اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • چهارشنبه ۲ تیر ۱۴۰۰
توسل به مفهوم قدیمی «مرجعیت فکری» نمی‌تواند توضیح‌دهنده کنش‌های اجتماعی مردم باشد

مرجعیت‌زدایی

مرجعیت‌زدایی
میترا فردوسی دبیر پرونده

ادوارد سعید در بخشی از کتاب نقش روشنفکر، اشاره‌ای دارد به دیدگاه فوکو نسبت به پدیده‌ مرجعیت فکری و روشنفکری. با این مضمون که از دید فوکو «روشنفکر کسی است که ویران‌کننده‌ باور و تعمیم است.

 کسی که در درماندگی‌ها و محدودیت‌های زمان حال، نقاط ضعف، خطوط قدرت و فضاهای خالی را شناسایی و نشانه‌گذاری می‌کند.» حال بیایید با این تعریف نگاهی به مفهوم مرجع فکری در ایران داشته باشیم. موضوعی مهم که این روزهای نزدیک به انتخابات خیلی بیشتر هم خودش را نشان می‌دهد و در گوش ما زنگ می‌زند که این روزها مرجعیت فکری در جامعه ایران متعلق به کدام قشر و گروه است؟ روشنفکران؟ جامعه نخبگانی یا سلبریتی‌های زاییده‌ اینستاگرام و توئیتر و تازه‌وارد این عرصه یعنی کلاب هاوس؟ و اینکه با انقلاب پلتفرمی و پدیده بیگ دیتا و مگاروایت‌ها؛ آیا اساساً امکان اینکه گروهی خاص مثل روشنفکران یا جامعه دانشگاهی نقش مرجعیت فکری یک جامعه را به عهده داشته باشد وجود دارد؟ من این سؤال‌ها را از دکتر حسن نمکدوست تهرانی روزنامه‌نگار و استاد ارتباطات پرسیدم؛ پاسخ او را در ادامه بخوانید:

دکتر حسن نمکدوست:  دقتی که در پرسش شما وجود دارد تا حدود قابل توجهی روشنگر پاسخ هم هست. به این معنی که نه فقط بافتار اجتماعی – ارتباطی که تحولات سیاسی و اقتصادی امروز، چه در سطح جهان و چه در سطح ملی باعث شده است که به میزان قابل ملاحظه‌ای از دامنه شمول و جامعیت کلیدواژه‌هایی مانند «جامعه»، «مردم»، «مرجعیت» و نظایر آن کاسته شود. در حقیقت ما بهتر است به‌جای کلیدواژه «جامعه» از «جامعه‌ها» استفاده کنیم  یا به‌ جای «مردم» به‌عنوان یک کلیت شاید بتوان با تسامح از «گروه‌های مردم» یا چیزی شبیه آن و از «مراجع فکری»، آن هم متنوع و متکثر و جابه‌جا شونده و تغییریابنده، به جای «مرجعیت»، پایدار و لاتغیر، استفاده کنیم؛ چون واقعاً با توجه به تحولات فرهنگی و ارتباطی و اجتماعی و پدیدار شدن مفاهیمی چون «جامعه شبکه‌ای» اینکه از یک کلیت مثل «جامعه ایرانی» استفاده کنیم خیلی کارگشا نیست. مقصودم البته انکار عامل‌ها و متغیرهای اساسی نیست که یک جامعه را به‌هم پیوند می‌دهند، بلکه توجه دادن به این نکته است که شهروندان ایرانی، اکنون هویت خود را نه فقط در یک مفهوم و معنا که در تحقق مفاهیم و معناهای گوناگون جست‌و‌جو   و تلاش می‌کنند خودشان هم به شکل‌گیری و پدیدار شدن این مفاهیم و معناها مشارکت کنند. بر این اساس هم هست که توسل به مفهوم قدیمی «مرجعیت فکری» به قدر کافی نمی‌تواند توضیح‌دهنده کنش‌های اجتماعی گروه‌های مختلف مردم باشد. آن هم مردمی که در بافتار رخدادهای کلان سیاسی و اقتصادی و بهره‌مندی از فناوری‌های نوین ارتباطی بحق برای خودشان‌ شأن اندیشه‌ورزی و اظهارنظر قائل هستند. در عین‌حال که همه این تحولات سبب شده درک ایستا از موقعیت اجتماعی شهروندان جای خود را به ادراک‌هایی تا حدودی سیال و پویا بدهد. در واقع، در فضای کنونی این احتمال بسیار بیشتر شده که انسان‌ها با وجود وضعیت نسبتاً با ثبات اقتصادی و جایگاه اجتماعی خود به مدد متغیرهای دیگر همچون سواد، آشنایی با تحولات جهانی و استفاده از فناوری‌ها و امکاناتی که برای تولید محتوا یافته‌اند به هنگام اندیشیدن و اتخاذ موضع رفتاری متفاوت از موقعیت خود اتخاذ کنند. ضمن اینکه به مراتب راحت‌تر از گذشته با مراجع فکری آشنا شوند، با آنها ارتباط تعاملی برقرار و تلاش کنند بر نظرات آنها تأثیر بگذارند. مهم‌تر اینکه با آنها به‌صورت موردی برخورد کنند و خیلی زود آنها را تغییر دهند. به‌همین دلیل هم همان‌طور که تعداد مراجع فکری به‌طرز روزافزونی بیشتر شده، تغییرپذیری و سیالیت‌شان هم افزایش یافته و عمر و دوام‌شان هم کمتر شده است. نکته آخر اینکه اصولاً فضای متصلب سیاسی، فرهنگی، ارتباطی و اجتماعی ایران یکی از عوامل اصلی مرجعیت‌زدایی در کشورمان نیز هست. برای مثال مجموعه فشار و محدودیت‌هایی که در همه این سال‌ها بر نهادهایی همچون دانشگاه، آموزش و پرورش، رسانه‌ها، انجمن‌های مدنی، صنوف و... وارد آمده، تا حدود زیادی نقش کنشگری اجتماعی و لاجرم مرجعیت فکری را از آنها گرفته و در واقع این نقش را سرکوب کرده است.

طرحی از خردشدگی مرجعیت اجتماعی

آینه‌های شکسته

دکتر عباس نعیمی جورشری جامعه‌شناس
اگر بپذیریم انسان به مثابه امر اجتماعی است آنگاه می‌توان از مناسبت او با مراجع اجتماعی پرسش کرد، اما مرجع اجتماعی چیست؟ حوزه عمل آن کجاست؟ افراد در چه مختصاتی از مراجع اجتماعی اثر می‌پذیرند؟ آیا این مراجع دچار تحول شده‌اند؟ برای پاسخگویی به این پرسش‌ها می‌توان تأملات زیر را مطرح کرد.
انسان اجتماعی مفهومی است که در مناسبت‌ اش با جامعه‌ تعریف می‌شود اما این جامعه به معنایی کل گرایانه سخن را دچار انتزاع غلیظ می‌کند بنابراین می‌توان از گروه‌های اجتماعی سخن گفت. در بین این گروه‌ها نوعی سلسله مراتب دیده می‌شود که متأثر از مؤلفه‌ «نفوذ» است. هرچه نفوذ اجتماعی یک گروه بیشتر باشد مرجعیت اجتماعی آن افزایش می‌یابد. نفوذ با دو بعد کیفی و‌کمی. این گونه شاهد حضور و فعالیت مراجع اجتماعی هستیم.  بنابراین مراجع اجتماعی نوعی «چارچوب‌های هنجاری» هستند که نحوه زندگی فرد تحت نفوذ آنها قرار دارد.
مکتب کنش متقابل نمادین با تئوریسین‌هایی از جمله «چارلز هورتون کولی» شناخته می‌شود. کولی مفهومی را ورز داده است ذیل عنوان «خود آینه سان». این عبارت دلالت دارد بر تفسیری که فرد درباره خود دارد. کولی شرح می‌دهد که تصوری که فرد از تصورات دیگران درباره خودش دارد بر خودپنداره او اثرگذار است. این گونه جامعه، آینه فرد است و فرد در کنش‌های خود براساس توقعات جامعه عمل می‌کند، اما این جامعه چیست؟ کجاست؟ پاسخ گروه‌های مرجع است!
 مهم‌ترین گروه‌های مرجع در تاریخ معاصر ایران عبارت بوده از دو قشر روحانیت و روشنفکر. اثرگذاری این دو طیف در دوره پیشاانقلاب چشمگیر بوده است. چرا؟ احتمالاً پاسخ را باید در ماهیت شبکه‌های اجتماعی جست. انسان منفرد، خویشتن را در الگوهایی جست‌و‌جو می‌کند که مقام والا برای او قائل است و چارچوب‌های هنجاری خود را در ابعاد او بیابد و راه را در نگاه او ببیند. گروه مرجع تعیین کننده خود اوست. آینه‌ای است که انسان تک افتاده را «تعین» می‌بخشد. ابعاد این مرجعیت چقدر بوده؟ کلان! روحانیت و‌ روشنفکران مؤسسان «کلان‌روایت»‌ها بوده‌اند. مقام الوهی-اسطوره‌ای این مراجع فکری نوعی نفوذ عمیق در جلد ابژه ایجاد می‌کرد که فردیت فرد در آینه پهناور آن گم‌ می‌شد. این خاصیت مرجعیت اجتماعی در دوره گذشته بوده است. «ارادت‌ورزی» در ادبیات نظری و ساخت عملی این الگوها حاکم است.
 دهه اخیر ایران همزمان بوده با تسهیل دسترسی به اطلاعات. همزمان بوده با سکولاریزه‌شدن امر روزمره. همزمان بوده با گسترش شبکه‌های اجتماعی. همزمان بوده با کاهش تیراژ کتاب کاغذی. همزمان بوده با تنزل امر اجتماعی در برابر امر فردی. همزمان بوده‌ با کاهش فاصله مقلد-مرجع. این همزمانی‌ها پیام مشخصی دارد که عبارت است از شکستن آینه‌های بزرگ! کلان‌روایت مراجع کلان، خرد شده است. الوهیت به‌معنای کلاسیک اش از دست رفته و خداوندگاران جدیدی ظهور یافته‌اند. خداوندگارانی کوچک و متکثر برخلاف خداوندگاران اندک و بزرگ گذشته. در این ساحت جدید هر کسی می‌تواند راه مرجعیت پیش بگیرد. فحوای مرجعیت از «دانش» به «نمایش» تغییر کرده. مرجعیت‌های پیشین خاصه روشنفکران و‌ روحانیت تکیه گاه دانش بوده‌اند. به دانش و تخصص تکیه داشته‌اند. برخلاف آنها مراجع نوین الزامی به دانش گسترده یا جهان‌بینی نظری ندارند. آنها به رسانه تکیه دارند. آنها به «مصرف» تکیه دارند. به «مهارت» تکیه دارند‌. اگرچه همسطح‌سازی همه آنها دقیق و صحیح نیست اما رسانه توان مرجعیت‌سازی یافته است. رسانه می‌تواند از صدا،  صورت،  خوراک،  لباس و  فحاشی نیز مرجعیت بسازد! اینها صدای خردشدن مراجع اجتماعی به آینه‌هایی کوچک‌تر است. این اما پایان سخن نیست‌؛ پایان سخن چنان آغاز یک پرسش است. رسانه تحت اراده «نهاد قدرت و ثروت» عمل می‌کند یا مستقل است؟!

چرا او بیش از من طرفدار دارد؟

سلبریتی-اندیشمند و هیستریای دیده‌شدن

دکتر آرش حیدری عضو هیأت علمی گروه مطالعات فرهنگی دانشگاه علم و فرهنگ تهران
در طول تاریخ اساساً جایگاه یک دانشمند از نظر میزان رؤیت‌پذیری و دیده شدن هیچ‌گاه با سیاستمدار، تاجر، اشرافیت و... قابل قیاس نبوده است. میلی که عمل عالمانه را به پیش می‌راند اساساً معطوف به دیده شدن نبوده است، میلی که عمل زیبایی‌شناسانه را به پیش می‌راند نیز از چنین منطقی تبعیت نمی‌کند.

فهم تغییر همچون آسیب، رایج‌ترین شیوه رؤیت‌پذیر کردن جهان اجتماعی است. از تأمل بر نسل گرفته تا تغییرات در سازوکارهای فرهنگی همواره بلندترین فریاد، فریاد وامصیبتا برای چیزی است که اصیل نامیده می‌شود. هراس ناشی از دست رفتن، اصالت، ریشه، ماهیت، جوهر و تمامی مشتقات شان رایج‌ترین الگوی مواجهه با تغییرات اجتماعی است. فضای موجود به شکلی است که گویی هرکس این فریاد را بلندتر سر دهد و به‌حال «توده در حال زوال» بیشتر مویه کند انتقادی‌تر است. در این بستر، مسأله نه میدان اجتماعی و تغییراتش که موضعی علم‌الاخلاقی است که در پی تعریف خوب-بد است؛ مسأله نه فهم نیروهای اجتماعی و کارکردها و پیامدهای خیر و شر آنها که یکدست فهمیدن «مردم»، جامعه و تمامی مشتقاتش است. در اینجا است که فهم درونی حیات اجتماعی-فرهنگی و منطق کنش، مقاومت، بازتولید، همدستی و ناهمدستی و تمامی آنچه علم اجتماعی را معنا می‌کند به محاق می‌رود و گزاره‌های علم‌الاخلاقی جای گزاره‌ای تحلیلی را می‌گیرند.
این پرسش را نباید از سر خود باز کرد که یک جامعه‌شناس، روان‌شناس، مردم‌شناس، متخصص علوم سیاسی، فیلسوف، حقوقدان و... زمانی که از جایگاه عالمانه خود سخن می‌گوید باید چه بگوید؟ نباید فراموش کنیم که جایگاه یک عالم در وهله اول نمی‌تواند جایگاهی علم‌الاخلاقی باشد بلکه جایگاهی تحلیلی است، به این معنا که باید گفتاری عالمانه در فهم وضعیت و موضوع مورد مطالعه خود ارائه کند و صد البته این گفتار همواره پیامدهایی اجرایی و عینی و اثرگذار دارند. این بدان معنا نیست که یک عالِم نمی‌تواند وجوه دیگری داشته باشد (از قبیل وجوه سیاسی، وجوه مدنی و فعالیت‌های اجتماعی و...) بلکه مسأله اینجاست که وقتی در جایگاه عالم نشسته است و با هویتی عالمانه به عرصه سخن وارد می‌شود آیا در قلمروی عالمانه خود ایفای نقش می‌کند یا نه؟ به‌عبارت دقیق‌تر، وقتی متخصص جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و... به‌عنوان یک روانشناس پشت یک تریبون قرار گرفته است یا در حال نوشتن یک متن است در حال تولید گفتاری روان‌شناسانه و جامعه‌شناسانه است یا نه؟
وقتی روان‌شناسی در موقعیت سخن قرار گیرد و محور سخنش این باشد که برای سازگاری با شرایط اقتصادی میوه نخوریم  یا جامعه‌شناسی در موقعیت سخن قرار گرفته است و محور سخنش این باشد که باید مردم را تربیت کنیم و فرهنگ‌سازی و آگاهی بخشی کنیم  یا فیلسوفی در موضع سخن قرار گیرد و بگوید من حس می‌کنم سربار جامعه هستم چون مردم فوتبالیست‌ها را بیش از من می‌بینند، در عمل گفتاری عالمانه ارائه نمی‌کند بلکه در حال بازی نقشی علم الاخلاقی است که هیچ ربط وثیقی به زمینی ندارد که از آن هویت گرفته است. گویی که زمان‌هایی وجود داشته‌ است که مردمان گرد عالمان و دانشمندانشان حلقه زده‌اند! هیچ‌گاه چنین زمانی وجود نداشته است، این یک توهم تاریخی است. نه افلاطون محور نگاه‌های مردمان یونان بود و نه ابن‌سینا و صدرالمتألهین، بت‌هایی برای مردمان زمانه خود بودند و نه هگل و کانت در زمانه زندگیشان آن محوری بودند که مردمان به گردشان بگردند. دیده شدن منطقِ عمل رهبران سیاسی، رهبران ایدئولوژیک و در دنیای امروز فعالان حوزه بازار و سرمایه بوده است. اینجا مسأله‌ای مهم پیش روی ما قرار می‌گیرد و آن هم توجه به غایت، یا به تعبیر دقیق‌ترمنطق میل  عالمانه است.
میل عالمانه ناظر به حقیقت عمل می‌کند و نه لزوماً دیده شدن. عمل عالمانه تلاش دارد بفهمد که یک چیز چیست؟ چگونه پدید آمده است؟ چه نسبتی با چیزهای دیگر دارد؟ به چه چیزهای دیگری می‌تواند تبدیل شود و.... آنچه کشف یا خلق می‌کند می‌تواند مورد توجه عموم مردم قرار بگیرد یا نگیرد. آنچه در تحلیل این میل باید در نظر داشت این است که میل نهفته درفعل عالمانه ناظر به کشف و فهم و مواجهه است. صد البته پس از این کشف و فهم است که میل به عرضه این یافته‌ها میلی قدرتمند خواهد بود که ترویج آن یافته یا مخلوق را معنادار می‌کند. چنین منطقی را در مورد هنر نیز می‌توان مورد بحث قرار داد، میل درونی عمل هنری در وهله اول دیده شدن نیست بلکه خلق کردن است، خلق چیزی و جهانی دیگرگون که در مرحله بعد می‌تواند موضوع دیده شدن قرار گیرد.
اگر این مفروضات را جدی بگیریم آنگاه باید با آنچه در فضای عمومی این روزها فراگیر شده است تعیین تکلیف کنیم و کذب بودن بسیاری از گزاره‌های به ظاهر انتقادی را آشکار سازیم. رایج شده است که گفته می‌شود سلبریتی‌ها به گروه مرجع تبدیل شده‌اند و مرجعیت را از افراد به اصطلاح نخبه و عالم سلب کرده‌اند. روشن نیست که در کدام دوره از تاریخ عالمان و دانشمندان و روشنفکران مرجعیت فکری جامعه را در اختیار داشته‌اند که حالا از آنها سلب شده باشد؟ در طول تاریخ اساساً جایگاه یک دانشمند از نظر میزان رؤیت‌پذیری و دیده شدن هیچ‌گاه با سیاستمدار، تاجر، اشرافیت و... قابل قیاس نبوده است. میلی که عمل عالمانه را به پیش می‌راند اساساً معطوف به دیده شدن نبوده است، میلی که عمل زیبایی‌شناسانه را به پیش می‌راند نیز از چنین منطقی تبعیت نمی‌کند.
اما زمانی که از سلبریتی و تمامی مشتقات و معادل‌های تاریخی‌اش، سخن می‌گوییم قصه کاملاً متفاوت است. چنین فیگوری عملش ناظر به دیده شدن از جانب دیگران تعریف می‌شود. با عباراتی روانکاوانه می‌توان گفت سلبریتی شدن برای خودش غایتی هیستریک محسوب می‌شود. هدف، دیده شدن است و لذا آنچه سلبریتی تولید می‌کند با هدف دیده‌شدن است و معطوف به‌همین میل عمل می‌کند. همان‌طور که منطق بازار تولید کالا برای فروش است، منطق عمل سلبریتی نیز تولید چیزی برای دیده شدن است. بنا براین هرکس و هر چیز که دیده می‌شوند لزوماً غایتی هیستریک ندارند چراکه آنچه تولید می‌کنند محور است و نه میزان دیده شدنشان. چه بسا هنرمند یا اندیشمندی که اندیشه و هنرش را عرضه می‌کند و دیده می‌شود و چه بسیار افرادی که برای جلب رضایت مخاطبانشان هرچیزی تولید می‌کنند و هر رنگ و لعابی به کارشان می‌دهند. از این‌رو در سطحی تحلیلی، ماهیت عمل عالم و هنرمند و سلبریتی از اساس متفاوت خواهد بود. بحران دقیقاً در اینجاست که با این فرض غلط که «سلبریتی‌ها جای عالمان و نخبگان و روشنفکران را گرفته‌اند»، تکاپویی سخیف برای پس گرفتن جایی به راه افتاده است که هیچ‌گاه در اختیار چنین گروه‌هایی نبوده است. فاجعه زمانی آغاز می‌شود که با فیگورهایی همچون سلبریتی-روانشناس، سلبریتی-جامعه‌شناس، سلبریتی، فیلسوف و در یک معنا سلبریتی-اندیشمند مواجه می‌شویم که غایتش می‌شود تولید چیزی که دیده شود اما رنگ و لعاب اندیشه‌ورزانه داشته باشد. این عمل، که در نهایت ابتذال نیز جای دارد، در منطق همان هیستریایی حل می‌شود که ظاهراً در حال نقد آن است. بن‌بست دقیقاً در نزاع بر سر منطق حقیقت یا منطق دیده شدن است. مویه و لابه به اصطلاح «نخبه» از دست سلبریتی‌هایی که جامعه را تسخیر کرده‌اند لزوماً ناظر به نقد جامعه نمایش نیست بلکه می‌تواند ناظر به این باشد که «چرا کسی مرا نمی‌بیند!»، «چرا او بیش از من طرفدار دارد». دقیقاً در اینجاست که اندیشه و هنر برای خودش رقیبی خیالی می‌آفریند و میل آغازین خود، یعنی حقیقت و خلق زیبایی‌شناختی، را وامی‌نهد و در میدانی هیستریک گام می‌نهد که نتیجه‌اش چیزی جز منحل کردن زیبایی شناسی و دانش نیست.
رقابت و نزاع در جهانِ نیروها و ایده‌ها و گفتارها است و نه در سطح افراد. مسأله اینجاست که چه ایده‌هایی، چه گفتارهایی‌، چه نیروهایی غالب و فراگیر می‌شوند و چه نیروهایی به محاق می‌روند. میدان منازعه اگر معنایی داشته باشد منازعه بر سر ایده‌ها و گفتارها است و نه تعریف منازعه‌ای خیالی به‌نام سلبریتی و روشنفکر یا سلبریتی و نخبه در معنای عام. چه بسیار نخبگانی و روشنفکران که مبلغان خطرناک‌ترین و دهشتانک‌ترین ایده‌ها و گفتارها هستند که چیزی جز ویران کردن جامعه را دربرندارد و چه بسیار به اصطلاح سلبریتی‌هایی که گفتارهایی دیگرگون را نمایندگی می‌کنند. مسأله بر سر فهم هندسه گفتارها و نظام اثرگذاری آنهاست نه ترسیم میدان‌های منازعه خیالی و در افتادن در ابتذالی افسارگسیخته به‌ نام «فرهنگ‌سازی»، «آگاهی بخشی» و «آموزش». مسأله اینجاست که چه ایده‌هایی در کجا و چگونه فراگیر می‌شوند و چه جایگاه‌های سخنی را تسخیر می‌کنند نه اینکه برای به‌دست آوردن جایگاه سخن تقلا کنیم. مسأله بر سر شکل سخن، نتایج گفتار و نتایج ایده‌ها است و نه تسخیر جایگاهی که قرار است پرسروصداترین حرف‌ها را بزند.

درباره ظهور یک «نَفْس» جدید

گروه‌های مرجع و طبقه متوسط

دکتر  رضا تسلیمی طهرانی جامعه‌شناس و عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات

«نَفْس» جدیدی متولد شده است که متناسب با ویژگی‌های آن، گروه‌های مرجع تغییر کرده‌ و سبک زندگی و ذائقه‌ فرهنگی متحول شده است. نفس جدیدی که مؤلفه‌های آن با خصوصیات اعضای طبقه‌ متوسط امروز تطابق دارد.

جامعه ایران در دهه‌های گذشته دستخوش تغییرات فرهنگی و اجتماعی گوناگونی بوده است. این تغییرات  بر حول محورهای مختلفی رخ داده که یکی از مهم‌ترین آنها دگرگونی گروه‌های مرجع در جامعه است. تحولی که با بسیاری از محورهای تغییر دیگر هم‌راستا است و در مجموع می‌تواند تصویری از دگرگونی‌های اجتماعی و فرهنگی ایجاد شده را ارائه دهد.
گروه‌های مرجع در ساده‌ترین تعریف خود گروه‌هایی هستند که افراد جامعه در مورد موضوعات و مسائل گوناگون اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی به آنها رجوع می‌کنند و با توجه به دیدگاه‌ها و عملکردهای آنها نگرش‌ها، ارزش‌ها و کنش‌های خویش را تنظیم می‌کنند. براساس تغییر شکل گرفته در این حوزه، در حالی‌که تا چند دهه پیش روشنفکران، استادان دانشگاه، برخی حوزویان و به نحو کلی تحصیلکردگان و افراد برخوردار از سرمایه فرهنگی به‌عنوان گروه‌های مرجع جامعه در نظر گرفته می‌شدند در حال حاضر هنرپیشگان، خوانندگان، ورزشکاران، مجریان برنامه‌های تلویزیونی و چهره‌های مطرح در رسانه‌های اجتماعی گروه‌های مرجع جامعه را تشکیل می‌دهند.
هنگامی که از تحول گروه‌های مرجع سخن می‌گوییم بیشتر در مورد اعضای طبقه متوسط صحبت می‌کنیم و تغییر دیدگاه‌ها و کنش‌های آنها را مورد توجه قرار می‌دهیم. از این‌رو، تغییر ذکر شده را می‌توان نشانگر تحول شکل گرفته در طبقه متوسط جامعه دانست. به بیان دیگر، به‌همان نحو که خوانندگان و هنرپیشگان جایگزین روشنفکران و تحصیلکردگان شده‌اند طبقه متوسط نیز از طبقه‌ای واقع بین و آینده‌نگر به طبقه‌ای احساس‌گرا و فرصت طلب تبدیل شده است.
در دهه‌های گذشته و همزمان با تغییر گروه‌های مرجع، طبقه متوسط از طبقه‌ای فعال که به‌عنوان کنشگر اجتماعی و سیاسی و موتور توسعه و نوسازی جامعه در نظر گرفته می‌شد به طبقه‌ای منفعل، درخود و محافظه‌کار تبدیل شده است. تغییر گروه‌های مرجع طبقه متوسط نشانگر تحول سبک زندگی اعضای این طبقه است. منفعت‌طلبی، خوش باشی، لذت‌جویی، مصرف‌گرایی، سردرگمی و فردگرایی افراطی را می‌توان از جمله مؤلفه‌های سبک زندگی امروز اعضای این طبقه در نظر گرفت. به نظر می‌رسد طبقه متوسط امروز به دلایل گوناگون از دغدغه‌هایی چون تعهد اجتماعی، مسئولیت جمعی، فعالیت مدنی و مشارکت سیاسی دور شده است و در برابر، به موفقیت و شادکامی فردی بیش از پیش بها می‌دهد. ذائقه فرهنگی اعضای این طبقه نیز در حوزه‌های مختلف مانند کتاب، فیلم، موسیقی، ورزش و... در حول مفاهیمی چون موفقیت، رقابت، خودشناسی، کشف استعدادهای فردی، دوری از اجتماع و سیاست و...شکل گرفته است. در حقیقت، در اینجا «نَفْس» جدیدی متولد شده است که متناسب با ویژگی‌های آن، گروه‌های مرجع تغییر کرده‌ و سبک زندگی و ذائقه فرهنگی متحول شده است. نفس جدیدی که مؤلفه‌های آن با خصوصیات اعضای طبقه متوسط امروز تطابق دارد.
در نتیجه ظهور این نفس جدید و تحولات رخ داده در گروه‌های مرجع، سبک زندگی و ذائقه فرهنگی است که اکنون گروه‌های مرجع قدیم فراموش شده‌، رسانه‌های اجتماعی پرطرفدار شده، عقلانیت ابزاری جای عقلانیت ارزشی و نظری را گرفته، انجمن‌‌ها و گروه‌های داوطلبانه بی‌رونق شده و سیاست زدایی و انفعال در همه جا به چشم می‌خورد.
یافته‌های موج سوم پیمایش مصرف کالاهای فرهنگی که در سال 1398 به انجام رسیده نشان می‌دهد که 70.2 درصد پاسخگویان در هیچ نوع فعالیت اجتماعی یا تشکلی مشارکت و عضویت ندارند. 34.7 درصد پاسخگویان با همسایگان خود اصلاً رفت و آمد نمی‌کنند، در حدود 25 درصد آنها با دوستان خود هیچ معاشرتی ندارند و 68.1 درصد آنها با همکاران خود رفت و آمد نمی‌کنند. این یافته‌ها می‌تواند نشان دهنده حرکت جامعه به سمت نوعی «ذره‌گرایی» یا «اتمیسم اجتماعی» باشد که در نتیجه تحولات ذکر شده ایجاد شده است.

چه کسانی مرجعیت را در دست دارند؟

خرده‌ نمایندگان نوخاسته مناسبات اجتماعی

مهسا علی‌بیگی روزنامه‌نگار
اما مرجعیت هم محدودیت‌های خاص خود را دارد. هیچ مرجعی وجود ندارد که بتواند توجه همه‌ یک جمعیت را به‌تمامی به خود جلب کند. مرجع‌ها معمولاً هر قدر هم فراگیر جلوه کنند، همواره بر جمعیتی خاص عمل می‌کنند و در میان آن جمعیت اثرگذارند. رابطه‌ مرجع و جمعیت، لزوماً رابطه‌ای از جنس رهبر ـ پیرو نیست و عام‌تر و پیچیده‌تر از آن است

هنگامی که یوسف اباذری، استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، در واکنش به تجمع بزرگ طرفداران یک خواننده پاپ، گفت که «برای من خیلی جالب است که یک ملتی می‌افتند به ابتذال و در مجلس ترحیم چنین خواننده‌ای شرکت می‌کنند و توی سرشان می‌زنند... و یک نفر در فیس‌بوک می‌نویسد که «من تا ابد می‌سوزم»... چرا مردم ایران به این افلاس افتاده‌اند؟ چطور مردم ایران به این فلاکت افتاده‌اند؟ اینجاست که تحلیل بسیار مهم است.»، به‌شکلی ضمنی به چیزی اشاره می‌کرد که می‌توان آن را ذیل مفهوم مرجعیت فهمید. آنچه اباذری به‌سادگی و با نگاهی نخبه‌گرایانه «افلاس» می‌نامد، چیزی پیچیده‌تر از ویژگی فکری‌عملی عده‌ای از مردم است. اباذری به‌درستی تغییری مهم را حس می‌کند و چشم‌اندازهای آن را به‌درستی ترسیم می‌کند اما چنان خط پررنگی میان این «افلاس» و آن «چیز دیگر» مبهم می‌کشد که، به‌شکلی ضمنی با تأیید آن، باعث می‌شود اصل آن تغییر را نتوان به‌درستی بررسی کرد چرا که سریعاً باید درباره آن دست به داوری زد.
اکنون هفت سالی از آن زمان گذشته است و چنین «مجالس ترحیم» و «مجالس رزم» و «مجالس شادی»ای را به‌وفور به چشم دیده‌ایم. اما چه چیزی اباذری را نگران کرده بود؟ آنچه اباذری را نگران کرده بود، تغییر «نقطه توجه»مان از «مسائل اصلی» به «زندگی شخصی یک چهره هنری» است.
مسأله همین «نقطه توجه» است یعنی آن‌ چیزی که مرجع‌ها می‌توانند آن را به هدف‌ها و علاقه‌های خود معطوف کنند. مرجع لزوماً یک شخص یا چهره نیست بلکه می‌تواند یک سازمان یا حزب، گروهی از افراد، اندیشه یا گفتمانی خاص یا حتی ایده‌ای مبهم باشد. اما هر شکلی داشته باشد، مرجعیت آن کم‌وبیش بلامنازع جلوه می‌کند و در جلب‌کردن توجه عموم به خود، توانایی‌ای دارد که نادیده‌ گرفتنی نیست. اما مرجعیت هم محدودیت‌های خاص خود را دارد. هیچ مرجعی وجود ندارد که بتواند توجه همه یک جمعیت را به‌تمامی به خود جلب کند. مرجع‌ها معمولاً هر قدر هم فراگیر جلوه کنند، همواره بر جمعیتی خاص عمل می‌کنند و در میان آن جمعیت اثرگذارند. رابطه مرجع و جمعیت، لزوماً رابطه‌ای از جنس رهبر ـ پیرو نیست و عام‌تر و پیچیده‌تر از آن است.
اهمیت مرجعیت‌ها، بویژه در دوران مدرن ایران، همواره، هم محل منازعه بوده و هم محل شکل‌گیری توهم‌های بسیار. جلال آل‌احمد براساس توهم نسبت به اهمیت مرجعیتی به‌نام «روشنفکر» بود که آن ادعانامه معروف را نوشت. البته که این توهم تا حدی هم آگاهانه بود چرا که او می‌خواست، در منازعه‌ای فرهنگی، علیه آنچه فرهنگ تکنیک‌زده غرب می‌نامید، موضع بگیرد. آن مرجع فراگیر، در ایران مدرن، گاهی روشنفکر فرض شده است، گاهی یک روحانی، گاه سلبریتی‌های مجازی و گاه موجودی انتزاعی‌تر مانند غرب یا شرق. اما تقریباً به‌روشنی می‌توان نشان داد که اینها هرگز آن‌چنان که مخالفان و معترضان می‌کوشیدند نشان دهند، مرجعیت تام نداشته‌اند هرچند دست‌بالاگرفتن اهمیت‌شان برای منسجم‌ترکردن جبهه مخالفان و معترضان به کار می‌آمده است.
در نگاه اول به‌نظر می‌رسد که آنچه در یک دهه اخیر روی داده است، صرفاً «به‌چشم‌آمدن بیش‌تر» این مرجع‌های متکثر و پراکنده در شبکه‌های اجتماعی باشد اما ‌چنین نیست. مرجع‌های امروز، به‌واسطه رسانه‌های فردی‌ شده‌ای مانند اینستاگرام و توئیتر، قدرت اعمال قدرت و اثرگذاری شدیدتری نیز پیدا کرده‌اند؛ هرچند، به‌شکلی پیچیده‌، این قدرت اثرگذاری از طریق خود مخاطبان، فعالانه، دستکاری و تا حدی شخصی می‌شود.
نکته دیگری هم روی داده است که به‌نظرم اهمیتی قابل توجه دارد. رستگاری فردی، در جامعه‌ای که با قدرت دارد به‌سمت فردی‌شدن فزاینده می‌رود، از طریق الگوهای فردی متجسم بهتر می‌تواند برآورده شود تا از طریق الگوهای انتزاعی فکری. این دگرگونی در خود این فرض اساسی را دارد که هر نوع رستگاری‌ای فردی است. بر همین اساس است که پاشایی‌، در مقام ترانه‌خوان عاشقانه‌های احساساتی، از روشنفکری که از ایده‌های انتزاعی و عام سخن می‌گوید، اهمیت بیشتری می‌یابد و می‌تواند توجه فردی‌شده عموم را به خود جلب کند. به‌همین دلیل است که روان‌شناسی برای چنین جامعه‌ای بیش از جامعه‌شناسی می‌تواند راهی به زندگی بهتر فرض شود. درواقع با تغییر در گزاره‌ای از مارکس می‌توان گفت که مرجع‌‌های حاکم بر هر جامعه ، بازتاب‌های تشخص‌یافته‌ای از مناسبات حاکم بر آن جامعه‌اند. آنها خرده‌نمایندگان این یا آن بخش از جمعیت اند، هرچند تلاش کنند خود را بهترین الگوی عام جا بزنند.

انحصار جدید در تعیین مراجع فکری جامعه
فضای مجازی؛ سلبریتی‌ها و افاضات هر روزه

حمید رستمی روزنامه‌نگار
زمان خیلی زیادی نمی‌گذرد از آن روزهایی که مرجعیت فکری جامعه را نخبگانی تشکیل می‌دادند که بر اثر سال‌ها دود چراغ خوردن به آن جایگاه رسیده و طی دهه‌های اخیر، بسته به شرایط جامعه و توسعه روزافزون آن با استفاده از مجاری و کانال‌های گوناگون، سعی در فرهنگ‌سازی، تولید گفتمان و انتقال تجربیات و تحلیل‌های خویش داشتند. حال اگر یک زمانی روحانیون این وظیفه را بر عهده داشته و با استفاده از تریبونی به اسم «منبر» سعی در تأثیرگذاری بر طبقات مختلف جامعه داشتند با گسترش علم و توسعه دانشگاه‌ها، این جایگاه تقسیم شد و چه بسیار دانشجویان جوان و جویای علم و دانش که از روستاها و شهرهای کوچک به دانشگاه‌های واقع در کلانشهرها راه یافته و در مواجهه با استادان علوم مختلف و البته همراهی و همنشینی با جوانان همسن و سال (همفکر و غیرهمفکر) حامل پیام‌های ریز و درشتی از نوع نگرش به جهان پیرامون گرفته تا سبک و سیاق زندگی برای اطرافیان و همشهریان خویش می‌شدند و در بسیاری از موارد حرف‌هایشان حجت محسوب شده و با وجود سن و سال کم، وظیفه‌ای خطیر را به انجام می‌رساندند.
اما رفته‌رفته مجاری ارسال پیام و محتوا تغییر یافت و پدیده‌هایی مثل رادیو و تلویزیون و نخبگانی که از پشت این تریبون‌ها به تبیین تفکرات خویش مشغول بودند، مرجعیت فکری یافتند و حتی در برهه‌ای بخصوص از اواسط دهه ۷۰ این رسالت به رسانه‌های مکتوب منتقل شد تا به تیراژهای میلیونی برسند و با یک تیتر از فرشته‌ای دیو بسازند و دیو را فرشته جلوه دهند ولی خیلی زود گویی آفتاب جراید غروب کرد تا یک دهه بعد گوشی‌های هوشمند و پیام رسان‌های مجازی نصب شده روی آنها به چنان فراگیری برسند که با حذف تمام واسطه‌ها در سریع‌ترین زمان ممکن یک پیام به دست مخاطب رسیده و حتی تک تک این مخاطبان را برای قرار گرفتن در جایگاه یک رهبر فکری تهییج کنند.
از آنجایی که گروه‌های مرجع پیشین و سنتی قدرت انعطاف‌پذیری بالایی نداشتند بسرعت از سوی جامعه کنار گذاشته شده و گروه‌های مرجع جدیدتری جایگزین شدند و از این وضعیت تازه پدیدار شده، سلبریتی‌ها و افراد مشهور (در حوزه‌های مختلف) کمال استفاده را برده و خود را در جایگاه مرجعیت فکری اجتماعی قرار دادند. چرا که مهم‌ترین بستر لازم برای اعمال مرجعیت، استفاده از شبکه‌های مجازی است که این روزها تقریباً برای همگان در دسترس بوده و با استفاده از اطلاعات به اشتراک گذاشته شده در شبکه‌های مختلف به آسانی، نزدیک به زبان همان جامعه هدف، تولید محتوا کرده و با بی‌واسطه‌ترین شکل ممکن آن را با مخاطبان خود به اشتراک گذاشته و صف‌بندی موافقان و مخالفان را شکل داده و در ادامه با انعکاس و موج سازی‌های بعدی براحتی می‌توانند در بخش وسیعی از جامعه مؤثر واقع شده و در شکل دهی تفکرات و ذهنیات آنها نقش نخست را ایفا کنند هر چند که افتادن به دام پوپولیسم در این شرایط به‌عنوان مخاطره اصلی پروسه می‌تواند مطرح شود.
 در حالی که بمباران اطلاعاتی شبانه روزی در شبکه‌های مختلف مجازی که اکثر قریب به اتفاق مخاطبان را دارای پیش‌زمینه‌های ذهنی و خبری کافی نسبت به اتفاقات پیرامون کرده و انحصار موجود در دهه‌های پیش را از بین برده در نتیجه تک تک این افراد با کنار هم چیدن تمام فرضیات رخدادها به یک نتیجه‌گیری اولیه دست یافته و وقتی با تحلیل‌های ارائه شده از فلان آدم مشهور - که حالا یا مستقیماً به‌صورت لایو اینستاگرامی یا به‌صورت نقل قول‌های غیرمستقیم - همذات پنداری کرده و به شکل دهی یک جریان فکری هر چند سطح پایین کمک می‌کند و در آن سو سلبریتی‌های نیازمند توجه که گاهی حتی از بدیهی‌ترین اطلاعات لازم - ولو در حوزه‌های تخصصی خود - برخوردار نیستند کلاه «همه چیز دانی» به سر گذاشته و در کوتاه‌ترین زمان ممکن سعی در انتقال تفکرات خاص خویش دارند چرا که مثل سابق نه جایگاه هدایت فکری در انحصار قشری خاص قرار دارد که با دسترسی به برخی اطلاعات و یافته‌ها و با اتکا به تجربیات سالیان سعی در تحلیل شرایط داشته باشند و نه حتی مخاطبان شان تعداد معدودی از افراد دست چین شده - به نمایندگی از اقشار مختلف - جامعه است که بخواهد در روزهای بعد، از این اندوخته‌ها استفاده کرده و سعی در انتقال شان به اطرافیان داشته باشد. هرچه هست همه در همان سطح اول شکل گرفته، امکان بروز یافته و به پایان می‌رسد. در نتیجه به هیچ عنوان عمق لازم و کافی را نداشته و ماندگار نمی‌شود حتی گاهی خیلی زود در نفی خود وارد عمل می‌شود.

 

کپی