اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • چهارشنبه ۵ آبان ۱۴۰۰

کلمات کلیدی
گفت‌وگویی منتشرنشده با حمیدرضا صدر؛ جستارنویسی که هیچ‌گاه کاغذی را پاره نکرد

می‌نویسم چون به مرگ نزدیکم

می‌نویسم چون به مرگ نزدیکم
محسن بوالحسنی روزنامه نگار

نه تنها هوادار سرسخت فوتبال نیستم بلکه به این دلیل که تنها تیم محبوبم تیمی از لالیگا (بارسلونا) است تقریباً در میان فوتبال‌دوستان به شکلی از خیانت خَفی متهم هستم.

ما از تیره فتحعلی‌شاه قاجار هستیم اما همیشه با برخی اعضای خانواده پدرم که به این می‌بالند، مشکل داشته‌ام

حدود یک‌ماه بعد از انتشار کتاب «تو در قاهره خواهی مرد» با حمیدرضا صدر (که سختم می‌شود پیشوند و عنوان مرحوم را جلوی نامش بگذارم) قرار گفت‌وگویی گذاشتیم. صبح بود و قرار، دفتر کار صدر. این اولین و آخرین دیدار من با او بود. دیدار با مردی که پیش و بیش از اطلاعات سینمایی و البته فوتبالی‌اش، نوع روایت جذاب و خودمانی و شکل‌ آدمیزادیش، همیشه برایم جذاب بود و تیپیکال شخصیت‌اش چیزی بود علیحده. از آن علیحده‌ها که تلاشی در خود مستتر نداشت تا متفاوت باشد و هر چه بود به‌وفور و ساده مشخص بود که از ذات و شکل و اساس این مرد می‌آید و همین بود که او را اینقدر محبوب کرده بود. گفت‌وگو انجام شد و برای ویرایش نهایی و چک نهایی، برایش فرستادم و نسخه نهایی تأیید شده همین است که می‌خوانید. با این‌ همه، گفت‌وگو به دلایلی منتشر نشد و در ایمیل من ماند و حمیدرضا صدر هم آنقدر این چیزها برایش مهم نبود که اصلاً سراغش را نگرفت و فقط در گفت‌وگویی کوتاه به او خبر دادم که در فلان روزنامه دیگر کار نمی‌کنم و چون به خوبی با سرشت کاری ما روزنامه‌نگارها آشنا بود، متوجه داستان شد و... صدر در این گفت‌وگو از کتابی حرف می‌زند که آن زمان به تازگی منتشر شده بود و روایت او از زندگی محمدرضا شاه پهلوی است و به‌ بهانه موضوع همین کتاب، نقبی به زندگی خودش می‌زند و از کودکی‌اش می‌گوید و اصل و نسب خانوادگی قاجاری‌اش و... نسبی که هیچ‌وقت فخری برای صدر به‌همراه نداشته و اتفاقاً دلزده از محیط‌های رسمی و پرطمطراق، توجهش به مردم ساده بوده و نهایت همین حمیدرضا صدر شده که همه ما دوستش داشتیم و البته داریم. مردی با حرکت مدام دست موقع حرف زدن، با لباس‌هایی که در پوشیدن و هماهنگ‌ کردنش‌شان هیچ صرافتی نداشت. در ادامه لیدی که هفت سال پیش به این گفت‌وگو سنجاق شد و سپس متن گفت‌وگو را برای اولین بار می‌خوانید. گفت‌وگو با مردی که حالا یک‌ماه است از رفتنش می‌گذرد.

«دکتر حمیدرضا صدر» اگر چه خودش این جمله را دوست ندارد اما یکی از چهره‌های شناخته شده در عرصه تئوری فوتبال است که با چاپ دو کتاب نشان داد ضمن مطبوعه‌نویسی، دستی برآتش کتاب هم دارد. آن‌هم کتابی که همچنان از دل تاریخ می‌آید... تاریخی که همه چیز در آن تعریف و بازتعریف می‌شود و اگر درباره فوتبال می‌نویسد و «پسری روی سکوها» ریشه‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگ فوتبال برایش اهمیت دارد و اگر درباره شاه می‌نویسد، باز هم این تاریخ و روایتگری است که او هم خوب می‌شناسد هم خوب از پس اش برمی‌آید. صدر با آن حرکات مداوم دست‌هایش جمله اساسی‌اش لذت بردن از فرایند تحقیق، تألیف و ترجمه است. نمایشگاه کتاب امسال (1393) میزبان کتاب تازه‌ای از حمیدرضا صدر است به‌نام «تو در قاهره خواهی مرد». رمان مستندی که براساس وقایع دوره محمدرضا شاه پهلوی نوشته شده و خود صدر در گفت‌وگوی پیش‌ رو اشاره می‌کند که «نگاه منتقدانه من به این دوره کاملاً ریشه در باور من دارد و اصلاً مهم نیست به مذاق برخی خوش نیاید.» مرگ یکی از خطوط اصلی این کتاب است؛ خطی که به‌ گفته خودش در زندگی شخصی‌اش هم یک مسأله اصلی و همیشگی است. می‌گوید: «فرصت کمی دارم و ترجیح می‌دهم در این فرصت بیشتر کار کنم، بنویسم و لذت ببرم» گفت‌وگوی من با او محوریتش «تو در قاهره خواهی مرد» است و خود حمیدرضا صدر از کودکی تا امروز. با شمایلی دیگر از «حمیدر ضا صدر» تئوریسین فوتبال، روزنامه‌نگار و منتقد سینما آشنا شوید.

این اولین رمانی‌ست که شما نوشته‌اید و باید منتظر ماند و دید که آیا به اندازه کتاب‌های پیشین شما که درباره فوتبال است، مورد استقبال قرار خواهد گرفت یا نه. نکته‌ای که در دو کتاب قبلی شما هم مشخص است علاقه شما به روایت و روایتگری‌ست. قلم روانی دارید و مشخص است جنس کلمات را خوب می‌شناسید و تجربه‌ای در این حوزه دارید. جز نقد‌نویسی برای مجلات سینمایی و... سرچشمه علاقه‌تان به داستان و مستندنویسی و در شکلی کلی ادبیات از کجا شکل می‌گیرد؟
من فکر می‌کنم شما اغراق می‌کنید و البته از شما سپاسگزارم. واقعیت این است که پدر من مهندس بود اما بسیاربسیار اهل قلم و کتاب بود. از زمانی که به‌خاطر می‌آورم همیشه دور و بر من پر بود از کتاب و مجله. هنوز هم اگر خانه مادرم بیایید کتابخانه‌ای می‌بینید پر از کتاب‌های تاریخی و شعر و ادبیات و... از بچگی و قبل از اینکه سواد خواندن و نوشتن پیدا کنم عکس‌های کتاب‌ها را نگاه می‌کردم و عاشق این کار بودم و بعدها با «کیهان بچه‌ها» و مجله‌های دیگری مثل «اطلاعات» و «دختران و پسران» آشنا شدم و حالا دیگر سواد داشتم و می‌توانستم بخوانم. یادم می‌آید کلاس دوم دبستان بودم که «ظهور و سقوط رایش سوم» را خواندم. خب خیلی برایم هیجان‌انگیز بود. از همان زمان تا امروز هم عادت یادداشت‌برداری و خط کشیدن زیر بعضی جمله‌های مهم در من باقی مانده است. پدر من وقتی مُرد، دفترچه‌های فراوانی از یادداشت‌هایش باقی ماند که متأسفانه به درد کسی نخورد. یک جوری می‌نوشت که کسی از آن سر در نمی‌آورد. به‌هرحال من با کتاب و قلم بزرگ شدم و بی‌شک این مسأله در آنچه شما درباره‌اش سؤال پرسیدید تأثیرگذار بوده است. پدرم خیلی علاقه داشت که ما حتماً زبان عربی یاد بگیریم چون اعتقاد داشت مهم است. برای درس‌هایی مثل انگلیسی، عربی و خط، معلم خصوصی داشتم و خیلی متأسفم که زبان عربی را ادامه ندادم. یادم می‌آید اواخر دبستان شروع کردم به خواندن کتاب‌های کمیک انگلیسی مثل «بت من» و«سوپرمن» و «اسپایدرمن» و... مدرسه‌ای که می‌رفتم «جهان تربیت» در خیابان بهار بود و رئیس آن «ابراهیم بنی احمد». به‌شخصه از بنی احمد تأثیر عمیقی گرفتم. مثلاً جالب است به‌شما بگویم که در این مدرسه به ما اجازه نمی‌دادند کاغذ پاره کنیم و هنوز که هنوز است حیفم می‌آید کاغذ پاره کنم چون همچنان باور دارم خیلی‌ها هستند که حسرت همین کاغذ و قلم را دارند... به هر حال این‌طوری بزرگ شدم...

 بعد از کتاب «پسری روی سکوها» که روایت فوتبال بود به کتابی رسیده‌اید که در آن روایتگر یک دوره خاص تاریخی هستید مربوط به دوران شاه سابق ایران و... سؤالم اینجاست: در «تو در قاهره خواهی مرد» چقدر مقوله تاریخ برای شما مهم بوده و چقدر داستان‌نویسی و روایت؟
شما در «پسری روی سکوها» هم می‌توانید تاریخ آن دوره ایران را ببینید. مثلاً وقتی درباره دهه 40 صحبت می‌کنم در حال و هوای تهران آن زمان است. در آن کتاب به شخصیت‌های تاریخی مثل خود شاه هم اشاره‌هایی می‌شود. راستش قدرت‌های سیاسی بزرگ، مثل شاهان، سلاطین و... برای من خیلی جذاب هستند. همان‌طور که گفتم وقتی بچه بودم «ظهور و سقوط رایش سوم» را خواندم که خیلی برایم جذاب بود و بعد «چرچیل» یا «شارل دوگل» را. یادم است یکی از کتاب‌های دیگری که در همان زمان بچگی خواندم کتاب زندگی چرچیل بود. البته این کتاب خیلی از چرچیل قهرمان‌پردازی کرده بود ولی خب به هر حال برایم جذاب بود. بزرگ‌تر که شدم کتاب‌های مختلفی درباره هیتلر خواندم. آدمی که دنیا را به جنگ می‌کشد و آخرش به همراه معشوقه‌اش خودکشی می‌کنند. طبیعتاً این داستان‌ها و تاریخ‌ها درام‌های بسیار عجیب و غریب و جذابی هستند؛ یا کتاب‌هایی درباره تیمور لنگ و دیگران. شما در این کتاب‌ها هم تاریخ را می‌بینید و هم ضعف‌ها و دلشوره‌ها و بلندپروازی‌های یک فرد را. یا مثلاً شاید برایتان جالب باشد اگر بگویم کتاب «چنگیز خان» در دوره دانشجویی کتاب بالینی من شده بود. پس من با خواندن این کتاب‌ها به نوعی همیشه درگیر روایت بوده‌ام و این مسأله برایم جذاب بوده است.

 چرا برای روایت این رمان تاریخی دوره شاه را انتخاب کردید؟
من در آن به دنیا آمدم و زندگی کردم. در کتاب‌های درسی ما همیشه عکس شاه، اول بود، در سینما سرود شاهنشاهی پخش می‌شد یا صفحه اول روزنامه‌ها و... این چهره بود که همیشه به چشم می‌آمد. شما این موتیف تکرارشونده را در نظر بگیرید که از بچگی با آن بزرگ می‌شوید تا به دانشگاه می‌رسید و تازه می‌فهمید چه خبر است. در دانشگاه دیگر وضع فرق می‌کند. درباره دیکتاتوریسم شاه حرف می‌زنند و... بعد هم که به انقلاب می‌رسیم و شاه از ایران می‌رود و می‌فهمیم بیمار است و با آن وضع در نهایت می‌میرد. متوجه می‌شوید تصویر قدرتی که از کودکی، از کسی مثل شاه جلوی چشم‌تان بوده، تصویر پوچ و تهی‌ای بوده است. به هر صورت جواب سؤال شما اینجاست که من این دوره را دیده و در آن زندگی کرده‌ام. اطلاعات من درباره آن حال و هوا و حضور دائمی شخصیت سیاسی یک کشور جلوی چشم مردم، در نوشتن این رمان برایم جذاب بود؛ اما مسأله دیگر این است که به هرحال آنچه که در کتاب آورده‌ام همگی مبتنی بر مستندات تاریخی هستند. مثلاً وقتی درباره ترور شاه حرف می‌زنم همه چیز با ذکر جزئیات و مستنداتی تاریخی مطرح می‌شود، یا مثلاً درباره تاج‌گذاری و این‌ها... منتها یک اتفاق دیگری که همیشه از دوره بچگی با آن درگیر بوده‌ام این مسأله است که همان‌طور که گفتم پدر من هم مهندس بود و هم نظامی. پس بالطبع من هم در محیط‌های نظامی بزرگ شدم و تکبرهای نظامی‌گری، آن به صف شدن‌ها و نشان‌ها و جلال و جبروت‌ها را بسیار تجربه کرده‌ام. «تو در قاهره خواهی مرد» به نوعی توصیف آن نظامی‌گری‌ها و جاه و جبروت‌های پوچ و تُوخالی‌ست. در واقع روحیه ضدنظامی‌گری یا نقد این مسأله در کتاب وجود دارد. نکته دیگری که از کودکی آزارم می‌داد مربوط بود به خانواده پدری‌ام. خانواده پدری من از شاهزاده‌های  قاجاری  هستند و  من با این شازده‌ها برخورد زیادی داشتم  و همیشه هم با این سیستم کذایی مسأله داشتم.

 پس این تقابل و ضدیت قاجاری‌ها و پهلوی‌ها شاید در مورد شما هم شوخی‌شوخی جدی شده است...
نه. من اصلاً با این مسأله که یک نفر را از بچگی به‌عنوان شاه انتخاب کنند و بگویند تو شاه آینده خواهی بود کنار نمی‌آمدم و خیلی برایم مسخره به‌نظر می‌آمد و هنوز هم همین‌طور فکر می‌کنم. حال چه دوره قاجار باشد، چه پهلوی... من این چیزها را اصلاً نمی‌فهمم. ما از تیره فتحعلی‌شاه قاجار هستیم و با یکسری از نزدیکان خانواده پدرم که در این پزها هستند، به‌شدت همیشه مشکل داشته و دارم. نمی‌فهمم این اداها و پزها را. از این اشرافی‌گری و به رخ کشیدن قدرت و...این خطاب‌های بچه نوکر و کلفت و... همیشه حالت تهوع به من دست می‌داد و هنوز هم به آن تصویرها و ادبیات‌های مشمئزکننده که فکر می‌کنم اذیت می‌شوم. شما اگر همین امروز هم با من جایی بروید می‌بینید من به آدم‌های معمولی احترام بیشتری می‌گذارم تا کسی که عنوانی دارد یا درجه و مقامی از این دست. من به کرامت انسانی معتقدم. پسرعموی پدر من، محسن صدر، صدرالاشراف، نخست‌وزیرشاه بود و طبیعتاً دور و برم اینها را می‌دیدم. تکبر اشرافی در این خانواده موج می‌زد و طوری به تیره قاجاری‌شان می‌بالیدند که... باورم نمی‌شد و نمی‌شود آدمی به چنین چیزهای پوچی اینقدر تفاخر داشته باشد.

جالب است که خود شما در صحبت‌های پیش از گفت‌وگو حرف از مرگ می‌زدید و مناسبات مرگ و... جمله‌هایی مثل «وقت کمی دارم» و...این کتاب هم سوژه و عنوان و اشاره‌ای به مرگ دارد و... چرا؟
این را باید بگویم که پیشنهاد اسم کتاب از مهدی یزدانی‌خرم بود. خود من اولین اسمی که برای کتاب انتخاب کردم «تهران 44» بود، چون وقایع کتاب در سال 44 می‌گذرد ولی تاریخ در روایت به عقب و جلو می‌رود. با این حال حس کردم کمی به کتاب‌ها و فیلم‌های جاسوسی شباهت دارد این اسم. بعد اسم کتاب را گذاشتم «یک سال با شاهنشاه» که هنوز هم از این اسم بدم نمی‌آید اما در نهایت با این اسم نهایی شد. کتاب در نهایت، نقد قدرت، تجمل‌گرایی و اشراف‌زادگی است. نگاه خود من هم در واقع همین است که پشت این عناوین خالی و پوچ است. مثلاً صدام در خاورمیانه خیلی ماجراجویی کرد ولی آخرش در آن گودال‌ گیر افتاد. یکی دو کتاب منتشر شده درباره صدام که دارم تلاش می‌کنم به دستم برسند و آنها را هم بخوانم. خب این موضوع هم برای من جذاب است.
 چقدر فکر می‌کنید در این رمان به ادبیات و سویه‌های رمان‌نویسی مقید بودید؟ منظورم این است که بیشتر خواستید یک رمان بنویسید یا یک تاریخ صرف را روایت کنید؟
نحوه روایت این کتاب را از «یونایتد نفرین شده» گرفته‌ام. در کتاب «پسری روی سکوها» هم از این شکل روایت استفاده کرده‌ام. بنابراین فرم روایت سوم شخص است. صرافت به شیوه‌های رمان‌نویسی، مثلاً در فلش بک‌ها و فلش‌فورواردها به‌وضوح قابل ردیابی است. یعنی وقتی از سال 44 حرف می‌زنم این روایت مدام به پیش و پس از خودش هم می‌رود. وقتی این ضمیر سوم شخص را برای نوشتن انتخاب می‌کنیم دست برای روایت بازتر می‌شود. این تکنیک را در زمان ترجمه «یونایتد نفرین شده»ی «دیوید پیس» (که دو سال هم ترجمه‌اش طول کشید) یاد گرفتم و کم‌کم به ریزه‌کاری‌هایش دست پیدا کردم. منتها روایت من خطی نیست، خیلی جلو و عقب می‌رود از نظر زمانی. مثلاً یکی از سوژه‌های این رمان، مرگ و سوءقصد است. تمام سوءقصدهایی را که در این برهه تاریخی شده در این کتاب می‌بینید. من با همین جلو و عقب رفتن‌های تاریخی، سوءقصدهایی را که به ناصرالدین شاه، خود شاه و حسنعلی منصور شده به تصویر کشیده ام. یا حتی ملک حسین و...

 از این جهت می‌گویم جنبه توجه به حوزه داستان‌نویسی و ادبیات، که مثلاً کتابی مثل «تاریخ بیهقی» هنوز یکی از زیباترین‌ها و درعین حال قابل ارجاع‌ترین کتاب‌های تاریخی است که وجوه و ارزش‌های ادبی فراوانی دارد... رمان تاریخی شما فکر می‌کنید چقدر توانسته به جذابیت‌های خواندن یک رمان، آن‌هم برای مخاطبی که دوست دارد در وهله اول رمان بخواند نزدیک شود؟
ببینید، شما همین الان بروید و جست‌وجو کنید که چند کتاب به‌صورت همزمان درباره استالین نوشته شده یا مثلاً خود من جدیداً کتابی دست گرفته‌ام درباره لورنس عربستان. از این دست کتاب‌ها بسیار نوشته شده ولی باز هم می‌بینیم شخص دیگری می‌آید و قرائت دیگری از آن شخصیت ارائه می‌دهد.

 کتاب شما چه قرائت و روایت جدیدی ارائه داده است؟
نمی‌خواهم و نمی‌توانم ادعایی در این زمینه داشته باشم. درباره شخصیتی مثل شاه هیچ رمانی نوشته نشده اما در خارج از ایران می‌بینیم که فرضاً درباره «ناپلئون»چندین کتاب نوشته شده است. هم کتاب‌هایی که اسناد و مدارکی را رو می‌کنند و هم از شخصیت و به قدرت رسیدنش، معشوقه‌هایش و... حرف می‌زنند. ما این همه شخصیت‌های تاریخی در کشور داریم ولی رجوع نمی‌کنیم و به عقیده من شخصیت‌های زیادی هستند که جای کار دارند. مثلاً شما فکر می‌کنید توفیق «معمای هویدا» در چیست؟ با یک نثر شیرین جزئیاتی مطرح کرده است؛ آن هم درباره یک شخصیت تاریخی. در کتاب من هم شاید یک مقدار قدرت و ضعف شاه به‌صورت یک ترکیب توأمان مد نظر بوده است. این کتاب در واقع یادآوری می‌کند که به دور و برمان با زاویه دیگری نگاه کنیم.

 نکته‌ای که در این کتاب به چشم می‌آید نگاه و توصیفات جزئی راوی از مراسم خاص آن دوران مثل رژه و... است
من رژه‌های زیادی در طول زندگی‌ام در آن دوران دیده‌ام. همیشه فکر می‌کردم به‌عنوان مثال فرمانده در آن زمان به چه چیزی فکر می‌کند و سعی کردم این را بنویسم و توصیف کنم. همه منتظرند تا یک نفر وارد شود. این موقعیت خیلی عجیبی است. یادم می‌آید در کرمانشاه همه ایستاده بودیم تا شاه و فرح بیایند. بچه بودم. در سرما ایستاده بودیم که اینها بیایند. سعی کردم این فضاها را توصیف کنم. اساساً مراسم تاج‌گذاری و مراسم و جشن‌های 2500 ساله برایم خیلی مسخره بود. اجرای مسخره‌ای هم داشت. چون این مراسم را از تاج‌گذاری ملکه انگلیس کپی کرده بودند و مراسمی بود متعلق به فرهنگ و گذشته انگلیسی‌ها و اینجا فقط از آن یک کپی مسخره کرده بودند. من سعی کردم در عین گفتن جزئیات تاج‌گذاری، پوچ بودن و تکراری بودن این فضا را هم به تصویر بکشم. توصیف این موقعیت‌ها از نظر من خیلی وقت‌ها ابزورد هم هست. لباس‌ها و جقه‌ها و...اصلاً لباس همیشه مورد توجه‌ام بوده است.

 یادم می‌آید پیش از شروع گفت‌وگو از این حرف زدید که سر این کتاب سلطنت ‌طلب‌ها خیلی به شما فحش می‌دهند و... خود من کتاب را که می‌خواندم البته که با ذهن و فکر شما هم‌داستان بودم اما مشخص بود که روایت شما و خط فکری شما از آنچه در این گفت‌وگو هم به آن اشاره کردید در نوشتن دخیل بوده که به نظر امری طبیعی‌است...
بله... مسلماً نگاه خودم در این روایت دخیل بوده است. اینکه یک نفر از بچگی به هر شکل و شرایطی قرار است شاه شود و... از نظر من مسخره است. اصلاً با این سیستم مشکل دارم و نمی‌توانم بپذیرم. انسان‌ها باید بر اساس توانایی‌ها و قابلیت‌هایشان سنجیده شوند. مردم چرا این قدر در این دوران نادیده گرفته می‌شدند؟ بنابراین تکلیف من با این قضیه روشن است. آنچه که ملکه انگلیس هم انجام می‌دهد از نظر من مسخره است. من به خود آدم‌ها اهمیت می‌دهم وگرنه یعنی چه رضاشاه یکی از بچه‌هایش را انتخاب می‌کند برای شاهی و یک کاخ برایش در نظر می‌گیرند با چهار معلم چون قرار است در آینده شاه ایران شود. خب این چه تفکری‌است!؟ من به خیلی از کسانی که طرفدار این سیستم هستند می‌گویم: «شما دانشگاه رفته‌اید، در بهترین جاهای دنیا درس خوانده‌اید، چطور می‌توانید مردم را نادیده بگیرید و بگویید یک نفر از تیره فلان کس باید شاه ایران باشد.» جواب درستی ندارند و فقط مردم را نادیده می‌گیرند. بنابراین من در مورد قدرت بی‌حصر، تجمل‌گرایی، اشرافی‌گرایی و سلطنت موروثی و این چیزها تکلیفم مشخص است.

 فکر می‌کنید چه ارتباطی بین ادبیات و فوتبال وجود دارد؟
چنگ زدن به احساس نقطه تلاقی این‌هاست. شوری در فوتبال وجود دارد که هم فردی است و هم جمعی. مثلاً من طرفدار تیم خاصی نیستم ولی وقتی می‌بینم میلیون‌ها نفر آدم با هم یک چیزی را می‌بینند و با هم خوشحال می‌شوند یا ناراحت، برایم جذاب است. من به جوان‌ها می‌گویم عجیب‌ترین تجربه جمعی که در زندگی‌تان داشته‌اید چه بوده؟ همه بلافاصله بازی ایران و استرالیا را می‌گویند. چه کسی می‌تواند میلیون‌ها نفر را بدون برنامه، خودانگیخته و از ته دل این‌قدر خوشحال کند که به خیابان بریزند، جشن بگیرند، یکدیگر را بغل کنند و... شما می‌بینید در این اتفاقات است که فاصله‌های طبقاتی برداشته می‌شود. انگار شمال و جنوب در شهر وجود ندارد و همه خواهر و برادر هم هستند. این حیرت‌انگیز است. بنابراین ،این جنبه از شور و احساس، آدم‌ها را در یک کانون قرار می‌دهد. شکست‌ها برای من خاطرات بسیار عزیزی هستند. تیم‌مان شکست خورده و با هم اشک ریختیم اما چون با هم بودیم به‌خاطره‌ای عزیز تبدیل می‌شود. نوعی از «باهم بودن»، فوتبال، ادبیات و هنر را به هم پیوند می‌زند. ادبیات کمی فردی‌تر از فوتبال است. وقتی کسی رمان می‌خواند یک فرایند ذهنی برایش اتفاق می‌افتد. در ورزش هم می‌شود نمونه آن را دید چون در هر دو سویه، مدام در حال فکر کردن هستیم. یعنی در خواندن و تماشاکردن فرایندهای مشترک ذهنی شکل می‌گیرد.

 فوتبال در آفتاب و سایه*

نه تنها هوادار سرسخت فوتبال نیستم بلکه به این دلیل که تنها تیم محبوبم تیمی از لالیگا (بارسلونا) است تقریباً در میان فوتبال‌دوستان به شکلی از خیانت خَفی متهم هستم.

 چند سال است بواسطه حضور و تحلیل‌های ورزشی در برنامه‌های مختلف تلویزیونی مثل 90 مردم با چهره شما آشنا شده‌اند و نام‌تان از مجله‌های سینمایی و...در جامعه بیشتر شنیده و مطرح شده است. فکر می‌کنید این دیده‌شدن و شهرت به این معنی، چقدر به دیده و خوانده شدن کتاب‌های‌تان کمک کرده است؟
نه تصور می‌کنم آدم معروفی هستم و نه آدم مطرحی. این را واقعاً به خاطر فروتنی و شکسته نفسی و این چیزها نمی‌گویم. از اوایل سال‌های 60 تا امروز به شکل دائمی نوشته‌ام. تداوم داشته‌ام. همیشه نوشتن و تحقیق کردن و یادداشت کردن را دوست داشته‌ام. فرصتی هم پیش آمد که عرضه کنم و خب مخاطب محدودی هم همیشه داشته‌ام اما هیچ‌وقت فکر نکردم مخاطبان زیادی دارم. من همچنان خودم را یک آماتور کوچولو می‌دانم. بهترین لحظات من زمانی‌است که به کتابخانه ملی می‌روم و شروع می‌کنم به یادداشت کردن و... یک جور بازی هم هست. وقتی کاری را دنبال می‌کنم سعی می‌کنم آن را به جایی برسانم. خیلی‌ها هم هستند که کارم را دوست ندارند. خیلی از دوستانم به من می‌گویند: «این پرت و پلاها را برای چه می‌نویسی؟» اما ترجیح می‌دهم کار کنم چون سنم بالارفته و هزار‌و‌یک مشکل دارم و هر لحظه فکر می‌کنم دارم به مرگ نزدیک‌تر می‌شوم. یکی از مضامین کتاب‌های من هم مرگ است؛ یعنی دل‌مشغولی باموضوع مرگ همیشه با من بوده و خواهد بود. فکر می‌کنم فرصت زیادی برایم نمانده، پس ترجیح می‌دهم که کارهایی که دوست دارم انجام بدهم. فرایند نوشتن این کتاب‌ها برایم لذت‌بخش است و همین غرق شدن برایم کافی است.

البته اگر بشود اسمش را هواداری گذاشت، رگه‌های تاریک‌روشنی از آن را در سال‌های نوجوانی‌ام می‌توانم پیدا کنم: آن زمان که در پیروزی (پرسپولیس) فرشاد پیوس در اوج بود و بعد از دیدن بازی‌های تیم، در گرمای پنجاه‌ درجه خوزستان، می‌رفتیم روی آسفالت داغ فوتبال بازی می‌کردیم. آن موقع هوادار پیروزی بودم و هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید چیزی از استقلال یادم مانده باشد. اصلاً آن زمان بازی می‌کرد؟ به‌هر حال، برای ناهواداری مثل من، خوشبختی بزرگی است که نوشتن درباره فوتبال چندان ربطی به هوادار آن بودن ندارد هر چند یکی از کتاب‌های جذاب درباره آن را سایمون کریچلی، فیلسوف معاصر بریتانیایی و هوادار سرسخت تیم زیبای لیورپول، نوشته است (کریچلی، 1399) و این یادداشت هم درواقع گفت‌وگویی با کتاب اوست.
دوقطبی‌های متنافر
هرکس می‌خواهد درباره فوتبال حرفی بزند گرفتار گردابی از احساسات متناقض می‌شود. درست در زمانی که می‌خواهی از زیبایی و شاعرانگی‌اش بنویسی، فساد ریشه‌دار در تاروپود آن جلوی چشمت می‌آید؛ همین‌که می‌خواهی جمعی‌بودن و همبسته‌بودن‌اش را پیش چشم بیاوری، پول‌پرستی و کالایی‌شدگی آن توی ذوق می‌زند. همین چند وقت پیش را به یاد بیاورید که رونالدو شیشه نوشابه کوکاکولا را به کناری نهاد و گفت آب بنوشید و نزدیک بود فاجعه‌ای مثل بحران ۲۰۰۸ را در فوتبال رقم بزند. کریچلی می‌نویسد که «شاید همین پایه و اساس اصلی‌ترین تناقض در فوتبال باشد؛ شکل به‌صورت مشارکتی است. یک سوسیالیسم تشکیل‌شده از رابطه و اَعمال جمعی بازیکنان و هواداران که در عین حال، عنصر اصلی آن پول است: پول کثیف که اغلب از منابع مشکوک و نامشخص تأمین می‌شود» (کریچلی، ۱۳۹۹: ۱۵). اما تناقضات به‌همین جا ختم نمی‌شود. یکی دیگر از این تناقض‌ها را بری ریچارد، روانکاو و جامعه‌شناس بریتانیایی، به آن اشاره می‌کند: «کشمکشی میان نگرش‌های «حرفه‌ای» و «غیرحرفه‌ای» که اولی «کسب پیروزی را هدف عمده می‌داند زیرا امرار معاش بازیکنان به موفقیت آنان در میدان بازی بستگی دارد» و دومی بر «شکوه این نمایش باشکوه به منزله نمونه‌ای از جامعه انسانی» (ریچاردز، ۱۳۸۸: ۸۲ و ۸۳) تأکید می‌گذارد و اما یکی دیگر از تناقض‌های مهم به تناقض میان هواداری و اوباشیگری از یک سو و هواداری و تعصبات کورکورانه نسبت به باشگاه از سوی دیگر مربوط است که، بهتر می‌دانید، خیلی‌ها درباره آن حرف زده‌اند(برای نمونه، نک: ویلیامز و دیگران، ۱۳۷۹). اما در اینجا خیلی کوتاه بگویم که میان اوباشیگری (هولیگانیسم) و تعصب کورکورانه نسبت به باشگاه هرچند پیوندهایی وجود دارد اما باید این دو را از هم جدا کرد. من، در اینجا، با کریچلی موافقم که «عقلانیتی ذاتی در فوتبال وجود دارد که اجازه می‌دهد در کنار شور و تعهد به یک تیم، توانایی شکیبایی هم درک شده و حتی به تشویق دیگران به حمایت عمیق از تیم خودشان بینجامد» (کریچلی، ۱۳۹۹: ۲۲). این «عقلانیت ذاتی» هم وجه ابزاری‌ و کالایی دارد و هم وجه زیبایی‌شناختی و اسطوره‌ای و هم وجه نظام‌یافته و انسانی. کریچلی اما در حد یکی‌ دوجمله سرزنش‌آمیز به این دو تای آخری می‌پردازد چرا که قصدش را در آن کتاب بر این قرار داده که از «شاعرانگی» فوتبال حرف بزند. او می‌نویسد که «فوتبال نیاز به شاعرانگی دارد که روی فرم تمرکز کند و زیبایی عمیق و قدرتمند حرکات آن را برانگیزد» (همان: ۱۶). و این شاعرانگی و شکوه است که احتمالاً توانسته زهر ناکامی‌ها و زشتی‌های فوتبال را بگیرد.
قطب زیبایی
فوتبال، شاید بیش از هر پدیده ورزشی دیگری، تجلی و بازتاب روندها و سازوکارهای غالب اقتصادی‌ - سیاسی‌- فرهنگی باشد. ورزشگاه و هواداران تماشاگر هم می‌توانند تجلی سیاه‌ترین وجوه فاشیستی و قوم‌گرایانه فرهنگ باشند و هم بازتاب عمیق‌ترین و سرزنده‌ترین اعتراضات سیاسی. گروه هدایت تیم هم می‌تواند بازتاب فساد عمیق در پنهانی‌ترین لایه‌های نظام باشگاه‌داری و فدراسیون باشد و هم تجلی هماهنگی زیبای پیکره‌ای واحد از تیزبینی و رهبری روشن‌بینانه و سلامت ساختارهای ورزشی.
هرچند همه اینها ممکن است تا درون زمین چمن هم ادامه یابند، دست‌کم کریچلی این تصور را دارد که همه آنها پشت خطوط سفید زمین چمن متوقف می‌شوند و در زمین دیگر هیچ‌یک از این وجوه زیبا و زشت عمل نمی‌کنند: بازیکنان هستند و فضایی که به زبان فلسفی کریچلی نه ابژکتیو (عینی) است و نه سوبژکتیو (ذهنی). این قرارگرفتن در فضای میانی امر سوبژکتیو و امر ابژکتیو وجهی جادویی به فوتبال می‌دهد چیزی که به هواداران هم تسری می‌یابد. همان‌طور که کریچلی می‌گوید «در مورد من، این باور جادویی وجود دارد که اگر بازی‌های لیورپول را تماشا نکنم آنها شکست خواهند خورد» (همان: ۳۲) اما برای من جور دیگری است: اگر با بی‌میلی بازی‌های بارسا را نگاه کنم، احتمال پیروزی‌شان بیشتر است. شبه‌ ابژکتیو بودن فوتبال در آنجایی معنی پیدا می‌کند که هرچیزی روحی از آن خود دارد: توپ و چمن و تیرک‌ها و حتی نماهایی که دوربین تلویزیونی می‌گیرد. شبه‌ سوبژکتیو بودن آنجاست که هیچ اراده‌ای نمی‌تواند جز از طریق نابودکردن همه زیبایی و شکوه بازی، آن را پیش‌بینی‌پذیر کند و به زیبایی یا خوب‌ وبد بودنش شکل دهد. درون زمین چمن چیزی روی می‌دهد که اراده‌های بیرونی از زمین و همچنین قاطعیت‌های فیزیکی و عینی بر آن تأثیر ناچیزی دارند. گویی دیواری نامرئی، در درون زمین، ذهن بازیکنان را از توصیه‌ها و گوشزدها پاک می‌کند و ناتوانایی‌ها و کمبودهایشان را از یادشان می‌برد: آنها جانانه می‌جنگند یا پیروز می‌شوند یا شکست می‌خورند. به‌دلیل همین ویژگی است که کریچلی امیدوار است شاعرانگی و عقلانیت جاری و ساری در «خود بازی» فوتبال را نجات دهد و از فرومایگی‌هایی که اسیر آن است بالا بکشد.
شاید گمان کنید در این مسیر تعالی‌یافتن، هواداران و تماشاگران سهم ناچیزی دارند. اما به‌هیچ‌وجه چنین نیست. کریچلی می‌نویسد که «هواداران فوتبال نه مجموعه‌ای از هولیگان‌های احمق یا ملی‌گرایان تهی‌مغز و فاشیست‌های افراطی هستند و نه نیچه‌گرایانی درگیر آیین‌های مقدس فرقه‌ای. آنها جمعیتی باهوش و معمولاً بسیار مطلع و نقدپرداز هستند حتی اگر گاهی بی‌اندازه بی‌مزه یا بددهن باشند. اغلب در دانش خود متخصص‌اند و براحتی نظرات‌شان را بیان می‌کنند و از قضاوت و داوری نمی‌ترسند» (همان: ۹۰). نکته مهم این است که نقش بی‌بدیل هواداران «باهوش و حقیقت‌گو» را بازگو کنیم. بدون هواداری، فوتبال تبدیل به ورزشی اشرافی می‌شود که به‌همان اندازه ارزش دارد که وقت بورژواها و ثروتمندان بی‌حوصله را پر کند. و تاریخ شگفت‌انگیز هواداری است که نشان داده که فوتبال چیزی برای تزئین خانه بورژوا نیست. درواقع نبردی درونی و بسیار دشوار را فوتبال دارد از سر می‌گذراند: نبرد میان بورژوایی‌شدن یا پرولتری‌ماندن و شاید نه سرانجام‌ یافتن این نبرد که قرارداشتن همواره در میانه این کشمکش باشد که نیروی حیاتی فوتبال را فراهم کرده باشد.
وقت اضافه
دو شکل نهایی وجود دارد که کریچلی ترکیب آنها را ترکیب متعالی فوتبال می‌خواند: آپولون و دینوسوس. آپولون، خدای هنر و مجسمه‌سازی، به ترکیب آرمانی بدن فردی اشاره دارد که در تیم تجلی می‌یابد و دیگری دینوسوس، خدای شادباشی و نوش‌خواری و رقص، به شور و پایکوبی اشاره دارد که در هواداران تجلی می‌یابد. کریچلی می‌نویسد که وقتی «چنین ترکیبی به‌شکلی قدرتمند به کار می‌افتد، نتیجه کار نفس‌ها را در سینه حبس می‌کند» (همان: ۶۶). و این چیزی نیست جز لحظه پالایش و رستگاری.

منابع:

کریچلی، سایمون (۱۳۹۹)؛ وقتی به فوتبال می‌اندیشم به چه می‌اندیشم؛ ماشاءالله صفری و طاها صفری؛ چ اول، تهران: نشر گلگشت
ریچاردز، بری (۱۳۸۸)؛ روانکاوی فرهنگ عامه: نظم‌وترتیب نشاط؛ حسین پاینده؛ چ اول، تهران: نشر ثالث
ویلیامز، جان و اریک دانینگ و پاتریک مورفی (۱۳۷۹)؛ کندوکاوی در پدیده اوباشیگری در فوتبال؛ حسن افشار (ترجمه و تلخیص)؛ چ اول: نشر مرکز
*تیتر عنوان کتابی دوست‌داشتنی و خواندنی از ادواردو گالئانو، متفکر اروگوئه‌ای که با ترجمه اکبر معصوم‌بیگی سال‌ها قبل در نشر دیگر منتشر شده بود.

تقاطع صـدر

احسان گرایلی/ کارگردان تئاتر

حمیدرضا صدر تلاقی جذاب فوتبال و سینماست. دو ابژه‌ تماشایی و پرطرفدار. کار سینما روایت است و خلق هیجان و تعلیق، سرشار از گره‌افکنی‌ها و گره‌گشایی‌ها، برای تماشایی‌تر شدن. و این تماشا فصل مشترک سینماست با فوتبال. و صدر به ما می‌خواست بیاموزد که این تماشا بلدی می‌خواهد. این تماشا جهان‌بینی می‌خواهد. و در پس این آموختگی‌هاست که لذت زیستن در این اتمسفر را می‌شود درک کرد.
فوتبال دیگر تنها یک ورزش نیست، یک فرهنگ است. فرهنگی که ارزش‌هایی تازه‌ به جهان امروز القا می‌کند. یک روایت پیچیده با تمام تعلیق‌ها و هیجانات برای تماشا. در مقام تماشا فصل مشترک سینما و فوتبال آنجاست که بسیاری آدم، با سرهای جدا جدا و چشم‌های باز در یک سَر بزرگ به تماشا می‌نشینند و حس و فهم و هیجانی بزرگ را با هم به اشتراک می‌گذارند. همه خیره به میدان مبارزه‌ای که قهرمانان آن نمایشگران همزمان قدرت و جدال و لطافت و زیبایی‌اند. و تماشاگران‌شان زیستی دیگرگونه را با آنها تجربه می‌کنند. با قهرمانان‌شان می‌دوند با قهرمانان‌شان زمین می‌خورند، با آنها غمگین می‌شوند و با آنها شادی می‌کنند. داستان فوتبال داستان هفت سامورایی‌ است که در میدانی نمادین برای یک عنصر هویتی واحد به مبارزه برخاسته‌اند و حمیتی و تعلقی عظیم در کلونی بزرگ‌تر از مرزهای سیاسی ایجاد می‌کنند. مبارزه‌ای که قهرمان روایت، دستی در خون ندارد اما پایکوبی پیروزمندانه‌ انتهای روایت را غرورمندانه به تماشا می‌نشیند. قهرمانانی که غرور و سربلندی قبیله‌ای را پاسداری می‌کنند و میدان برایشان محمل حفاظت از کِشت کارشان است. آنچه از تعلق و عاطفه‌ جمعی در خاکی کاشته‌اند و در قلب‌هاشان به بار نشسته است. داستان فوتبال امروز جهان را به شکلی تازه‌ به هم پیوند داده است. پیوندی که از تعاریف مرزبندی‌های سیاسی پیش رفته است. ما در ایران گویی گاهی آرزوهایمان را به ساق پای مسی و رنالدو در جای دیگر جهان گره زده‌ایم. انگار سامورایی‌های نجاتبخش ما از هر کجای این کره‌ خاکی به کمک‌مان خواهند آمد. چیزهای دیگری ا‌ست که ما را به هم پیوند می‌دهد. چیزی‌هایی که حتماً هنوز در ذهن خام سیاست قابل درک نیست. و سیاست‌ورزان شاید اگر فوتبال و سینما را با چشم‌های صدر ببینند جور دیگری از تماشای جهان لذت ببرند و عمل کنند.
حمیدرضا صدر به درستی این دو مقوله را درهم آمیخته بود و تفسیر می‌کرد.  با او ما آموختیم که می‌شود به بسیاری از موضوعات پیرامون‌مان نگاهی فرامتنی داشت و از تلفیق امور تحلیلی درست‌تر به دست آورد، بی‌آنکه هزینه‌های سنگین تجربه‌های میدانی را پرداخت. او فوتبال را مثل فیلم
 The Searchers سفری برای انتقام، سفری برای تطهیر می‌داند. سفری که آمیخته‌ای از پیروزی‌ها و ناکامی‌هاست. سفر توأمان سوگ و اندوه است با شور زندگی و شادی. سفر یکی از کهن­ الگوهای روایت‌های اساطیری‌ است که امروز در قالب‌هایی تازه نقل می‌شود، راویانی دیگر دارد و ستاره‌های آن انسان­‌غول‌هایی از جنس دیگرند. این سفر در ذهن پیچیده‌ حمیدرضا صدر لایه‌هایی تو در تو پیدا می‌کند که کشف آن حظ تماشا را دوچندان می‌کند. فوتبال را اگر با چشم‌های حمیدرضا صدر ببینیم ابژه‌ای هزارتو است که حتماً سری در جامعه‌شناسی دارد سری در روان ناآرام انسان امروز و سری در صنعتی با تمام پیچیدگی‌های جهان مدرن. اینجاست که شما دیگر یک تماشاگر منفعل نخواهید بود بلکه نمی‌توانید باشید. شما خود سوژه‌ای خواهید بود با همان آگاهی ذاتی و تشخیص که جدال خدایان را به تماشا نشسته‌اید. حمیدرضا صدر یک پیشنهاد برای جامعه‌ ایرانی دارد و آن چشم‌های متفاوتی‌ است برای تماشا. برای تماشای فوتبال، برای تماشای سینما. که اگر به این چشم‌ها خو کنید حتماً دیگر نمی‌توانید جهان پیرامون‌تان را و وقایع آن را به شکل گذشته ببینید. حمیدرضا صدر دو تا چشم برای ما باقی گذاشت تا با آن بشود فوتبال را از نگاه امیر کاستاریکا هم دید. پیشنهاد می‌دهد که این جدال بزرگ توی میدان سری دارد در یک زیرزمین همانند فیلم Underground که به گفته‌ خودش تاریخ دروغ، فریب، پنهانکاری و قدرت‌طلبی ا‌ست. روایت صدر از بالا بردن هر جام افتخار، حکایت از جدالی بیرون میدان دارد. شاید عبرتی که از او می‌توان گرفت این است که از این تماشای باشکوه لذت باید برد با آگاهی ذاتی و تشخیص از زیر زمین بازی. این قاعده‌ جهان صدر است که با آن قاعده، دیگر مرعوب تلخکامی‌ها نمی‌شوی و غره به پیروزی نیز. چون هر بازی قواعد تازه‌ خود را دارد. فوتبال در این نگاه میدان آموختن است و مبارزه و هیچ امر متقن و مقطوعی در آن جاری نیست. آدم‌های توی جهان فوتبال نقش‌های خود را باید پیدا کنند، از انسان­غول‌های توی میدان تا مربی‌ها تا تیم‌های آنالیز تا کانترهای اقتصادی تا تماشاگران که گاهی هیجانات‌شان توسط گروه‌هایی رهبری می‌شود تا همه و همه. شناخت دقیق و درست این نقش‌هاست که می‌تواند تیمی را به سمت پیروزی سوق دهد و عدم شناخت و بازی درست آن را به قهقرای شکست سوق می‌دهد. سینما نیز روایت همین شکوه است. قرار سینما این است که میدان را با تمام پیچیدگی‌هایش به تصویر بکشد. طرحی در اندازد و عقوبت عمل را و بی‌عملی را در این روایت به تماشا بگذارد. قرار این تقاطع به این است که جنگ را به لطیفه‌ای تبدیل کنیم تا هزینه‌ آن جان آدمی نباشد. شکست را به عقوبتی جبران‌پذیر تبدیل کنیم و جامعه‌‌ انسانی را با تساهلی بیشتر زیست کنیم. حتماً در حافظه‌‌ ما حرف زدن صدر باقی مانده و خواهد ماند. او شیرین و قصه‌وار همچون راویان حکایات کهن، نقالی می‌کند. این شیرینی نتیجه‌‌ فهم درست میدان است. میدان اگر فهم نشود طبعش تلخ خواهد بود و شکست امری محتوم و مرگی آزاردهنده خواهد شد. او شیرین نقل می‌کند مثل روایت درست یک تراژدی استخوان‌دارِ سینمایی که حتی تلخی پایانش به جای اینکه ما را دچار افسردگی و اضمحلال کند برای ما عبرت خواهد بود. عبرتی برای آزمونی تازه در میدانی جدید. یک قصه در سینما حتماً می‌تواند روایت‌هایی متفاوت داشته باشد با دکوپاژهای متنوع و بازیگران آن جانی دیگرگونه به نقش‌ها خواهند داد. این تجربه در میدان فوتبال نیز صادق است. حتماً با یک ترکیب و یک استراتژی نمی‌شود به جنگ همه‌ رقبا رفت. با یک نسخه تمام دردهای ما درمان نمی‌شود. صدر تلاش داشت در پسِ پشت این تقاطع، تحلیل را بر پایه‌ شناختِ نسبیت به ما یادآوری کند. پشت این تقاطع باید توقف کرد. باید تأمل کرد. بی‌محابا اگر بگذری فرصت تأملی ژرف را از دست داده‌ای و بی‌شک نمی‌توانی لذت تماشا را تجربه کنی.

جایی که پیاده‌رو به آخر رسید...
ابراهیم تبار /منتقد سینما
دهه‌ 60 و تا میانه‌های دهه‌ 70، برای من و بسیاری از ما، دهه‌ عسرت و کویر سرگرمی بود. جنگ بود و دنیای سیاه و سفید تلویزیون‌های 14 اینچ و شعارهای ایدئولوژیک و تقبیح تفریح و سرگرمی. برای ما که ارتباط‌مان با دنیا کمتر از یک سوراخ سوزن بود؛ دو معبد بزرگ و دو مأمن مهم برای پناه بردن، سینما بود و فوتبال. انگار راهی بود برای پذیرفتن و پذیرفته شدن در آن روزگار و  راهی بود برای نفس کشیدن. پناهگاهی امن، مغتنم و دوست‌داشتنی که بسان معبدی روح‌نواز و آرامش‌بخش، در عسرت‌ها و دلتنگی‌ها به آنها پناه می‌بردم. در آن میانه کسانی هم بودند که در هر یک از این دو معبد بسان یک پیشوا به یاری من می‌آمدند و دستم را می‌گرفتند و راه و چاه را نشانم می‌دادند. همیشه کسانی را که چطور دیدن فوتبال و سینما را به من می‌آموختند، ستایش کرده‌ام و دوست‌شان داشته‌ام و حمیدرضا صدر یکی از آنها بود.
روزگاری بود که هر چه از سینما می‌خواستم، در میان برگ‌های کاهی روزنامه‌ها و مجلات می‌جستم و از همه بالاتر در مجله‌ فیلم. روزگاری که نمی‌دانستم علم قرار است اینقدر پیشرفت کند که از تمنای تماشای یک فیلم تا داشتن و دیدنش به فاصله‌ فشردن چند تکمه و برداشتن از جایی باشد که امروز به آن می‌گوییم اینترنت و آن روزها در دورترین نقطه‌های خیال ما هم جایی نداشت. مجله‌ فیلم آبشخور هر آن چیزی بود که در آن روزهای شناختن دست چپ از راست، از سینما یاد می‌گرفتم و جایی در آن بالا بالاهایش سایه‌ خیال‌های حمیدرضا صدر بود؛ سایه‌ خیالی که مانند نامش خیال‌انگیز بود برای ما تشنگان بی‌چشمه و در آن نه‌ فقط فیلم‌دیدن را، که چگونه جورِ دیگر دیدن را یادمان می‌داد. حمیدرضا صدر بی‌آن‌که ادعایی داشته باشد، معلمی بود برای ما که سینما و فیلم دیدن به ما می‌آموخت و ما یاد می‌گرفتیم چگونه بدون دیدن یک فیلم عاشقش شویم و لحظه‌شماری کنیم برای آن موقعی که یکجوری روی یک نوار یا هر چیز دیگری فیلم را به دست بیاوریم و آن را نه فقط ببینیم بلکه به معنای واقعی آن را ببلعیم. تا زد و یک روزی رسید که دیگر در میان نام‌های نویسندگان مجله فیلم ،اسم حمیدرضا صدر کمتر دیده می‌شد و انگار بخشی از وجودمان گم شده بود.
کمی که گذشت، کم‌کم در روزنامه‌ها و مجله‌هایی مثل دنیای فوتبال و تماشاگران اسمی آشنا به چشمم خورد. حمیدرضا صدر بود که با لحنی آمیخته به نوستالژی و تاریخ از فوتبال می‌نوشت و ما شدیم مشتری این گریزگاه تازه. حالا پانتئون خیال‌انگیزمان فوتبال، چیز جدیدی برای من داشت. یورو 2004 بود و حمیدرضا صدر را در قاب تلویزیون می‌دیدم که با هیجان از فوتبال می‌گفت. فراتر از سیستم و تاکتیک و تکنیک، لذت بردن از نمایشی به نام فوتبال را به من می‌آموخت. دیگر دیدن صدر شده بود یکی از بهانه‌های دیدن برنامه‌های فوتبالی تلویزیون. در میان گفته‌هایش دنبال تفاوت‌ تاکتیک‌ها و تئوری‌ها نمی‌گشتم. دیدن و لذت بردن و شوق بود که از لابه‌لای آن تصاویر می‌آمد و بر دل و چشم من نقش می‌بست. می‌گفت و دست‌هایش با همان شور و شوق تکان می‌خورد و با فکت‌هایی به رؤیا آمیخته به ناتینگهام فارست و مارادونا و یوهان کرویف و جرج بست ارجاع می‌داد و در میان آن کارشناسان و مجریان عصاقورت ‌داده، تنها کسی بود که از عشقش به تیم‌های کوچک می‌گفت و آرزویش بردن این تیم‌ها در برابر غول‌ها و بزرگان بود.
حمیدرضا صدر، زیبا می‌نوشت. درست می‌نوشت و دقیق. با شوق حرف می‌زد و پاکیزه. جادوی کلمات و کلام را می‌شناخت و هربار چیز تازه‌ای برای رو کردن داشت تا عیش و لذت‌ را تکمیل کند. چه آن روزها که خیالم را با «سایه خیال» به فیلم‌ها گره می‌زد و چه بعدها که شد مفسر فوتبالی که به جای تفسیر، عشق کردن با درام فوتبال را یادم آورد. وقتی از فیلم می‌گفت و شرح می‌داد، دستم را می‌گرفت و می‌برد در یک سالن نیمه روشن با صندلی‌های مخمل قرمز و چشمم را می‌دوخت به آن صفحه‌ جادویی و نقش آن فیلم نادیده بر دلم می‌نشست تا روزی و روزگاری که دیدن آن فیلم میسر شود. وقتی هم که از مسابقه‌ فوتبال می‌گفت جوری آن را روایت می‌کرد که انگار ما دو نفر هم بخشی از آن هزاران تماشاگر داخل استادیوم بودیم که با گل بازیکن محبوب‌مان غریو شادی سر داده‌ایم و با شکست تیم‌مان در انتهای مغاک اندوه فرو رفته‌ایم.
حمیدرضا صدر، غیر از دانش و ادب و شیوایی سخن و زیبایی کلمات، برای من کسی است که دو پناهگاه امن را به هم پیوند می‌زد. فوتبال و سینما را می‌گویم و چه کسی برای من بیشتر از این سزاوار ستایش است؟ حالا در این روزهایی که مصیبت از در و دیوار بر سرمان آوار شده است، حمیدرضا صدر هم ما را ترک کرده و ساکن دیار مردگان شده است. جای خالی‌اش این روزها گویی حفره‌ای شده در میانه‌ قلبم و تا هر زمان که فیلمی برای دیدن و فوتبالی برای تماشاکردن دارم، یادش در خاطرم جاودان است.
آقای حمیدرضا صدر! بابت همه‌ آن واژه‌ها، همه‌ آن شور و شوق‌ها، همه‌ آن لذت‌ها، همه‌ آن «جان‌مایه» گفتن‌ها و همه‌ آن دست تکان ‌دادن‌های سرشار از شوق که به من هدیه کردید، از شما ممنونم. حالا لابد آن بالاها، جایی که پیاده‌روها تمام می‌شوند، جایی بدون درد و زخم، ایستاده‌اید به تماشا و فقط لذت می‌برید. حتماً حال‌تان بهتر ازاین روزهای ماست. خاک بر شما خوش و دیدار به قیامت!
 تیتر نام فیلمی از اتو پرمینگر
و عنوان یکی از سایه خیال‌های حمیدرضا صدر
درباره رؤیاپردازی‌ها و مرگ‌اندیشی حمیدرضا صدر
رستگــــــــــاری در امجدیه
موسی راوندی/ روزنامه نگار
حمیدرضا صدر جایی گفته بود بعضی شخصیت‌ها ورای کار و شغلی می‌شوند که به آن مشغولند. از آن فراتر می‌روند و دنیای دیگری را رقم می‌زنند. مثل همیشه هم برای حرف‌اش مثالی فوتبالی زده بود؛ مارادونا. «مارادونا فوتبالیست بود اما از فوتبال گذشت و فراتر از آن شد.» و این سرنوشتی بود که نهایتاً برای خودش هم رقم خورد. او فراتر از چیزهایی شد که به آن مشغول بود؛ فراتر از فوتبال، فراتر از سینما و البته فراتر از روزگارش.
چه چیز حمیدرضا صدر را فراتر از روزگارش کرد؟ فراتر از فوتبال و سینما. فراتر از چیزهایی که او را به آنها می‌شناختیم. به‌نظرم «مرگ‌اندیشی» و البته درهم تنیدنِ این «باور» با «ذهنی متلاطم، عمیق و خیال‌پرداز» که او را مبدل به یکی از متفاوت‌ترین آدم‌های روزگارمان کرده بود. مردی خیال‌پرداز که صاحب گنجینه‌ای بود بی‌نظیر. گنجینه‌ای خیره‌کننده و عظیم از دانش و خاطرات و تصاویر ذهنی که حاصل ذخیره کردنِ لحظه لحظه زندگی، مشاهدات، قصه‌ها، کتاب‌ها، شنیده‌ها، نفس‌کشیدن‌ها و خیال‌بافی‌های همه عمرش بود. فقط هم در ذهنِ بی‌انتهای خودش می‌شد رگه‌هایی از آن را یافت. گاهی لابه‌لای سطور نوشته‌هایش در مجلات و روزنامه‌ها، گاه در میان خاطرات و تفسیرهایش از فوتبال و سینما و گاهی میان سطور کتاب‌هایش. رگه‌هایی از گنجینه‌ای تمام نشدنی که خودش ساخته بود. آدمی که فارغ از لحظه‌ها و روزمرگی‌ها، عمده اوقات زندگی‌‌اش در سفر زمان بود و جایی بین گذشته و آینده و حال، برای خودش پرسه می‌زد.
خودش اینجا بود و ذهنش نه. اینجا بود اما هیچ‌ کس، هیچ‌وقت نمی‌دانست ذهنش کجاست! خودش اینجا توی استودیو تلویزیون، تحریریه یک مجله، پشت خط رادیو، در مجلس ختم یا در حال چای خوردن در اتاقش بود و ذهنش در امجدیه سال 1347. در همان حال و هوا و همان لحظه، از امجدیه می‌رفت به استادیوم کریکت‌گراند ملبورن و یکهو از استرالیا می‌رفت کرمانشاهِ سال 1343 و از خانه قدیمی پدری‌اش در سال‌های حکمرانی رادیو سر در می‌آورد؛ کنار رادیو. نزدیک آن جعبه سحرانگیزِ کوچک چوبی دوران کودکی‌، چشمان‌اش را می‌بست و ثانیه‌ثانیه بازی و گزارش عطاءالله بهمنش را تصویرسازی می‌کرد و با جزئیات‌اش رؤیا می‌بافت. همان رادیوی چوبی‌ای که تا مدت‌ها خیال می‌کرده «آدم کوچولوهایی درون‌اش زندگی می‌کنند، در آن پرسه می‌زنند، می‌خورند، می‌خوابند، عشق می‌ورزند، ساز می‌نوازند و آواز می‌خوانند!»1  چشمان‌اش را که باز می‌کرد اما روی سکوهای استادیوم تازه افتتاح شده تختی بود؛ سال 1355، بازی ایران و برزیل. می‌گفت اطرافیانم گاهی من را یک «مالیخولیایی گیج» می‌دانستند! یک «مجنونِ قاطی کرده.» او مردی بود که خودش را این‌طور توصیف می‌کرد: «آدمی که خوب یا بد، کوچه‌های زندگی‌اش از روی سکوها عبور می‌کرد.»
داشتیم به این سؤال پاسخ می‌دادیم: چه چیز حمیدرضا صدر را فراتر از روزگارش کرد؟ فراتر از فوتبال و سینما. پاسخ اینجاست: خیال‌پردازی و صد البته، مرگ‌اندیشی. او یکی از مرگ‌اندیش‌ترین آدم‌هایی بود که می‌شناختیم. ساده‌انگارانه است گمان کنیم همین یکی دو سال آخر و با جدی شدن بیماری لعنتی‌اش، با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد. او عمده عمرش را در حال احتضار بود. درست مثل آدمی که می‌داند فرصت زیادی ندارد و باید مناسبات‌اش با دنیا و متعلقات‌اش را متناسب با همین اندک فرصت پیش‌رو تنظیم کند. باورش سخت است اما فلسفه مرگ‌اندیشی‌اش هم ریشه در سکوهای امجدیه داشت!2  شصت و پنج سال عمر کرد اما از همان دوران نوجوانی طوری زندگی می‌کرد، انگار که دکترش او را کنار کشیده و رازی بزرگ با او در میان گذاشته‌ است: «فرصت زیادی برای زندگی نداری!» رازِ قصه زندگی و مرگ و فراتر از مرگ و زندگی رفتنِ حمیدرضا صدر، همین جاست. اینکه دائم به فکر مرگ بود  و این نگاه به زندگی و دنیا، چنان اثر عمیقی بر او داشت که فراتر از چیزهایی شد که به آنها مشغول بود. همین است که او اینقدر شوق و شور و هیجان داشت، اینقدر زندگی و آدم‌ها را دوست داشت، با جزئیاتی ظاهراً کم‌اهمیت به وجد می‌آمد و برای‌شان رؤیا می‌ساخت، همین است که او اینقدر مهربان بود، از دلخور کردن آدم‌ها دوری می‌کرد، آدم‌ها و جمع‌ها و گفت‌و‌گوها اینقدر برایش مهم و لذت‌‌بخش بودند. تعیین کننده بودند. لحظه‌لحظه زندگی را بو می‌کشید و عطر هر لحظه را به خاطر می‌سپرد. قاب‌های دوست‌داشتنی و قشنگ و حتی رنج‌های زندگی و مشاهدات‌اش از همه اینها را بارها و بارها با جزئیاتی حیرت‌انگیز مرور می‌کرد و برای‌شان تصویر می‌ساخت. همه چیز را همین‌قدر دقیق می‌دید، به‌خاطر می‌سپرد و با بهره گرفتن از ذهن و تخیلی حیرت‌آور، جزء به جزء آنها را کنار هم می‌چید. از کودکی تا بزرگسالی. جادوی مارادونا در یک‌چهارم نهایی جام جهانی و آن بازی مشهور و دست خدا را چنان با حرکات دست و سر و افسون کلمات، بازگو می‌کرد که حس می‌کردی خودت آن روز در ورزشگاه مکزیکوسیتی حضور داشتی و جزئیات را به چشم دیده‌ای!
حمیدرضا صدر یکی از مرگ‌اندیش‌ترین آدم‌هایی بود که می‌شناختیم و این نگاه به زندگی و دنیا، بر او و زندگی‌اش اثری عمیق گذاشته بود. مصطفی ملکیان گفتاری دارد درباره مرگ اندیشی. از قول نیچه می‌گوید اگر می‌خواهید زندگی واقعی‌تان را آغاز کنید، خود را در یک آزمایش خیالی و ذهنی تصور کنید که در آن، مثلاً، فرشته مرگ در برابر تو حاضر می‌شود و می‌گوید فقط و فقط این فرصت را‌ داری که نوشته روی سنگ قبرت را بنویسی و به محض اینکه آن را نوشتی، قبض روح می‌شوی؛ منتها جمله‌ات باید دو قسمت باشد؛ قسمت اول، آرمان‌های‌تان و قسمت دوم، واقعیت زندگی‌تان.
برای مثال بنویسید در اینجا کسی آرمیده است که می‌خواست با همه مهربان باشد (یعنی آرمان‌اش این بود) اما دست به قتل زد (یعنی واقعیت زندگی‌اش این شد)؛ می‌خواست متواضع باشد اما متکبر شد و قس‌علی‌هذا.
بعد نیچه می‌گفت که روی قسمت دوم جملات خود (یعنی روی قسمتی از جملات که واقعیت زندگی است) خط بکشید و از این لحظه به بعد، طبق قسمت اول جملات‌تان (یعنی طبق آرمان‌های‌تان) زندگی را آغاز کنید. یعنی «هر که نوشته روی سنگ قبر خود را بنویسد، زندگی واقعی را آغاز کرده است.» همه اینها هم در همان جمله‌ مشهورش خلاصه شده: «مرگ پایان زندگی است، ولی مرگ‌اندیشی آغاز آن.» رازِ قصه زندگی و مرگ و فراتر از زندگی و مرگ رفتنِ حمیدرضا صدر، همین بود. راز اینکه می‌گفت از مرگ، هراسی ندارد. سرچشمه روحیات و رفتار و منشأش همین بود: یک عمر مرگ‌اندیشی، او را رها کرده بود. مرگ را نزدیک دیده بود و آرمان‌اش هر چه بود، به واقعیت زندگی‌اش نزدیک بود.
ماجرای انتخاب آن تندیس در انتهای برنامه کتاب‌باز هم، فلسفه نگاه‌اش به زندگی بود. جایی که امیرحسین صدیق او را در برابر قفسه‌ای از سردیس‌های چهره‌های معروف و سرشناس قرار داد و گفت یکی را به یادگار انتخاب کن. مردِ مرگ‌اندیش و رؤیا‌پرداز، مردی که عاشقانه زندگی و فوتبال را دوست داشت ایستاد جلوی قفسه سردیس‌ها. خودش آنجا بود و ذهن‌اش نه. چند لحظه‌ای معلوم نبود کجاست. بعد، روح و ذهن‌اش دوباره برگشت جایی که جسم‌اش ایستاده بود. جلوی قفسه سردیس‌ها. دست دراز کرد و سردیس پروین اعتصامی را برداشت. و بی‌مقدمه شروع کرد خواندن شعری که اعتصامی آن را برای سنگ قبر خودش سروده بود: اینکه خاک سیه‌اش بالین است/ اختر چرخ ادب پروین است/ گرچه جز تلخی از ایام ندید/ هر چه خواهی سخن‌اش شیرین است...

پی‌نوشت:

1- این تصورش از رادیو را در کتاب «پسری روی سکوها» نقل کرده و می‌گوید تا مدت‌ها خیال می‌کرده رادیو همچین چیزی است.
2- حمیدرضا صدر حکایت مفصلی نقل کرده با این مضمون: 21 بهمن سال 1351، پرسپولیسِ آلن راجرز در امجدیه، دو گل از اسپارتا پراگ عقب می‌افتد. بعد از دومین گل حریف و 10 دقیقه قبل از اینکه همایون بهزادی و صفر ایرانپاک بازی را به تساوی بکشانند یک هوادار پرسپولیس، روی سکوها سکته می‌کند و در هوایی سرد، جان می‌دهد. از شوقِ به فوتبال و عشق به تیم‌اش. روی سکوهایی که تا آن روز برای حمیدرضای 16 ساله، مظهر شور و حرارت زندگی بود. جان دادنِ این هوادار روی سکوهای بی‌قرار امجدیه چنان برایش تکان‌دهنده بود که تا مدت‌ها همان‌جا می‌نشیند و فکر می‌کند. تا وقتی نورافکن‌های ورزشگاه را
مردی بیش‌ازحد آرام
محمد خلفی/ تدوینگر
گاهی پایان‌بندی‌ای نوشته  که سرنخ آغاز آن را به دست می‌دهد. این‌بار اما پایانی در کار نبود. داشتم به جریانی بی‌وقفه‌ فکر می‌کردم، مثل جریان آب. نمی‌توانی اول و وسط و آخر آب یک رودخانه را انتخاب و آن را از باقی نقاط جدا کنی. تا بیایی و بخواهی که انتخاب کنی، آب گذشته و رفته. مثل لحظه هم هست: آینده و رونده. او را با تصویرهایی (لحظه‌هایی) پراکنده در مقاطع زمانی متفاوتی به‌یاد می‌آورم. ترجیح دادم به شیوه‌های کلاسیک آغاز و پایان اقتدا نکنم. ترجیح دادم ننویسم: «وقتی از حمیدرضا صدر صحبت می‌کنیم، از چه‌کسی صحبت می‌کنیم؟»، یا «حمیدرضا صدر؛ چنان که بود» یا بسیاری مطلع‌های این‌چنینی. بنا کردم به اینکه میان تصاویر پراکنده‌ای که یادم مانده، خط‌ وربطی پیدا کنم، برای نقب‌زدن به گوشه‌هایی شاید پنهان‌مانده از تصویر حمیدرضا صدری که (در مقایسه با کارشناسی‌های فوتبال) کمتر به چشم اکثریت آمده بود: نقد فیلم.

ساختن تقدیر
من فوتبالی نیستم. آن‌قدر از ماجرا پرت هستم که بازیکنان مطرح فوتبال جهان را هم نشناسم. اما گاهی فکر می‌کنم چگونه است که حرف‌های حمیدرضا صدر را یادم می‌ماند. بهتر بگویم: توصیفات او. صدر شیفته توصیف بود، توصیف بازی‌ها، توصیف لحظه‌ها، توصیف رفتارها، توصیف اتفاقات و.... او مدام نقطه‌عطف‌ها را به‌یاد می‌آورد: روزی که پنالتی‌ سرنوشت‌ساز تیمی به ثمر نرسید، لحظه‌هایی که بازیکنی با یک تکل ساده به تقدیر باخت. می‌بینید؟ «به‌ تقدیر باخت» می‌شد نوشت: «سرنوشت دیگری پیدا کرد.» یا به فعل‌های دیگری فکر کرد و جمله را بست. اما صدر کوتاه نمی‌آمد. مایل بود از اتفاقی تراژیک هم لحظه‌ای ازیادنرفتنی بسازد. همیشه دلم می‌خواست می‌توانستم از او بپرسم: «شما چقدر عکس می‌بینید؟» عکس‌ها انجماد زمان‌اند. لحظه‌ را از زمان می‌کنند و به موزه حافظه می‌سپارند. جایی که پناهگاه تداعی‌هاست. جایی که غم گذشته هم رخنه کرده. صدر، به‌شکل غریبی، می‌توانست لحظه حال را چنان توصیف کند که گویی لحظه‌ای از لحظات ازدست‌رفته گذشته‌ای است که دیگر اثری از آن نمانده است. توصیفات او کیفیتی پروست‌گونه داشتند: چیدن لحظات کنار یکدیگر برای رسیدن به توصیفی از روح مقطعی زمانی. هر لحظه‌ای متکی به مختصاتی مکانی، با حضور کسی که سرنوشت او را آنجا نشانده. شکلی از تقدیرگرایی، که سرنوشت را امری ساختنی، نه امری محتوم، می‌داند. صدر به مرگ بسیار می‌اندیشید. به سرنوشت؟ راست است اینکه گذشته را به یاد می‌آورد هرکه مرگ را به یاد می‌آورد؟ اصلاً چطور ممکن است تجربه‌ای را که اتفاق نیفتاده به یاد آورد؟! سینما! جان‌هایی که هنوز بر پرده‌اند، اما می‌دانیم سال‌هاست (در جهان بیرون از اثر) آرام گرفته‌اند.
 
داستان به‌مثابه زنجیره وقایع
صدر شیفته داستان گویی بود. در نوشتن و گفتن از فیلم‌ها، چنانکه در گپ‌وگفت‌های تلویزیونی‌اش، ماجرایی به قبل یک اتفاق می‌افزود تا بتوان اتفاق را از پیشامدهای یک روند و یک فرایند دید. معمولاً از جزء شروع می‌کرد (فکتی از سکانسی از فیلمی) و به کل می‌رسید و در مسیر، الزامی هم نمی‌دید که به وادی نظریه ارجاع بدهد، اما اگر الزامی وجود داشت، حتماً به استعاره‌ها و مابه‌ازاها و... هم می‌پرداخت: «روند حرکت از شرایطی ملال‌آور (در اولین برخورد، همه شخصیت‌ها را دفن‌شده در محیطی کسالت‌بار می‌یابیم) به دوراهی ماندن و رفتن و همین‌طور مرگ و زندگی، تعلیق پرتب‌وتابی را در بابل رقم زده‌اند.»1
 
فضاسازی به‌مثابه کلید ورود به جهان اثر
«در صف قهرمان‌ها قرار می‌گرفت. هیبت غول‌آسا، برق چشم‌های مهربان، پنهان‌شده در صورتی سیاه و گوشت‌آلود را محو نمی‌کرد. کینگ‌کنگ بود و نمی‌پرسیدیم ساکنان آن جزیره کابوس‌زده را چه‌قدر آزار داده. نمی‌پرسیدیم چند نفر را در خیابان‌ها زیر دست‌وپایش له کرده. نمی‌پرسیدیم بر زنانی که آنها را یک‌به‌یک در دست گرفت و به گوشه‌ای پرت کرده چه گذشته. احساسات‌گرایی غلیظ از او شمایل سینمایی ساخت.»2
 به ویژگی‌های برجسته یک شخصیت یا یک وضعیت می‌پرداخت و آنها را برجسته می‌کرد. مثال می‌آورد تا بتواند تصویری دقیق‌تر بسازد. ریتم ایجاد می‌کرد. انگار داستانی را آغاز کرده باشد. جلوتر که می‌رفت، اما یک‌باره، به‌شکل غیرمنتظره و ضدریتمی، درجا نتیجه می‌گرفت و جمله‌ای گزیده‌ گویه‌وار می‌نوشت و ماجرا را خاتمه می‌داد. کاشت، داشت، برداشت، با ریتمی بسیار تند.
 کلاژ به‌مثابه پاره‌های واقعیت
لحن صدر در نوشته‌های سینمایی‌اش لحنی نقالانه بود. همچون نقالان، با گفتن از فیلمی که موضوع بحث بود، پلان‌هایی را هدف می‌گرفت، شرح می‌داد، به پلان‌هایی دیگر ربط‌ شان می‌داد و از دل خطوط و روابط، طرحی کلی از ایده‌ای اولیه را بارور می‌کرد و به نتیجه‌‌گیری معمولاً پایانی پاراگرافی در نوشته‌اش بدل می‌کرد. نوشته‌های او معمولاً به ثبت ایده‌ای متکثر بعد از تماشای فیلم بدل می‌شدند؛ ایده‌ای که تکه‌پاره‌هایش ارجاعاتی بودند که او به ثانیه‌های پراکنده از فیلم‌ می‌داد. این استراتژی موجب می‌شد که نوشته نهایی به‌لحاظ شکلی به مونتاژی هدفمندانه شبیه باشد از پاراگراف‌هایی که با تقدم و تأخری ازپیش‌اندیشیده، کنار هم نشسته‌اند تا در کار ساختن یک واقعیت سلولوئید باشند: جهان داستان، با هرچه شناخته‌تر شدن آدم‌ها و عناصرش، زنده‌تر و واقعی‌تر به‌نظر خواهد رسید. صدر، هرجا لازم می‌دید، از شباهتی که میان فیلم و واقعیت رصد می‌کرد، غافل نمی‌ماند. از تجربه‌های هر روزه مثال می‌آورد تا جهانی خیالی را مستندتر جلوه دهد، چنانکه گویی رونوشتی از جهان خود ماست.
 
توصیف به‌مثابه نقد
توصیفات او، یا ـ به‌عبارت بهتر ـ شیوه‌اش در وصف‌کردن، از کیفیتی نقدگونه برخوردار بود. به کشف نسبت‌ها و تقابل‌ها بی‌علاقه نبود و گاهی یادداشت‌هایش را بر اساس همین رابطه‌ها استوار می‌کرد: «به سینمای کلاسیک تعلق داشت، اما امروزی‌ترین زنی بود که می‌شناختیم. الگویی که در سال‌های جوانی‌اش از زن شهری اهل کار و فعالیت ارائه داد هنوز هم غیرسنتی و نو است. رگه‌های بی‌قراری، ستیزه‌جویی و استقلال‌طلبی او (کاترین هپبرن) برای نسل‌های بعد باقی ماند. از جین فاندا و ونسا ردگریو تا فی داناوی و دایان کیتن...»3
 
یادداشت فوتبالی به‌مثابه‌ وصف‌حال یک وضعیت
صدر کتابی دارد با عنوان «پیراهن‌های همیشه» درباره «مردان فوتبال». این کتاب مجموعه تک‌نگاری‌هاست. می‌شود آن را به‌منزله کتابی در باب شخصیت‌پردازی هم خواند و درس‌های فیلمنامه گرفت. جابه‌جای کتاب مملو از شرح پرشور و درعین‌حال مستند از «تجربه زندگی» سوژه‌های مدنظر نویسنده است. کارهایی که کرده‌اند، ویژگی‌هایی که داشته‌اند، روابطی که به هم زده‌ بودند، تجربه‌هایی که از سر گذراندند و آدمی که شدند. تک‌نگاری‌ها به نمایشی متکی به کلمات از سیر چندین‌وچند زندگی شبیه‌اند. زندگی‌ کسانی که یک‌عمر تماشا شدند. عمری در مرکز توجه بودند. عمری را به شناخته‌شدن و به‌یادماندن گذراندند. عمری که خاطره ساختند. شیرین یا گزنده. مکانیسم به یاد آوردن با خاطره گره خورده. شبیه تداعی فیلم‌ها در لحظه‌های عادی روزمره. تعبیر غریبی‌ است، اما شاید اگر زندگی نبود، سینما هم به دنیا نمی‌آمد. صدر بیش‌تر شبیه منجم‌ها رفتار می‌کرد: دائم در حال رصد و تبارشناسی ماجراهای محبوبش بود. درباره‌شان می‌خواند و فیش برمی‌داشت. انگار می‌خواست آنها را ازنو و این‌بار به‌شیوه خودش، خلق کند. شبیه وقتی فیلم‌ها را برای دیگران تعریف می‌کنیم: ما آنها را تعریف نمی‌کنیم؛ ما آنها را به‌شیوه خودمان برای تخیل دیگران خلق می‌کنیم. داستان خودمان را می‌سازیم تا تخیل شنونده‌مان را تحریک کنیم.

پی‌نوشت:

تیتر عنوان یادداشت عنوان تک‌نگاری حمیدرضا صدر درباره فیلیپ لام در کتاب «پیراهن‌های همیشه» است.
1. «آسمان همه‌جا ابری است»، حمیدرضا صدر، درباره بابل ایناریتو، ماهنامه‌ هفت، شماره 33، دی‌ 1385، صفحه‌ 8
2.... «و من دیوم و تو دلبر»، حمیدرضا صدر، ماهنامه‌ هفت، شماره‌ 26، دی و بهمن 1384، صفحه‌ 18
3. «سفر طولانی روز به درون شب»، حمیدرضا صدر، ماهنامه‌ هفت، شماره 5، مهر 1382، صفحه 58
نویسندگان عرق‌ریز و پا به توپ

فرحناز دهقی / خبرنگار

پیوند میان کلمات و فوتبال؟ نویسنده‌ای که در اوقات فراغتش پا به توپ می‌زند و با شرشر عرق‌هایی که می‌ریزد فحش‌های رکیکش را به‌جان بازیکن خشن تیم رقیب می‌اندازد؟ حداقل 90 دقیقه به تلویزیون خیره شوم که ببینم در نهایت پای بازیکن کدام تیم بیشتر به توپ می‌چسبد و دروازه تیم حریف را سوراخ می‌کند؟ پس کتاب‌های نخوانده روی کتابخانه چه؟ در این دو ساعت چند لغت‌ از زبان محبوبم که باید تلاش کنم از ته حلق ادا کنم، را می‌توانم به حافظه کوتاه‌مدتم سنجاق کنم؟
برای من که همه عمر جز شنیدن چند نام مختصر از فوتبالیست‌ها چیز دیگری از آن نمی‌دانستم، تماشای فوتبال و تحمل آن میزان هیاهو و هیجان به‌خاطر توپی که بی‌وقفه از یک سوی زمین به سوی دیگر می‌جهد، کار ساده‌ای نبود. پنالتی، آفساید، محوطه جریمه و... صرفاً کلماتی بودند که هیچ تصوری از معنایشان نداشتم. اما زندگی با مردی که روز بازی تیم محبوبش، روز خاصی در تقویمش است باعث شد کم‌کم از روی کنجکاوی برای دقایقی به تماشای آن بنشینم و تماشاگر لحظاتی باشم که تا پیش از آن در هیچ ورزشی ندیده بودم. هنوز هم معنای آفساید را به درستی نمی‌دانم و بیشتر اوقات فولاد را با سپاهان اشتباه می‌گیرم، اما اعتراف شیرینی است برایم که بگویم شاید بتوان من را هم نصفه و نیمه تماشاگر فوتبال به حساب آورد؛ و تماشای بازی یورو 2021، با آن میزان هیجان، دیسیپلین، پشتکار و تلاشی که پشتش نهفته بود برایم تجربه نابی بود.
برای من که شیفته ادبیات هستم، پیدا کردن اتصال میان آن و فوتبال هیجان‌انگیزترین اتفاقی است که می‌تواند روی بدهد. به‌همین خاطر، هرازگاهی به جست‌و‌جوی ارتباط نویسندگان محبوبم با فوتبال مشغول می‌شوم. آنچه در ادامه می‌خوانید مختصری از این تکاپوی شخصی است برای کسی که به‌عنوان یک عاشق کتاب، محبوب دیریافته دیگری هم پیدا کرده است:
فرانک لمپارد، بازیکن بازنشسته چلسی و مربی کنونی فوتبال انگلیس، نویسنده 20 رمان کودک و نوجوان و یک کتاب زندگینامه است؛ ترکیب فوتبال، ترکیب عجیب و غریب که نه اما شاید ترکیب خاصی باشد که کمتر شاهدش هستیم.
این باور عمومی در جوامع ریشه دوانده که در مدارس، بچه‌ها یا باید در ورزش مهارت داشته باشند یا در درس و کتاب. همنشینی این دو با یکدیگر و بچه‌هایی که در هر دو زمین بلدند چگونه بازی کنند، شاید برای همه ما کمی تازگی داشته باشد. شاید اگر در دنیای فوتبال با دقت و موشکافانه بگردیم، بتوانیم چند نفری را مانند لمپارد پیدا کنیم که میان هنر و ادبیات و فوتبال پیوند برقرار کرده‌اند. اما اگر در میان نویسندگان و هنرمندان جست‌و‌جو کنیم به فهرست طول و طویلی می‌رسیم که عشق به فوتبال در آنها به وضوح قابل ردگیری است.
آلبر کامو جمله معروفی دارد: بیشتر چیزی که از اخلاق و اجبار آموخته‌ام، از فوتبال نشأت گرفته است. شاید کامو مشهورترین نویسنده‌ای باشد که عاشق فوتبال بود. برخی می‌گویند او در دهه 30 میلادی برای تیم ملی الجزیره بازی می‌کرد، چه این ادعا صحت داشته باشد یا نه، حضور او در تیم فوتبال دانشگاه آلگر غیرقابل کتمان است. او آنقدر در این تیم باقی ماند تا آنکه دچار بیماری سل شد و شرایط جسمانی‌اش اجازه ادامه بازی نداد.
مانند نویسندگی، دروازه‌بانی هم نوعی فعالیت انفرادی است که باید با تکیه بر دست‌ها و پاهای خود از رشته در هم تنیده‌ای که پشت سرش قرار گرفته دفاع کند؛ به عقیده من ردپای انزوایی که در رمان بیگانه کامو وجود دارد، در دروازه‌بانی هم وجود دارد. شاید به همین علت است که بسیاری از نویسندگانی که به دنیای فوتبال وارد می‌شوند، دروازه‌بانی را انتخاب می‌کنند و تی شرت این پست را می‌پوشند.
ولادیمیر ناباکف، نویسنده لولیتا در جوانی دروازه‌بان بود و در مقاله خود به‌نام «سخن بگو، حافظه» نوشته است: بیشتر از آنکه از گل‌های پیروزمندانه در برابر دروازه دفاع کنم، از رازی دفاع می‌کردم و آن را در سینه نگه می‌داشتم.
کنان دویل، نویسنده و خالق کتاب‌های شرلوک هولمز نیز یکی دیگر از نویسندگانی است که در تلفیق ادبیات و فوتبال از هیچ تلاشی دریغ نکرد و با ورود به تیم آماتور کلوب فوتبال اتحادیه پورتسموث هیجان بازی در مستطیل سبز را به دنیای پررمز و راز ادبیات جنایی گره زد.
از بیل شنکلی مربی فوتبال انگلیسی نقل قول معروفی بر جای مانده که می‌گوید: بعضی از مردم فکر می‌کنند فوتبال مسأله مرگ و زندگی است. من از چنین طرز فکری ناامید می‌شوم. می‌توانم به شما اطمینان بدهم که فوتبال مسأله خیلی خیلی مهم‌تری است. چه‌گوارا رهبر انقلابی کوبایی و نویسنده کتاب «خاطرات موتورسیکلت» درباره فوتبال گفته بود: این فقط یک بازی ساده نیست، فوتبال ابزار انقلاب است. با روحیه خاص چه گوارا، طبیعتاً او در خط حمله بازی می‌کرد و واقعاً فوتبال برایش فراتر از یک بازی ساده بود.
جیمز جویس نویسنده شاهکار اولیس هم هر وقت برای تغییر حال خود نیازمند شور و هیجانی بود که روتین نویسندگی‌اش را متنوع کند، به فوتبال روی می‌آورد و در تیم محلی اینیسکین بازی می‌کرد.
اگرچه تصورش سخت است اما از گوشه و کنار هم به گوش می‌رسد که جولیان بارنز با آن چهره موقر و لباس‌هایی که همیشه به دقت شسته و اتو شده‌اند، به فوتبال علاقه دارد و گاه به گاه پایی به توپ می‌رساند. جادوی این بازی‌ای که به قاعده نشانگر اخلاق، دیسیپلین، سختکوشی، مشارکت و بلندپروازی است باعث می‌شود اگرچه سخت، اما بتواند چهره بارنز را تصور کنم که عرق از روی سر و صورت پاک می‌کند و بعد از یک دوش چند دقیقه‌ای، قلم به دست می‌گیرد و پا به دنیای کلمات می‌گذارد.
منابع: گاردین
لیت‌هاب

درباره حضور حمیدرضا صدر در ماهنامه «هفت»

این کاست‌های لعنتی‌ام را کجا گذاشته‌ام؟!

صابر محمدی‌ / روزنامه‌نگار‌

سالِ آخرِ دبیرستان بودم و عصرها در دفتر روزنامه‌ای کار می‌کردم. دلسپرده روزنامه‌نگاری بودم و عشقِ نوجوانانه‌ای به چند روزنامه‌نگار همواره با من بود، از آن عشق‌ها که در آن سن و سال اغلب به روبرتو باجو یا مدرن تاکینگ می‌شد ورزید. یکی‌‌شان همین حمیدرضا صدر که آن وقت‌ها چهل‌وچندساله بود. از سایه خیال‌هایش در مجله «فیلم» شیفته‌اش شده بودم. در آن سال‌های ابتدایی دهه‌ هشتاد، احمد طالبی‌نژاد و مجید اسلامی، کار مجله «هفت» را آغاز کرده بودند و می‌خواستند تکانی به نشریات ادبیاتی و سینمایی بدهند با مدلی تازه در پرداخت به ادبیات و سینمای روز جهان با گرافیکی کم‌سابقه در صفحه‌آرایی متن‌ها و عکس‌ها. برای تحریریه‌ هم ترکیبی چیده بودند از بهترین‌ها، از جمله اینکه حمیدرضا صدر را هم آورده بودند پای کار. حضور صدر در «هفت»، از قضا با هدفگذاری نشریه در رسیدن به مدلی از پرداخت به سینمای روز دنیا، کاملاً منطبق و هم‌راستا بود. او به خاطر حضورش در کانون‌ها و جشنواره‌های سینمایی جهان، با منتقدهای بین‌المللی فیلم و با کارگردان‌های مطرح در آن سوی مرزها اختصاصی گفت‌وگو می‌کرد و داغ داغ بر فیلم‌های روز نقد می‌نوشت. علاوه بر این، هم درباره ادبیات می‌نوشت، هم جستارهای تاریخی و فلسفی منتشر می‌کرد. حضور حمیدرضا صدر در «هفت»، شاید پردوام‌ترین حضور او به‌عنوان روزنامه‌نگار در یک نشریه بوده است. در همه 45 شماره «هفت»، او حضوری مؤثر و مهم دارد. من هم مشتری ثابتش شدم. هجده سالم بود که چیزکی برای انتشار فرستادم. خودم را بابت چنین جسارتی ملامت می‌کردم که «تو رو چه به این غلط‌ها، اسمت بیاد کنار اسمِ صدر؟!» اما خب، در شماره هفده، دی ماه 1383، شد آنچه باید یا نباید می‌شد. توی قسمت همکاران این شماره نوشته بودند: «...حمیدرضا صدر...، ...، صابر محمدی...»؛ مگر می‌شد صاحب چنین افتخاری شده باشم؟ همان‌جا پای کیوسک این را چند باری به خودم گفته بودم. بعد، لابد بال‌هایم را گشوده و در آسمان‌های جهان به پرواز درآمده بودم... آسمانی که حالا دیگر سقفِ حمیدرضا صدر نیست. نشستن کنارِ نامِ شریف شما، برای همه ما بزرگ بود جناب صدر. ممنون که ما را می‌پذیرفتید.
این بار در این صفحه، به دو شماره از ماهنامه «هفت» پرداخته‌ام؛ دو شماره‌ای که در آنها حمیدرضا صدر با فرخ غفاری، کارگردان موج نوی سینمای ایران به گفت‌وگو نشست.

حمیدرضا صدر؛ مقدمه‌نویسِ قهار گفت‌وگوها
کیفیت گفت‌وگوهای حمیدرضا صدر، فارغ از پرسشگری دقیق و تجهیزش به فهمی درست از مقوله ریتم مصاحبه، در مقدمه‌هایی که او بر گفت‌وگوهایش می‌نوشت نیز قابل بررسی است. بدیهی است خواننده‌های یک گفت‌وگو، مشتاقند پیش از آغاز پرسش و پاسخ، از شرایط شکل‌گیری قرار گفت‌وگو و نیز مناسباتی که بر گفت‌وگو، محل گفت‌وگو، زمان گفت‌وگو و... مترتب بوده، آگاه شوند. آنها می‌خواهند خودشان را جای گفت‌وگوکننده فرض کنند و حمیدرضا صدر، در برساختن چنین فضایی، بسیار مهارت داشت. او حتی گاه، کمی عقب‌تر برمی‌گشت و فضاسازی را از پیش از روز شکل‌گیری گفت‌وگو آغاز می‌کرد. مثل همین گفت‌وگو با فرخ غفاری که صدر در شماره‌های 34 و 35 ماهنامه «هفت» منتشرش کرد. او مقدمه گفت‌وگو را اینگونه آغاز کرده است: «لعنتی... لعنتی، این کاست‌های لعنتی‌ام را کجا گذاشته‌ام؟! خانه را به هم ریخته بودم و این جمله را مدام زیر لب زمزمه می‌کردم. طی جست‌وجویم همه چیز می‌یافتم جز کاست‌های گفت‌وگوهای قدیمی‌ام با آدم‌های مختلف. مگر همین چندماه پیش نبود که آنها را دیدم؟ نمی‌دانم شاید چند سال پیش، اما چند سال؟... سرانجام پیداشان کردم. کاست‌های عزیزم را. روی سه کاست، شماره‌های یک تا سه نوشته شده «فرخ غفاری، پاریس، فوریه 1999». او در هشتاد و پنج ‌سالگی در پاریس درگذشته بود و باید کاست‌ها را پیدا می‌کردم.» خب، متوجه می‌شویم که گفت‌وگو سال‌ها پیش صورت گرفته و حالا از آرشیو آقای صدر بیرون آمده است. اما او چطور توانسته بود سال‌ها پیش از اینکه فرخ غفاری درهای خانه‌اش را به روی دیگران بگشاید و با چند نفر به گفت‌وگو بنشیند و یکی از آن گفت‌وگوها بشود کتاب «روزگار فرخ»، به دژ نفوذناپذیر کارگردان مهم سال‌های دور سینمای ایران نفوذ کند؟ صدر این پرسش را نیز در مقدمه گفت‌وگو بی‌پاسخ نگذاشته است: «دورانی که در حال نوشتن کتاب تاریخ سیاسی سینمای ایران بودم طی یکی از دیدارهایم با ابراهیم گلستان در انگلیس، در مورد گفت‌وگویی با فرخ غفاری در مورد سینمای ایران و فعالیت‌های سینمایی‌اش سؤالی کردم. گلستان بلافاصله به سوی تلفن رفت و پس از رد و بدل شدن چند جمله کوتاه گفت: «بیا فرخ». جالب اینکه او برای قسمت دوم گفت‌وگو که در شماره بعد «هفت» منتشر شد هم مقدمه‌ای کنار گذاشته بود؛ این بار در توضیح دو بار قطع گفت‌وگو که حاصل به صدادرآمدنِ زنگ تلفن خانه بود. اینگونه او میزانسنِ گفت‌وگو را هم برایمان ترسیم کرده است. همه گفت‌وگوهای اختصاصی صدر در «هفت» با منتقدهای بین‌المللی سینما و همچنین کارگردان‌ها، مجهز به چنین مقدمه‌هایی است. از جمله می‌توانید نگاه کنید به گفت‌وگویش با پیتر وولن ـ نویسنده کتاب «نشانه‌ها و معناها» ـ و آن توضیح خواندنی‌اش در رابطه با تغییر تصورش نسبت به گفت‌وگوشونده. یا گفت‌وگویش با کارلوس سائورا را ببینید در شماره هفده همین مجله. جدای از گفت‌وگوهایش با اهل سینما، روایتی که او از دیدارش با ادوارد سعید فیلسوف در شماره شش «هفت» نوشته نیز مشمول چنین ظرافت‌هایی است.

منبعِ اصلی این روایت‌های آشنا
گفت‌وگوی صدر با غفاری، اولین جایی است که در آن، از جزئیات شکل‌گیری کانون فیلم و سینما تک با مدیریت غفاری، سخن به میان آمده است. اینها مباحثی است که جست‌وجوگران تاریخ سینمای ایران، بسیار به آن علاقه‌مند شدند و پی‌اش را گرفتند.
در قسمت دوم گفت‌وگو نیز بسیاری نکات هست که برای نخستین‌بار مطرح شده‌اند. مثلاً شنیده‌ایم که قمرالملوک وزیری در یک فیلم ایفای نقش کرده بوده است. این را غفاری در این گفت‌وگو می‌گوید. دیدار و آشنایی غفاری با جلال مقدم نیز، که قول معروف دوستداران این دوست، در این گفت‌وگو روایت شده است. دو روایت دیگر هم هست که شنیده‌ایم. ظاهراً این دو روایت، برای اولین بار در همین گفت‌وگو مطرح شده‌اند.
یکی درباره واکنش سهراب شهید ثالث پس از تماشای فیلم «جنوب شهرِ» غفاری طی پنج روز اکرانش و همچنین واکنش مسعود کیمیایی پس از تماشای همین فیلم. غفاری می‌گوید آنها هر دو چهارده پانزده ساله بودند که فیلم را دیدند و به او گفته‌اند که می‌خواهند فیلمساز شوند و ازقضا به آنها ثابت شده که می‌توانند فیلم آبکی نسازند.
اگر این دو شماره هفت را ندارید، می‌توانید با جست‌وجو در گوگل بیابیدشان. اگر گفت‌وگوخوانِ حرفه‌ای هستید، این مصاحبه هم باید به آرشیو محفوظات‌تان از متون خوب افزوده شود.

کاشف فروتن زندگی
امید بلاغتی  / نویسنده و منتقد

   حالا دیگر روزها از نبودن حمیدرضا صدر گذشته است. المپیک 2020 بدون حضور او تمام شد و زندگی با سماجت محض ادامه می‌دهد. اما در همین روزها دانستم دایره تأثیرگذاری شگفت انگیز او از یک طرفدار دوآتشه بی‌منطق فوتبال تا یک فیلمساز برجسته و مهم بوده‌ است. از هر آن کس که به نوشتن علاقه داشته تا هر کسی که میان سیاهی‌ها و تاریکی‌ها و مرگ اندیشی‌ها پی زندگی بوده‌ است. چنین دایره بزرگی از تأثیرگذاری غبطه برانگیز و دلیل مهمی برای ماندگار ماندن نام اوست. در این نوشته اما نسبت خودم را به‌عنوان یک عاشق فوتبال، سینما و نوشتن با او جست‌و‌جو می‌کنم؛ نسبتی که او را در کنار شاهرخ مسکوب، از جمله اثرگذارترین‌ها در زندگی من کرده است.

مرد دانای پرشور
معمولاً و در اکثر مواقع این دو تا با هم یک جا جمع نمی‌شوند. همیشه همچون گمگشته‌ای اینجا و آنجا، دانشگاه و این محفل هنری و آن انجمن علمی و... می‌خواستم آدم دانایی رو ببینم که بتواند با دانایی و فهم ممتازش شوری بسازد. حمیدرضا صدر سایه خیال و نقدهای سینمایی اش و بعدها تماشای او در قاب تلویزیون و کنجکاوی در زندگی، تحصیلات، دانسته‌ها و... برایم آن گمشده قدیمی بود. کنار آن دانایی ممتاز از شهرسازی و اقتصاد تا فوتبال و هنر، او یک تئوریسین یا آدم دانشگاهی عصا قورت داده نبود که به وقت شنیدن سخنانش دچار ملال شوی. او دانایی‌ اش همچون جهانی بود که قلم و کلماتش و زبان و سخن گفتنش کلید ورود به این جهان جادویی بودند. بعدها و در مداقه بیشتر در شکل دانایی پرشورش دانستم او بیش از یک تحلیلگر یا منتقد که در هر دو توانا و بی‌نقص بود دلم می‌خواست یک دعوت کننده باشد. کسی که شما را به جهان‌های پرشور سینما و فوتبال و اساساً به جغرافیای جادویی لذت دعوت می‌کند. این حکایت مرد دانای پرشور بود و گمان نمی‌کنم هیچ دعوت شده‌ای دعوتش را رد کرده باشد.

مرگ اندیشی و مرگ آگاهی
بارها دیده بودم کسانی که نه سینما و نه فوتبال را جدی دنبال نمی‌کنند به وقت دیدن یا خواندن دکتر صدر به وجد آمده و به هر دو موضوع علاقه‌مند می‌شوند. بعدها در کنجکاوی‌های شخصی‌ام متوجه شدم مخاطبانش شیفته عشق او به زندگی و آن شور و شعف زیستنش بودند. او شبیه کسی بود که انگار زندگی را می‌بلعد و ذره ذره سر می‌کشد. اما واقعاً یک لایه عمیق‌تر شدن در او نشانمان می‌داد که دکتر صدر در اوج خواستن زندگی و دوست داشتن زندگی یک مرگ اندیش همیشگی است. رد مرگ، اندیشیدن درباره مردن، فکر کردن و نوشتن از آن و مداقه و کنجکاوی و کنکاش بی‌وقفه در مرگ ویژگی تمام لحظاتی بود که از زندگی، فوتبال و سینما سخن می‌گفت یا می‌نوشت. فقط کافیست یکبار بخصوص به سراغ نوشته‌هایش بروید-دکتر صدر توی قاب تلویزیون بیشتر مراقب و اهل مدارا در نشان دادن این وجه مرگ اندیش اش بود- تا بسامد باورنکردنی کلمه مرگ را ببینید. او به مرگ فکر می‌کرد و مدام از آن سخن می‌گفت تا خیام وار در زندگی غوطه بخورد. هنوز هم فکر می‌کنم چیزی خیام وار بخشی از آن جهان جادویی ممتازش بود البته خیامی کمی تلخ تر، اشرافی‌تر، سخت گیرتر... خیام به روایت حمید رضا صدر.

جستارنویس اعظم
همه آنچه از جستارنویسی دلم می‌خواهد در نوشته‌های‌‌ دکتر صدر یافتم. حتی آن زمان که شناخت دقیقی از این شیوه نوشتن نداشتم و جستار هنوز به‌عنوان یک سبک نوشتاری در ایران مطرح نبود متوجه تفاوت معنادار نوشته‌های دکتر صدر با دیگران شده بودم. نوشته‌های او روی مرز باریکی از تئوریک بودن از یک سو و سیر و سفر مدام در جهان ذهنی و تجربه زیسته او از سوی دیگر در حرکت بود. برای همین نه همچون مقاله نویسان بود نه حدیث نفس‌گویان. بعدها که جستار را شناختم و درباره قواعدش خواندم و آموختم دانستم دکتر صدر یکی از مهم‌ترین جستارنویسان فارسی است. عجیب نبود که کنار شاهرخ مسکوب دیگر جستارنویس بزرگ این سرزمین چنین تأثیر ژرفی بر من داشتند. شاید چون شور، دیوانگی، رهایی و یک جور پرسه‌زنی ذهنی مدام در جستارهای اوست که با سلیقه و فهم من جور درمی‌آید. حالا که در ماجرا عمیق‌تر می‌شوم به گمانم ما که در دهه هشتاد جوانی‌مان را تجربه کردیم، سرخورده از ایسم‌های کلان و گفت‌وگوهای شکست خورده در این سرزمین به جای تئوری‌ها و نظریه پردازی‌ها در پی مواجهه با تجربه‌های زیسته بودیم. در زندگی و در نگاه بزرگترهایمان به زندگی و آن چه از سر گذراندند و آن گونه که با ما به اشتراک می‌گذارند در پی فهم اکنونمان بودیم. زندگی برایمان مهم شده بود، فردیت معنا یافته بود پس روایت‌های فردی تعمیم‌پذیر از تجربه‌های زیسته منحصر به فرد پاسخ پرسش‌هایمان بودند. این چنین جستارنویسان نویسندگان بزرگ و محبوبمان شدند. یکی مثل دکتر حمیدرضا صدر.

آه از آن دوم شخص جادویی
این ضمیر در جستار‌نویسی فارسی، رمان فارسی، روایتگری فارسی انگار تا همیشه سندش به‌نام او خورده‌ است. چیزی در این دوم شخص استثنایی بود که انگار او را از کالبد جسم و روانش رها می‌کرد و همچون ناظری از بالا به تماشای خودش می‌نشست. چه وقتی که در رمان «تو در قاهره خواهی مرد» راوی زندگی آخرین شاه ایران بود و چه وقتی در متن‌های درجه یک خودبیانگرش از خودش و زندگی‌اش می‌گفت و در دوم شخص روایتشان می‌کرد. نه در ضمیر پرمصرف اول شخص مفرد و جمع که پرکاربردترین ضمایر زبان فارسی‌اند که در دوم شخص مفرد و جمع در پی فهم تاریخی زیست خودش و آدمیزاد ایرانی بود. دوم شخصی که فرصت دور ایستادن از ماجرا و قرار گرفتن در جایگاه راوی را به او می‌داد که تاریخی پر از رنج و آه و مرگ و شکست و اندوه را به شانه داشت و حالا به تماشای این و آن یا این لحظه و آن لحظه می‌نشست. تا همیشه طنین عجیب و غریب ضمیر دوم شخص نوشته‌هایش را در ذهن و گوش و زندگی‌ام می‌شنوم.

کاشف فروتن زندگی
در یکی از پرده‌های نمایشنامه «منجی در صبح نمناک» اکبر رادی، شخصیت جوان نمایشنامه از شخصیت پیر می‌پرسد: شما این همه آرامش رو از کجا به دست آوردید؟ و مرد پیر در جواب او می‌گوید: فروتنم! دکتر صدر با آن اشرافیت معنادار در شخصیتش، آن تحصیلات ممتاز، آن زندگی خاص و ویژه و تجربه نزدیک هنر و فوتبال در دهه طلایی شان، با کارنامه درجه یکش در نقد سینما و جایگاه یگانه‌اش در تحلیل فوتبال و این اواخر با محبوبیت باورنکردنی‌اش در عرصه عمومی و با وجود نوع خاصی از رفتار، منش و مرام اما بدون شک فروتن بود. فروتنی و افتادگی که او را همچون یکی از اعضای خانواده آدم می‌کرد. دایی بزرگتر، عموی بزرگتر، دوست صمیمی پدر و پدر...
این فروتنی یگانه بود که مرگش را همچون یک سوگ جمعی کرد و مردمانی عزادار رفتنش شدند. چه زندگی ای داشتید آقای فروتن، آقای دانای پرشور، جستارنویس اعظم، مرگ اندیش همیشگی و صاحب دوست داشتنی‌ترین انتخاب‌ها، سلیقه‌ها.
چه زندگی ای داشتید دکتر حمیدرضا صدر.
کپی