‌شان یادآور سبک زندگی عشق است.

بیشتر بخوانید:

ناگفته‌های ۶۴ راوی از قلب رخت‌شوی‌خانه رزمندگان

کپی