اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰

کلمات کلیدی
سطرهایی در فقدان «هوشنگ چالنگی» شاعرِ مادرزاد

آخرین تصویر از کوچ عشایر

آخرین تصویر از کوچ عشایر
محسن بوالحسنی خبرنگار

از جمله نام‌ها و شعرهایی که با آن در نوجوانی از نزدیک آشنا شدم یکی‌ از مهم‌ترین‌هاش «هوشنگ‌ چالنگی» بود و شعری که چند سطر عجیب‌اش زمزمه اهل شعر شده بود: «ذوالفقار را فرود آر/ بر خواب این ابریشم / که از «افیلیا»/ جز دهانی سرودخوان نمانده است.» او که 1320 در مسجدسلیمان به دنیا آمده بود دیروز در 80 سالگی چشم از جهان فروبست. این چند بخش که می‌خوانید حاصل گفت‌وگویی‌ است با او که سال‌ها پیش انجام شده و مروری به زندگی‌اش دارد.

1. یادم هست از 17-16 سالگی غزل‌هایی را که می‌نوشتم برای مطبوعات شعر می‌فرستادم. حدوداً سال 1336 بود که شعرهایی از من در روزنامه‌هایی مثل فردوسی چاپ شد و به واسطه شعر آرام‌آرام با دوستان شاعرم آشنا شدم و حدود 20سالگی بود که مرتب شعرهایم منتشر می‌شد. حدود سال 46-45 بود که آقای شاملو شعرهایی از من را در «خوشه» منتشر کرد و بعد هم گرایش پیدا کردیم به سمت «شعر دیگر»… دوستانی بودند مثل بیژن الهی، محمود شجاعی، یدالله رویایی و…این‌ها آن زمان در شعر مدرن خیلی مطرح بودند بخصوص بیژن عزیز. کمی بعدتر کسانی مثل بهرام اردبیلی و جوان‌ترهای دیگری مثل فیروز ناجی و… اضافه شدند. تا پایان سال 43-42 که سرباز سپاه دانش بودم خوزستان زندگی می‌کردم و بعد به تهران آمدم. اول در لغتنامه دهخدا مشغول شدم و بعد رفتم «انتشارات فرانکلین». در واقع پنج‌، شش ماه در لغتنامه دهخدا، لغت فیش می کردم و آنجا از طرف هوشنگ آزادی‌ور و مرحوم شفیانی پیش نجف دریابندری مشغول به کار شدم. آنجا هم یکسال بیشتر نماندم.
2. سال‌های 47-46 با بیژن الهی و بهرام اردبیلی و بچه‌های «شعر دیگر» آشنا شدم. یادم می‌آید مرحوم شاملو، برای شعرخوانی در دومین شب‌ از شب‌های شعر خوشه از من دعوت کرد که شعر بخوانم اما من و بچه‌های «شعر دیگر» به این نتیجه رسیده بودیم که شعر ما در آن حیطه نمی‌گنجد و تصمیم گرفتیم که به آن جلسه‌ها نرویم و شعرخوانی نکنیم. خوب یادم هست از همان خیابان صفی‌علیشاه با شاملو تماس گرفتم و از ایشان عذر حضور خواستم و شاملو هم با متانت و لطف و گشاده‌رویی پذیرفت. شاملو آدم خوش‌اخلاقی بود و با همه مهربان بود از شاعر گرفته تا منتقد تا کارگر چاپخانه و....
3. شنیده بودم که شاملو درباره شعر من گفته بود «شعر چالنگی، تصویرهایی دارد مثل تصویر کوچ ایل‌های بختیاری و...» به‌هر صورت رفت‌وآمد ما به دفتر خوشه در حد 20 دقیقه سر زدن بود و بیشتر برای‌مان پاتوقی بود که گاهی سر می‌زدیم و شاملو هم بسیار با گشاده‌رویی پذیرای ما بود و چند دقیقه‌ای می‌ماندیم و حال و احوالی می‌کردیم و می‌رفتیم.
4. رؤیایی در مورد چند نفر تحقیقی انجام داده و در این تحقیق، به این مسأله اشاره کرده که شعر این شاعران، حاصل شهود شاعرانه است یا تئوری و... آنجا نوشته که این مدرنیسم در شعرها نه حاصل اتفاقی تئوریک و پیش از نوشتن است، بلکه کاملاً به شهود شاعرانه و دنیای شاعر مربوط است. هر کار نویی که در زبان فرم و فضا انجام شده در این حیطه قرار می‌گیرد و کاملاً ناآگاهانه اما کسانی مثل اسلامپور، الهی و چند نفر دیگر را جزو شاعرانی می‌دانند که فرم را می‌شناختند و روی ظرفیت‌های زبان کار کرده‌اند و تمرین داشته‌اند اما من نه به آن شکل. من شاعر بودم و فقط شعر می‌نوشتم؛ البته ناآگاه نبودم اما شعر برای من بیش از هر چیز دیگری مهم بود. زمانی که بحث و امضای مانیفست شعر حجم مطرح شد من به هند رفته بودم و ایران نبودم. رؤیایی هم به این موضوع اشاره می‌کند. آن زمان این مانیفست و نظریات، تحلیل‌های پیشرو و نویی داشت و هیچ در نبودنم مسأله خاصی نبود.
5. در طول زندگی‌ ام همیشه به این فکر می‌کنم که چه چیزهای بسیاری بود که دوست داشتم بیاموزم و فرصت نشد و این شاید یکی از حسرت‌هایی باشد که با خودم دارم.

کپی