اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • سه شنبه ۵ مرداد ۱۴۰۰

قتل زن همسایه به خاطر هیچ

قتل زن همسایه به خاطر هیچ

پسر شیشه‌ای که به خاطر توهم ناشی از مصرف مواد مخدر تصمیم به سرقت طلاهای زن همسایه گرفته بود به‌جای سرقت مرتکب قتل شد.

به‌گزارش خبرنگار حوادث «ایران»، شامگاه 8 مرداد سال گذشته مرد جوانی با پلیس تماس گرفت و از مرگ مادرش خبر داد. او گفت: مادر سالخورده‌ام به تنهایی در خانه‌اش واقع در یکی از محلات مجیدیه زندگی می‌کرد، امروز هر چه با او تماس گرفتم جواب نداد و نگران شدم. به خانه‌اش رفتم و با کلیدی که داشتم وارد شدم اما ناگهان جسد مادرم را داخل پذیرایی دیدم.
به دنبال تماس مرد جوان، موضوع از سوی مأموران کلانتری 190 مجیدیه به بازپرس شعبه دهم دادسرای امور جنایی پایتخت اعلام شد.
فرضیه سرقت
با حضور تیم جنایی در طبقه دوم ساختمان محل جنایت آنها با جسد زن سالخورده در حالی مواجه شدند که روسری اش دور گردن او پیچیده شده بود و آثار کبودی دور گردنش دیده می‌شد. خانه بهم ریخته بود اما تحقیقات نشان می‌داد عامل قتل به زور وارد خانه نشده است و با اینکه النگوهای او در دستش بود اما احتمال قتل به‌خاطر سرقت از سوی تیم جنایی مطرح شد.تحقیقات در این رابطه ادامه داشت تا اینکه چند ماه بعد تیم جنایی به پسر همسایه طبقه چهارم مشکوک شد. پسر 36 ساله‌ای که اعتیاد به شیشه داشت و احتمال می‌رفت در این ماجرا نقش داشته باشد.

اظهارات متناقض

پسر جوان به‌نام پدرام در بازجویی‌ها مدعی شد: سه سالی است که به همراه مادر و برادرم ساکن این خانه شده‌ایم کارم نصب کولر است و روز حادثه هم من در منطقه فشم در حال کار بودم.
اما اظهارات متناقض پسر جوان و اعتیاد او به شیشه، احتمال اینکه او در این جنایت نقش دارد را پررنگ‌تر کرد. بدین ترتیب به دستور بازپرس محمد حسین زارعی پسر جوان بازداشت و در اختیار کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی پایتخت قرار داده شد. اما متهم همچنان منکر جنایت بود تا اینکه ظهر دوشنبه گذشته پدرام راز قتلی را که 11 ماه قبل مرتکب شده بود فاش کرد.
به دنبال اعترافات متهم جوان، به دستور بازپرس شعبه دهم دادسرای امور جنایی پایتخت تحقیقات در این خصوص ادامه دارد.

گفت‌و‌گو با متهم

چه شد دست به قتل زدی؟به‌خاطر اعتیاد به شیشه. با مصرف شیشه توهم سرقت طلا به من دست داده بود. مدام دلم می‌خواست طلا سرقت کنم یک دفعه فکرم به بلقیس پیرزن همسایه رسید. او زن تنهایی بود و چند باری که او را دیده بودم النگوی طلا به دست داشت.
بعد چه اتفاقی افتاد؟زنگ خانه بلقیس را زدم و او در را باز کرد. سن و سال و جثه کوچکش باعث شد که به محض باز کردن در دستم را روی دهانش بگذارم و او را به داخل خانه کشاندم. پیرزن شروع به داد و فریاد کرد، نمی‌خواستم او را به قتل برسانم، اما ترسیده بودم، سر و صدایش همسایه‌ها را با خبر می‌کرد. ناخواسته روسری اش را دور گردنش پیچیدم.
چه وسایلی سرقت کردی؟هیچی. به قدری ترسیده بودم که اصلاً نمی‌فهمیدم چیکار دارم می‌کنم. حلقه‌اش را از دستش درآوردم و روی میز گذاشتم که هنگام رفتن بردارم اما یادم رفت. خانه را جست‌و‌جو کردم اما هیچ چیزی داخل خانه پیدا نکردم. آنقدر ترسیده بودم که فرصت سرقت النگوهای بلقیس را پیدا نکردم.
بعد از قتل کجا رفتی؟به محل کارم در فشم رفتم و چند ساعتی آنجا بودم.
چه شد که بعد از این همه مدت اعتراف کردی؟از عذاب وجدان خسته شده بودم. قبل از دستگیری می‌خواستم خودم را معرفی کنم اما ترسیده بودم. وقتی هم که مأموران برای تحقیق به سراغم آمدند مدام دروغ گفتم حتی شماره تلفنم  را درست نگفتم، همین دروغ هایم باعث شده بود که به من بیشتر شک کنند.

کپی