اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • دوشنبه ۳ آبان ۱۴۰۰
«رباب حورسی» از بانوان مقاومت 45 روزه خرمشهر

این جنگ نابرابر را با ایمان و اعتقاد بُردیم

این جنگ نابرابر را با ایمان و اعتقاد بُردیم

«به پهنای صورتم اشک می ریختم نمی خواستم گریه کنم به درب مسجد که رسیدم مردم آمده بودند همه پایکوبی می کردند یکی به سر خود می زد و دیگری به سینه خود، حال خود را نمی فهمیدند؛ خیلی ها یک گوشه کنار ستونهای مسجد نشسته بودند و حالت بهت زده ای داشتند؛ واقعا جای شهدا و عزیزان ما خالی بود.

من هم بین مردم بودم و بشدت گریه می کردم و حالم بسیار بد شده بود یعنی از خوشحالی حالم بد شده بود که بلاخره خون تک تک بچه ها به ثمر نشست و چه جانانه ما این جنگ نابرابر را به نفع خود و با ایمان و اعتقاد بردیم...» آنچه خواندید بخشی از سخنان «رباب حورسی» از بانوان مقاومت 45 روزه خرمشهر و همسر شهید اسماعیل خسروی در گفتگو با نوید شاهد است، شما را به خواندن متن کامل این گفتگو دعوت می کنیم.

تاریخ ایران مملو از حوادث تلخ و شیرین و فراز و نشیب ‌های مختلف است. از 22 بهمن سال 57 به این سو حرکت تاریخ در ایران دیگرگونه می ‌شود. اگر تا پیش از این زمان، تاریخ معاصر ما با شکست و سقوط و عقب ‌نشینی و از دست رفتن بخش ‌های مختلف کشور و تسلیم شدن در برابر قدرت ‌های بیگانه آغشته شده بود، با پیروزی انقلاب اسلامی جریان تاریخ در ایران مسیر متفاوتی را در پیش گرفت. از این به بعد بود که پیروزی، سربلندی، مقاومت و تاراندن مهاجمان و سرسختی برای حفظ حتی یک میلی ‌متر از خاک کشور، تبدیل به رسم ایرانیان شد. برای نخستین ‌بار در تاریخ معاصر، ایران وارد یک جنگ نابرابر و همه‌جانبه شد و اجازه نداد وجبی از خاک سرزمین ‌مان اشغال شود.

 فتح خرمشهر، پایانی بود بر صدها سال به یغما رفتن خاک این سرزمین و امروز همچنان جمله معروف امام راحل سر زبان های ماست که «خرمشهر را خدا آزاد کرد»؛ جمله‌ای که به وجد می آورد و حتی می‌لرزاند تن هر کس را که آن دوران حماسه و افتخار را دیده یا وصف آن را شنیده. حکایت خرمشهر و دلاورمردان و شیرزنانی که در آن روزهای جبهه و خون حماسه خلق کردند، حکایت آشنایی است که هرگز کهنه نمی‌شود. اسارت، جنگ، بی خانمانی، آوار، رفتن‌هایی که بازگشت نداشت، اشک‌هایی که حتی در روز آزادی ادامه داشت، خون ‌های ریخته شده ای که خرمشهر را به خونین شهر معروف ساخت؛ تمامی این واژه‌ها حکایت آشنای این شهر بزرگ منش را به یاد می‌آورد و تا امروز جای جای اثرات آن دوران در کشور دیده می ‌شود.

به بهانه این حکایت های ناتمام، اینبار میهمان رباب حورسی هستیم، یکی از بانوان برجسته مقاومت خرمشهر که از نزدیک سختی آن دوران را با تمام وجودش حس کرده و در این روزهای مقاومت همسر عزیزش را تقدیم اسلام کرده است.

لطفا خودتان را معرفی کنید.

با سلام؛ ابتدا فرارسیدن سوم خرداد روز افتخار آمیز فتح خرمشهر را به همه تبریک می گویم، بنده رباب حورسی و همسر شهید اسماعیل خسروی هستم؛ از زنان مقاومت 45روزه خرمشهر می باشم که در آن زمان عضو رسمی و پاسدار ذخیره خرمشهر بودم.

از خرمشهر برایمان بگویید و روزهای آغازین جنگ؟

زمانی که در خرمشهر جنگ شروع شد روزهای ابتدایی ما مشغول یک سری کلاس های آموزش بسیج بودیم، من با کمک چند نفر از خواهران از جمله خانم کبری عارف‌زاده و خانم بتول کازرونی رفته بودیم به شهرستان شادگان برای آموزش نیروهای خواهر بسیجی. آنجا بود که متوجه درگیری شدیم و خرمشهر یک مقدار شلوغ شده بود و یک سری رفت و آمدها در مرز مشاهده می شد که درمسیر برگشت برادر فتح اله افشار و شهید خسروی از برادران سپاه با بچه ها بوسیله بیسیم تماس گرفتند و اطلاع داده شد که در مرز یک سری درگیری و شلوغ کاری ها شده است.

چگونه با شهید اسماعیل خسروی آشنا شدید؟

نحوه آشنایی من با اسماعیل از همان اوایل جنگ در خرمشهر بود، قبل از جنگ یک سری اغتشاشات در شهر خرمشهر بوجود آمد، مثل بمبگذاری های مختلف، اذیت کردن های مختلف و یک دفعه اتفاقاتی مانند چهارشنبه سیاه و جریان خلق عرب و عجم که یک جریان سیاسی بود؛ من از همان زمانها شهید خسروی را می شناختم چون تو سپاه بودند و من هم از نیروهای سپاه بودم و جریان آشنایی ما اینگونه رقم خورد.

چه چیزی باعث شد که شهید خسروی را به همسری انتخاب کنید؟

زمانی که با ایشان آشنا شدم وی خیلی مذهبی و بسیار معتقد بودند و در عین حال بسیار مهربان، بسیار رئوف، بسیار با تعامل؛ ولی من مذهبی دو آتیشه نبودم و خیلی معمولی بودم، مثل ایشان نبودم که خیلی به هر مسئله ای مانند شهید نگاه کنم ولی به هر حال با هم آشنا شدیم و من هم بابت نجابت و صداقت و فروتنی ایشان که حتی در مقابل یک کودک بسیار با تواضع برخورد می کرد جذب ایشان شدم. زمانی که در بیمارستان مصدق خرمشهر بودیم و در جریان خلق عرب و عجم همه زخمی شدند وقتی برخورد او را با بچه های بیمار می دیدم متوجه شدم که چقدر خضوع دارند و فروتن هستند و بلاخره در 7تیرماه 1360ازدواج کردیم.

بارزترین خصوصیات اخلاقی شهید چه بود؟

خصوصیات اخلاقی شهید هیچ کدامش قابل تعریف نیست، هیچ وقت به من اجازه نمی داد من کارهای ایشان را انجام دهم و مانند حسرت در دلم مانده است. یک بار من برای ایشان جوراب و یا لباس نشستم، آن زمان که لباسشویی نبود او کارهای شخصی من را انجام می داد ولی یک بار به من اجازه نداد من کاری برایش انجام بدهم و این بغض و حسرت همیشه برایم بجا مانده. باردار بودم و اسماعیل بسیار با رفتارهای خوب به من و فرزندم محبت می کرد، گهگاهی سرزده با بوق های ممتد با داد و هوار می آمد و همیشه می گفت؛ «کی این بار را بر زمین می گذاری» در خانه به محض اینکه وارد می شد جورابهایش را از پا در می آورد و می شست، این کار همیشه او بود. پشت سرم می آمد می‌گفت؛ «من فکر می کردم الان صدای کودکمان در آسمان است» خودش هم میدانست هنوز زمان زایمان من نرسیده ولی می خواست شوخی کند و کاری کند که من از دیر آمدندش سوالی نپرسم. کلا دوست داشتنی بود و من دلم نمی‌آمد با سوالات اینچنینی اذیتش کنم راه و هدف و مسیرش مشخص بود. می دانستم به راه و هدفتش اعتقاد دارد. پس فقط باید همراه خوبی می شدم.

چه خاطره ای از زندگی با ایشان برایتان شیرین است؟

تازه ازدواج کرده بودیم و برای اولین بار رفتیم خانه پدرم. مادرم در بدو ورود برای خوش آمد گویی و احوالپرسی آمد و گردن اسماعیل را بوسید. بعد که برای کمک به آشپزخانه رفتم، مادرم به من رو کرد و گفت؛ «رباب اسماعیل بوی بهشت می دهد؛ من گردن اسماعیل را بوسیدم گردن او بوی بهشت می داد» و من باز شوخی می کردم و می گفتم مادر بوی بهشت چه جور بویی بود، بوی گل محمدی بود یا بوی گل یاس ...گفت: «مادر من گفتم اسماعیل تو بوی بهشت می دهد.»

خبر شهادت ایشان چگونه به شما رسید و عکس العمل شما چه بود؟

زمانیکه ایشان شهید شدند و به شهادت رسیدند من تا صبح بیقرار بودم بدون اینکه متوجه باشم؛ انگار از قبل انتظار داشته باشم و منتظر خبری باشم. ما در بیمارستان بودیم کنار یکی از پنجره ها ایستاده بودیم خانم عارف زاده زن برادر من هم کنارم ایستاده بود و آتش خمپاره ها را در شهر خرمشهر می دیدیم. بعد من از ایشان پرسیدم «بچه ها الان زنده هستند احمد، اسماعیل، رسول، عباس و ....ما چند روز است که خبری از آنها نداریم» خانم عارف زاده هم در جواب من گفت؛ «ان شااله که زنده هستند» ولی من در جواب گفتم: «ولی من احساس خوبی ندارم، احساس اسماعیل در این یک ماه اخیر تغییر کرده بود چشمم آب نمیخورد که اسماعیل زنده باشد احساس می کنم برای اسماعیل اتفاقی افتاده است.» ظاهرا دوستان نزدیکم می دانستند اسماعیل شهید شده ولی چون باردار بودم نمی خواستند که من متوجه بشوم و اتفاقی برایم بیفتند. همه اطراف من و دور و بر من بودند که مبادا کسی از پرسنل به من حرفی بزند. ما همه آماده شدیم و مشغول رفتن به سمت پایین بیمارستان بودیم وقتی از پله های بخش داشتیم می رفتیم به سمت در خروجی سمت چپ ما یک راهرو بود که سردخانه ای داشت و شهدا را در آنجا نگهداری می کردند. یک معراج شهدا هم در فاصله 200متر بیمارستان بود که همه را منتقل می کردند به معراج شهدا، من همانجا از بچه ها خداحافظی کردم، خانم عارف زاده، خانم بازون، فاطمه بندری زاده، نرگس بندری زاده و شهلا طالب زاده هم همراه من بودند. همینطور که داشتیم از پله ها می آمدیم پایین آخرین پله که به سالن نمازخانه ختم می شد کنارش که سردخانه بود احساس کردم پاها و قدمهایم سنگین شده احساس کردم کسی مرا صدا می زند، برگشتم به کبری زن برادرم گفتم: «کسی مرا صدا می زند گفت رباب» ولی او  گفت؛ خیر صدایی نیست، در ذهنم گفتم شاید فکر می کنم و وهم و خیال بر من چیره شده؛ داشتیم می آمدیم که چند نفر از بنیاد شهید برادران آبادانی که همه اینها دم درب اورژانس ایستاده بودند و شلوغی بسیار زیادی بود. همه با یک احترام خاصی ایستاده بودند تعجب کردم ولی باز گذشتم از همه خداحافظی می کردم و شب بخیر و خسته نباشید می گفتم همه اطلاع داشتند که همسرم شهید شده غیر از خودم. همه آن افراد با احترام رفتار میکردند و من فکر می کردم بخاطر کار و شغلم است نگو که همه بخاطر شهادت همسرم این رفتار را با من می کردند و نمی‌خواستند برای من و فرزندم اتفاقی بیفتد، به مقر و محل زندگی رفتم مادرم هم اتفاقا آمده بودم که موقع زایمان کمک حالم باشد، بعد همه بچه ها با من به خانه وارد شدند و من بیقرار شده بودم مرتب می گفتم «بچه ها من منتظر خبر هستم چرا کسی با ما تماس نمی گیرد خبر نمی دهد» مادرم مقنعه عربی سر کرده بود هوا گرم بود و تمام مقنعه اش را خیس کرده بود، رو به من کرد و گفت: «مادر یادت می آید دیشب درباره چه صحبت می کردیم»گفتم: «در مورد چی» گفت:« یادته از بچه ها حرف می زدید؟» گفتم: «آره» «یادته چی می گفتی؟» گفتم: «بله» ولی دیگر حرفم را تمام نکردم چون من گفته بودم می دانم که اسماعیل شهید می شود. ولی رسول و احمد برمی گردند و من فقط پرسیدم «مادر اسماعیل شهید شده ؟» مادرم گفت: «بله مادرم ،اسماعیل اصلا مال این دنیا نبود،بوی اسماعیل بوی بهشت بود.» ظاهرا ایشان خبر داشتند که اسماعیل شهید شده و اسماعیل را به بیمارستان آورده و به سردخانه منتقل کرده بودند ولی بخاطر شرایط من رعایت کردند در بیمارستان من به همراه بچه ها دیدم که بچه ها دریک اتاق درحال دعا خواندن هستند. همه من را بردند به آن اتاق و همه در آن اتاق برای اسماعیل من دعا خواندند و من که خبر نداشتم برای سلامتی و عاقبت به خیری بچه ها فقط آرزو می کردم که هر چه قسمت هست برایشان اتفاق بیفتد.

روزهای بدون شهید خسروی چگونه بر شما می گذرد؟

زندگی ما همیشه در جنگ و دلهره بود من با اسماعیل زیاد زندگی نکردم فقط ده ماه آن هم در آن روزهای سخت و بسیار پر تلاطم، دو بار زخمی شد یک بار به چشم ایشان و یک بار دست ایشان، تا اینکه عملیات بیت المقدس شروع شد من بارداری سختی را نمی گذراندم نه ماهه باردار بودم که روز 18اردیبهشت در مرحله دوم عملیات شهید شدند البته وی سه روز قبل از اینکه به شهادت برسد آمد دیدارم و به من و خانه سر زدند؛ و من روزهای سختی را پشت سر گذاشتم دختری تک و تنها باردار شود و بچه اش را بدنیا بیاورد سخت است؛ اسماعیل 18اردبیهشت شهید شد و 20 اردیبهشت اسماعیل و شهید رضا موسوی را به خاک سپردیم و 23اردیبهشت دخترم ودیعه بدنیا آمد و خداراشکر می کنم که ما این ایام را با هر سختی که بود گذراندیم. البته این برای ما خیلی سختتر می شود زمانی که بعضی ها به ما برسند و بگویند چرا رفتید.

خبر آزادسازی خرمشهر را چگونه متوجه شدید و احساس خود را از آن زمان بگویید؟

زمان آزادی خرمشهر چون چند روز بعد از شهادت شهید درد زایمان به سراغم آمد من را منتقل کردند بیمارستان و مراحل مداوا را انجام می دادم، برادر نورانی وقتی متوجه حال من شدند گفتند سریعا از منطقه خارج شوم تا به من و فرزندم آسیبی نرسد و به وسیله آمبولانس مرا به ماهشهر اعزام کردند چون خانواده من هم آنجا مستقر بودند. در یکی از بیمارستانهای ماهشهر زایمان کردم. روز سوم خرداد که خرمشهر آزاد شد ما همه در خانه بودیم قبل از اینکه تلویزیون و یا رادیو اعلام کند به ما خبر رسید. الان دقیق یادم نیست که چه کسی آن خبر را برایمان آورد ولی ظاهرا خرمشهر آزاد شده بود و رزمنده ها به مسجد جامع رفته بودند.منتها ما منتظر شدیم تا رسمی اعلام بشود و به طریقی که مطمئن شویم. آن موقع پدرم زنده بودند، خدا رحمتش کند به ایشان گفتم: «بابا جان سریع بروید شیرینی فروشی و شیرینی بخرید یک جعبه بزرگ بخرید» پدرم با خوشحالی گفت: «برای چه می خواهی دخترم» من با خوشحالی گفتم: « فقط پدر جان جعبه شیرینی را بخر و سریع بیا»،رفت خرید و آورد من تازه ده روز از زایمانم می گذشت ولی وضعیت جسمی من بسیار بسیار بد بود وضعیت روحی من هم که دیگر گفتن ندارد با این وجود دخترم را گذاشتم پیش مادرم و گفتم که من می خواهم بروم مسجد محل خیلی اصرارکردند که از خانه بیرون نرو احوال و روحیه خوبی نداری ولی من اصرار به رفتن داشتم و دل ماندن در خانه را نداشتم،پدرم گفت:« باشه رباب ،بابا جان دخترت ودیعه را بگذار پیش مادر من همراه شما می آیم» ولی من می گفتم دوست دارم تنها بروم، خلاصه به هر شکلی بود رها شدم و از خانه با جعبه شیرینی خارج شدم و خود را به مسجد محل رساندم، هنوز مسجد شلوغ نشده بود و مردم همه خبردار نشده بودند خانه تا مسجد محل فاصله چندانی نداشت ولی دیگه همه یواش یواش رادیوها را روشن می کردند مردم خوشحال بودند دست می زند، هلهله می کشیدند، شادی می کردند همه به هم تبریک می گفتند، چون ماهشهر پر شده بود از جنوبی هایی که همه از آبادان و خرمشهر به آنجا آمده بودند؛ منم به پهنای صورتم اشک می ریختم نمی خواستم گریه کنم به درب مسجد که رسیدم دیگه مردم آمده بودند همه پایکوبی می کردند یکی به سر خود می زد و دیگری به سینه خود می زد حال خود را نمی فهمیدند بلاخره خیلی ها تو این جنگ صدمه دیده بودند عزیزان و خانواده هایشان را از دست داده بودند مشخص بود اکثرا خانواده شهید هستند خیلی ها یک گوشه کنار ستونهای مسجد نشسته بودند و با یک حالت بهت مثل من که هم بهت زده شده بودم که واقعا جای شهدا و عزیزان ما خالی. جعبه شیرینی را باز کردم و جوری گرفته بودم که مردم دهان خود را شیرین کنند و هر کس می آید بردارد و خودم هم بین مردم بودم و بشدت گریه می کردم و حالم بسیار بد شده بود یعنی از خوشحالی حالم بد شده بود که بلاخره خون تک تک بچه ها به ثمر نشست و چه جانانه ما این جنگ نابرابر را به نفع خود و با ایمان و اعتقاد بردیم. فکر کنید کسانیکه رفتند از جان و مادر و پدر همسر و فرزند و خانه و کاشانه خود گذشتند که ذره ای از این خاک به دست دشمن نیفتد و این نتیجه بسیار عالی بود.

از آنطرف خانواده بسیار نگران حال جسمی و روحی من بودند چون اصلا حال خوبی نداشتم زن جوانی که تازه زایمان کرده در شرایط نرمال هم نبوده و از لحاظ روحی بسیار در شرایط نامساعدی به سر می بردم و از لحاظ عاطفی بهم ریخته بودم؛ مادرم نگران از اوضاع من پدر را به دنبال من روانه می کند که رباب حالش خوب نیست و ممکن است در راه حالش بد شود اتفاقا آنجا احساس کردم ضعف شدیدی سرتاسر بدنم را می گرفت و زانوانم سست می شد؛ خدا می داند آن ضعف و سستی برای چه بود هر لحظه دوست داشتم اسماعیل در کنارم بود و با هم این ساعت و روز را جشن می گرفتیم ولی شکر الحمدالله.یک گوشه ایستاده بودم و داشتم دعا می کردم برای خودم که باید باشم و ثابت بمانم و باید یک بچه ای که به قول شهید خسروی اول از طرف خدا امانت بود و بعد از طرف شهیدم مانده بود باید بزرگش کنم و به ثمر برسانم و او را در آرامش آنطوری که شهیدم دوست دارد تعلیم و تربیت دهم .

چه پیامی برای مسئولین دارید؟

من هیچ پیامی برای مسئولین ندارم. ما هر کاری کردیم برای رضای خدا و دل و نیت خودمان کردیم اگر خون دل بود ما دیده ایم، اگر داغ دل بود ما خورده ایم، ولی می خواهم کمی به مادران و همسران شهدا احترام و حرمت بگذارند قانون نوشته شده ولی عملی نمی شود. کاش کمی در اجرای قانون دقت کنند. خانواده ها خیلی ناراحت هستند و خیلی مشکل دارند. بنده 32سال کار کردم بازنشسته شدم دو سال و هشت ماه حضور در جبهه دارم؛ پارسال کرونای سختی مبتلا شدم یعنی اصلا امیدی به زنده بودن من نبود ولی خدا لطف کردند و زنده ماندم تمام مدارک من با مهر و امضای فرمانده لشکر هست یعنی مدارکی که هیچ عیب و ایرادی ندارد و بقولی مولای درز این نمی رود ولی به من گفتند باید بروی و نامه به روز بیاوری و مرا مجبور کردند مجدد بازگشت به کار شوم. کاش کمی لطف و مروت نسبت به این قشر باشد. بعد از چهار ماه که حقوق من را نپرداختند مجبور شدم بازگشت به کار کنم پس احساس وظیفه و احساس مسئولیت کجا رفته ما کسانی بودیم که با جان و دل ماندیم و مبارزه کردیم.من سی سال خدمتم یک طرف و این دوسال و هشت ماه یک طرف این طرف ارزش کار من است من هیچ وقت نمی دانستم زنده می مانم و برمی گردم و شاغل می شوم دلهای شکسته خانواده های شهدا را کاش التیام بدهند.

نوید شاهد/

 

 

کپی