اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • یکشنبه ۱۴ آذر ۱۴۰۰

چه کسی یا چه چیزی باید در اولویت زندگی ما باشد؟

چه کسی یا چه چیزی باید در اولویت زندگی ما باشد؟
مینا نبئی

در سال های اخیر روان شناسان بسیار از مهارت جراتمندی و توانایی نه گفتن صحبت می کنند و اینکه اولویت زندگی هرکسی در وهله اول خود اوست. حال آنکه در دهه های گذشته همواره سخن از ایثار و ازخودگذشتی و دوری از خودمحوری و خودخواهی و مفاهیمی از این دست بود. جمع این دو مفهوم در کنار یکدیگر گاه تناقضی در ذهن مردم ایجاد می کند که با این همه پیشرفت علم و دانش آیا دنیا دارد به سمت آموزش خودمحوری و خودکامگی پیش می رود؟ و آیا نباید عقربه آگاهی، زندگی را در نقطه تعادل قرار دهد؟

گفت و گو با دکتر سعید بهزادی فرد، روان شناس، مشاور خانواده و ریس مرکز مشاوره نیک اندیشان، حاوی نکات درخور تاملی است که در آن به برخی از پرسش های مخاطبان پاسخ داده شده است.


در جایگاه یک روان شناس بفرمایید که آیا علم روان شناسی ما را به سمت خود محور شدن و ندیدن دیگران سوق می دهد؟

در واقع باید بگویم در دهه های اول قرن بیستم اندیشمندان فلسفه و علوم انسانی افکار را به سمت فردگرایی سوق دادند. اینکه به خودتان اهمیت دهید؛ برای خود ارزش قائل شوید؛ قربانی نباشید و ... از این رو مفاهیمی چون فداکاری و از خودگذشتگی و مرام و معرفت زیر سوال رفت؛ اما واقعیت این است که انسان سالم به غیر از خود، دیگران را هم می بیند و به جای افراط و تفریط، نقطه تعادل را برمی گزیند.

یعنی اینکه نه خودخواهانه با دیگران رفتار کنیم و تنها خود را ببینیم و اگر کسی به دیگران خیلی خوبی کرد، او را پخمه و اسکل و قربانی بنامیم یا از او سو استفاده کنیم؛ نه اینکه از خواسته ها و تمایلات خود به کلی صرفنظر کنیم. اتفاقا ما در روان شناسی تحلیل رفتار متقابل به مخاطب چند مهارت ساده را آموزش می دهیم. از جمله این که برخی آموزش ها قابل انتقاد است.


این مهارت ها چیست؟ ممکن است کمی بیشتر این موضوع را باز کنید؟

بله. درس اول در تحلیل رفتار متقابل اتفاقا این است که دیگری را ببین و به جای تمرکز کامل به روی خودت ، بر روی دیگران  هم تمرکز کن. تاکید ما در روان شناسی بر روی آدم ها نیست؛ بر روی ارتباط میان آن هاست.   از این رو به مخاطب می آموزیم که همیشه تنها به خودت و خواسته خودت فکر نکن. به روابطت با دیگران هم فکر کن. برای مثال اگر همگی با هم از یک سفر برگشتیم، با خودت فکر کن که من خسته ام و نیاز به استراحت دارم. آیا واقعا تنها اولویت من هستم؟ پس اینکه دیگری چه نیازی دارد، مهم نیست؟ پس اگر دیگران هم مهم اند، همسرت را هم ببین. مادرت را هم ببین. بنابراین در دنیای مدرن هم ارتباط و فداکاری مهم است. پس خانواده و در سطح وسیع تر جامعه، آتشی است که باید همه ما را گرم کند؛ اگر خودخواهی کنیم، این آتش خاموش می شود و همه ما متضرر می شویم. از این رو همگی باید در زندگی به شناخت درست برسیم و البته شناخت های اشتباهمان را اصلاح کنیم.


تعریف شما از شناخت چیست و کدام شناخت های ما باید اصلاح شود؟

شناخت برابر نهاده واژه(cognition) در نگاه من در شمار واژگان مقدس است. شناخت در واقع آگاهی نسبت به پدیده ها است. گل یک پدیده است. اگر آن را نشناسی و بلد نباشی چگونه از آن مراقبت کنی، خشک می شود. اگر شناخت از رابطه یا  اصطلاحا سواد رابطه نداشته باشی، روابط خوبی را تجربه نخواهی کرد و به همین شکل اگر آگاهی از روش کار یک وسیله نداشته باشی، آن وسیله را خراب خواهی کرد. شاید بتوان شناخت را مترادف شعور دانست و به این اعتبار کسی را که مشکل شناختی دارد، بی شعور نامید. از این رهگذر است که بی شعوری یک صفت و ویژگی است. پس اگر ما در مسیر رشد قرار گرفتیم و آموختیم و آگاهی کسب کردیم، به تغییرات شناختی می رسیم و از خطاهای شناختی خود و از بی شعوری نسبت به پدیده ها عبور می کنیم.


اگر ممکن است نمونه ای از  این خطاهای شناختی را بفرمایید؟

بله. حتما . کنترل کردن دیگران، یک خطای شناختی است. وقتی شما باور دارید که باید دیگران را کنترل کنید، یعنی من بیش از دیگران می فهمم و اجازه دارم دیگران را کنترل کنم. پس گاهی لازم است ما به شناخت های خود شک کنیم؛ چرا که بسیاری از شناخت های ما اشتباه است. برای مثال به ما می گویند ماست را با ترشی نخور! پوستت لک و پیس می شود. من بارها خورده ام و پوستم لک و پیس هم نیست!


این اشتباهات یا خطاهای شناختی از کجا می آیند؟

سوال خوبی است. ما برخی از این باورهای نادرست را از والدین، بعضی را از تجربه فردی، گروهی را از فرهنگ با همه عناصرش و شماری را از شبه علم  و علم می گیریم.  تنها علم است که با پیشرفت، هر روز خود را اصلاح می کند و یافته های نادرست پیشین را دور می ریزد. در واقع شناخت های ما سه دسته اند. 1. آن ها که درست بوده و هستند. 2. آن ها درست بوده و دیگر نیستند؛ 3. آن ها که غلط بوده و هستند. از این رو ما لازم است که به منابع شناختی احترام بگذاریم؛ اما الزاما قرار نیست همه آن ها را بپذیریم. البته تغییرات شناختی هم کار آسانی نیست.


پس از عبور از خطاهای شناختی چه کنیم که  از سطح سلامت بالاتری در زندگی برخوردار شویم؟

پس از گذر از خطاهای شناختی باید واقعیت ها را بپذیریم و به آن ها احترام بگذاریم؛ در واقع آدم سالم با واقعیت ها زندگی می کند و آدم ناسالم با توهمات. دیگر این که مسئولیت اعمال خود را بپذیریم و همواره دنبال مقصر دیگری نباشیم؛ بلکه به دنبال تغییر مثبت باشیم.

از همه مهم تر اینکه به رشد و ارتقا دادن خود با رعایت میانه روی و تعادل در همه زمینه ها در طول حیاتمان تعهد داشته باشیم. به این معنی که اگر والدین من شناخت های نادرستی داشتند و به تبع آن رفتار ناسالم، من می توانم با اصلاح شناخت ها رفتار مناسب تری از خود بروز دهم. در روان شناسیِ سلامت، معیار پیشرفت، حال بهتر است./ ایران آنلاین

 

 

 

 

کپی