اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۰

جمع خوانی این شماره به شرایط و الزامات مفهومی به نام گفت و گو پرداخته است

یـــــــــکی به‌نام نیما

یـــــــــکی به‌نام نیما
بهاءالدین مرشدی داستان‌نویس

جناب آقای حافظ شیرازی یک شعر دارد که می‌گوید: «بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی / مقبول طبع مردم صاحب نظر شود». همین شعر یعنی اگر کسی بخواهد کاره‌ای بشود فقط حسن همان کارش نیست، خیلی چیزهای دیگر در کار است تا یک نفر کارش بگیرد و به قولی سری در میان سرها پیدا کند.

این است که این صفحه را هر هفته در «ایران جمعه» با نام «صد نکته غیر حسن» دایر کرده‌ایم تا به شاعران و نویسندگان و فیلمسازان و هنرمندان دیگری بپردازیم که کارشان گرفته و مهم شده‌اند. یکی از این مهم شده‌ها نیما یوشیج است یا همان پدر شعر نو فارسی. این عنوان خیلی عنوان گنده‌ای است که فقط برازنده همین آقای نیما یوشیج است. اما چطور می‌شود یک روستازاده این‌طور آدم مهمی می‌شود در ادبیات ایران. این است که در این نوشته نکته‌هایی را که به نظرم می‌رسد می‌نویسم که بگویم نیما آدم مهمی است.

 نیما یوشیج را با آن شکل و شمایل ببینید آدمی ریز جثه و با سری بدون مو و سبیل‌هایی که به او می‌آید. عکس‌های نیما را که می‌بینیم فکر می‌کنیم چطور یک نفر می‌تواند این‌قدر شاعر باشد و تحول ایجاد کند که این آقای ریزجثه انجام داده است. اما او این تحول را ایجاد کرده. فکر می‌کنم یکی از مهم‌ترین جاهایی که به او کمک کرده تا آدم متفکری باشد همان درختان و فضای کوهستانی شمال ایران باشد، این یکی از حسن‌های اوست اما خیلی‌ها هستند که همین ویژگی را داشته‌اند و هرگز نیما نشده‌اند. آنها دغدغه‌ای برای چنین شعری نداشته‌اند. این است که در دوره‌ای که شعر دارد در قدیم درجا می‌زند، او فکر می‌کند باید کاری کند و کاری هم می‌کند و شعری با شکل و شمایلی تازه ایجاد می‌کند. او مؤسس شعر نو است. ساختمانی شعری که هر طبقه‌اش را به دست یکی دیگر می‌دهد تا بتواند این نوع شعر را گسترش دهد. یعنی زمانه زمانه‌ای است که همه می‌خواهند نو باشند. همه می‌خواهند مدرن باشند. جامعه شکل سنتی خودش را دارد از دست می‌دهد، تحول‌خواهان از فرنگ برگشته به فکر نو کردن اجتماعی قدیمی هستند این است که با خود دانشی را به ارمغان می‌آورند که تا پیش از این وجود نداشته. علم حضور پیدا می‌کند. آدم‌ها فردیت پیدا می‌کنند و شکل غربی می‌گیرند و فکر می‌کنند باید مدرن‌تر بشوند. نثر دارد عوض می‌شود. نوشته‌ها دارند شکل و رنگ دیگری به خود می‌گیرند اما در این میان یک فرنگ نرفته وجود دارد که سر تا پا مدرن است و آن هم کسی است به‌نام نیما یوشیج یا همان آقای علی اسفندیاری در کوهستان‌های شمال که به مدد از فرنگ برگشته‌ها فرانسه می‌داند و همین فرانسه‌دانی‌اش است که باعث می شود او به سمت نو شدن و هرچه نوتر شدن پیش رود. بیایید کتاب «ارزش احساسات در زندگی هنرپیشگان» او را بخوانیم. او در این کتاب به‌شما می‌گوید که چطور شاعر شده و چه راهی رفته تا چطور شاعری باشد. شاعری باشد که از قید و بند وزن‌های عروضی خودش را رها کند و مثل آقای مولوی نباشد که نوشته بود «مفتعلن مفتعلن کشت مرا». این است که مولوی همچین کاری نمی‌کند و فقط شکایت می‌کند و بعد در همان شعر تجویز می‌کند که: «قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر» ولی این آقای مولوی خودش را وارد همچین تغییری نمی‌کند تا قرن‌ها بعد یکی بیاید به‌نام نیما و وزن را به هم بریزد و شکل خودش را ایجاد کند. او شکل خودش است. او شکل هیچ‌کس پیش از خودش نیست. همین او را متمایز می‌کند. اما این تنها و تنها شکل شعر نیست که عوض می‌شود، او می‌داند این شکل باید از درون هم مدرن باشد. همین است که شعر «افسانه» مدرن‌ترین چیزی است که تا آن‌وقت از شعر سراغ داریم. حالا بیایید شما را به کتاب ارزش احساسات ببرم. البته بعد  به احساسات خودش هم برمی‌گردم و می‌گویم این آدم سخت‌جان شعر چه روح لطیفی دارد و چه کارها که این روح لطیف ازش بر نمی‌آید. در همان صفحه‌های آغازین کتاب ارزش احساسات نیما نقلی می‌آورد از گفت‌وگویی با یکی از دوستانش. پیش از شروع می‌گوید هنرمندان هم زندگی روزمره خودشان را دارند و آنها هم بموقع زندگی‌شان را می‌کنند و این‌طور نیست که آنها زندگی را رها کنند و فقط شعر بگویند یا فقط نقاشی بکشند. این ارزش زندگی را این‌طور روایت می‌کند: «مصاحبتی که یکی از دوستانم با من کرد من به‌خوبی یاد دارم. در موقعی که به وطن دوردست من آمده بود، هر دو بالای گردنه، روی تنه خشک‌شده کاجی وحشی نشسته بودیم. جنگل‌های دور دست و جلگه قشنگ و سحرانگیز «کجور» ما را تسخیر کرده بود. دوستم  از من پرسید: «دیگر چه چیزهای تازه هست که نوشته باشی؟» جوابی که من به او دادم، این بود: «باید اول ببینی دیگر به‌چه دردهایی در زندگانی مبتلا هستم. حالا که من در این ناحیه هنر خود را فراموش کرده‌ام، مثل پرنده‌ها تنم را در آب می‌شویم، مثل وحشی‌ها لباس پوشیده و زندگی می‌کنم.»
این‌جا همان جایی است که نیما بر ارزش زندگی کردن تأکید می‌کند. او می‌گوید باید زندگی کرد و او برای هنرش خوب زندگی کرده است.
حالا می‌خواهم به سر بزرگ نیما اشاره کنم. این اصلاً استعری نیست. کله نیما آن‌قدر بزرگ است که در آن تن کوچک خوب به چشم می‌آید. این سر خیلی چیزها در خودش دارد، همان تصویرهایی که در بالا به آن اشاره کرده در سرش هست، شکل دیگری از زندگی در فکرش هست و اندیشه‌ای که در این زمانه نو شونده او را احاطه کرده هم هست. اما او فقط تا جایی می‌تواند نو باشد که فکرش به او اجازه می‌دهد اما ره را بر دیگران نمی‌بندد. او می‌داند این راه تازه است و آدمیان دیگری چون احمد شاملو یا اخوان ثالث و فروغ فرخزاد و سهراب سپهری هم باید بیایند و شکل دیگری از او را ارائه دهند. اینها و شاعران دیگر شکل دیگر نیما یوشیج هستند که هرکدام راه خودشان را پیدا کرده‌اند و در ساختمان شعری او دفتر کار خریده‌اند. این زمانه‌ای است که نیما خوب تشخیص می‌دهد باید متحول شد و بعد متحول می‌کند زمانه شعری‌اش را و بعد هم همین تحول را تبیین می‌کند. او می‌داند که باید به دیگران یاد بدهد چطور این ساختمان را ساخته است. چطور بدون آجرهای منظم وزن‌های شعر فارسی اوزانی نامتوازن خلق کند و ساختمانی خوش نقش به جا بگذارد. می‌گویم ساختمان، خودش هم از همین لفظ استفاده می‌کند. در یکی از مقاله‌هایش این‌طور می‌نویسد: «شاعر جوان، این ساختمان را که می‌بینی «افسانه» من در آن جا گرفته است و یک طرز مکالمه طبیعی و آزاد را نشان می‌دهد، شاید برای دفعه اول پسندیده تو نباشد، اما به اعتقاد من از این حیث که می‌تواند به «نمایش» اختصاص داشته باشد، بهترین ساختمان است.»
بعد هم در ادامه می‌گوید نام این ساختمان را نمایش گذاشته است. او نمایشی مدرن از وضعیت شعر ایران است. او همان‌قدر که متفکر است، احساساتی و حتی سانتی‌مانتال است. همان نامه‌هایش به همسرش عالیه و دیگران را بخوانید تا متوجه شوید او چقدر آدم حساسی است. او مجموع همه چیزهایی است که یک شاعر باید در خود داشته باشد تا شاعر بشود. او شاید نخستین شاعری باشد که شکل آدم است و عکس دارد. او نخستین شاعری است که معشوقه‌اش نام دارد. او نخستین شاعری است که می‌داند در دورانی که همه چیز دارد نو می‌شود باید او هم سر تا پا مدرن باشد حتی اگر قیافه‌اش شکلی سنتی داشته باشد اما بی‌شک او مدرن‌ترین است از درون.

امکان دشوار «گفت‌وگویی واقعی»

روزبه آقاجری   /  پژوهشگر اجتماعی
وقتی طبیعت را صرفا موجودیتی در خدمت نیازهای دلبخواهانه‌مان می‌پنداریم و آن را به چیزی برای بهره‌کشی فرو می‌کاهیم، هیچ گفت‌وگوی واقعی‌ای میان ما و طبیعت نمی‌تواند شکل بگیرد و هیچ هم‌فهمی‌ای نیز ممکن نمی‌شود

   ‌هیچ چیز عجیب‌تر از این نیست که چیزی را مسأله‌برانگیز بپنداریم که وجه تمایز انسان از حیوان تصور می‌شود. اما نکته این است که قضیه به این سادگی‌ها نیست. از متفکران آغازی مثل ارسطو و افلاطون تا همین قرن گذشته «قوه‌ ناطقه یا توانایی سخن‌گفتن» وجه تمایز انسان از حیوان فرض گرفته می‌شد و فرهنگ و تمدن و پیشرفت و بسیاری چیزهای دیگر را ناشی از آن می‌پنداشتند که بازتابی از آن را در این جمله مشهور به‌ شکلی‌ نادرست‌ نقل‌ شده‌ فروید می‌توان یافت: «واضع تمدن انسانی است که برای اولین بار به جای نیزه به سمت دشمن‌اش کلمه پرتاب کرد.»[۱]
پرتاب کلمه به جای پرتاب نیزه، کنشی عمیقاً متمدنانه و فرهنگ‌ساز و تأییدی است بر اهمیت سخن‌گفتن در شکل‌گیری و توسعه‌ تمدن انسانی. اما ۱۵۰ سالی است که فهمیده‌ایم سخن‌ گفتن به‌تنهایی نمی‌تواند چنین کار شگرفی را به انجام رسانده باشد چرا که کار پیش نمی‌رفت اگر دشمن، متقابلاً، نمی‌خواست به جای نیزه به سمت ما کلمه پرتاب کند. نکته این بود که سخن‌ گفتن باید به‌شکلی گفت‌وگویی ـ یعنی با لحاظ‌ کردن دیگری ـ فهمیده می‌شد تا بشود نتیجه گرفت که کار شگرف فرهیختن انسان و تمدن‌سازی از آن برآمده است. تمدن انسانی بر «کار» یعنی تولید و آفرینش خلاقانه و «هم‌سخنی» یعنی امکان گفت‌وگو و درک دیگری بنا شده و ویژگی مشترک هر دو اینها «جمعی‌بودن‌»شان است. رابینسون کروزوئه در جزیره‌ متروکه‌اش بدون وجود برده‌ای به‌ نام «جمعه» حتی یک هفته هم دوام نمی‌آورد.
آنچه در ۱۵۰ سال اخیر آموخته‌ایم این است که دیگری وجود دارد و سخن می‌گوید همان‌گونه که ما سخن می‌گوییم پس اگر گفت‌وگویی بخواهد شکل بگیرد باید هر دو طرفِ آن سخن بگویند چرا که بدون سخن‌ گفتن دیگری با گفت‌وگویی واقعی روبه‌رو نیستیم. اما این «گفت‌وگوی واقعی» چه هست؟ و داستان ما از اینجا آغاز می‌شود.
 
گفت‌وگوی واقعی
در نیمه‌ دوم دهه‌ هفتاد شمسی، پس از پیروزی محمد خاتمی، مفهوم گفت‌وگو و ترکیب‌های هم‌پیوند با آن که از یک دهه قبل از آن (در نیمه‌ دوم دهه‌ شصت شمسی)، در نوشته‌های نویسندگان و متفکران بازتاب یافته بود و بر آن تأکید می‌شد[۲]، به کلیدواژه‌ای برای سیاست فرهنگی‌ سیاسی دولت مستقر تبدیل شد و این دوران تا نیمه‌ آغازین دهه‌ هشتاد دوام آورد. تلاش‌های نظری و پژوهشی قابل‌ توجهی برای تدقیق و واکاوی این مفهوم از منظرهای گوناگون انجام شد و حتی در سطحی، با ایده‌ گفت‌وگوی تمدن‌ها، گستره‌ای جهانی هم پیدا کرد. دستاورد این دوران، بیش از هر چیز، این بود که گفت‌وگو تبدیل به مفهومی انکارناپذیر و حیاتی برای فهم تداوم زندگی اجتماعی شد. اما آنچه موجب شد درک این ضرورت چندان دوام نیاورد و چنان که باید و شاید، در اذهان و کارکردها و ساختارها ریشه نزند، درک رمانتیک و ساده‌انگارانه از آن بود؛ درکی که جهان را بی‌ژرفا و مسطح می‌دید و گمان می‌کرد خودِ عمل گفت‌وگو، به‌شکلی جادویی، می‌تواند طرفین برابر و دارای حق و آزاد بیافریند؛ درکی که فرایند گفت‌وگو سروته می‌فهمید و هر چند در همان زمان با نقدهایی جدی روبه‌رو شد اما، به‌دلیل بی‌خطری و پشتیبانی حاکمانه از آن، سیطره‌ خود را حفظ کرد. چنین تأکید ساده‌لوحانه‌ای بر گفت‌وگو نمی‌توانست درک کند که گفت‌وگوی واقعی تنها در صورتی ممکن می‌شود که در «شرایطی خاص» انجام گیرد.
مهم‌ترین و پیچیده‌ترین شرط برای گفت‌وگویی واقعی، همان‌طور که حسن قاضی‌ مرادی، نویسنده‌ای که پیگیرانه ضرورت فرهنگ گفت‌وگویی را پی گرفته است، تأکید می‌کند[۳]، «همتایی» است و همتایی را می‌توان دارای سه مشخصه‌ عام دانست: برابری، دارندگی حق و آزادی. تنها هنگامی که طرف‌های گفت‌وگو در برابر هم دارای این سه مشخصه باشند، می‌توان گفت که آن گفت‌وگو، به احتمال زیاد، به شکلی از «هم‌فهمی» و «امکان هم‌عملی» در «فضای مشترک برآمده از گفت‌وگو» بینجامد. در اینجا به‌شکلی ضمنی به هدف‌های گفت‌وگو نیز اشاره‌ای کرده‌ایم: ایجاد هم‌فهمی و امکان هم‌عملی.
پس همان‌طور که چوپان نمی‌تواند گفت‌وگویی به معنای واقعی کلمه با رمه‌اش داشته باشد، بازجو هم نمی‌تواند از گفت‌وگوی واقعی با زندانی سخن بگوید. همان‌طور که برده نمی‌تواند گفت‌وگویی واقعی با ارباب داشته باشد، نشست‌های به‌اصطلاح سه‌جانبه‌گرایانه‌ نمایندگان دولت و کارفرمایان و کارگران هم نمی‌تواند گفت‌وگویی واقعی باشد چرا که بیرون از فضای صوری این نشست‌ها، این سه طرف نه برابرند و نه به یک اندازه دارای حق‌اند و نه به معنای واقعی کلمه آزادند.
هنگامی که این سه مشخصه‌ لازم برای همتایی را جدی بگیریم، آیا به این نتیجه نمی‌رسیم که بسیاری از هم‌سخنی‌ها و هم‌کلامی‌ها اساساً گفت‌وگویی واقعی نیستند؟ متأسفانه باید بگوییم که بله، نیستند. پرسش تکان‌دهنده‌ دیگری که از این بحث‌ها برمی‌آید این است که آیا نباید به این نتیجه رسید که گفت‌وگوی واقعی ناممکن است؟ این پرسشی است که بدبین‌های انتقادی به آن جواب آری می‌دهند و خوش‌بین‌های شاد اساساً به آن فکر نمی‌کنند اما گروهی هم هستند که این پرسش را جدی می‌گیرند اما به آن جواب آری نمی‌دهند و می‌کوشند هر چه بیشتر «امکان» گفت‌وگویی واقعی را فراهم کنند، چه در سطح بینافردی چه در سطح اجتماعی چه در سطح جهانی. گفت‌وگو همان‌طور که در سطوح گوناگونی می‌تواند روی دهد، جهان‌های گوناگونی هم دارد؛ جهان‌هایی که وجودشان امکان پدیدآیی و تداوم گفت‌وگوی واقعی را فراهم می‌کند.
 
جهان‌های گفت‌وگو
جهان‌های گفت‌وگو به فضاهای مشترکی اشاره دارد که از طریق گفت‌وگویی واقعی پدید می‌آیند. این فضاهای مشترک، اگر بخواهیم از اصطلاحات هابرماسی استفاده کنیم، زیست‌جهانی را پدید می‌آورند که در آنها فرهنگ نسج می‌گیرد و تمدن می‌بالد. زیست‌جهان فضای مشترکی است که کنش ارتباطی آن را ممکن می‌کند. اما جهان‌های گفت‌وگو را نباید صرفاً انسان‌محورانه درک کرد. چنین جهان‌هایی را می‌توان از طریق گفت‌وگو با خود و گفت‌وگو با اشیا و گفت‌وگو با طبیعت نیز تجربه کرد و اصل ضروری «گفت‌وگوی واقعی» نیز در اینجا صادق است. کسی که خود را تحقیر می‌کند، نمی‌تواند در گفت‌وگویی واقعی با خود، آن‌چنان که روان‌درمانگران توصیه می‌کنند، وارد شود. به همین صورت، وقتی طبیعت را صرفاً موجودیتی در خدمت نیازهای دلبخواهانه‌مان می‌پنداریم و آن را به چیزی برای بهره‌کشی فرو می‌کاهیم، هیچ گفت‌وگوی واقعی‌ای میان ما و طبیعت نمی‌تواند شکل بگیرد و هیچ هم‌فهمی‌ای نیز ممکن نمی‌شود. طبیعتاً طبیعت چندان نیازی به هم‌فهمی با ما ندارد اما فقدان هم‌فهمی در ما با طبیعت می‌تواند برای ما گران تمام شود.
جدا از اینکه طرفِ گفت‌وگو چه می‌تواند باشد، هر رسانه‌ای می‌تواند جهان گفت‌وگویی خاص خود را خلق کند، چه آنْ گفت‌وگویی واقعی باشد یا نباشد و رسانه می‌تواند کتاب باشد یا روزنامه، بوستانی در محله باشد یا باشگاهی خاص.
 
نتیجه
گفت‌وگوی واقعی برآمده از هم‌سخنی طرف‌هایی برابر و دارای حق و آزاد است و درواقع هدف اصلی‌اش، نه اقناع بی‌چون‌وچرای یک طرف یا پیروزی در بحث، که ایجاد هم‌فهمی و امکان هم‌عملی است. چنین فرایندی بدون شک فرایندی جمعی است حتی اگر صرفاً گفت‌وگویی با خود باشد.
 
پانوشت‌ها
[۱] برای نمونه نگاه کنید به مختاری، محمد (۱۳۷۷)؛ تمرین مدارا؛ چ اول؛ تهران: نشر ویستار
[۲] درواقع فروید این جمله را از عصب‌شناسی انگلیسی نقل می‌کند. البته این نکته تغییری در محتوای آن نمی‌دهد و به نظر می‌رسد که فروید اصل قضیه را تأیید می‌کند. برای توضیحات بیشتر به یادداشت منتشره در سایت تداعی به نشانی http://tadaei.com/u/xyg7o نگاهی بیندازید.
[۳] بویژه بنگرید به قاضی‌مرادی، حسن (۱۳۹۷)؛ شوق گفت‌وگو و گستردگی فرهنگ تک‌گویی در میان ایرانیان؛ چ سوم؛ تهران: نشر اختران

سنت گفت‌و‌گوی ایرانی

کیمیا سماوات/ خبرنگار

شروین وکیلی/جامعه‌شناس و اسطوره‌شناس
   امروزه وقتی از گفت‌وگو سخن می‌گوییم، معمولاً برابرنهادی برای دیالوگ را در نظر داریم. حالا به این کاری نداریم که در ایران «گفت‌و‌گو» تعبیر خوبی نبوده و به معنای «کشمکش و نزاع» به کار گرفته می‌شده، چون هردوسوی فعل گفتن است. چنان که حافظ می‌گوید: «گفت‌و‌گو آیین درویشی نبود»، یعنی درویشان اهل دعوا و مرافعه نیستند. باز به این هم کاری نداریم که کلمه دیالوگ هم چندان تبارنامه دلچسبی ندارد. این کلمه را برای اولین بار افلاطون در کتاب جمهور به کار برده و آن را به‌عنوان روشی برای فن دیالکتیک در نظر گرفته است. بر خلاف تصور مرسوم، دیالکتیک افلاطونی به هیچ عنوان عقلانی، آزاداندیشانه یا فلسفی نیست و بیشتر از جنس سرکوب افکار اهالی اوتوپیایی اسپارتی است به دست طبقه حاکمی متعصب و تنگ‌نظر. بنابراین هردو کلمه‌ای که امروز برای این مضمون به‌کار گرفته می‌شود، با نوعی خطای زبانی و غفلت از تاریخ معناها دست به‌گریبان است.
از سویی دیگر مفهومی که امروز با کلمه دیالوگ یا گفت‌و‌گو می‌شناسیم را در گذشته نیز داشته‌ایم ولی مفهوم «گفت‌و‌گو» و «دیالوگ» در بافت اصلی‌شان واژگونه معنایی بوده که امروز از آن مراد می‌کنیم. در ایران ما دامنه‌ای وسیع از کلمات را در این مورد داشته‌ایم: «گفت و شنید»، «صحبت»، «مناظره»، «بحث» و بسیاری واژگان دیگر که همه‌شان پیش‌فرض مشترکی داشته‌اند و آن هم این که معنا و حقیقت از زبان یک نفر بیرون نمی‌آید و در فضای بین دو یا چند تن که با هم سخن می‌گویند ظهور پیدا می‌کند. ولی مفهوم دیالوگ اروپایی چه می‌شود؟ نظر غالب آن است که گفت‌و‌گو به‌عنوان یک رسم اجتماعی‌زاده فرهنگ اروپایی است. چنین تصوری را بسیاری دارند، ولی به کلی نادرست است. آن بین‌الاذهانی بودن حقیقت و ظهورش در میانه گفتارهای چند تن در اروپا بسیار بسیار دیرتر از ایران ظاهر شده و قدمتش در واقع به چهار پنج قرن پیش محدود است. تا پیش از آن اروپاییان یک مرجعیت مطلق و مستبد می‌شناختند که پاپ یا امپراطور بود و او حقیقت را اعلام می‌کرد، نه این که درباره‌اش بحث کند.
 تصور عموم مردم برعکس این است. یعنی استبداد رأی را به روحیه شرقی منسوب می‌کنند. نمودهایی برای این سنت گفت‌وگوی ایرانی داریم: از ابتدای کار یعنی در متن گاهان که سروده‌های زرتشت است، اصولاً با گفت و شنید انسان و خداوند روبه‌رو هستیم و این نخستین متنی است که از این دست می‌بینیم. در واقع بدنه سرودهای گاهان که شالوده دین زرتشتی است، گفت‌و‌گوی زرتشت و اهورامزداست و این مکالمه‌ای شکاکانه و تند و تیز هم هست. متون دینی رایج در اروپا به کلی تهی از چنین بحث‌هایی هستند. در تورات یهوه فقط به انسان فرمان می‌دهد و در انجیل عیسی در مقام فرزند خداوند و خدای زنده دقیقاً همین نقش را بر عهده دارد ولی این به هزاران سال پیش مربوط می‌شود. سؤال دیگری اینجا  ممکن است پیش بیاید مبنی بر اینکه این سنت مکالمه در ایران دوام داشته یا خیر. در پاسخ به چنین سؤالی باید گفت کاملاً دوام داشته است. مثلاً متون فلسفی و علمی ما را ببینید؛ تعداد خیلی زیادی از آنها ثبت مناظره و بحث دو شخصیت بزرگ است. نمونه قدیمی‌اش بحث زکریای رازی و ابوحاتم رازی است، هزار سال پیش و نمونه جدیدش ثبت محفل علامه طباطبایی است همین چهل پنجاه سال پیش که هم هانری کربن و هم کسانی مثل داریوش شایگان تقریرهایی از آن را به دست داده‌اند. اصولاً رده‌ای بزرگ از متون داشته‌ایم به اسم مجالس و مکاتبات و مناظرات و مباحثات که ثبت گفت‌وگوهای میان افراد بزرگ بوده است.
 همه‌جا نمودهایش را می‌بینیم. یکی از مهم‌ترین متون عرفان ایرانی منظومه «گلشن راز» شیخ محمود شبستری است. این متن شرح ۳۸ پرسش است که شیخ حسینی هروی از او پرسیده و او پاسخ داده است. فصل‌بندی‌اش هم چنین است. یعنی اول پرسش هروی را آورده و بعد جواب خودش را نوشته و در خود پاسخ هم می‌بینیم که با نمایندگان نظریه‌های متفاوت به بحث مشغول است. یک نمونه دیگرش غزل پارسی است. غزل اصولاً شعری است که دلداده‌ای برای دلدار می‌گوید و هیچ جای دنیا مرسوم نیست که در غزل دلدار هم جواب بدهد. اما «گفتم/ گفت» یک رده مهم از اشعار پارسی است که هم در غزل و هم در قالب های دیگر نمودش را زیاد می‌‌بینیم. مثلاً حافظ می‌گوید «گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید».
یعنی این نظر مشهور که ادبیات فارسی منولوگ است و استبداد سخنگو در آن غالب است، غلط است. یکسره نادرست است. این را کسانی می‌گویند که با ادبیات پارسی آشنایی ندارند؛ اما امروز اوضاع چطور است؟ آیا ایرانیانی که چنین سنت فربه‌ای در گفت‌و‌گو داشته‌اند، امروز با انسدادی در این مورد روبه‌رو نیستند؟ فکر نمی‌کنم چنین باشد. استقبال مردم ایران از رسانه‌های مجازی جدید را ببینید. الگوی به کار‌گیری رسانه‌هایی مثل رخ‌نامه (فیس‌بوک) و تلگرام در ایران با همه جای دنیا متفاوت است و بسیار جای بررسی دارد. حتی رسانه‌ای کاملاً نوظهور مثل کلاب‌هاوس بلافاصله مورد استقبال و هجوم مردم ایران قرار می‌گیرد و چیزی که در همه اینها می‌بینیم، گفت‌وگوی میان کسانی است که موضع‌های متفاوت دارند.
 به نظرم خشونت کلامی‌ای که در فضاهای مختلف می‌بینیم نسبت به آنچه انتظارش می‌رود و در باقی جوامع هنجار است، بسیار پایین است؛ اما آیا مهارت گفت‌و‌گو کردن به دیگران نیاز به آموزش و تمرین ندارد؟ ما چنین تمرین و آموزشی داریم؟ در واقع چنین آموزشی در کار نیست اما خودمان مدام در حال تمرین هستیم و نتیجه هم درخشان است. رخ‌نامه مثال خوبی است. تازه که آمده بود، همه نظر خود را در آن فریاد می‌زدند، با لحنی پرخاشگرانه و متعصبانه اما فقط یکی دو سال گذشت تا صداهای نامعقولی که همچنان به فحاشی و تعصب خو کرده بودند به کلی به حاشیه رانده شوند و عملاً از دور خارج شوند. شما الان آن کسانی که در اوایل کار با فحش دادن به این و آن با تبلیغ نفرت مذهبی و قومی دکانی باز کرده بودند را در متن فضاهای مجازی نمی‌بینید. در مقابل بنگرید به این که چه فیلم‌های کوتاه، فایل‌های صوتی، نوشتارها و بحث‌هایی دارد دست به دست می‌گردد و به اصطلاح وایرال می‌شود. اغلب شان نقطه‌ نظری را با متانت در برابر دیدگاهی دیگر مطرح می‌کنند. آن سنت کهنی که گفتم پیشاپیش ورزیدگی‌ای فراهم آورده که مردم به سادگی از آن بهره می‌برند.
 نکته مهم درباره صحبت و گفت و شنید آن است که فرجامش یک نقطه خاص نیست. یعنی پذیرش این که قرار نیست همه مثل هم فکر کنند یا شبیه به هم تصمیم بگیرند. چیزی که می‌توانم با توجه به داده‌های موجود بگویم آن است که با سرعت به آن سو حرکت می‌کنیم و این پذیرش همین الان هم در بدنه جامعه وجود دارد. آن نگرش‌های متعصبانه‌ای که به خاطر منافعی غیرعمومی یا ایدئولوژی‌ای غیرعقلانی خواهان یکدست کردن نظر و فکر توده مردم هستند، آشکارا شکست خورده و در حال انقراض هستند.
ناهــنجاری‌ مولود عدم گفت‌وگو


فاضل میبدی/ فعال سیاسی و استاد حوزه و دانشگاه
   در ابتدا باید دید غرض از گفت‌وگو چیست؟ گاهی منظور این است که با دیگری گفت‌وگو کنیم که حرف‌هایمان را بر او حاکم کنیم، در اینجا گفت‌وگو صورت نگرفته است، در واقع به اینکه حرف خود را بر کرسی بنشانیم گفت‌وگو نمی‌گویند غرض از گفت و گو مغلوبیت طرف مقابل نیست بلکه هدف از گفت و گو کشف حقیقت است یعنی من با دیگری گفت‌و‌گو می‌کنم تا حقیقتی را کشف کنم؛ در این حالت، پیش فرض گفت‌وگو را بر این می‌گذاریم که شاید فکر و ایده من صحیح نباشد برای همین با دیگری گفت و گو می‌کنم تا آگاه شوم ایده من درست یا غلط است. پس هدف از گفت‌وگو کشف حقیقت برای طرفین است. گاهی در جامعه پیش می‌آید که شخصی را بزرگ و قدیس فرض می‌کنیم و حرف های او را صددرصد قطعی و جزمی تلقی کرده و بر همین اساس گفت‌وگو می‌کنیم و معیار ما بزرگی آن شخص است.  در حالی که در گفت‌وگو علاوه بر اینکه به‌دنبال کشف حقیقت هستیم نباید هیچ شخصی را بزرگ فرض کنیم و تنها چیزی که باید ملاک گفت و گوی ما باشد استدلال، عقل و منطق است. ابوعلی سینا یک جمله‌ای دارد که می‌گوید «کسی که عادت کرده است بدون دلیل سخنی را بپذیرد یا بگوید از کسوت انسانیت خارج شده است» پس اگر بخواهیم که از کسوت انسانیت خارج نشویم باید حواسمان باشد که حرفی را بدون دلیل قبول نکنیم و هیچ حرفی را بدون سند و مدرک و برهان علمی نزنیم. در گفت و گوی سالم نه پیش‌فرض‌های ما ملاک و معیار قرار می گیرد نه بزرگی شخص مقابل؛ متأسفانه در جامعه ما منطق گفت‌وگو حاکم نشده و رواج پیدا نکرده است و همیشه به شکل یک طرفه و مونولوگ بوده است. من معتقد هستم تمام ناهنجاری‌های فرهنگی که اتفاق می‌افتد ریشه در نبود گفت‌وگو در بین افراد هست.
اگر بخواهیم گره‌های سخت جامعه را باز کنیم، مشکلات فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی را حل کنیم باید راه‌های گفت‌وگو را بر این اساس که حقیقتی کشف کنیم باز کنیم و در فرهنگ خود جا بیندازیم مثلاً از طریق صدا و سیما و رسانه‌های دیگر.
تمام مراتب علمی و فرهنگی از جمله دانشگاه‌ها باید بر این اساس شکل گرفته باشند که بین استاد و شاگرد دیالوگ و گفت‌وگو برقرار شود.
استاد نباید سر کلاس خودش را حقیقت محض فرض کند و گمان کند که شاگرد چیزی را متوجه نمی‌شود این درست است که شاگرد از نظر علمی از استاد رتبه علمی پایین تری دارد اما در محیط علمی این فرق را بایستی نادیده گرفت و با گفت‌وگوها حقیقت‌ها را کشف کرد. نباید بگذاریم که هیاهو بر گفت و گو حاکمیت کند. بازار امروز جامعه‌ ما، بازار هیاهو است. منظور از هیاهو این است که افراد در جایگاه‌های مختلفی نظر بدهند، بیایند و گفت‌وگو کنند در حالی که در آن رشته تخصص لازم را ندارند. در این حالت به جای گفت‌وگو هیاهو شکل می‌گیرد. بنابراین بهترین جا برای تمرین و مشق گفت و گو دانشگاه‌ها و مراکز علمی هستند که استاد و دانشجو سخن یکدیگر را درک کرده و گفت‌وگو کنند.
اگر به قول جامعه شناس‌ها یکی از عوامل عمده ما فقر باشد بنابراین فقر یکی از عوامل آسیب‌زای طبقات اجتماعی می‌شود که بسیار هم خطرناک است در اینجا عده‌ای معتقد هستند که بنشینیم و با یکدیگر گفت و گو کنیم اگر این گفت‌وگو انجام بشود و افراد منتقد روبه روی همدیگر بنشینند و گفت و گو کنند در نهایت مشکل حل می شود، این تنها یک مثال بود؛ امروزه غالب کشورهای دنیا مسائل اقتصادی خودشان را سامان بخشیده‌اند که این تنها از راه گفت‌وگو صورت می‌گیرد. در هر حالتی گفت‌وگوی علمی باید پیرامون مسائل و مشکلات روز جامعه صورت بگیرد. در قرآن ما نیز بسیار از گفت‌وگو و مشورت سخن گفته شده است. البته اشتباه نشود که مشورت را با گفت‌وگو یکسان بدانیم؛ این دو با یکدیگر متفاوتند. در واقع اگر تصمیم به کاری گرفته‌ایم باید احتمال خطای آن را در نظر بگیریم، در آن تردید کنیم و برویم با افراد دیگر درباره آن گفت‌وگو کنیم و خطای احتمالی را برطرف کنیم، اگر هم در عرصه گفت‌وگو ثابت شد که خطایی وجود ندارد آن تصمیم را عملی کنیم.
فرهنگ ما تبدیل به فرهنگی یک طرفه و مونولوگ شده است؛ فرهنگ خطابه با فرهنگ گفت و گو متفاوت است. مثال بارز دانشگاه‌ها هستند که با فرهنگ مونولوگ فقط استاد سخن می‌گوید و دانشجو شنونده است. از دل فرهنگ مونولوگ استبداد در می‌آید استبداد از نظر فکری بشدت خطرناک است. در ادامه فرهنگ مونولوگ چاپلوسی به وجود می‌آید. در این حالت فرد به‌دنبال کشف حقیقت نیست بلکه تنها به منافع شخصی خود فکر می‌کند به قول حافظ «حدیث چون و چرا دردسر دهد ای دل»
و اگر در جامعه‌ای حدیث چون و چرا دردسر درست کند این جامعه هیچگاه رشد نمی‌کند بنابراین باید فرهنگ گفت‌وگوی‌مان طوری باشد که بتوانیم از جهت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی همه‌ کارها را با گفت‌وگو پیش برده و مسائل را با گفتمان حل کنیم.
در تمام کشورهای پیشرفته مشاهده می‌کنیم که مصاحبه که خود نوعی گفت‌وگو است جا افتاده یعنی خبرنگاری می‌نشیند و از فرد دیگری سؤال و جواب‌هایی می‌پرسد که او پاسخ می‌دهد و اگر پاسخ طرف مقابل خبرنگار را قانع نکرد درباره آن بیشتر گفت وگو می‌کنند. هرکس که هر حرفی را می‌زند باید برای حرف خود دلیلی داشته باشد، گفت و گو به معنای سخن گفتن و انتقال فکر و ذهن به دیگری است‌. ما باید برای تمام گفت و گوهای‌مان پشتوانه‌ای داشته باشیم و اگر پشتوانه و دلیل محکمی وجود نداشته باشد گفت‌وگو تبدیل به چاپلوسی یا حرف‌های بیهوده می‌شود.
جنجال و هیاهو را نباید با گفت‌وگو اشتباه بگیریم. آدمی که به فرهنگ گفت‌وگو مجهز نیست به پریشان گویی، تملق و چاپلوسی، استبداد فکری و آسیب‌های فکری دیگر دچار می‌شود و رفته‌رفته از افراد دیگر جدا شده و هیچ‌گاه
متوجه نمی‌شود ایده‌ها و فکرهای موجود در ذهنش صحت دارد، درست است یا خیر. پس ما باید این موضوع را در نظر بگیریم که یکی از پا‌یه‌های مهم هر جامعه و فرهنگی گفت‌وگو بین افراد آن است و اگر گفت‌وگو نباشد آسیب‌های بزرگ و جدی به آن  فرهنگ و افرادش  وارد می‌شود.‌
آرامش در گفت‌و‌گو با دیگران*

حمید ناصری مقدم / فیلمساز

   در سکانس ابتدایی (سکانس عروسی) «پدرخوانده 1» دیالوگی را از زبان مایکل کورلئونه خطاب به نامزدش، کی، می‌شنویم که هرگز فراموش نمی‌کنیم. مایکل: پدرم پیشنهادی بهش داد که نمی‌تونست رد کنه. کی: چه پیشنهادی؟ مایکل: لوکا براتسی یه اسلحه به طرف سرش (سر رهبر گروه موسیقی) نشونه گرفت و پدرم گفت یا مغزش می‌آد پای قرارداد یا امضاش. همین گفت‌و‌گوی کوتاه را که البته پس و پیش هم دارد، شاهدی می‌گیرم که گاهی اگر بحرانی یا مسأله‌ای را نشود با گفت‌و‌گو حل کرد، کار به جاهای باریک می‌رسد. گفت‌و‌گو وسیله‌ای است برای ایجاد ارتباط (پس قطعاً دو طرفه هست) که از ابزار زبان استفاده می‌کند و معمولاً وقتی دو نفر با ماشین‌هایشان به هم می‌کوبند، زبان و گفت‌و‌گو ابزار بهتری است برای حل مشکل تا قفل فرمان.  این روزها نمی‌شود فیلم‌های سینمایی را بدون دیالوگ تصور کرد اما فراموش نکنیم که در سی سالِ ابتدای تاریخ سینما، فیلم‌ها از این نعمت بی‌بهره بودند (البته فارغ از تکنیک میان‌نویسی). صدا که آمد زبان صوتی شخصیت‌ها هم باز شد. شخصیت‌ها شروع به حرف زدن کردند. روایت‌ها اَشکال تازه‌ای پیدا کردند. کم‌کم دیالوگ‌ها کارکرد خود را تثبیت کردند. یکی از مهم‌ترین‌هاش همان که می‌گوید: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد. یعنی شخصیت شروع به صحبت که می‌کند وجوهی از خود را پدیدار می‌کند. بقیه هم که لب به سخن بگشایند، داستان پیش می‌رود، گره‌ها افکنده می‌شوند، توطئه‌ها، عواطف و احساسات بروز پیدا می‌کنند و نهایتاً اطلاعاتی که نیاز است در اختیار مخاطب قرار داده می‌شود. گفت‌وگو ذاتاً یک بده بستان است، یک بده بستانِ کلامی. برخی کارگردان‌ها بشدت عاشق این تکنیک هستند مثل اریک رومر، فیلمساز فرانسوی  یا چهره محبوب سینما، وودی آلن در نمونه‌های مثال زدنی‌اش «منهتن» یا «آنی هال». آلن در اغلب فیلم‌هایش داستان را با همین گفت‌و‌گوها پیش می‌برد. گرچه او دوره‌های فیلمسازی متفاوت دارد و در گونه‌های طنز و جنایی و عاشقانه و اجتماعی کار کرده اما هرگز از جادوی گفت‌و‌گو غافل نبوده است. در جایی از فیلم «آنی هال» الوی سینگر (وودی آلن) ماجرایی را تعریف می‌کند: یک جوک قدیمی هست که می‌گه یه نفر می‌ره پیش روانکاو و می‌گه: برادرم دیوانه‌ است و فکر می‌کنه مُرغه. روانکاو می‌گه: خوب چرا نمی‌آریش پیش من؟ اون یارو جواب می‌ده: چون تخم‌مرغ‌هایش را نیاز دارم. گاهی فیلم‌ها اصلاً گفت‌و‌گومحور هستند مثل سه‌گانه «پیش از طلوع»، «پیش از غروب»، «پیش از نیمه‌شب» با بازی ایتن هاک و ژولی دلپی و به کارگردانی ریچارد لینکلتر. سه فیلمی که به فاصله نُه سال از هم ساخته شده‌اند. زن و مردی که در این سه‌گانه به ترتیب در قطاری به سمت وین، پاریس و یونان با هم برخورد می‌کنند و در خلال گفت‌و‌گوهایشان به لحظات عاشقانه، احساسی و حتی پرتنش می‌رسند که عین زندگی‌ است. دیالوگی در فیلم «پیش از طلوع» است که می‌گوید: فقط اگر آرامش رو در خودت پیدا کنی، می‌تونی با بقیه هم ارتباط برقرار کنی.
گفت‌و‌گوهای سینمایی گاهی به گفت‌و‌گوهای روزمره نزدیک می‌شوند مثل زن و شوهری که در «جاده انقلابی» یا «داستان ازدواج» یا «کریمر علیه کریمر» با هم حرف می‌زنند و البته لحظاتی را می‌بینیم که کار به دعوای زناشویی می‌کشد. اما نکته اینجاست که حتی در همین گفت‌و‌گوهای شبه‌روزمره هم فیلمنامه‌نویس عین به عین از روزمرگی استفاده نکرده بلکه با حذف زواید فقط آنچه را که برای شخصیت‌ها، موقعیتِ صحنه و سکانس و در نهایت برای داستان مفید بوده در فیلمنامه گنجانده است. گفت‌و‌گوها گاهی بشدت تند و با تمپوی بالا اتفاق می‌افتند که بیشتر در صحنه‌های پرتنش شاهد آن هستیم مثل گفت‌و‌گوی سلطان نفت، دنیل پلِین‌ویو، با بازی درخشان دنیل دی‌لوئیس در مقابل اِلی، پدر مقدس، که در اواخر فیلم «خون به پا می‌شود» شکل می‌گیرد و منجر به یک فاجعه می‌شود. تقابلی که از ابتدای فیلم شاهد آن بوده‌ایم، اما در این صحنه انتهایی و بعد از یک گفت‌وگوی مفصل به انجامِ دراماتیک خود می‌رسد. از صحنه‌های ماندگار گفت‌و‌گو در سینما، صحنه‌ای است که وینسنت هانا از نیل مک‌کالی دعوت می‌کند تا در یک کافه بنشینند و گپ بزنند و چند دقیقه بعد آرزوی خیلی از عشاق سینما برآورده می‌شود و دو فوق‌ستاره بازیگری، آل پاچینو و رابرت دنیرو، لحظاتی را با هم به گفت‌و‌گو می‌گذرانند. مایکل‌مان در این فیلم (مخمصه) به شکلی کلاسیک تقابل قدیمی دزد و پلیس را به تصویر می‌کشد. از دل همین گفت‌و‌گو جملات به یادماندنی بیرون آمده که سال‌هاست بر زبان‌ها می‌چرخند: سی سال پیش یکی بهم گفت هیچ‌وقت وارد رابطه‌ای نشو که وقتی توی مخمصه قرار گرفتی نتونی توی سی ثانیه بی‌خیالش بشی و فرار کنی. گفت‌و‌گوها گاهی خیلی آرام پیش می‌روند اما تعلیق و تنشی نهفته درون خود دارند. در واقع گونه‌ای از تضاد دراماتیک در این صحنه‌ها وجود دارد. چند نمونه خوب از این دست را می‌توان در فیلم «حرامزاده‌های بی‌آبرو» از تارانتینو دید. تارانتینو که در فیلمنامه‌نویسی هم به اندازه کارگردانی مهارت دارد، از آن فیلمسازانی‌ است که به دیالوگ و گفت‌و‌گو (البته به شیوه خودش) بسیار اهمیت می‌دهد. مثلاً در ابتدای فیلم که افسر آلمانی به‌دنبال فراری‌های مخفی شده هست و وارد کلبه‌ای می‌شود و در کمال خونسردی می‌نشیند و گپ می‌زند تا به خواسته‌اش برسد؛ یا در صحنه‌ای که سربازهای متفقین در لباس مبدلِ آلمانی وارد کافه‌ای می‌شوند و یک افسر آلمانی با آنها وارد گفت‌و‌گو می‌شود و آنها (و البته مخاطب) نگران لو رفتن هستند. در آرامشی قبل از طوفان با هم بازی می‌کنند در حالی که تنش صحنه به شکل صعودی در حرکت است. در فیلم «جایی برای برای پیرمردها نیست» اثر مهیج برادران کوئن، خاویر باردم نقش یک قاتل روانی (آنتون چیگور) را بازی می‌کند که در کمال آرامش جان آدم‌ها را می‌گیرد. اواسط فیلم، چیگور وارد یک سوپرمارکت می‌شود و با صاحب آنجا شروع به گفت‌و‌گو می‌کند. گفت‌و‌گویی که خیلی سریع پای جان پیرمرد صاحب مغازه را وسط می‌کشد. چیگور شیر یا خط می‌کند و بخت با پیرمرد است. چیگور پیش از رفتن سکه‌ای را که شانس زندگی دوباره به پیرمرد می‌دهد به او می‌دهد در حالی که زبان التماس پیرمرد، صدای باز شدن پوست شکلاتی مچاله شده روی کانتر مغازه‌اش است که ناله می‌کند.
گفت‌و‌گو گاهی همان شکلی را در فیلم‌ها به خود می‌گیرد که خیلی وقت‌ها در زندگی مورد غفلت قرار می‌گیرد (مثال قفل فرمان که در ابتدا گفتم) یعنی گفت‌و‌گو حلال مشکلات می‌شود و کسی که می‌تواند از این ابزار استفاده کند باید خیلی زیرک باشد و صبور و اهل فکر و گاهی نتیجه‌گرا. مثال خوبی که می‌توانم بیاورم از سریال محبوب این سال‌هاست: بازی تاج و تخت و شخصیت تیریون لنیستر که پیتر دنکلیج نقش‌اش را بازی می‌کند و هر گاه می‌خواهد تأثیر حرف‌هایش را بیشتر کند، حرف‌های خودش را از قول بزرگان بی‌نام می‌گوید؛ طنزی که خیلی عالی جواب داده و این شخصیت را دوست‌داشتنی‌تر کرده. تیریون با زبان خود نفوذ می‌کند و هرگز از این سلاح قوی غافل نمی‌شود مخصوصاً در صحنه‌ای که قرار است پادشاه آینده انتخاب شود و به نظر می‌آید که راه‌ها بسته است. بگذریم. در پایان می‌خواهم از یک فیلمساز ایرانی بگویم که می‌گفت: کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود؛ همه صداها آهنگ بود، همه حرف‌ها ترانه. علی حاتمی که دیالوگ‌های شعرگونه‌اش از یادمان نمی‌رود و کلام متناسب هر شخصیت را به بهترین شکل از زبان همان شخصیت جاری می‌کرد. در جایی از فیلم «دلشدگان» و در ستایش قناعت، عیسی خانِ وزیر (با بازی جلال مقدم بلند قامت) به منشی مخصوص‌اش (که قد بسیار کوتاهی دارد) می‌گوید: با تمام بلند بالایی دستم به شاخسار آرزو نرسید و او در جواب می‌گوید: شُکر از غلام‌بندگی رسیدم به خدمت حضوری. چقدر موجز و لذت‌بخش. این است جادوی گفت‌و‌گو.

* برگرفته از نام فیلم ناصر تقوایی: «آرامش در حضور دیگران»
در گفت‌وگو چیزی متولد می‌شود

احسان گرایلی‌  / کارگردان تئاتر

   واژه‌هایی به‌ظاهر آشنا که براحتی آن را استفاده می‌کنیم گو اینکه طبیعتاً نیازی به ترجمه و بازتعریف ندارد. جایی از بهرام بیضایی خواندم یکی از دلایل عدم توسعه یافتگی در کشورهایی چون ما غیاب فرهنگ دیالوگ است. شاهد مثال هم نمایش ایرانی‌ است که در ساختارش دیالوگ خیلی جایی ندارد و بیشتر متکی به تک گویی‌ها و روایتگری‌هاست حتی اگر جایی مثل تعزیه چند نفر به توالی حرف می‌زنند الزاماً دیالوگ شکل نمی‌گیرد بلکه روایتی‌ است که از دهان‌های متکثری به گوش می‌رسد. جالب اینجاست موسیقی ما هم بر همین قاعده استوار است حتی اگر جایی‌سازی جمله‌ای می‌گوید در پاسخ تکرار همان جمله را ساز دیگری می‌گوید به همین دلیل مفهوم هارمونی خیلی در سازبندی ما جایی ندارد. خب عجیب نیست اگر پدر در جامعه توان گفت‌و‌گو با فرزندش را ندارد یا فرزند با پدر. هنر و فرهنگ هر جامعه تجلی تنیدگی باورهای یک جامعه هستند.

در ادبیات کلاسیک ما گاهی با «گفتم گفت»‌هایی مواجه می‌شویم که یا گفت‌وگو نیستند یا هیچگاه شکل قالبی در جریان ادبیات دوران خود نبوده‌اند.تفکر استعاری شرقی ایرانی که سرشار از ایماژها و شاعرانگی‌ها و خیالپردازانگی‌هاست گاهی مجالی برای شکل‌گیری دیالوگ نمی‌دهد. دیالوگ با یک ذهن فلسفی پرداخته‌تر و فربه‌تر می‌شود چرا که با فلسفیدن و باز تعریف هی به هی، واژگان کلمات کارکردهای دقیق‌تر خود را پیدا می‌کنند و در یک بستر بین‌الاذهانی فهم دقیق‌تری را انتقال می‌دهند. این بلوغ یک اتفاق خلق‌الساعه نیست؛ امری‌ است که سال‌ها به ممارست و پیگیری و فلسفیدن به دست آمده است.
گاهی در این مسیر مورد نقد و استهزای برخی از متفکران هم قرار گرفته است. کسانی مانند یونسکو در ساخت ابزورد نقدی جدی به عدم کارکرد دیالوگ دارند معتقدند ما حرف می‌زنیم با هم اما دیالوگ ایجاد نمی‌شود. مرور یک شب نشینی معمولی خانوادگی و جمع بندی موضوعات مطرح شده و سیالیت گپ و گفت‌ها گاهی به ما سطح ابزورد موجود در ناخودآگاه تعاملاتمان را نشان می‌دهد. موضوعات پراکنده‌ای که مدام طرح می‌شود و بی‌نتیجه رها می‌شود. این همان نقد جدی‌ است که یونسکو به زبان و در پی آن به دیالوگ یا گفت‌وگو دارد. پراکندگی از بی‌معناهایی که واگویه‌های شخصی‌ است تا اشتراک چیزی با کسی. جالب اینجاست که حتی با استفاده از کلمات مشترک توان ایجاد فهمی واحد را نداریم و اینجاست که زبان از کارکرد اصلی خود که ایجاد ارتباط است بازمی‌ماند و تنها در خدمت ایجاد مجموعه‌ای از سوء تفاهمات قرار می‌گیرد.
این عدم توان دیالوگ کردن، جهان پر سر و صدا و پر آشوبی را ساخته که همه در آن  حرف می‌زنند اما دریغ از این که کسی حرف کسی را بفهمد.
تئاتر و سینما یک کارکرد بسیار ارزشمند دارند که در کشورهایی مثل ما مغفول است. اصلاً ما به کارکرد هنر کاری نداریم مگر جایی به‌عنوان یک رسانه در خدمت ایدئولوژی لازمشان داشته باشیم مابقی بزک دوزک است. حالا آن کارکرد چیست؟ درام این ظرفیت را دارد که شما هر مقوله‌ اجتماعی را مثل یک آزمایشگاه ببرید داخلش و آدم های نمایش زندگی واقعی کنند در آن و خروجی آن نظریه و مفهوم و اندیشه را در پایان با تحلیل رفتار مخاطب آن دریافت کنید. حالا نسخه شما آماده است. دیگر نیازی نیست آن ایده و نظریه را در جامعه واقعی آزمون کنید و هزینه‌های سنگین اجتماعی را متحمل شوید و تبعات گنگ و ناشناخته‌اش هم دومینووار جامعه را ببلعد. حالا این آزمایشگاه چطور کار می‌کند و چه شرایطی لازم دارد. باید بتواند با صداقت با موضوع برخورد کند و آدم های درام آزادانه عمل کنند و دیالوگ بگویند. هر جایی که واقعیت رفتار آدم‌های نمایش را از بیرون کنترل کنیم و نگذاریم آزادانه در جهان درام زیست کنند و چیزی از ذهن بیرون نمایش به آدم‌ها تحمیل کنیم انگار در خروجی تأثیر گذاشته‌ایم و نتیجه درست حاصل نمی‌شود یعنی خروجی دیگر نه جذاب است و نه قابل اتکا. مخاطب به سادگی می‌گوید باورپذیر نیست. حسن این آزمایشگاه این است که نهایتاً مخاطب نتیجه را دوست ندارد، اما همین مداخلات و سلب آزادی‌ها در جهان بیرون هزینه‌های اجتماعی سهمگینی ایجاد خواهد کرد. در این روند که عرض کردم سه سطح از دیالوگ موجود است:
یکی دیالوگ در داخل درام و توسط عناصر آن، دیگری دیالوگ اثر با مخاطب و سومی دیالوگ جامعه با تصمیم‌سازان.
حالا هر کدام از این سطوح مختصاتی دارند و مشخصاتی که پیش از آن بهتر است یک بار دیگر این واژه را بازتعریف کنیم تا در فضای فهم مشترک‌تری ادامه دهیم.
ارسطو می‌گوید من چیزی می‌گویم دیگری چیز دیگری می‌گوید و اینجا چیز سومی متولد می‌شود. بعدها دیالکتیک هگلی نیز بر پایه برخورد تز و آنتی تز و نتیجه آن که سنتز هست سعی در تبیین همین کارویژه دارد. دیالوگ در تعریف ساده خود به معنای گفت‌و‌گوی بین دو شخص تعبیر می‌شود؛ شخصیت های هر درامی از طریق دیالوگ نموده می شوند و پرورش می یابند و اتفاقات خارج از صحنه به وسیله  دیالوگ به تماشاگران القا می‌شود. در این تعریف مفهوم بسیار درستی مستتر هست که کارویژه اصلی دیالوگ است و آن هم بیانی بیش از آنچه گفته می‌شود، فراتر از کلماتی که گفته می‌شود. این امر با بیان استعاری و شاعرانه که تأویل‌پذیری بسیاری دارد متفاوت است.
اما در درام دیالوگ امکان و ابزار اصلی پیشبرد درام است، یعنی ما به‌عنوان مخاطب از لابه لای حرف‌های بازیگران روایت را پیگیری می‌کنیم، انگیزه‌های آدم‌های نمایش را متوجه می‌شویم و ارزیابی می‌کنیم، ارتباط آدم‌ها و تضاد و تقابل‌های درام را درک می‌کنیم، هیجان و عاطفه و حس را با شخصیت‌های درام تجربه می‌کنیم و به فرجام وقایع اشراف پیدا می‌کنیم، البته عناصر بسیار دیگری هم در یک درام حضور دارد تا کمک به درک درست‌تر و ایجاد کنش دراماتیک بکند اما در این مجال صرفاً به جایگاه دیالوگ نگاه می‌کنیم. دیالوگ در گونه‌های مختلف نمایشی مختصات متفاوتی  دارد اما آنچه باید داشته باشد تا دیالوگ باشد و نه حرافی کار ویژه‌هایی‌ است که عرض کردم و باید در خدمت کنش نمایش باشد. دیالوگ قصه را نمی‌گوید، انگیزه را هم می‌گوید بدون گفتن از آن اما قصه با آن پیش می‌رود و ناگفتنی‌ها از آن درک و فهم می‌شود و نه الزاماً شنیده. در جهان واقع ما حرف‌هایی می‌زنیم که در پس  آن کودکی ما، تربیت ما، شرایط روحی و روانی ما و بسیاری از امور زیسته‌ ما پنهان است. دیالوگ باید تمام این بار را به دوش بکشد و چیزی بیش از این باشد و آن گزیدگی زمان است. درمان موضوعات را انتخاب می‌کند چون زمان محدودی در دست دارد اما در ساحت مواجهه با مخاطب گفت‌و‌گو غرض اصلی همه آنچه هنر در پی می‌گیرد ایجاد گفت‌وگوست؛ گفت‌وگویی با مخاطب برای ایجاد فهم تازه یا تغییر شرایطی که این امر ناگزیر به گفت‌وگو است از جنس دیالوگ برای تبیین دقیق موضوعات. پس پیش از هر چیزی باید زبان مشترکی برای آن یافت. حالا در مرحله نهایی آنچه من در این نوشتار عرض می‌کنم سنتز حاصل از گفت‌وگوست که در برخورد ذهن جامعه با موضوعات و فهم نتیجه آن برای تصمیم سازی‌های پیش رو است. همان‌طور که یک درام برای پیشبرد روایت خود نیاز به دیالوگ و گفت‌وگو دارد به شکل سزاوارتر جامعه بدون دیالوگ محکوم به اضمحلال و فروپاشی‌ است.

بررسی نظریه گفت‌وگو؛ «تعریف، شرایط، روش و اهداف» از دید مجید رضاییان، استاد ارتباطات و رسانه و پژوهشگر ژورنالیسم:

وقتی «گفتن» هست «شنیدن» نیست

همه از لزوم گفت‌و‌گو می‌گویند، مخصوصاً حالا که به انتخابات نزدیک می‌شویم از هر طرف صدای «باید گفت‌و‌گو کنیم» شنیده می‌شود. مشاورها و تراپیست‌ها در هر جلسه درمانی به ما یادآوری می‌کنند که باید مهارت‌های گفت‌و‌گو را یاد بگیریم و بخش بزرگی از مشکلاتمان را به کمک آن حل کنیم اما «گفت‌و‌گو» چیست؟ هر بار که رو به روی هم بنشینیم و با هم حرف بزنیم یعنی داریم گفت‌و‌گو می‌کنیم؟ اصلاً گفت‌و‌گو یادگرفتنی است؟ دکتر مجید رضاییان، استاد ارتباطات و رسانه در مورد ویژگی‌هایی که گفت‌و‌گو را می‌سازد برایمان گفته و اینکه چرا خیلی از ما در واقع گفت‌و‌گو نمی‌کنیم.

فاطمه رجبی/ روزنامه نگار‌
اصلاً می‌توان تعریف مشخصی در علم ارتباطات برای گفت‌و‌گو پیدا کرد؟ فرق گفت‌و‌گو با حرف زدن چیست؟
ما روش‌های ارتباطی مختلفی با هم داریم. مردم در طول روز با هم صحبت می‌کنند، حرف می‌زنند. در صحبت کردن آنچه مبادله می‌شود اطلاعات است. اگر در مجموع «نظام ارتباطی» بررسی کنیم می‌توانیم صحبت کردن را در «نظام اطلاعی» بگذاریم، نظامی که در آن نه «اقناع» مطرح است و نه «بازخورد» مورد توجه قرار می‌گیرد اما وقتی می‌گوییم «گفت‌و‌گو» در واقع یک مرحله بالاتر می‌رویم که در آن «اقناع» و انتقال «مفهوم» مطرح است و «بازخورد» وجود دارد بنابراین گفت‌و‌گو را می‌توان در «نظام اقناعی» قرار داد. در گفت‌و‌گو یک «مسأله» یا به قول غربی‌ها یک problem وجود دارد که طرفین حول محور آن «تبادل معنا» می‌کنند. اطلاعاتی که رد و بدل می‌شود رفت و برگشتی است. شما در گفت‌و‌گو بازخورد می‌گیرید و بر اساس این بازخوردها گفت‌و‌گو ادامه پیدا می‌کند. می‌توان این‌طور ترسیم کرد که گفت‌و‌گو یکجور تلاش برای متقاعد کردن است.
 این روزها عبارت «گفت‌و‌گوی سازنده» را خیلی می‌شنویم. این چطور گفت‌و‌گویی است؟
ببینید کلمه سازنده از ادبیات چپ وارد ایران شده وقتی که درون گفتمان چپ نیاز به نقد داخلی احساس شد و برای اینکه به کسی برنخورد اسم انتقاد و بحث بر سر مشکلات درونی را گذاشتند گفت‌و‌گوی سازنده و این عبارت وارد فرهنگ زبانی ما هم شد در حالی که ما اصلاً گفت‌و‌گوی غیرسازنده نداریم. در واقع یا شرایط و ضوابط برقرار است و یک گفت‌و‌گو شکل می‌گیرد یا اصلاً شکل نمی‌گیرد و آنچه شکل می‌گیرد اصلاً گفت‌و‌گو نیست. اگر شرایط گفت‌و‌گو فراهم باشد و ضوابط گفت‌و‌گو برقرار باشد، هر گفت‌و‌گویی سازنده است و اگر نباشد اصلاً گفت‌و‌گویی وجود ندارد که سازنده باشد یا خیر.
 این شرایط و ضوابط که می‌گویید چیست؟ چه زمانی گفت‌و‌گو شکل می‌گیرد، آیا صرف وجود مسأله و تلاش برای متقاعد کردن، گفت‌و‌گو را می‌سازد؟
همانطور که گفتم گفت‌و‌گو زمانی محقق می‌شود که یک موضوعی در میان باشد یعنی «وحدت موضوع» در میان طرفین گفت‌و‌گو وجود داشته باشد وگرنه مثل این است که ما داریم با هم صحبت معمولی می‌کنیم چون قرار نیست معنایی «مبادله» شود. می‌خواهم کمی تخصصی‌تر حرف بزنم. ببینید ما یک «عالم عین» داریم و یک «عالم ذهن». در «عالم عین» آنچه که وجود دارد «مصداق» است و در «عالم ذهن» آنچه که به‌وجود می‌آید «مفهوم» است. گفت‌و‌گو در شرایطی محقق می‌شود که گفت‌و‌گو کنندگان یعنی طرفین وقتی دارند با هم صحبت می‌کنند حتماً بین «مصادیق» و «مفاهیم» در رفت و برگشت باشند در غیر این صورت معنایی مبادله نمی‌شود. پس شما باید برای گفت‌و‌گو «مصداق» داشته باشید و بعد مفاهیم را بر اساس مصداق‌ها با هم رد و بدل کنید. مثلاً ما می‌خواهیم درباره مالیات گفت‌و‌گو کنیم. چیزی که همه با آن سر و کار داریم و یک «مصداق» محسوب می‌شود اما «مفهومی» که ما از آن داریم با هم متفاوت است. در گفت‌و‌گو ما این «مفهوم ها» را درباره آن «مصداق» مشخص با هم رد و بدل می‌کنیم مثلاً من می‌گویم مالیات همان باج‌گیری است و طرف مقابلم می‌گوید اگر مالیات نباشد کشور ساخته نمی‌شود. ما این مفاهیم را با هم رد و بدل می‌کنیم و این می‌شود یک گفت‌و‌گو.
 یعنی یکی از شروط اصلی گفت‌و‌گو این است که بدانیم دقیقاً داریم درباره چه چیزی صحبت می‌کنیم.
صددرصد، طرفین هم باید بدانند درباره چه چیزی (به معنای یک مفهوم ذهنی و چه «عینی» به‌عنوان یک مفهوم بیرونی) صحبت می‌کنند و هر کدام از طرفین درباره این ماجرا چه تجربه‌ای دارند و برایشان چه معنایی دارد. بنابراین گفت‌و‌گو از دید من حرکت میان «عین» است تا «ذهن»، حرکت میان «مصداق ها» است تا «مفاهیم». شرط دوم گفت‌و‌گو «روشمندی» است، آن چیزی که ارسطو به یادگار گذاشت. ما در گفت‌و‌گو کردن اگر «روشمند» نباشیم، در واقع اگر طرفین به علم منطق مسلط نباشند، گفت‌و‌گو می‌کنند، «معنا» مبادله می‌کنند اما به کندی و به سختی. نتیجه گرفتن از گفت‌و‌گویی که طرفین آن به منطق مسلط نیستند باعث می‌شود که یا گفت‌و‌گو به نتیجه نرسد یا خیلی دیر و کند به نتیجه برسد. سومین شرط گفت‌و‌گو این است که شما خود را جای طرف مقابل بگذارید، روان شناسی اجتماعی یک نظریه دارد به‌نام نظریه «مدارا». در مدارا شما باید حرف طرف مقابل را تحمل کنید، چگونه؟ هابرماس می‌گوید در فضای عمومی وقتی شهروندان می‌خواهند با هم گفت‌و‌گو کنند و آزادانه حرف بزنند باید یادشان باشد خودشان را جای طرف مقابل هم بگذارند، شما باید خودت را جای طرف مقابل بگذاری و ببینی اصلاً کلام او چیست و چه معنایی را می‌خواهد «مبادله» کند و در طول گفت‌و‌گو سعی کنی منطق کلام او را به دست بیاوری. به کلامش توجه کنی و سعی کنی مفهومی که او می‌خواهد مبادله کند بفهمی. اگر این سه شرط باشد گفت‌و‌گو محقق شده است و معنا مبادله می‌شود و مصداق‌ها و مفاهیم هم سر جای خود تعیین می‌شوند.
 این خود را جای طرف مقابل گذاشتن یک جور تلاش برای درک آن چیزی که طرف مقابل می‌گوید نیست؟ انگار این کار کمک می‌کند که گفت‌و‌گو ثمربخش باشد.
دقیقاً. ما یک چیزی داریم که من اسم آن را تفاوت «پویش فهم» با «پویش شخص» گذاشته‌ام. چند بار در ایام انتخابات چه این انتخابات و چه انتخابات قبلی که با من گفت‌و‌گو کردند گفتم زمانی انتخابات در کشور ما به نتیجه می‌رسد که مردم بدانند باید به «افکار» رأی بدهند نه به «اشخاص». شما در «پویش فهم» دنبال «پویش شخص» نیستید، یعنی مهم نیست چه کسی دارد آن حرف را می‌زند، یصک آدمی که خیلی فهمیده است ممکن است یک جایی یک حرفی بزند و خیلی مبنایی نداشته باشد، یک جایی هم یک حرفی بزند که بسیار قوی و مستدل و عمیق باشد؛ ما نمی‌توانیم به‌دلیل شخصیت آن فرد، هر زمان هر حرفی می‌زند حرفش را بپذیریم، این «پویش شخص» و توجه به شخص است و توجه به حرف و کلام نیست. شما باید «پویش فهم» را در جامعه ترویج کنید که آقا حرف آدم‌ها را در نظر بگیرید و اگر منطقی داشت آن را بپذیریم و اگر نداشت نپذیریم.
 فکر می‌کنید الان انواع مشکلاتی که ما با آن دست و پنجه نرم می‌کنیم تا چه اندازه معلول خلأ گفت‌و‌گو با همین کیفیتی است که شما می‌گویید؟
بسیاری از مشکلات ما ریشه در همین دارد. باید پرسید که چه چیزی مانع گفت‌و‌گو در ایران شده است؟ موانع بسط فرهنگ گفت‌و‌گو در ایران چیست؟ برای جواب دادن به این سؤال باید کمی به تاریخ اشاره کنم. ما در مقاطعی از تاریخ می‌بینیم که بسیاری از بزرگان و اندیشمندان ما در عرصه ادبیات، نجوم، طب، حکمرانی، شیمی و... آثار مکتوب درخشان تولید می‌کردند اما از یک مقطعی به بعد ما از فرهنگ مکتوب فاصله گرفتیم و بر فرهنگ شفاهی تمرکز کردیم و بخشی از تاریخ ما به شکل شفاهی منتقل شد و این موضوع باعث شد که گفت‌و‌گو به معنای اصلی خودش چنان که باید و شاید شکل نگیرد. البته بعدتر تلاش‌هایی شد که ما به فرهنگ مکتوب برگردیم اما این تلاش‌ها کافی نبوده است. این موضوع چطور بر فرهنگ گفت‌و‌گو تأثیر گذاشت؟ با کاهش شدید مطالعه. همان‌طور که گفتم گفت‌و‌گو در معنای واقعی اش یعنی تبادل «مفاهیم» و فردی می‌تواند برای انتقال مفهوم به درستی تلاش کند که خودش قبلاً به درستی در معرض دریافت مفهوم قرار گرفته باشد. ما می‌بینیم که گفت‌و‌گوهای با کیفیت را افرادی می‌توانند شکل بدهند که اهل مطالعه و دریافت مفهوم باشند. ضمن اینکه با مطالعه و بالا رفتن آگاهی است که تفاهم بر سر مشترکات شکل می‌گیرد و این تفاهم باعث می‌شود گفت‌و‌گو ایجاد شود. وقتی ما اصلاً هیچ نقطه مشترکی نداشته و بر سر هیچ مفهومی تفاهم نداشته باشیم چطور می‌توانیم به انتقال مفاهیم جدید به هم بپردازیم؟ اصلاً چطور می‌توانیم گفت‌و‌گو کنیم؟ در چنین شرایطی اصلاً گفت‌و‌گو شکل نمی‌گیرد و اختلاف نظرهایی که هر روز عمیق‌تر می‌شوند خودشان را به انواع روش‌های مخرب نشان می‌دهند. الان اگر خشونت‌ها در ایران خانگی شده‌اند و تعداد آنها روز به روز بالا می‌رود به این دلیل است که جامعه به بن‌بست رسیده است. جامعه چگونه به تفاهم می‌رسد به جای اینکه به خشونت برسد؟ چگونه جامعه به وفاق می‌رسد؟ زمانی که در آن گفت‌و‌گوی عمومی باشد، زمانی که بین افراد این جامعه معنا و مفهوم مبادله شود.
 شبکه‌های اجتماعی تا چه اندازه توانسته‌اند کمک کنند؟
این بسترها تا یک حدی خودشان تحت تأثیر شرایط موجود هستند. آخرین باری که ما در شبکه‌های اجتماعی یک پویش راه انداختیم، درباره یک «مسأله» گفت‌و‌گو کردیم و از خروجی این گفت‌و‌گو راضی بودیم کی بود؟ الان همین حرفی که من و شما با هم می‌زنیم به زحمت 20 هزار بازدید خواهد داشت اما بیان یک موضوع شخصی از یک سلبریتی میلیون‌ها بار دیده می‌شود. اینها نشانه چیست؟ نشانه این است که در جامعه معنا به نازل‌ترین سطح خودش رسیده و سطح معنا خیلی پایین آمده است، بنابراین اصلاً دیگر گفت‌و‌گو جایی وجود ندارد.
 در چنین شرایطی چه باید کرد؟
نظر من این است که جامعه ما یک جامعه به خشونت کشیده شده و به بن‌بست رسیده است. در این شرایط باید نخبگان از همه قشرها به کمک طلبیده شوند. هم نخبگان، هم حاکمان، هم شهروندان و هم کنشگران. اگر یک هرم ترسیم کنیم شهروندان و کنشگران از پایین و میانه هرم و حاکمان ما از قسمت بالادستی هرم همگی باید به نخبگان مراجعه کنند تا گفت‌و‌گوی جمعی شکل بگیرد.
 یکی از شروط اصلی که شما برای گفت‌و‌گو برشمردید «مدارا» بود. احساس می‌کنم که ما در یک چرخه معیوب گرفتار شده‌ایم. از یک جهت جامعه این‌طور که شما می‌گویید خشمگین و به بن‌بست رسیده است. این وضعیت مدارا را در گفت‌و‌گو سخت می‌کند از آن طرف سخت شدن گفت‌و‌گو باعث می‌شود که این خشم و بن‌بست تشدید شود.
بله به نکته‌ای اشاره کردید که دوست داشتم درباره‌اش حرف بزنم. عده‌ای می‌گویند که گفت‌و‌گو قرار نیست هدف داشته باشد و همین که مفاهیم بر اساس مصداق‌ها منتقل شوند کافی است و اصلاً این خودش هدف محسوب می‌شود. من این را قبول دارم اما مایل هستم یک هدف دیگر هم برای گفت‌و‌گو در نظر بگیرم و آن رسیدن به «مشترکات» است. به نظرم رسیدن به مشترکات جدید وقتی به دست می‌آید که از مشترکات قبلی شروع کنیم. اینجاست که اهمیت گروه‌های مختلف جامعه بویژه نخبه‌ها اهمیت پیدا می‌کند چرا که آنها باید این اشتراکات را پیدا کنند و آن را مبنای گفت‌و‌گوی جمعی قرار دهند تا در نهایت شاهد گسترش مفاهیم مشترک باشیم. در حال حاضر مشترکات به حداقل رسیده است و ادامه این روند یعنی فروپاشی.
 بستر این گفت‌و‌گوها بر اساس اشتراکات می‌تواند پلتفرم‌هایی مثل کلاب هاوس باشد که خیلی هم محبوب شده اند؟ اصلاً دلیل این محبوبیت عجیب در ایران می‌تواند همین تشنگی جمعی برای گفت‌و‌گو باشد؟
بله من فکر می‌کنم که رسانه‌های اجتماعی مانند کلاب هاوس می‌توانند پویش گفت‌و‌گو را در ایران احیا کنند چون به‌دلیل تنوع افراد حاضر در آن که هر کدام می‌توانند گروه‌های گفت‌و‌گوی مد نظر خودشان را دنبال کنند، می‌توان نقاط اشتراک زیادی پیدا کرد. در حال حاضر بسیاری از مردم احساس می‌کنند که پرسش دارند و این پرسش‌ها بی‌پاسخ است بنابراین از هر فضایی که احساس کنند می‌توانند در آن پرسش کنند و حتی به پرسش‌هایی که می‌شنوند جوابی که فکر می‌کنند درست است، بدهند حتماً استقبال می‌کنند. یک نکته مهم دیگر این است که به نظر می‌رسد مردم ما پرسش‌های اساسی خودشان را گم کرده‌اند. بنابراین بستری مثل شبکه‌های گفت‌و‌گو محور می‌تواند کمک کند که آنها پرسش اصلی خودشان را پیدا کنند. در این میان نقش اهالی رسانه و نخبگان این حوزه برای معرفی پرسش‌های اصلی به مردم و طرح مسائل اصلی برای آنها خیلی مهم به نظر می‌رسد. از همه اینها گذشته باید به اصلی‌ترین عاملی که باعث می‌شود بتوانیم از این بستر و هر ظرفیت دیگری برای گفت‌و‌گو بهترین استفاده را بکنیم در یک نکته نهفته است و آن «فاصله گرفتن از جزم اندیشی» است. من به مدارا به‌عنوان شرط اصلی تحقق گفت‌و‌گو اشاره کردم اما مدارا به تنهایی کافی نیست. مدارا وظیفه است. اینکه یک نفر حرف طرف مقابل را تحمل کرد و شنید این از دید من دارای فضیلت نیست. اصلاً شرط گفت‌و‌گو همین است. این موضوع کی و کجا فضیلت می‌شود؟ آنجا که ما «دگم» و «جزم اندیش» نباشیم، ما باید بیاموزیم که با این خصوصیت فرهنگی و تاریخی خودمان مقابله کنیم. ما خیلی وقت‌ها در گفت‌و‌گوی دایره‌ای گیر می‌کنیم. هر کدام از طرفین حرف خودشان را می‌زنند و صرفاً به فکر برنده شدن در بحث هستند. برای بیرون آمدن از این گفت‌و‌گوی دایره‌ای ما باید یاد بگیریم که «جزم اندیش» نباشیم. به طرف مقابل به خوبی گوش بدهیم و آماده باشیم که از چارچوب بسته خودمان بیرون بیاییم.

وقتی چراغ گفت‌وگو روشن شود

عباس عبدی/ پژوهشگر و فعال سیاسی‌اجتماعی
   وقتی ما از گفت‌وگو صحبت می‌کنیم مراد از آن تنها حرف زدن نیست بلکه گفت و شنود برای رسیدن به یک هدف است. مثلاً گفت‌وگوی علمی برای رسیدن به حقیقت است اما گفت‌وگوی سیاسی و اقتصادی اساساً این‌گونه نیست. گفت‌وگوی اقتصادی هم می‌تواند علمی و درباره علم اقتصاد باشد اما هنگامی که برای خرید خانه گفت‌وگو می‌کنیم دیگر چنین گفت‌وگویی علمی محسوب نمی‌شود. گفت‌وگوهای اقتصادی و سیاسی برای این است که منافع طرفین به حداکثر برسد و هزینه‌های آن‌ها کاهش پیدا کند. گفت‌وگوهای دیگری هم داریم در شاخه‌های فرهنگی، تربیتی که برای نزدیک شدن انسان‌ها به یکدیگر و درک ‌متقابل همدیگرشکل می‌گیرد. هرکدام از این‌ها متمایز از یکدیگر و دارای چارچوب‌های متفاوت‌اند. مثلاً وقتی گفت‌وگوی اقتصادی می‌کنیم برای خرید یک خودرو، اگر پولی نداشته باشیم‌ نمی‌توانیم گفت‌وگو کنیم. در سیاست وقتی گفت‌وگو می‌کنیم به منظور این است که راهکارهایی را پیدا کنیم که هزینه‌های تعامل سیاسی در آن‌ها کم و منافع آن‌ها زیاد شود‌. گفت‌وگوی اقتصادی و سیاسی بدون داشتن منابع آن‌ها که سرمایه و کار و قدرت باشد اتلاف وقت است. گفت‌وگو لازمه رسیدن به توافق و تفاهم و یک تدبیر مشترک است که به کاهش هزینه و افزایش منافع منجر شود‌. گفت‌وگوی جهانی و گفت‌وگو میان تمدن‌ها نیز همینطور است. برای این است که تمدن‌ها نسبت به هم فهم و درک بهتری پیدا کنند. و به‌جای ستیز که هزینه‌زا است به تفاهم و صلح برسند. مثالی می‌زنم: وقتی با شخصی آشنا نیستیم ممکن است رفتاری از او در نظر ما غیرمتعارف و بد جلوه کند اما وقتی با خود او صحبت می‌کنیم متوجه می‌شویم که دچار اشتباه شده‌ایم و منظور طرف مقابل اصلاً چیزی که ما برداشت کردیم نبوده. اگر ما گفت‌وگو نکنیم درک متقابل شکل نمی‌گیرد و دچار سوءظن می‌شویم، سوءظنی که اساساً حقیقت ندارد. و این سوءظن و بی‌اعتمادی هزینه زندگی را بالا می‌برد. بنابراین با گفت‌وگو‌می‌توان به روشن‌ شدن مسائل کمک کرد. هر گفت‌وگویی ضوابط و معیارهای خاص خود را برای داوری دارد و در قالب مشخصی شکل می‌گیرد. بیشترین کاری که از دانشگاه‌ها انتظار می‌رود سازمان دادن گفت‌وگوهای علمی است که می‌تواند جذابیت خاص خود را داشته باشد؛ برای رشد و ارتقای علم در جامعه به خصوص در حوزه اجتماعی. دانشگاه‌ها باید به دانشجوها و جامعه یاد دهند که چگونه بدون جار و جنجال با یکدیگر به گفت‌وگو بپردازند تا به نتیجه علمی برسند.
وقتی که گفت‌وگو نداشته باشیم درک ‌مجموعه‌ای از ما از واقعیت‌های ثابت متفاوت می‌شود. مانند داستان مشهور مولانا درباره نزاع عرب و فارس و ترک بر سر انگور که هرکدام به یک نام آن را می‌شناختند درحالی که منظور همه یک چیز بود. وقتی چراغ گفت‌وگو‌ روشن شود درک مشترکی به‌وجود می‌آید. در ادبیات عرفانی به کرات مشاهده می‌شود که راه‌های رسیدن به خدا بی‌نهایت است‌. بخش عمده دعواهای بین ادیان بر سر همین عدم گفت‌وگو است. هر کدام به شیوه خودشان مشغول عبادت خداوند هستند اما در نهایت همه یک کار را انجام می‌دهند. شخصی که نتواند با دیگری گفت‌وگو کند یعنی نمی‌تواند با هیچ‌کس به تفاهم برسد‌‌. همیشه خودش را تنها می‌بیند و بیش از این‌که به دیگری لطمه بزند به خود آسیب می‌زند و گمان می‌کند همه با او سر جنگ دارند‌ در حالی که چنین نیست.

گفت‌وگو، گم‌شده ما

شریف لک‌زایی‌ / پژوهشگر و استاد دانشگاه‌
و می‌خواهند در فضای عمومی مشارکت داشته و تأثیرگذار باشند. گفت‌وگو الزامات و بسترهایی دارد که باید در یک فضای برابر به جهات مختلف آزادی، امنیت و عدالت بتواند تحقق پیدا کند‌. اگر گفت‌وگوی واقعی بخواهد شکل بگیرد باید بر اساس یک فضای آزاد ایجاد و امنیت تأمین شود‌. یک گفت‌وگو باید با احترام، اطمینان و اعتماد متقابل همراه باشد، طبیعتاً هرکدام از اینها وجود نداشته باشد ما نمی‌توانیم بگوییم یک گفت‌وگوی واقعی تحقق پیدا کرده است. تا طرفین از آزادی اظهارنظر بهره‌مند نباشند و تا عدالت حاکم‌ نباشد گفت‌وگو شکل نمی‌گیرد. به لحاظ نظری مراکز علمی ما از جمله دانشگاه‌ها نقش مهمی می‌توانند ایفا کنند البته نه فقط در گفت‌وگو بلکه‌ مسائل دیگر اجتماعی. دانشگاه‌ها می‌توانند نمونه‌های عینی از الگوهای گفت‌وگو را ارائه ‌کنند و افرادی هم مانند استادان و هیأت علمی گفت‌وگو‌‌هایی بین خودشان انجام دهند که البته امروزه کم‌تر دیده می‌شود. در واقع خود دانشگاه‌ها در ابتدا باید ما بین خودشان گفت‌وگوهایی را ایجاد کنند تا به سطح جامعه هم الگوهایی را وارد کنند. گفت‌وگو را یک عنصر وجودی می‌بینم که اگر بخواهد تحقق پیدا کند هم در خود فرد باید این اتفاق رقم بخورد که‌ عمیقاً اعتقاد داشته باشد به گفت‌وگو، هم در نهادی که در حال خدمت است به‌صورت واقعیت عینی و اجتماعی تحقق یافته باشد. بنابراین ممکن است ‌گاهی گفت‌وگوهایی را شاهد باشیم که نمی‌توانند نمونه‌های عینی داشته باشند و زمینه‌هایی بیرونی و کارایی چندانی نداشته باشند. بنابراین باید ابتدا در جایی تحقق یافته و سپس به درون جامعه تزریق شود. در خلأهای اجتماعی نقش اساسی فقدان گفت‌وگو نیست بلکه عوامل دیگری نیز دخیل هستند. هرچند که می‌توانم تصدیق کنم که جامعه ما گفت‌وگو‌محور نیست و در مجامع علمی ما نیز گفت‌وگو، گمشده ما است اما این معلول عوامل بسیار دیگری است که می‌توانیم بگوییم گفت‌وگو قادر است این ناملایمات و ناهنجاری‌ها را ‌کاهش دهد. گفت‌وگو یک مهارت است که باید طی یک فرایند واقعی و عملی آن را آموزش ببینیم و تمرین کنیم و این چیزی‌ است که در نهادهای تعلیم و تربیت ما غایب است‌. امروزه مرکز و نهادی را نداریم که بیاید چگونه گفت‌وگو کردن و چگونه تفکر کردن را به ما یاد دهد. در آموزش‌ و پرورش باید از ابتدا فرزندانمان را طوری پرورش دهیم ‌که گفت‌وگو را به خوبی بیاموزند. نام دیگر گفت‌وگو همان گفت‌وشنود است چون شخصی می‌گوید و دیگری می‌شنود و متقابلاً برعکس می‌شود و مونولوگ‌محور نیست. بخشی از ناملایمات زندگی امروزه ما نشأت گرفته از گفت‌وگو نکردن ماست. ما به خوبی آموزش ندیده‌ایم‌ و گفت‌وگو محور نیستیم. بنابراین مانند رانندگی ما می‌ماند که تخلفاتی که اتفاق می‌افتد ریشه در آموزش نادرست است‌‌. گفت‌وگو می‌تواند تمام خلأها را کاهش دهد و از ناملایمتی‌ها بکاهد.
فردی که گفت‌وگو نمی‌کند می‌تواند آسیب‌های زیادی را متحمل شود. این فرد اگر در زندگی شخصی خود و بعدها در زندگی اجتماعی‌اش دچار مشکل و ناهنجاری شود و اگر گفت‌وگو نکند روز‌به‌روز در باتلاق تنهایی و مشکل فرو می‌رود و هیچ‌کدام از مسائلی که برایش پیش آمده حل نمی‌شود‌. در زندگی اجتماعی افراد نباید گفت و‌گو را فراموش کنند. ادبیات و فرهنگ کهن ما که به‌صورت تک‌گویی و مونولوگ‌ محور است تا حد زیادی بر افراد جامعه ما تأثیر داشته هرچند عوامل دیگری هم دخیل بوده است مانند شرایط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی. نکته‌ای را یادآوری می‌کنم که سنت مباحثه حوزوی که در حوزه‌های علمیه ما رواج داشته یک بستری را برای نهادینه کردن ‌گفت‌وگو ایجاد کرده و تأثیر زیادی داشته است. گذشته از نوع حکومت‌ها و شرایط فرهنگی و اجتماعی، نظام تربیتی ما نتوانسته است افراد را آن‌طور که شایسته است در گفت‌وگو تربیت کند. سخنرانی یک ابزار پیام‌رسانی است که می‌تواند با گفت‌وگو خاتمه‌ پیدا کند. آن چه که اکنون هم در بین نامزدهای انتخاباتی در فضای مجازی مرسوم است، می‌تواند کمک‌کننده باشد و مفید واقع شود ولی باید کاری کنیم این فرهنگ پرسش و پاسخ و گفت‌وگو استمرار پیدا کند و بعد از انتخابات هم گفت‌وگو داشته باشیم‌ تا ناملایماتی که وجود دارد کاهش و این ارتباط و همبستگی اجتماعی افزایش پیدا کند. به نظر من امروزه دسته‌ای از افراد به‌سمت سکوت و گوشه‌نشینی می‌روند و دسته‌ای به سمت گفت‌وگو. افراد فرهیخته جامعه با توجه به فضای بداخلاقی‌هایی که در جامعه شکل می‌گیرد، گوشه‌نشینی را انتخاب می‌کنند و کمتر در مجامع عمومی حضور پیدا کرده و کمتر به ارائه نظرات و ایده‌هایشان می‌پردازند اما جامعه ما چاره‌ای جز گفت‌وگو ندارد و باید از این مسیر گفت‌و‌گو حرکت کرده  و مشکلاتمان را حل کنیم. اگر نخبگان و فرهیختگان در عرصه جامعه گفت‌وگو نکنند، جامعه دچار آسیب‌های زیادی می‌شود و شاید بتوان گفت به نوعی رفتار‌های غیراخلاقی شکل می‌گیرد. گفت‌وگو با کسانی که متفاوت از ما فکر می‌کنند اتفاق می‌افتد. اگر با افرادی که هم‌عقیده و هم‌فکر ما هستند صحبت کنیم در واقع گفت‌و‌گویی شکل نمی‌گیرد و هنگامی مصداق پیدا می‌کند که سلایق، نظرات و تفکرات مختلف کنار هم بنشینند و در یک فضای چالشی شکل بگیرد. باید از نخبگان جامعه استفاده کنیم تا بیایند و با یکدیگر به گفت‌وگو بپردازند و فضای جامعه را به سمت پرسش و پاسخ پیش ببرند. تا زمانی که ما گفت‌وگو محور نباشیم آسیب‌های زیادی را به داخل جامعه تزریق می‌کنیم و نه تنها مشکلات فعلی را حل نمی‌کنیم بلکه به تعداد آنها اضافه نیز می‌کنیم. اساساً زندگی اجتماعی بدون گفت‌وگوی افراد با یکدیگر معنایی ندارد. زمانی که افراد به مشکل می‌خورند تنها از راه گفت‌وگو است که می‌توانند به راه‌حل دست  پیدا کنند. در گفت‌وگو افراد به راه حل‌هایی می‌رسند که شاید به تنهایی هرگز به آن راه‌ها نرسند.

گفت‌وگو مقدمات پیش‌فرض

الهه کولایی‌  / نویسنده و استاد علوم سیاسی
   مفهوم گفت‌وگو به یک رابطه دو طرفه برای انتقال دیدگاه‌ها و نقطه‌نظرها درباره مسائل گوناگون مربوط می‌شود که باید زمینه‌های شکل‌گیری آن فراهم شود به این معنا که انتقال دیدگاه‌های متفاوت، بستری برای شکل‌گیری داشته باشند. افراد دارای حقوق برابر و آحاد انسانی برابر هستند و ظرفیت‌‌ها و استعدادهای گوناگونی را خداوند به آنان بخشیده که می‌توانند برای تبادل آن با دیگران بویژه بر پایه توصیه‌های اسلامی اقدام و یافته‌های خود و چاره‌های مناسب را برای زندگی عمومی به منظور تبادل اندیشه‌ها پیدا کنند‌. در ابتدا باید یک پیشفرض درنظر گرفته شود و آن، این است که همه انسان‌ها برابر هستند و همه حقوق یکسان و برابر دارند‌؛ حقوقی برآمده از ذات و سرشت انسانی‌ است که خداوند این حقوق را به همه و در نهاد همه انسان‌ها قرار داده و در واقع افراد از طریق به اشتراک گذاشتن دیدگاه‌ها با یکدیگرمی‌توانند آگاهی خود را افزایش دهند و درک خود را عمیق‌تر کنند و برای یافتن راهکارهای مناسب و حل مشکلات با یکدیگر همفکری کنند. بنابراین، این پیش نیازی است برای گفت‌وگودر یک رابطه افقی بین همه انسان‌ها، یعنی درک و پذیرش یکسان بودن و باور به برابری همه انسان‌ها در دریافت استعدادها و توانمندی‌هایی که خداوند به شکل گوناگون در اختیار همه انسان‌ها قرار داده است. ما آموزه‌های دینی در مورد مشورت کردن با دیگران و در عقل و خرد آنان سهیم و شریک شدن توصیه‌های بسیاری داریم؛ از آن گذشته در جامعه بشری هم جوامعی که ظرفیت‌ها و امکانات مناسب‌تری برای گفت‌و‌گو فراهم کرده‌اند مفهوم توسعه را در واقع به گونه‌ای اجرایی و عملی کردند یعنی از همه ظرفیت‌های انسانی در جامعه برای برخورد با مشکلات و مسائل عمومی جامعه بهره برده‌اند. بنابراین گفت‌وگو نیازمند مقدمات و پیشفرض‌هایی است که باید برای ایجاد و تقویت آن تلاش کرد تا این رفتار در جامعه شکل بگیرد و گسترش پیدا کند. به این ترتیب در جامعه‌ای که روابط عمودی بر آن حاکم است و بعضی از افراد حقوق بیشتر و نابرابرتر از دیگران دارند ایجاد چنین رفتاری دشوار می‌شود. در اصل دانشگاه‌ها برای شکل‌گیری هنجارها، ارزش‌ها و باورها در سطوح مختلف و در زمینه‌های متفاوت، نقش الگوسازی دارند. در واقع دانشگاه‌ها در ادامه فعالیت مدارس، برای اجتماعی کردن، مدنی ساختن و انتقال ارزش‌های مناسب و به روز شده نقش مهمی ایفا می‌کنند. در دانشگاه‌ها جوانان یک جامعه می‌توانند این رفتارها را تمرین کنند؛ در نهادهای صنفی و حتی در کلاس‌های آموزشی. دانشگاه فقط برای انتقال یک مجموعه داده و اطلاعات نیست بلکه برای انتقال هنجارها و استاندارد‌ها و ارزش‌های متعالی بشری و دستیابی به تجربه‌های موفق در جوامع انسانی و در یک کلمه افزایش تجربه‌های رشد و توسعه و پیشرفت در جوامع بشری با آموختن از تجربه‌های دیگران که به‌شکل تعلیم‌های نظری در عرصه‌های نظریه‌پردازی فراهم می‌کند می‌باشد. دانشگاه می‌تواند برای نهادینه شدن رفتار‌های مبتنی بر احترام به حقوق دیگران و ترویج روش‌های مناسب برای رشد و توسعه جامعه بسیار نقش مؤثری  داشته باشد؛ چه در فرایندهای آموزشی و پژوهشی و چه در فعالیت‌های فوق برنامه‌های علمی و پژوهشی.
در هرحال این باورعمیق وجود دارد که دانشگاه‌ها نقش بسیار مهمی در رشد و پیشرفت هر جامعه‌ دارند. نکته مهم‌تر این است باید افرادی  که در نظام آموزش و پرورش، آموزش را دریافت می‌کنند بتوانند در جایگاه‌ها و موقعیت‌های مناسب هم قرار بگیرند تا کارآمدی دانشگاه‌ها زیر سؤال قرار نگیرد. تاریخ و فرهنگ را اساساً نمی‌توان از هم جدا کرد. در واقع مسأله فرهنگ و میراث فرهنگی با تاریخ رابطه مستقیم دارد. فرهنگ گفت‌وگو برخلاف برخی دوره‌های تاریخی در جامعه نه تنها در جوامع ما بلکه در جوامع شرق آسیا پدیده دیرپا و پایداری نبوده است و روابط انسانی و اجتماعی در این مناطق بخصوص در شرق و غرب با ساختاری عمودی بوده  و اگر هم در در دوره‌هایی ادیان آسمانی مانند اسلام توصیه‌هایی درباره روابط برابر یا حتی در آیین‌های دیگر مطرح شده بیشتر در حد آرمان و تدریس‌های اخلاقی باقی‌مانده تا اینکه به الگوها و شیوه‌های رفتاری تبدیل شده باشد. باید بپذیریم فرهنگ جوامع با سنت گفت‌وگو بیگانه بوده. در پرتو تحولات جدید در جوامع پیشرفته و انتقال آثار آن بویژه از غرب به این کشورها موضوع برابری انسان‌ها و حقوق طبیعی آنها اشکال جدیدی از قانون‌گرایی مطرح شده و درنتیجه تحولاتی را به همراه داشته که به‌طور طبیعی با مقاومت‌های جدی همراه بوده و در این زمینه میراث تاریخی برخی از این جوامع به دوره‌های خاصی محدود می‌شود در نتیجه تاریخ ما با سنت گفت‌وگو بیگانه است؛ هرچند ریشه‌هایی در این زمینه وجود داشته و در برخی دوره‌ها دیده شده اما یک الگوی پایدار در طول این تاریخ نبوده و در این جوامع این روابط مبتنی بر روابط عمودی قدرت بوده که گفت‌وگو در آن جایی ندارد.
یک توصیه خیلی معروف  از امیرالمؤمنین(ع) به مؤمنان و مسلمانان داریم: «کسی که با مردم مشورت می‌کند در واقع در خرد و عقل دیگران شریک می‌شود» کسی که با سنت گفت‌وگو آشنا نیست از مزایای در میان گذاشتن دیدگاه‌ها و نقطه نظرهای خود با دیگران بهره‌مند نمی‌شود. امکان اشتراک تجربه‌ها و دیدگاه‌ها و در واقع طرز تلقی‌ دیگران را به دست نمی‌آورد؛ در یک ظرفیت محدود برای رویارویی با مسائل گوناگون زندگی محدود باقی می‌ماند. نبود سنت گفت‌و‌گو و آشنا نبودن با این شیوه فرد را در حصار باورها و دیدگاه‌ها و اعتقادات او بدون آنکه امکان بارور ساختن و شکوفایی و تکامل بخشیدن به آن را داشته باشد محصور می‌کند. سنت گفت‌و‌گو برای همه جوامع بشری و همه گروه‌ها از کوچک‌ترین تا بزرگ‌ترین آنها الگویی است که می‌تواند به کاهش منازعات و درک مسائل مختلف کمک کند. در غیاب سنت گفت‌و‌گو فرد قادر نخواهد بود از برداشت‌های دیگران درباره مسائل مختلف آگاه شود و خودش هم نمی‌تواند برداشت‌های متفاوت اش را در مسائل گوناگون منتقل کند. انسان یک موجود اجتماعی است و در غیاب سنت گفت‌و‌گو نمی‌تواند از این ظرفیت که در میان انسان‌های دیگر وجود دارد بهره‌مند شود و خسران و زیانی نصیب انسان می‌شود که غیر قابل جبران به نظر می‌رسد. ایجاد ارتباط کلامی با دیگران می‌تواند بسیاری از مسائل مشترک را در ابعاد مثبت و منفی حل و فصل  و از مزایای آن، هم به شکل فردی هم به شکل جمعی استفاده کند.

اصالت گفت‌وگو گاهی در سکوت است، گاهی در جنگ و گاهی نیز در چند خط خرچنگ‌قورباغه

برای «فاخر» آب بیاورید...

ابراهیم افشار  / روزنامه نگار

   دیالوگ و مفاهمه، گاهی با نوک خنجر رقم می‌خورد و گاهی با شعر. گاهی نیز با سکوت سیاه. این داستان یک پدربزرگ و نوه است. روزگاری اگر تهران و بزن-بهادرهایش برای حاج معصوم جوانمرد، این شعر را می‌خواندند که «حاج معصوم آی حاج معصوم... برق قداره‌ات قلبم رو لرزوند حاج معصوم...» شصت سال بعد از آن دوران، داستان برای نوه حاج‌معصوم جور دیگری رقم خورد. او حالا در رکاب چمران داشت در سوسنگرد می‌جنگید:

داداش برای فاخر آب‌ یخ آورد. آن هم توی لیوان بنفش قدیمی که یادگار خان‌جون بود. فاخر گفت: داداش، تو باید غاده را ببینی از نزدیک. اگر او زن است ما چه مردی هستیم؟ داداش تبسم نشست بر گوشه لبش. همیشه همین جوری بود. همیشه وقتی دو تا داداش درباره زن صحبت می‌کردند مخلوطی از شرم و حیرت و گریز در چشم‌شان بود. حالا عکس حاج‌معصوم روی رف به آن دو نظاره می‌کرد. سرسپرده و تسلیم. داداش چای  کاسه‌ای‌اش را سر کشید و فاخر سکوت ابدی‌اش را شکست: «داشتیم با دو تا لندکروز از اهواز به سمت سوسنگرد می‌رفتیم. هنوز راه به نصفه نرسیده بود که لندکروز اول را عراقی‌ها زدند. آقا خمپاره عدل خورد به سقف برزنتی لندکروز مصطفی. عدل رفت کف ماشین را شکافت و مستقیم فرورفت توی زمین. همه‌مان دویدیم بیرون. مبهوت، هراسان، داغان، تمرگیده و دل‌ناگران. داشتیم فکر می‌کردیم به اینکه مگر ممکن است خمپاره، بدون آن که منفجر بشه، صاف بره توی زمین؟ من یک لحظه چشمم خورد به مصطفی. رفتم تو نخش. یکهو دیدم خم شده به طرف حفره‌ای که خمپاره عمل‌ نکرده، گودالش کرده بود. دیدم دکتر داره به دقت به چیزی نگاه می‌کنه. رفتم جلو ببینم چی شده؟ دیدم کنار خمپاره درسته که توی زمین فرورفته، یک شقایق وحشی از دل خاک روییده. رد نگاه دکتر را که گرفتم، به شقایق رسیدم که در آن احوال مرگ‌آلوده همه ما، تسکین‌بخش بود و بوی زندگی می‌داد. داداش مجسم کن باد هم می‌آمد و گلبرگ‌های آن شقایق جوان را پریشان می‌کرد. همه‌مان در یک گل به آن‌ریزی، میخکوب شده بودیم. یکهو دیدم دکتر که از همه ما محوتر بود، شقایق را با انگشت سبابه، نشون بچه‌ها داد و به‌شان گفت: «ببینید این شقایق وحشی در چه زمین عجیبی روییده. می‌بینید چقدر زیباست؟» همه‌مان مبهوت به همدیگر نگاه می‌کردیم. آرامش مصطفی عین آرامش آن شقایق بود. چریک هم مگر می‌تواند این قدر عاطفی باشد؟ جنگجو هم مگر می‌تواند در اوج یک جنگی وحشتناک در گلی به آن‌ریزی غرقه شود؟ من در شبیخون دشمن، بارها و بارها او را دیدم که زل زده به یک شاخه بی‌برگ. به یک شاخه خشک پاییزی. با ترس و لرز گفتم: دکترجان، بچه‌ها می‌گویند دشمن آماده‌باش داده. حتی برنگشت به من نگاه کند. خیره به آن شاخه گفت: «عزیز بیا ببین این شاخه چقدر زیباست. راستی گفتی کی قراره حمله کنن؟» داداش می‌بینی من کنار کی‌ها جنگیده‌ام؟ واسه همینه که دلم براشون تنگ می‌شه. تو می‌گی مریضی و با پای چرک‌کرده بشین استراحت کن ولی من همه‌ش دلم اونجاست.» فاخر حرف را خورد و یک نگاه کرد به عکس بابابزرگش حاج‌معصوم که روی رف خانه بود. یک مدال افتخار متعلق به عصر قجری با سوزن ظریف فلزی، سنجاق شده بود به پوست سینه‌اش. حالا در چشم‌های معصوم‌خان چیزی دیده بود که تاکنون کشفش نکرده بود. بهمن‌ش را که گیراند، ادامه داد. «برق قداره‌ت دلم رو لرزوند حاج-معصوم. آخ حاج معصوم».

فاخری که یک عمر حرف نزده بود و یا حرفش را در سکوت زده بود حالا گمان می‌کرد اگر حرف نزند می‌میرد. بهمن‌ش را گیراند و گفت: «نمی‌دانی داداش، آن شب که توی سوسنگرد به محاصره افتادیم چه گذشت. تنها مانده بودیم. غریب و بی‌پشت. بیشتر روستاهای اطراف را ارتش عراق تصرف کرده بود. نمی‌دانی چه غمی داشت آسمان سوسنگرد. شهر اوضاع وخیمی داشت. آذوقه‌ تمام شده بود. دکتر به بچه‌ها گفت «بروید مغازه‌های شهر را باز کنید و هر مایحتاجی که لازم دارید بردارید. اما مدیون‌اید اگر فهرست چیزهایی را که برداشتید توی دکون نگذارین. خواهشاً دو نسخه هم بنویسین. یه نسخه‌شو برای اطلاع صاحب‌مغازه بگذارین کنار دخل. یک نسخه‌ش هم بیارین برای من. یکی از بچه‌ها پرسید واسه شما دیگه چرا؟ گفت: «واسه اینکه فردا روزی پولش رو بدیم».

 فاخر افتاده بود روی دور حرف زدن. یک آدم غرقه در سکوتی ابدی افتاده بود به وراجی: «داداش، تو که دایی‌بابا رو ندیدی. یک پیرمرد بلندقد با صورتی مثلثی. در اوج خشونت هم یک عطوفتی توی چشماش بود که آدمو آروم می‌کرد. یک روز توی درگیری‌های شدید سوسنگرد، تانک‌های دشمن بسرعت پیشروی می‌کرد. فقط آقامصطفی بود و ما پنج نفر همراه‌هاش. نه آرپی‌جی داشتیم نه آرپی‌جی‌زن. تو حلقه محاصره افتاده بودیم. دکتر مصطفی نیروهایش را به سمت دیگری فرستاده بود که از رد تیر دشمن مصون باشند و خودش هم روی یک تپه در میان دو گروه از نیروهای دشمن، ‌گیر کرده بود و کماندوهای عراقی از پشت تانک‌های خودی بهش شلیک می‌کردند. او خود گاهی به یک طرف سنگر می‌رفت و شلیک می‌کرد و گاهی به طرف دیگر سنگر می‌گریخت و دشمن را به رگبار می‌بست. تانک‌ها هم پشت سر آتش می‌باریدند. در همین حین که مصطفی با چالاکی تموم، از این سنگر به آن سنگر می‌دوید یکهو دیدیم وای پای چپش سوخت. سوخت و گُر گرفت و ناگهان خون فواره زد. با یک تیکه پارچه، زخمش را بست. پا شد و باز تانک‌های دشمن را به رگبار بست. همین چالاکی‌اش بود که ذهن دشمن را منحرف می‌کرد. دشمنی که فکر می‌کرد لابد تعداد زیادی نیرو در این سنگرها کمین کردن که از همه سو آتش می‌ریزن سمت‌شون. آن روز در آن نبرد یک‌تنه او، یکهو دیدم که دشمن عقب کشید. آقا دشمن عقب کشید. مصطفی خودش را زیر پلی رساند و زخم‌هایش را بست. در همان حال هم که پایش از دو جا زخمی شده بود فقط به فکر نیروهاش بود: آقارضا کجاس؟ ابوالفضل کجاس؟ ابراهیم کوش؟ تک‌تک جوون‌هایی که همین چند ساعت پیش، ‌خودش همه‌شونو از خط رهانده بود که خش برندارد جسم و جان و جوانی‌شان، بس که نگران‌شان بود. دایی‌بابا را درست در اوج درگیری از مهلکه دور کرد. نمی‌دانی با چه پلتیکی هم دورش کرد. نمی‌خواس غرورش لطمه بخوره. دایی برگشته بود عقب، سمت نیروهای خودی و از جیب پیراهن خاکی‌اش یک یادداشت بیرون آورده بود و داد می‌زد «منو دکتر چمران فرستاده، منو دکتر چمران فرستاده.» و یکجوری آن تکه کاغذ توی دستش را نشان می‌داد که انگار فوق‌سری‌ترین اسرار و دستورات و تاکتیک‌های جنگی محرمانه لشگرش را با خودش آورده پشت خط! یک کاغذ سیگار دستش بود. دایی‌بابا با اون ریش سفید و چشم‌های نرگسی و بی‌ترسی غریبش، انگار از دشوارترین مأموریت جنگی جهان، خودش را رها کرده و آمده بود که دستور اضطراری فرمانده را به بچه‌های پشت‌خط برسونه. دستوری که تکلیف جنگ در آن چند واژه خلاصه می‌شد. با تمام آن غروری که از چشم‌هاش می‌بارید خطاب به نیروهای خودی گفت: «منو دکتر چمران فرستاده. منو دکتر چمران فرستاده». بچه‌ها با خوشحالی، کاغذ را ازش گرفتند که ببینند دستور چیست. ازش پرسیدند خب چه خبر؟ چه خبر دایی؟ و پیرمرد با لب‌های خشک‌اش که به تکه‌ای کبود از کویر می‌ماند، اشاره داد که قمقمه یکی‌شان را بگیرد و در سینه‌ش خالی کند. گرفت. سرکشید. پس داد و گفت: «همه چیز را دکتر روی این کاغذ براتان نوشته. خودش گفت که توی این کاغذ، موقعیت دشمن را نوشته. باید آتیش توپخانه‌تان را همین جا بریزد که دکتر گفته.» بچه‌ها کاغذ را که گرفتند دیدند کاغذ سیگارپیچ است. دیدند مصطفی هیچی تویش ننوشته. دیدند فقط خرچنگ‌قورباغه‌ش کرده. دیدند این سفیدترین کاغذ دنیاست. خط‌خطی‌هایی که انگار بی‌ربط‌‌ ترین و در عین حال کارسازترین جملات دنیا را درونش جا داده. فرمانده دوزاری‌اش افتاد و چشمک زد به بچه‌ها که بروید. که دکتر قصد داشته پیرمرد را از منطقه خطر دور کند. که اینجوری خواسته پلتیک بزند که غرور پیرمرد هم حفظ شود. چند دقیقه بعد دکتر را رساندند بیمارستان صحرایی. و در آنجا بود که خبر فاجعه هویزه را شنید و با همان چوب زیر بغل رفت جبهه. جاده جفیر به طلایه را باید می‌دیدی. دنیا توقف کرده بود».

بانیان قلم به‌دست صلح

فرحناز دهقی / خبرنگار

   دالایی لاما می‌گوید: «اجازه نده رفتار دیگران صلح درونی‌ات را از بین ببرد»؛ گزاره مسلمی که شاید نتوان در همه احوالات به آن پایبند ماند خصوصاً آنکه در زمانه‌ای که صبح را با خبر بمباران نقطه‌ای در جهان و شب را با خبر درگیری‌های کلامی سیاستمداران به پایان می‌رسانیم. اگر درگیری‌هایی را که طی روز در موقعیت‌های مختلف زندگی روزمره می‌بینیم هم کنار آنها بگذاریم با ملغمه‌ای از خصومت، خشم و عصیان روبه رو خواهیم شد که کاش دالایی لاما می‌گفت چگونه در برابر آن از صلح درونی‌مان نگهبانی کنیم. با  وجود این، در هزارتوی تهدید و درگیری، دمی آساییدن و دنیا را بر مدار صلح و دوستی دیدن لذتی دارد که اگر نخواهم گزافه‌گویی کنم، ارزش زندگی را صدچندان می‌کند. در میانه آشوب‌هایی که در تاریخ بشر همواره وجود داشته، انسان‌های بسیاری بودند که با خودشان در صلح بودند و آرامش درونی‌شان را به محیط اطرافشان هم بسط دادند. آنچه در ادامه می‌خوانید مرور مختصری بر  زندگی و شرح احوال و عقاید تعداد کمی از انسان‌هایی است که با دل و جان صلح و دوستی را قدر می‌دانستند و از هر روزنه‌ای که به چشم شان می‌آمد، نوری به سوی آن می‌افکندند:

دوروتی دی
چگونه می‌توان هم مسیحی کاتولیک بود و هم یک آنارشیست تمام عیار؟ به سبک و شیوه دوروتی دی، روزنامه‌نگار و فعال اجتماعی امریکایی. بدون شک او یکی از رادیکال‌ترین فعالان اجتماعی و سیاسی کلیسای کاتولیک بود که زندگی 80 ساله‌اش را به فعالیت‌های مدنی برای ترویج صلح اختصاص داد و در نهایت نامش در تاریخ به عنوان یکی از الگوهای اخلاقی به ثبت رسید. او بارها به دلیل حضور در اعتراضات نسبت به سیاست‌های امریکا دستگیر شد اما از آرمانش دست نکشید و هر بار که با بن‌بستی روبه‌رو می‌شد قلم در دستش را محکم‌تر می‌فشرد و سرسختانه‌تر می‌نوشت. دوروتی طی زندگی خود مدافع حقوق کارگران، بی‌خانمانان، جنگ‌زدگان و فقرا بود و تمامی داشته‌ها و درآمد خود را صرف بهبود شرایط آنها می‌کرد. پاپ فرانسیس نام او را به عنوان یکی از انسان‌های پیشرو که در پی ساخت آینده‌ای روشن برای بشر بود، بارها در سخنرانی‌های خود برده است و کلیسا او را به عنوان یکی از «خدمتگزاران پروردگار» می‌شناسد.

برتا سوتنر
برتا سوتنر نخستین زنی است که جایزه صلح نوبل را در دست گرفت اما چرا و چگونه؟ برتا در سال 1843 در پراگ در خانواده‌ای اشرافی متولد شد اما برخلاف آن، به دلیل قماربازی خانواده‌اش خیلی زود طعم فقر را چشید. در جوانی معلم سر خانه شد اما به دلیل آنکه پسر خانواده برخلاف میل خانواده‌اش دل به برتا باخته بود، عذر او را خواستند. برتا راه پاریس را در پیش گرفت و دستیار مهندس ثروتمندی شد به نام آلفرد نوبل که ثروتش را از طریق اختراع دینامیت به دست آورده بود اما به دلیل اینکه دینامیت اختراعی‌اش برای مقاصد جنگ‌طلبانه استفاده می‌شد، دچار عذاب وجدان شده بود. نوبل تمام زندگی و ثروت خود را وقف صلح‌طلبی کرد و مجموعه عقاید او بر برتا تأثیر بسیار زیادی گذاشت. در همین حال او موفق شده بود با پسری که از ابتدا دل باخته‌اش شده بود، ازدواج کند اما اوضاع مالی‌شان چندان تعریفی نداشت، به همین دلیل برتا تلاش کرد با نویسندگی در پرداخت مخارج خانه سهم بیشتری برعهده بگیرد.  ترکیب عقاید صلح‌طلبانه او، تأثیراتی که از نوبل گرفته بود و استعداد نویسندگی‌اش سبب شد کتابی به نام «اسلحه‌ات را زمین بگذار» بنویسد که باعث شد احساسات صلح‌طلبی و ضدجنگی بسیاری از خوانندگان دچار غلیان شود. او که در آن سال‌ها در قفقاز زندگی می‌کرد از نزدیک شاهد جنگ ترکیه و روسیه بود و مصائب جنگ و تأثیر آن بر انسان‌ها روحیه‌اش را بشدت مکدر کرده بود و هرچه بیشتر تجربه زندگی زیر سایه جنگ روانش را می‌آزرد، مصرانه‌تر در راه صلح و دوستی قلمفرسایی می‌کرد. او پس از مدتی آلفرد نوبل را متقاعد کرد که با ثروت عظیمش جایزه‌ای را برای مدافعان صلح در نظر بگیرد که سالانه به آنها اهدا شود؛ جایزه‌ای که به خود او هم تعلق گرفت.

لئو تولستوی
نویسنده بزرگ روسی که داستایوفسکی در تمجیدش می‌گفت او یک نویسنده چیره‌دست و یک روانشناس متبحر است، در زندگی شخصی‌اش فراز و فرود و تنش کم نداشت اما یکی از بزرگ‌ترین آثار ادبی تاریخ را در ستایش صلح نوشت. جنگ و صلح رمانی 1500 صفحه‌ای با 580 شخصیت است که یکی از غنی‌ترین منابع شناخت روسیه قرن نوزدهم نیز به شمار می‌رود. خدمت او در ارتش تزار و حضور در چندین میدان جنگ، تأثیر عمیقی بر او گذاشت تا طی سال‌های بعد برای ترمیم زخم‌هایی که جنگ بر روح او و دیگران گذاشته بود به کلمات پناه ببرد. او نه تنها در بزرگ‌ترین اثر خود، بلکه در بیشتر داستان‌ها و رمان‌هایش پرده تشریفات و تظاهر را از چهره جنگ کنار می‌زند تا واقعیت یکی از تلخ‌ترین ساخته‌های بشر را در برابر چشمان همه به نمایش بگذارد. تولستوی قلمی آغشته به فلسفه و آرمان‌گرایی داشت اما وقتی صحبت از جنگ و تبعات جبران‌ناپذیرش می‌شد تعارف‌ها را کنار می‌گذاشت و صریح و بی‌پروا واقعیت بهت‌انگیز آن را به مخاطبان خود در قالب کلمات نشان می‌داد. او کمی بعد از حضور در ارتش تزار، از سمت خود استعفا داد و مابقی عمر طولانی‌اش را به تلاش برای تغییر ساختار آموزش و پرورش، خلق رمان‌های تحسین برانگیز و مطالعه اختصاص داد. تجارب مختلفی که در زندگی از سر گذرانده بود، به علاوه فشارهای روحی و روانی تزار بر او و البته مسائل خانوادگی باعث شد در سال‌های پایانی عمرش در مرز فروپاشی روانی قرار بگیرد. به همین علت به توصیه پزشک راهی جنوب روسیه شد اما زندگی پس از این مهاجرت وفای چندانی به او نکرد و سرانجام پیکرش در زادگاهی که برای کودکانش تلاش بسیاری کرده بود، به خاک سپرده شد.

 

کپی