اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۰

کلمات کلیدی
مروری بر اصل رواداری به عنوان یک اصل مهجور مانده

رواداری آزادانه و برابرانــه

رواداری آزادانه و برابرانــه
روزبه آقاجری روزنامه نگار

‌کاربردهای گوناگون برخی مفاهیم موجب شده معناهای متفاوتی پیدا کنند. برخی دیگر به خودی خود دارای معنایی پیچیده و چندلایه‌اند. مفهوم رواداری (مدارا، tolerance) هر دو این دو سطح را با هم دارد: هم تاریخ کاربردش موجب شده معنایی چندلایه پیدا کند و هم خود دارای چندلایگی معنایی سرگیجه‌آوری است. این‌جور مفاهیم سرنوشت‌شان این است که آرام‌آرام کفه کاربرد دلبخواهانه یا فرصت‌طلبانه از آنها به فهم همه‌سویه‌تر و دقیق‌ترشان بچربد و هرکس، به فراخور دلبستگی‌ها و منافع و فهم خود، آنها را معنایی دهد و به کار گیرد

در چنین مواقعی سنتی قدیمی در فلسفه هست که کمک می‌کند کمی کلاف سردرگم چنین مفاهیمی را باز کنیم و بتوانیم، دست‌کم با تأکید بر چندلایگی مفهومی آنها، از سرگیجه‌آوری معنایی‌شان بکاهیم. این همان کاری است که محمدرضا نیکفر در مقاله رواداری از کتاب «خشونت، حقوق بشر، جامعه مدنی» (نیکفر ۱۳۷۸) انجام داده است. روش سقراطی رد منطقی‌تاریخی مصداق‌های نادرست یک مفهوم همواره روش کارآیی بوده است. در این یادداشت برای تدقیق و پرداختن به مفهوم رواداری پهلوبه‌پهلوی مقاله نیکفر پیش می‌روم. درواقع کاری را که نیکفر در مقاله خود انجام داده در این‌جا به شکلی دیگر تکرار می‌کنم. پرسش این یادداشت این است که رواداری چه نمی‌تواند باشد یا به عبارت دقیق‌تر آن را به چه چیزی نمی‌توان فروکاست هر چند بدون شک می‌تواند دربردارنده سطحی از آنها ‌یا همه‌شان باشد.
دخالت نکردن در کار دیگران؟
یکی از پرتکرارترین پاسخ‌ها به هر سؤالی «به تو چه! در کار دیگران دخالت نکن» است. شاید به نظر برسد که دخالت‌نکردن در کار دیگران تجلی عمیق‌ترین نوع رواداری است اما چنین نیست. جدا از اینکه چنین برداشتی مرزی مشخص میان کار دیگران و کار ما می‌کشد و پیوندها و درهم‌روی‌های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی آنها را نمی‌بیند، فهم تنک‌‌مایه‌ای از رواداری دارد. آیا نمی‌توان پرسید، همان‌طور که نیکفر می‌پرسد، که چه بسا این دخالت‌نکردن از سر بی‌تفاوتی یا ناتوانی باشد. ممکن است باشد و همین آن را از دایره رواداری خارج می‌کند. معمولاً برخی شتابان به این نتیجه می‌رسند که «پس دارید دخالت‌کردن در کار دیگران را توجیه می‌کنید». نه لزوماً. اما پیش از هر چیز باید درباره «گستره و پیامدهای کار دیگران» حرف بزنیم تا معلوم شود دخالت‌کردن یا نکردن پذیرفتنی است یا نه. پس اینکه ما در کار دیگران دخالت نمی‌کنیم، نشان‌دهنده رواداری ما نیست و برعکس، هر دخالت‌کردنی در کار دیگران هم نمی‌توان نشان‌دهنده نارواداری باشد. شکل «همدلانه» و حساسیت «به حق و آزادی دیگری» و جایگاه «برابرانه»ی مداخله اهمیتی اساسی دارند.
نوع دیگری از ایده دخالت‌نکردن در کار دیگران «بی‌تفاوتی و روگردانی» است. این نیز نمی‌تواند روادارانه باشد. اینکه بی‌تفاوتی نسبت به پیامدها و گستره عملی یا کاری باعث شده از کنار آن عبور کنم، نمی‌تواند نشان‌دهنده رواداری من باشد. سپردن کار خدا به خدا و کار قیصر به قیصر نه ناشی از رواداری که ناشی از بی‌مسئولیتی نسبت حیات اجتماعی است.
تساهل و آسان‌گیری؟
یکی از برداشت‌های بسیار عمومیت‌یافته از رواداری یکی‌گرفتن آن با تساهل و آسان‌گیری است. همین که بتوانیم در اینجا رواداری را از بار تساهل در هر شکل آن رها کنیم و البته نشان دهیم چگونه آن را در بر می‌گیرد، کار بزرگی کرده‌ایم. تساهل به معنای آسان‌گرفتن است؛ چه در وجه اثباتی‌اش به معنای بازگذاشتن دست دیگری به انجام کاری و چه در وجه سلبی‌اش به معنای دیگری را در مضیقه نگذاشتن. اما مفهوم آسان‌گرفتن هیچ چیز درباره جایگاه‌ و حق کسی که آسان می‌گیرد و جایگاه و حق کسی که به آن آسان گرفته می‌شود، نمی‌گوید. آیا آسان‌گرفتن از سر «ناتوانی در سخت‌گرفتن» می‌تواند روادارانه و مداراگرانه باشد؟ بدون شک نیست. درواقع کاملاً برعکس است. وجود قدرت بلامنازع برای سخت‌گیری است که عمل آسان‌گرفتن را رنگ‌وبویی مداراگرانه و روادارانه می‌دهد. اما به‌هیچ‌وجه منظورمان این نیست که چنین کاری به دلیل «نیت خوب» آدم روادار ممکن می‌شود. نه! به همین دلیل است که آسان‌گرفتن (تساهل) بخشی کوچک از رواداری می‌تواند باشد اما خود آن نیست. آسان‌گرفتن از سر ناتوانی چیزی نیست جز «تحمل‌کردن» دیگری از سر ناچاری یا مصلحت‌اندیشی. رواداری چنین چیزی نمی‌تواند باشد. ما در زندگی امروزی‌مان به‌وفور با چنین تحمل‌کردن ناچارانه یا مصلحت‌اندیشانه‌ای روبه‌رو هستیم و پیامدهای اجتماعی و فرهنگی تأسف‌آور آن با هر فاجعه ملموس دیگری برابری می‌کند: دروغ‌گویی، ریاکاری، زدوبند و انواع فساد اخلاقی و سیاسی و بسیاری پیامدهای درازمدت دیگر مانند شکل‌نگرفتن نهادهای مدنی نیرومند و همچنین تخریب سیستماتیک دگراندیشی و دگرگونه‌عمل‌کردن. وجه دیگر آسان‌گرفتن یا تساهل «کنارآمدن و تمکین» است. محمد مختاری در مقاله‌ای در کتاب «تمرین مدارا» (مختاری ۱۳۷۷) در نقد صحبت‌های احسان نراقی که روشنفکران را به تمکین و مدارا با حکومت فرا می‌خواند می‌نویسد: «آقای نراقی در تلقی ویژه خود از مدارا به تعبیر و تأویل خاص‌تری نیز می‌گراید و آن را معادل «همکاری» صاحبان اندیشه با دولت‌ها قلمداد می‌کند. حال هر دولتی می‌خواهد باشد». موضوع این است که احسان نراقی رواداری و مدارا را یک‌راست شکلی از کنارآمدن و تمکین یا تحمل از سر ناچاری و مصلحت‌اندیشی در نظر گرفته و به روشنفکران توصیه می‌کند با این وضعیت کنار بیایند و با حکومت همکاری کنند. مختاری به‌درستی چنین درکی از رواداری را زیر سؤال می‌برد و می‌پرسد که چگونه می‌توان از رواداری حرف زد وقتی که نه «همزبانی»ای بر جای مانده و نه «تمهید ساختی و نهادی» مشخصی برای چنین رواداری‌ای وجود دارد و باز هم به‌درستی به این نتیجه می‌رسد که سخن‌گفتن احسان نراقی از مدارا برای طرح روند «عادی‌سازی»ای است که این گمان می‌رود خود او هم در آن نفعی دارد. همین درک کوته‌بینانه از رواداری را می‌توانیم در توصیه‌های اقتصاددان‌ها و دولتی‌های لیبرال به نیروهای کار مشاهده کنیم که برداشت‌شان این است اگر کارگری با ستم نظام‌مندی که به او می‌شود، «کنار نیاید» پس ناروادار، خشونت‌ورز و غیرمدنی است. هرچند پیچیدگی مفهوم رواداری به این‌جا ختم نمی‌شود و برای نمونه نتوانستم اشاره‌ای گذرا حتی به «رواداری ناب» بکنم که برای نمونه هربرت مارکوزه در مقاله تساهل سرکوبگر در کتاب «نقد تساهل محض» (نک. مارکوزه و دیگران: ۱۳۹۶) به آن پرداخته است. اما دست کم تا این‌جا می‌توانیم تصویری از جنبه سلبی رواداری به دست آوریم. در بخش آخر این نوشته کمی به جنبه ایجابی آن می‌پردازم.
نتیجه: رواداری چه می‌تواند باشد
اما رواداری به‌شکلی کلی چه می‌تواند باشد؟ گمان می‌کنم باید از دو وجه به این موضوع پرداخت: وجه معرفت‌شناسانه و وجه هستی‌شناسانه.
در وجه معرفت‌شناسانه، نیکفر آن را به‌درستی در پیوند وثیق با آزادی و حق انتخاب و اختیار دیگری می‌داند. به رسمیت شناختن حق دیگری به آزادی فکر و عمل صرفاً تحمل‌کردن دیگری یا بی‌تفاوتی نسبت به او نیست بلکه بازشناسی هستی فکری عملی دیگرگونه اوست. اما این بازشناسی اگر بخواهد وفادارانه برقرار بماند، باید از موضع نیکفر پا را فراتر بگذاریم و از برابری نیز سخن بگوییم. نیکفر در موضع خود اهمیت چندانی به برابری نمی‌دهد و چه بسا آن را ذیل آزادی درک کند اما درواقع نکته این است که رواداری واقعی نمی‌تواند ممکن شود جز با بازشناسی همپیوندی عمیق این دو یعنی آزادی‌برابری دیگری؛ آزادی برابری (equaliberty) آن‌چنان که اتین بالیبار می‌کوشد آن را در کتابی به همین نام واکاوی کند (نک: Balibar, 2014). در وجه هستی‌شناسانه باید به آن مناسبات رابطه‌ای و نهادی اشاره کنیم که محمد مختاری به‌درستی بر آنها تأکید می‌گذارد. او می‌نویسد: «تحقق فراگیر مدارا در گرو یک نظام اجتماعی ـ سیاسی است که بر ساخت‌های متناسب با مدارا و حقوق عمومی و جامعه مدنی و... استوار باشد. هرگونه چشم‌بستن بر این حقیقت مدارا را از ماهیت خود تهی می‌کند» (مختاری ۱۳۷۷: ۳۲۳). این همان وجه هستی‌شناختی‌ای است که باید امکان آن آزادی‌برابری را فراهم کند؛ مناسبات رابطه‌ای و نهادی اجتماعی‌سیاسی‌ای که بدون آنها رواداری از یک سو به امری ذهنی و انتزاعی و از سوی دیگر به چیزی سست و دلبخواهی بدل می‌شود.
منابع:
- نیکفر، محمدرضا (۱۳۷۸)؛ خشونت، حقوق بشر، جامعه مدنی؛ چ اول، تهران: انتشارات طرح نو
- مختاری، محمد (۱۳۷۷)؛ تمرین مدارا؛ چ اول، تهران: انتشارات ویستار
- مارکوزه، هربرت و دیگران (۱۳۹۶)؛ نقد تساهل محض؛ مترجم ایوب کریمی، چ اول، تهران: انتشارات تیسا
- Balibar, Etienne (2014), Equaliberty, En. Translation James Ingram, First edition, Duke University Press.‌‌‌

سینـــــما مدارای ما بود
حمید ناصری مقدم / فیلمساز
    یکی دو سال از دوره دانشجویی را با دوستی همخانه بودم که هنوز از آن دوره بخوبی و به عنوان نمونه‌ای مثال‌زدنی یاد می‌کنم. هر دو در دیدگاه سیاسی و دینی اختلاف نظرهای عمیقی داشتیم اما از همان اول هیچ اصطکاکی بین ما نبود. راستش اگر بخواهم دراماتیک به این دوره نگاه کنم، یک چیزهایی کم دارد که مهم‌ترین آن چالش بود. گرچه هر دو از دنیاهای فکری متفاوتی بودیم (که بسیار هم دراماتیک هست) اما شاید چون علاقه‌ای به تحمیل عقایدمان نداشتیم، چالشی هم به وجود نمی‌آمد که بخواهم داستانی جذاب از آن استخراج کنم. ناگفته نماند که حتماً بین ما اشتراکات عمیقی هم بود که یکی از آنها همین سینما بود.
اما در قصه و نمایش و سینما قضیه متفاوت است. باید تضاد و چالش و نقطه اشتراک وجود داشته باشد تا بتوان یک قصه پرکشش از آن بیرون کشید؛ انسان‌هایی که به لحاظ فکری با هم در تقابل هستند و تا رسیدن به تفاهم باید از مسیری پرچالش عبور کنند. قرار گرفتن در موقعیت ناپایدار اولیه، اغلب ناخواسته است. نمی‌دانم چقدر طرفدار انیمیشن هستید ولی فیلم‌های پیکسار آنقدر دقیق و عمیق و جذاب ساخته می‌شوند که هر مخاطب معمولی را هم درگیر مفاهیم کارشده‌ انیمیشن‌هایش می‌کند. پیکسار، فیلم «آپ» یا «بالا» را در سال 2009 ساخت. یک فیلم جاده‌ای که موضوعات مختلفی را در خود دارد اما مهم‌تر برای من تقابل دو شخصیت کارلِ 78 ساله و راسلِ هشت ساله‌ چشم‌ بادامی‌ است. کارل پیرمردی که همسرش را از دست داده، تنهاست و موظف شده تا خانه‌اش را تخلیه و به خانه سالمندان برود. او حالا قصد سفر کرده به مکانی ناشناخته به نام آبشار بهشت. راسل هم که برای به دست آوردن آخرین مدال پیشاهنگی خود باید به یک شخص مسن کمک کند سراغ کارل می‌آید. کارل مخالفت می‌کند اما سمج بودن راسل و چند اتفاق دیگر، آن دو را با هم همسفر می‌کند؛ سوار بر خانه کارل با نیروی محرکه‌ بادکنک‌هایی که سال‌ها همراه کارل بوده‌اند. تضاد آنها در ظاهر و در خصوصیات اخلاقی کاملاً محسوس است. کارل غرغرو، اخمو و بدخلق که در طراحی شخصیتش از فرم مربع استفاده شده و راسل خوش‌خلق و فعال و پرانرژی که قالب دایره‌شکل، شخصیت لطیف‌اش را بخوبی نمایش می‌دهد. راسل، ناخواسته با کارل همسفر می‌شود و در طول سفر از هم چیزهای زیادی یاد می‌گیرند و قطعاً داشتن اهداف مشترک (از جمله داشتن دشمن مشترک) از مهم‌ترین دلایل این همنشینی مسالمت‌آمیز است. آنها به هم راهکار می‌دهند و به هم کمک می‌کنند تا هم راه برگشت را پیدا کنند و هم در مقابل چارلز مانتس خبیث (قهرمان دوران کودکی کارل) پیروز شوند. سفر آنها فقط یک سفر اکتشافی بیرونی نیست. آنها در این سفر بیشتر به مکاشفات درونی دست پیدا می‌کنند: درباره خود، یکدیگر و مدینه فاضله‌ای که دست‌کم کارل در ذهن داشته  و حالا دریافت جدیدی از آن پیدا کرده است. کارل و راسل دیدگاه سیاسی یا دینی متفاوتی ندارند بلکه تقابل آنها در خصوصیات اخلاقی و اختلاف سنی‌شان است که البته در پایان به مسالمتی لذت‌بخش می‌رسند.
این مسن بودن کارل و چشم‌بادامی بودن راسل، من را یاد فیلم دیگری می‌اندازد؛ «گرن تورینو» اثر کلینت ایستوود کارگردان و بازیگر دوست‌داشتنی و خستگی‌ناپذیر سینمای امریکا. ایستوود که در حرفه کارگردانی هم سابقه درخشانی دارد، پیش از این در سال 2006 در ژانر جنگی و در قالب دو فیلم مجزا به تقابل امریکا و آسیای شرقی (در این فیلم ژاپنی‌ها)  پرداخته است. دو فیلم درباره نبرد ایوجیما با نام‌های «پرچم‌های پدران ما» و «نامه‌هایی از ایوجیما» که در اولی از زاویه دید امریکایی‌ها و در دومی از نگاه ژاپنی‌ها به این نبرد وارد شده است. دو سال بعد، ایستوود یک درام شهری می‌سازد که یک امریکایی کلاسیک، خشک و مسن و غرغرو را در جوار مهاجرین مانگ (مردمی از چین، لائوس، تایلند و ویتنام که به امریکا پناه آوردند) می‌نشاند و همسایه هم می‌شوند. ایستوود با نام والت کوالسکی، در گرن تورینو در نقش  یک کهنه سرباز جنگ کره ظاهر می‌شود که با خانواده خودش رابطه درست و حسابی ندارد چه رسد به همسایه‌های شرقی‌اش و به وضوح نشان می‌دهد که اصلاً از آنها خوشش نمی‌آید.  تائو، پسر جوان خانواده با وسوسه عده‌ای از اراذل و اوباش و رفقای ناباب سعی می‌کند ماشین کوالسکی (یک گرن تورینو مدل1972) را بدزدد که موفق نمی‌شود و نفرت پیرمرد از همسایه‌شان بیشتر هم می‌شود. سو، خواهر تائو، به کوالسکی (که حالا محبوب محله هم شده) پیشنهاد می‌‌کند تا برادرش را به خدمت خود بگیرد. درهم‌تنیدگی این دو شخصیت از اینجا بیشتر می‌شود و کوالسکی کم‌کم متوجه می‌شود که چقدر به این مهاجرین و غیر امریکایی‌ها نزدیک‌تر است تا  خانواده همخون و امریکایی خودش. آن دو به مرور به هم نزدیک می‌شوند تا جایی که در پایان رابطه والت کوالسکی و تائو به سمت رابطه‌ای پدر و پسری پیش می‌رود و ارتباطی نزدیک با هم پیدا می‌کنند. قطعاً این فیلم از دیدگاه نژادپرستی هم قابل بررسی است، همان طور که می‌توان «گرین بوک» یا «کتاب گرین» (از آنجایی که گرین نام نویسنده کتاب مورد نظر فیلم است، بهتر است گرین ترجمه نشود) را علاوه بر نقد نژادپرستی، از مفهوم رواداری و مدارا هم مورد بررسی قرار داد. فیلم محصول سال 2018 و به کارگردانی پیتر فارلی است که توانست سه اسکار بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه اقتباسی و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را از آن خود کند. داستان در دهه 60 میلادی می‌گذرد و سفر یک پیانیست سیاه‌پوست (دان شرلی) مبادی آداب به ایالت‌های مختلف امریکا را نشان می‌دهد که قرار است در آنجا اجرای کنسرت داشته باشد و قرعه همراهی او به نام یک سفیدپوست (تونی لیپ) خورده که در طول تور، هم راننده و هم محافظ آقای شرلی خواهد بود البته مشکل اولیه، فقط سفیدپوست بودن تونی لیپ نیست بلکه نژادپرست بودنش است که کار را دشوار می‌کند. لیپ سوادی ندارد و شخصیت‌اش هم لمپن و بزن‌بهادر است که همه اینها باعث می‌شود  تضاد این دو عمیق‌تر و در نتیجه تقابل‌شان دیدنی‌تر هم بشود. شرلی به خاطر رنگ پوست‌اش شرایط سختی برای برگزاری این تور دارد اما لیپ کم‌کم به او و اجراهایش علاقه مند می‌شود و زمینه را برای ادامه تور مهیا می‌کند (حتی با استفاده از زور بازو). در صحنه‌ای بامزه، لیپ به شرلی یاد می‌دهد که چطوری مرغ سوخاری را با دست بخورد و بعدتر شرلی هم به لیپ شیوه درست نامه‌نگاری و نوشتن را یاد می‌دهد. دو نفر نه تنها به هم نزدیک می‌شوند و درک مشترکی از هم پیدا می‌کنند، که اصلاً از زندگی بیشتر می‌آموزند و در کنار هم، در شبی به یاد ماندنی و به شکل نمادین در شب کریسمس، به این سفر پایان می‌دهند. در آخر آنها به تعادل می‌رسند، به درکی متقابل و به دور از تعصب. این یعنی فیلم به تعادل رسیده که گویی زندگی باید به این تعادل و مدارا برسد.
حسینعلی قبادی ، رئیس پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی:
مولانا و سعدی شارحان بزرگ رواداری هستند
کیمیا سماوات/ روزنامه نگار

   رواداری در حقیقت پذیرش دیگری‌ است و رعایت حقوق دیگران، باورمندی و ضرورت تعامل و گفت‌وگو و مدارا با دیگران است. رواداری یعنی حقوق دیگران و شهروندان را همه جانبه به رسمیت شناختن.
رواداری در ساختار فرهنگ، تمدن و ادبیات ایرانی معنای پررنگ و برجسته‌ای دارد و شاید بی‌اغراق نباشد که بگوییم یکی از مؤلفه‌های هویت ایران است و تاریخ و تمدن و فرهنگ و رفتار ایرانی بوده و با‌وجود جفاکاری متعرضان به میهن و تاریخ و سرزمین ما از عوامل بسیار مهم حفظ و تداوم و تسلسل فرهنگ و میراث و تمدن ایرانی واقع شده است، مثلاً سعدی، مولوی، عطار  یا حتی در شاهنامه که باید کتابی حماسی و سرتاسر جدال باشد، می‌بینیم که فقط حکمت، خردورزی و توصیه به دیالوگ و گفت‌وگو توصیه و ارائه می‌شود.
همین است که در شاهنامه از اینگونه بیت‌ها بسیار داریم: «چو بردانشی شد گشاده جهان/ به آهن چه داریم گیتی نهان» پس می‌بینیم که شاهنامه افراد مختلف، از زن و مرد، ایرانی و غیر ایرانی و... را به سمتی سوق می‌دهد که آنجا سنت رواداری بر سنت خشونت و جنگ‌ وستیز‌ غلبه کند، مثلاً در حماسه‌های ایلیاد و اودیسه هومر، رواداری را مشاهده نمی‌کنیم و سرتاسر شاهد جنگ و ستیز هستیم و وقتی فاصله می‌گیریم از خواندن ایلیاد و اودیسه فقط صدای جنگ و خشونت و کشته شدن مردم را می‌شنویم؛ برای همین ، ادبیات ایرانی در جهان شکوفا شده است.
مولوی می‌فرماید: «من که صلحم دائما با این پدر/ ‌این جهان چون جنتستم در نظر» انسان روادار انسانی‌ است که در درون خود به تعادل و هارمونی رفتاری، هنجارپذیری، عقلانیت و خردورزی رسیده و اینها لازم و ملزوم یکدیگر‌اند.
انسان خردورز انسان متعادل و حکمت‌باور است و می‌داند که از جنگ و خشونت جز تخریب و برهم زدن آرامش و جز نابود کردن استعدادها و از بین بردن ظرفیت‌ها چیز دیگری در نمی‌آید و در نهایت به نفع جنگنده هم نیست ،چون به منابع اقتصادی و انسانی  لطمه می‌زند و نابود می‌کند، لذا از طریق عقل خود و باور به اینکه من آرامش درونی می‌خواهم ،یعنی با صلح و رعایت حقوق دیگران است که آرامش اش به دست می‌آید‌.
مبنا و پایه برقراری صلح و رسیدن به توسعه رواداری و مدارا با دیگران است؛ در مقابل، محافظه‌کاری یعنی چشم‌پوشی از بسیاری حقایق و ندیدن آنها‌؛ ولی رواداری یعنی دیدن حقایق و اولویت کلان را به حفظ حریم انسانیت و اخلاق و مدارا دادن‌، حقوق دیگران را به‌رسمیت شناختن؛ در حالی که در محافظه‌کاری ممکن است به منفعت طلبی منجر شود و حقوق دیگران را نادیده بگیرد.
مولوی نمونه تما‌م عیار رواداری است، همچنین سعدی. ما می‌توانیم این دو را حتی نظریه‌پرداز رواداری معرفی کنیم؛ بسط دادن رواداری در زندگی روزمره تمرین بسیاری می‌خواهد. انسان باید منفعت‌طلبی را کنار بگذارد و اخلاق را معیار رفتار و کارهایش قرار دهد، این مهم دائماً تمرین و تکرار می‌خواهد تا تبدیل به رفتار ماندگار و نهادینه شود. انسان‌های فرهیخته می‌توانند به این فضیلت برسند. نکته دیگر اینکه درباره نسبت رواداری و مدرنیسم دیدگاه‌ها متفاوت و گاه متعارض است.
به نظر من اگر حد تعادل را در نظر بگیریم در فرایند مدرن شدن به نظر می‌رسد که رواداری جایگاه بهتری می‌تواند پیدا کند، مثلاً داعشی‌ها که به‌ دنبال رواداری نمی‌روند و به همان اندازه به سمت مدرنیته (پیشرفت) هم نمی‌روند و همه اعمال آنها ضد پیشرفت است.
رواداری در  لایه‌هایی سیر نزولی و در لایه‌هایی سیر صعودی داشته ،اما گمان می‌کنم هرچه دانش مردم بالاتر برود در نهایت رواداری بیشتر رواج پیدا خواهد کرد، چون رواداری یکی از میوه‌های حکمت و نتیجه‌ فرزانگی‌ و نیز ثمره اخلاقی بودن است.
رواداری در معنای عمیق خود یک فضیلت اخلاقی کامل است، رواداری این است که بپذیریم‌ شما حق‌ داری و من نیز حق دارم‌. وقتی شکاف‌های طبقاتی و فشارهای اقتصادی زیاد می‌شود رواداری هم کم می‌شود ،اما وجود عنصر دانش و فرهیختگی باز هم کفه ترازو را به نفع رواداری تغییر خواهد داد، همان‌طور که سعدی گفته: «از آن بهره‌ورتر در آفاق کیست / که در ملک‌رانی به انصاف نیست» در واقع انصاف در حکمرانی به مؤلفه‌های رواداری کمک می‌کند و آنچه که به رواداری کمک می‌کند معرفت دانش، فرهیختگی و فرزانگی جوامع است.
هرچه ما به جریان عرفانی نزدیک می‌شویم به جریان رواداری نزدیک شده‌ایم و از خشونت دوری کرده‌ایم و به انصاف و رعایت حقوق دیگران باورمندتر شده‌ایم، چنان که می‌فرماید: «در این بازار اگر سودی‌ست با درویش خرسند است/ خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی» این روی سکه رواداری است ، یعنی من به حق خودم قانع باشم و این را روا بدارم که دیگری به حقش برسد، پس وقتی پذیرش دیگری مطرح است نیکوتر آن است که ما نیز بر مبنای شایستگی‌ها رفتار کنیم؛ در نظامی، عطار، سنایی و نیز متون عرفانی مثل کشف‌المحجوب و آثار بسیاری از ادبا بویژه ادیبان عارف نمونه‌های این توصیه به رواداری بسیار است و آثار اخلاقی و عرفانی فراوانی داریم و هرچه به بخش عرفان و حکمت نزدیک می‌شویم توصیه به رواداری پررنگ می‌شود.
بپذیریم که متکثریم

رواداری یعنی مدارا کردن مردم با یکدیگر، به‌گونه‌ای که وقتی کنار یکدیگر قرار می‌گیرند مشکلاتشان را کنار بگذارند و یکدیگر را بیشتر درک کنند. مردم قسمتی از جامعه و سیاستمداران قسمت دیگری از جامعه هستند؛ در دستگاه دولتی برای مشاهده‌ این هماهنگی باید به این موضوع توجه داشت که آیا مسئولین یکدیگر را قبول دارند و با هم مدارا می‌کنند یا نه. مثلاً گاهی به کشوری سفر می‌کنیم و به دستگاه حکومتی آن می‌نگریم و می‌بینیم که وزیری بر سر کار است و معاونین آن نیز مشغول به کارند، طبق کتاب قانون با یکدیگر کنار می‌آیند و مطابق آن دستورالعمل‌ها با یکدیگر همکاری می‌کنند، در کشورهای جهان سوم هم دستورالعملی داریم که می‌گوید وزیر و معاونین چه وظایفی دارند و به چه اموری باید رسیدگی کنند اما در این کشورها معاونین نظریات وزیر را قبول ندارند، در واقع ایراد کار این است که افرادی را که بر سر کار گذاشته‌ایم یکدیگر را قبول ندارند، هر چند که شاید در ظاهر قبول داشته باشند ولی در باطن و عمل اینگونه نیست و آشفتگی بسیاری را مشاهده می‌کنیم. رواداری را در نظام‌های اجتماعی کوچک‌تر نگاه کنیم و ببینیم چه نتایجی دارد و این نتایج چگونه می‌تواند در جهان ما تأثیر بسزایی داشته باشد. اگر به محله های تهران نگاه کنیم، مثلاً به خیابان مجیدیه یا خیابان ‌رسالت، می‌بینیم که بسیاری از اصفهانی‌ها آنجا سکونت دارند یا در محله‌هایی دیگر اقلیت‌های مذهبی زندگی می‌کنند؛ پس محله‌های ما محله‌های فرهنگی است؛ بدان معنا که افرادی که از یک قماش و فرهنگ هستند در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند چرا که همدیگر را بهتر درک می‌کنند و رفتار یکدیگر را بیشتر می‌شناسند و با یکدیگر بر سر مسائل سطحی اختلاف ندارند و مفهوم جزئیات رفتار یکدیگر را می‌شناسند. گاهی محله‌هایی را مشاهده می‌کنیم که اقشار مختلفی از مردم در آن جای گرفته‌اند که یکدیگر را به‌خوبی درک نمی‌کنند، در این هنگام نیاز است که شهرداری در آن محلات جلساتی را برگزار کند و افراد با فرهنگ‌های متفاوت را بیشتر با هم آشنا کند مثلاً اگر فردی حرفی را می‌زند که در نظر فرد دیگری توهین به حساب می‌آید آن حرف توهین نیست بلکه در فرهنگ او اینچنین است و این نوعی از رفتار خاصِ این افراد است. یادم می‌آید قدیم‌ها، در محله‌ نظام‌آباد تهران همسایه‌ها آنقدر با ما صمیمی بودند که برای ما غذا می‌آوردند یا اگر مشکلی برای ما پیش می‌آمد، جهت حل آن کمک می‌کردند، چون مردم محله به یکدیگر نزدیک بودند و احساس صمیمیت می‌کردند و در تمام کارها مشارکت می‌کردند، بافت سنتی قدیمی داشتند. افراد هر روز با یکدیگر ملاقات می‌کردند و شناخت بیشتری  از یکدیگر داشتند اما امروز در بسیاری محلات چنین وحدتی وجود ندارند. در جایی که افراد زیادی در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند نیاز است که این شناخت ایجاد شود تا بتوانند بهتر یکدیگر را درک کنند و با هم به مشکل برنخورند. به یک مثال در این مورد اشاره می‌کنم. وقتی فردی از شهرستان به خوابگاهی در تهران می‌آید با فرهنگ‌های مختلف روبرو می‌شود، همیشه توصیه من به مادرهای دانشجوها این است که بچه‌هایتان را به خوابگاه بفرستید زیرا فرزندتان زندگی کردن با افراد متفاوت را یاد می‌گیرد. در خوابگاه مجبور می‌شوند با یکدیگر مدارا کنند و یکدیگر را بشناسند و سپس با هم کنار بیایند. همانطور که گفته شد محله، یک نظام اجتماعی کوچک در برابر یک شهر و یک کشور و یک جهان است که می‌توان به‌عنوان الگویی آن را به نظام جهانی و اجتماعی متصل کرد و به همین دلیل است که شاهد مثال‌ها را بیشتر از همین محله‌‌ها می‌آوریم. قدیم‌ها در بین محله‌ها همبستگی بیشتری وجود داشت ولی امروزه به دلیل شرایط مختلف و معضلات مختلف اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی در بین محله‌ها و حتی در بین افراد همبستگی کمتری دیده می‌شود چون متأسفانه افراد را با عنوان‌های مختلف طبقه‌بندی کرده‌ایم. باید قبول کنیم که هیچکس از شخص دیگری بالاتر نیست و نباید با رفتارهایمان گونه‌های مختلف را به وجود آوریم که در بین آن‌ها تفاوت وجود داشته باشد و طبقه بندی شوند. افراد نباید منافع شخصی داشته باشند و بی در نظر گرفتن منافع شخصی باید با افراد دیگر تعامل کنند. محافظه کاری با زرنگی، فریب دادن و منافع شخصی سر و کار دارد اما در مدارا کردن آنقدر مدارا می‌کنیم تا مشکل آرام آرام حل شود. حضرت علی(ع) می‌گوید اگر ظلم را ببینی و نگویی، از ظالم بدتری چرا که تو اشاعه ظلم کرده‌ای؛ مثلاً اگر شخصی حقوقمان را ندهد، در محافظه کاری با زرنگی کردن پول خود را از او می‌گیریم اما در مدارا اول به او تذکر می‌دهیم و با او آنقدر مدارا می‌کنیم تا حقوق ما را بدهد؛ اما شخصی که تنها به منافع شخصی خود فکر می‌کند ارتباط افراد دیگر را نیز به هم می‌ریزد و شخصی که مدارا می‌کند مشکلات را به ‌آرامی حل کرده و اختلافی بین کسی نمی‌اندازد. پس در مدارا شخص کوتاه می‌آید تا مشکلش حل شود ولی در محافظه کاری شخص کوتاه می‌آید اما پشت سر تفرقه و اختلاف می‌اندازد تا در جهت منافع شخصی خود کارها را پیش ببرد. شخصی که محافظه کاری می‌کند شخصی دو رو است و هر کجا که برود نارواداری را گسترش می‌دهد اما فردی که مدارا می‌کند به هر کجا برود رواداری را ایجاد می‌کند و با مدارا کردن با همه به‌طور یکسان کنار می‌آید.

رواداری شاخص توسعه‌یافتگی

امان‌الله قرایی مقدم / جامعه شناس و استاد دانشگاه

   رواداری یک مفهوم فرهنگی است و وقتی از مفهومی مانند رواداری صحبت می‌کنیم درواقع وارد فرهنگ می‌شویم چون فرهنگ تمام ابعاد و زوایای شخصیتی، سبک زندگی، روح و روان، فکر، آینده‌نگری، بینش، طرز تفکر، خواسته‌ها و امیال را تشکیل می‌دهد. از دیدگاه فرهنگ‌شناسانی چون   ادوارد بارنت تایلور، جیمز جورج فریزر، برانیسلاف مالینوفسکی، مارگارت مید و فلورانس گلاک‌هورن این فرهنگ است که می‌گوید چیزی روا و قابل قبول یا زشت و غیرقابل قبول است. هر فرهنگ و خرده فرهنگی، چیزی را جایز می‌داند و می‌پذیرد و چیز دیگری را نمی‌پذیرد؛ پس رواداری بستگی به نوع فرهنگ و خرده فرهنگ‌های هر جامعه دارد و تعریف و مرزهای رواداری را فرهنگ تعیین می‌کند.

وقتی می‌گوییم چیزی رواست، یعنی ساری و جاری است. یعنی مردم به آن عمل می‌کنند؛ پس رواداری یعنی یک پدیده فرهنگی که درون هر جامعه و خرده فرهنگی قابل قبول است و رفتار و کردار و سبک زندگی افراد را شکل می‌دهد و به‌صورت یک هنجار شناخته می‌شود. مثلاً آنچه در خرده فرهنگ آذربایجان شرقی به‌عنوان رواداری اعتبار دارد، می‌تواند در ابهر و زنجان و کردستان حائز چنین تعریفی نباشد. آنچه در خوزستان وجود دارد در ایلام وجود ندارد. این رواداری به مرور زمان شکل می‌گیرد. حال باید تأثیرات اقلیمی که افراد در آن بزرگ شده و تحت تأثیر آن قرار گرفته‌اند و فکر و ذهن و رفتارشان را شکل داده و به نسل‌های بعد منتقل شده بررسی کرد. در نتیجه، رواداری یعنی قبول کردن، پذیرفتن و اعتبار دادن.
تأثیر رواداری در افزایش همزیستی و کاهش تنش‌ها بسیار زیاد است. باید توجه داشت که اگر رواداری به‌صورت درون گروهی و خرده فرهنگی به حد افراط برسد به خودمداری یا قوم‌مداری منجر و موجب تفرق و پراکندگی جامعه می‌شود.
اگر یک اقلیم بر تعصب خود تأکید کند، به ستیزه و نزاع می‌رسد، اصولاً تعصب بر عدم رواداری در سطح خرده فرهنگ، به واگرایی و تضاد و جنگ منجر می‌شود. بنابراین تمام جوامع کوشش می‌کنند (همانند کشور ما در 9000 سال تاریخ خودش) که این روداری را عمومی و پایدار نگه داشته و از تضاد درون گروهی و نزاع و جنگ جلوگیری کنند.
اگر قرار باشد که هرکس بگوید حرف من و آنچه من روا و مصلحت می‌دانم درست است و برای شما غلط است، به تکه پاره شدن جامعه منجر می‌شود. همه کشورها بیشترین تلاش و سعی را می‌کنند تا عقاید را به انواع مختلف، از دگماتیسم فکری مصون نگه دارند.
رواداری یعنی پذیرفتن دیگران و آنها را مورد قبول قرار دادن.
رواداری و روامداری، همگرایی، تجانس فرهنگی، سرمایه اجتماعی و اتحاد را در جوامع بالا می‌برد و باعث می‌شود وقتی کشوری مورد هجوم قرار می‌گیرد، همه در یک جهت حرکت کنند، بنابراین تعصب بر درست بودن حرف خود درست نیست؛ درواقع تأکید بر رواداری درمورد افکار، عقاید و بخصوص ادیان و همه را به یک چشم نگاه کردن، از وظایف دولت هاست.
جوامع سنتی و سنت‌خواه اکثراً محافظه کارند؛ در این جوامع لاپوشانی و مخالفت وجود دارد اما ابراز نمی‌شود. افراد در این جوامع منتظر فرصت مناسبی هستند تا مخالفت خود را ابراز کنند و ضربه خود را بزنند. اما در جوامعی که رواداری در آن حاکم است با افراد با اعتماد و احترام کامل رفتار می‌شود و نگرانی‌ای بابت ضربه زدن گروه‌ها به یکدیگر وجود ندارد چون عقاید در این جوامع قابل احترام است.
چنانکه حضرت علی(ع) در نامه 52 به مالک اشتر فرمودند: «آن‌گونه با آنها رفتار کن که با تو رفتار می‌‌کنند.» از سوی دیگر، محافظه کاران رواداری را قبول ندارند و اگر آن را بپذیرند هم پذیرش آنها در دل نیست، محافظه کار سنت‌خواه است و برعکس جوامع روادار، خواستار رفتار طبق اصول گذشتگان و نظر ریش سفیدان است.
ما باید بپذیریم اقوام و ادیان مختلف در ایران زندگی می‌کنند و نباید میان آنها فرق قائل شد. محافظه کار، دگماتیسم فکری و تعصب فکری دارد و همین تعصب خلاف روامداری است.‌ برای مثال قتل 70 دختر محصل در افغانستان که اخیراً خبرساز شد، نشانه محافظه کاری و جهل و تعصب است.
در کشور ما که در مسیر روا مداری گام برداشته؛ درحال حاضر 64 درصد جمعیت دانشجوها را دختران تشکیل می‌دهند. در محافظه کاری هرچه گذشتگان گفته‌اند درست است اما در رواداری عقل و منطق حاکم است، به قول سعدی که معتقد است انسان‌ها از یک گوهر آفریده شده‌اند و باید از حق و حقوق یکسان برخوردار باشند.
توجه کنید که گاندی به دست یک متعصب هندو کشته شد. ماندلا 30 سال زندان را تحمل کرد تا بگوید بین سیاهپوستان و سفید پوستان تفاوتی نیست و این همان سخنی است که سعدی 700 سال قبل گفت و بر سردر سازمان ملل نقش بست.
در جامعه ما نظیر این افراد کم نیستند و از میان آنها می‌توان به ناصرخسرو، خوارزمی و... اشاره کرد.
باید بدانیم که مهم‌ترین فایده رواداری، شکوفایی استعدادها و خلاقیت‌هاست. وقتی روایی در جامعه جاری باشد استعدادها شکوفا می‌شود. چنانچه امروزه می‌بینید در جامعه ما بسیاری از متخصصان پزشکی و انرژی اتمی و سلول‌های بنیادی دخترانند درحالی که در گذشته می‌گفتند جایگاه زن در چارچوب آشپزخانه است.
رواداری باعث می‌شود جامعه اندیشمندانه‌تر فکر کند و به قول «ویلفردو پارتو»، جامعه‌شناس ایتالیایی، باعث می‌شود نخبگان بالا بیایند. این اتفاق زمانی می‌افتد که جامعه روامدار باشد. جامعه‌ای که روامداری ندارد مثل آلمان نازی خواهد بود که هیتلر در آن اینشتین را فراری داد.
شکوفایی استعدادها، موجب توسعه یافتگی جوامع می‌گردد و مانع می‌شود که عواملی مانند جهل و تعصب باعث قتل دختران شود. اگر روامداری نبود مگر مریم میرزاخانی وجود داشت؟
آبراهام مازلو در هرم سلسله مراتب نیازهای انسانی خود می‌گوید: اولین نیاز، نیازهای جسمی و فیزیولوژیکی است. دومین نیاز، نیاز به امنیت است. سومین نیاز، نیاز به تعلق اجتماعی ا‌ست.
چهارمین نیاز، نیاز به احترام و قدر و منزلت است اما نیاز پنجم، نیاز به خودیابی و شکوفایی استعدادهاست و اضافه می‌کند که انسان هرآنچه می‌تواند بشود، باید بشود و وقتی جامعه‌ای روایی داشته باشد، باید امکانات را فراهم کند تا این امر محقق شود.
به نظر من، بر اثر تغییر و تحولات جامعه، پیشرفت‌های علمی و فضای رسانه‌ای موجود، روامداری در جامعه درحال گسترش است و من رابطه‌ای مستقیم میان مدرنیسم و روامداری می‌بینم. گرچه ممکن است این روند کند باشد اما یک روند پیوسته و مداوم است که در حال پیشروی است.
در حال حاضر، شرایط نسبت به اوایل انقلاب خیلی بهتر است، آن تعصبات و جهالت‌ها امروزه توسط نسل جوان پذیرفته نمی‌شود.
روامداری در نسل جوان بسیار بیشتر از نسل قدیمی‌تر است. نسل جوان مسائل را بهتر و راحت‌تر می‌پذیرد و کمتر دچار تعصبات، جهل و خرافات و دگماتیسم فکری می‌شود، به همین دلیل، جوامع را به طور کلی می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: هرچه جامعه‌ای پیشرفته‌تر و توسعه یافته‌تر باشد؛ روامداری در آن جاری‌تر است و برعکس؛ هرچه جامعه عقب مانده‌تر باشد، روامداری در آن کمتر است. بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که یکی از عناصر مهم توسعه یافتگی، روامداری است. از این نظر، می‌توانید ژاپن را با کره شمالی مقایسه کنید؛ یا کشور هند که عقب مانده محسوب می‌شد ولی امروزه در حال ورود به کشورهای گروه 7 است.
کشور چین رواستیزی را کنار گذاشت و پیش رفت. یکی از عناصر توسعه یافتگی که با رشد و پیشرفت فرق دارد، رشد کمی است اما توسعه هم کمی است و هم کیفی. همین مسأله روامداری است. در جوامع توسعه یافته، هم عقل و فکر پیشرفت کرده، هم روامداری در آنها توسعه یافته و هم امکانات اقتصادی؛ پس می‌توان گفت که روامداری شاخص توسعه یافتگی و حرکت جامعه به سمت جلو است.‌

بابت مردمی که اهل رواداری بودیم
ابراهیم افشار  / روزنامه نگار
 تبریز من شهر رواداری و رواداران بود. مسلمان و مسیحی و زرتشتی و اهالی الباقی ادیان با هم بودیم و عشق می‌کردیم. آنجا کوچه بارون آواک، توی خیابون شهناز پاتوق‌مان بود. درست است که هیچ‌وقت وارطان را آنجا ندیدم و او خیلی سال پیش از تولد من از آن کوچه رفته بود؛ اما سایه‌اش و نفس‌اش آنجا روی دیوارهای اخرایی افتاده بود. انگار لختی سایه‌ای بر آن انداخته و رفته بود. اولش در کوچه بارون آواک دنبالش گشتم اما بعد دیدم آدرس سر راست اش جای دیگری است؛ شعر نازلی شاملو. البته من او را هرگز به خاطر اینکه توده‌ای قهاری بوده دوست نمی‌داشتم. فقط به خاطر این اسمش و چشمش و سبیلش توی مغزم رفته بود که وقتی در زندان جمجمه‌اش را با مته سوراخ کرده بودند او آخ نگفته بود. بعدترها وقتی که شعر نازلی برایش درآمد، وارطان جان، ندید شد رفیق ندیده و جون جونی نسل در به در و عقده‌ای و سرکوب شده ما که خوشبختی را در آخ نگفتن در برابر عظمت مرگ می‌دانست، نه در زیبا زندگی کردن. آخ اولم برای آخ نگفتن او بود.
 تحریریه کیهان ورزشی پاتوق ما بود. یک دانه «هنو»ی نازنین آنجا داشتیم که صبح تا شب با جدول‌ها و نمودارهای هالتریست‌های سراسر دنیا زندگی می‌کرد و آخ نمی‌گفت. هنو با اسم کامل هنریک تمرز، چشم‌هایی وحشتناک جذاب داشت؛ حد وسط آبی لاجورد و سبز ساقه نرگسی که هنوز در دهه پنجم زندگی اش نیز بدفرم چهارشانه می‌نمود. ما جوانی اش را در نیرو و راستی ندیده بودیم که وقتی شنل آبی معروفش را روی دوش می‌انداخت و روی پلتفرم می‌آمد تا وزنه بزند، چیزی حدوسط رستم ما و سامسون خودشان می‌شد. ما وقتی شناختیمش که صبح وقتی وارد تحریریه می‌شد، کلاه چارخانه از سر بر می‌داشت و می‌گفت اوه لالا! و سرش تا شب توی جدول‌های موهومش بود که پر از عدد و رقم و کیلو و گرم بود. مثلاً امروز مگردچیان وزنه 230 را پونصد گرم بیشتر زده یا زاخارف بچه خوشگل، هالتر شونصدونیم کیلو را از رو سرش انداخته است. فکر و ذکرش و شام و ناهارش همین بود. همین که البته دستاویزی بی‌گذشت و طنازانه برای شلتاق و شوخی شهرستانی‌های ما با او می‌شد. همان نمودارهایش که تمام دلخوشی و فوق تخصص او محسوب می‌شد و اصلاً در تمام اجلاس فدراسیون جهانی وزنه‌برداری به‌خاطر همان جدول‌هایش دعوت می‌شد اما از نظر جمع پوچ انگار ما در آن سال‌ها، مضحکه‌ای و شکلکی بیش نبود. گاه به جد می‌پرسیدیم که «هنوجان» آیا بالابردن دویست گرم وزنه بیشتر در مدیترانه‌ای غمگین، ربطی هم به نمودارهای توسعه یافتگی آسیای میانه و خمرهای سرخ دارد؟ که او سرخ می‌شد از یللی‌تللی گفتن ما و البته طوفانی سهمگین علیه تجارت انسان در فوتبال راه می‌انداخت که سرخی‌اش را ارغوانی کند. گاهی که می‌خواستیم بعد از پایان ساعات کاری، باهم به خانه برگردیم، می‌گشتیم دنبال ماشین اش و پیدا نمی‌کردیم. یادش می‌رفت که آن اتول بادمجونی را کجا پارک کرده است. از ساعت چهار بعدازظهر تا هفت شب دنبال ماشین اش می‌گشتیم. ابتدا کوچه‌های لاله زار را و بعدش تمام پارکینگ‌های سوم اسفند و توپخانه را؛ و آخرش که می‌خواستیم زنگ بزنیم به پاسبان‌ها یکهو رنگش ارغوانی می‌شد. انگار که خبر رکوردشکنی هامازاسب را داده باشند. یکهو داد می‌زد یافتم یافتم. من می‌گفتم کوش؟ کجاس؟ و او با خونسردی تمام زنگ می‌زد به مادر خانمش که او هم کمی آلزایمر داشت و ناگهان خطاب به من مژده می‌داد که «پسر! منو نیگا کن. من که اصلاً امروز ماشین نیاوردم!» هلخ هلخ می‌آمدیم فردوسی را بالا. او سبیل‌هایش را توی راه تاب می‌داد و من ناگهان می‌گفتم که دارم از عشق «آدرینه» می‌میرم پسر! و او دنبالم می‌کرد تا کجا؟ تا ناکجا. تازه می‌فهمم چقدر دوستش داشتم. آخ دومم برای آخ‌های او زیر وزنه بود.
 آندره که مُرد، «ناسیا» تنها موند. همچون عروسکی مانده بر رف‌ها و اشکاف‌های خانه قدیمی که غبارنشین رؤیاهاش شود. خانه شماره 65 خیابان سلیمان خاطر، نمی‌دانم هنوز هست یا نه. وقتی آندره رنگش ارغوانی شد و به کبودی زد و دیگر نفس‌اش گرفت، ناسیا تنها ماند. پیرمرد را پشت آمبولانس درب و داغانی نشاندند و در حالی که فقط حسین سیاه و ناسیا و چند کلاغ در تعقیب ماشین اموات بودند، هلخ هلخ بردندش و در قبرستان آسوری‌ها تو جاده ساوه دفنش کردند. حسین سیاه تنها شاگرد بالیاقت آندره بود. آندره گوالویچ پدر کشتی فرنگی ایران و مربی تیم ملی کشتی فرنگی. ابتدا در لنینگراد پهلوانی‌ها کرده و سپس به عشق موطن مادری اش سلماس به ایران آمده بود. اگرچه نخستین مقام‌های جهانی کشتی فرنگی ایران با مربیگری او به‌دست آمد، اما اینها در مقابل هنر نقاشی او هیچ نمی‌ارزید. شهرت اصلی او به خاطر تابلوهای رنگ روغن‌اش بود. آندره گوالویچ استاد «رئالیسم روسی» بود. الان فقط باید هانیبال بگوید که هر تابلویش خداتومن می‌ارزد یا کجای دنیا گم شده است. مردی به این بزرگی و با این همه معصومیت، وقتی در خانه شماره 65 سلیمان خاطر مرد، آمبولانس فکسنی اش را فقط حسین سیاه و ناسیا و چند کلاغ بی‌خانمان بدرقه کردند. پهلوان لنینگراد، شرم روترین مرد عالم بود. آنقدر فروتن و نجیب که خجالت می‌کشید در کلوب نیرو و راستی به تختی فن یاد بدهد. خجالت می‌کشید تابلوهایش را بفروشد. نقاشی و کشتی فرنگی، تمام افتخارات او نبود. بزرگ‌ترین افتخارش این بود که در تمام عمرش یکبار هم دروغ نگفت. ناسیا که تنها ماند، آتلیه آندره را نمی‌توانست نگاه کند. رنگ‌ها و بوم‌ها و قلم موهایش یتیم مانده بود. آتلیه او تنها مال تابلوهای رنگ روغن نبود، او در عکاسی پرتره هم صاحب سبک بود. شاید ماندگارترین تابلوی نقاشی‌اش همان پرتره معروفش از آقاتختی باشد که نفهمیدم ناسیا آن را در قبال چند سکه پول سیاه به کی فروخت و الان در گنجینه شخصی کی هست که خبری ازش نیست. اگر مدیران ورزش ما کمی خوشفکر بودند و اگر خوشفکری‌شان منجر به گشایش موزه‌ای برای ورزش مملکت می‌شد، لابد اکنون باید از تابلوی بی‌نظیر تختی همچون تخم چشم‌مان نگهداری می‌کردیم. آخ سوم‌ام برای قلم موهای یتیم او بود.
 آخرین بار که خانه ساموئل رفتم به گمانم دیگر کمی از پا افتاده بود و توی خانه مجیدیه‌اش هلخ هلخ تمرین سکانس‌های مرگ را می‌کرد. آلزایمر نمی‌گذاشت او خاطرات تبریز و جعفر جنی را به یاد بیاورد. به گمانم رزالین سخت پریشان خاطر بود. آن چهار پنج ساعتی که باهم گپ زدیم عین پلک زدن گذشت. به رزالین گفت که برود بریده جریده آلیک که شعر زندان او را در 9 سالگی چاپ کرده بود بیاورد تا آن را برای ما دکلمه کند. خاطراتش از سینما شبیه آتشفشان‌های خاموش بود وخاطراتش درباره امجدیه و فوتبال همچون «بوسه‌ای بر لب خونین» بود. او عاشق‌ترین امجدیه نشین دهه پنجاه بود. هیچکاک هم نمی‌توانست مثل او در یک شب یک فیلمنامه را تمام کند و یادش برود که مادرش را به خاطر خداحافظ تهران از دست داده است.آخ چهارمم برای 5 سال ممنوع الکاری او بود.
 حالا وارطان و ساموئل و آندره و هنو به سلامت مرده‌اند و من سال‌هاست که گذرم به توپخانه و سلیمان خاطر و بارون آواک نمی‌افتد. دیگر سال هاست دنبال آدمی با سبیل‌های داگلاسی نیستم. دیگر چشم‌های پیاله شکل شبیه چشم‌های وارطان، پشت عینک دودی‌ها گم و گور است. اکنون دیگرهمه آدم‌ها دارند برای زندگی جان می‌دهند و کسی برای مرگ نمی‌میرد. این خود البته سعادتی است. ستایش مردی که هنگام سوراخ شدن مغزش با مته، آخ نگفته بود، دیگر مال این زمانه نیست. آدم‌ها را بگذارید دائم آخ بگویند. این هم از این آخ آخر. آخ آخر بابت مردمی که اهل رواداری بودیم.‌‌‌
رواداری راه حلی برای همیشه

امید بلاغتی  / نویسنده و منتقد

   حالا و به وقت دور شدن از جوانی پرشور و شر تمام ما متولدان انتهای دهه پنجاه و دهه شصت و گذر یا نزدیکی به دهه چهار زندگی‌مان اگر یک چیز را فهمیده باشیم اهمیت مدارا، درک دیگری و تلاش برای گفت‌وگو به‌عنوان کارآمدترین ابزار‌ گذار از تمام دست‌اندازهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی این کشور است. از آن ایده‌های انقلابی که به راحتی قادر به تفکیک خیر و شر، راستی و ناراستی بود و جز برای خود و‌ همفکرانش برای دیگری اعتبار و اعتقادی قائل نبود اثری‌ نمانده‌ است. بزرگی به درستی گفته بود «هر آنچه محکم و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود». به باور من وصفی دقیق از تمام ایده‌هایی که عوض گشودن باب گفت‌وگو و عوضِ نرم و منعطف بودن، محکم و رسوخ‌ناپذیر و دُگم به نظر می‌آیند. آستانه دهه چهارم زندگی اگر یک درس واقعی به آدم بدهد همین است. بله می‌دانم این یک نتیجه عمومی و باور مطلقاً جمعی نیست و بخصوص در این سال‌ها نوعی «رادیکالیزم خود محور» هم در حال پیشروی است. برای من اما انتخاب میان این دو ایده، ایده مدارا و گفت‌وگو و‌ ایده رادیکال حق محور بیانیه محور، دیگر کاری‌‌ست ساده و مهم‌ترین مسأله در ارزیابی و فهم هر انسان، متفکر و هر ایده و فکر فرهنگی، سیاسی و اجتماعی شده‌ است. می‌دانم این خط‌کش زیاد روادارانه نیست اما بدون میل و خواست حذف ایده‌های ضد روادارانه این حق را برای خودم قایلم که انسان، شهروند، متفکر، سیاستمدار و‌... را که اهل رواداری نیست به دیده شک و عدم اعتماد بنگرم و باورشان نداشته باشم. اما این مدارا و این فرهنگ رواداری چگونه حاصل خواهد شد؟ با تمرین کدام اعمال و مداقه بر کدام مفاهیم روادارتر و مداراگر خواهیم شد. سطرهای بعدی تلاشی است برای توضیح آنچه من در مسیر رسیدن به رواداری ضروری می‌دانم.

1.  انصاف:
«دیشب محمود دولت‌آبادی را دیدم. همان جور بود که خیال می‌کردم، ترکیبی از صبح و بیابان و خاک آسمان، فروتن و مغرور، خراسانی خوب، معجونی از بایزید و آن حکیم بی‌مانند و بزرگ توس. از همان اول خیلی با هم جور شدیم. مثل این‌که گل‌مان هم دیگر را گرفت. او را از اوسنه باباسبحان می‌شناختم. تا حالا و کلیدر. قرار شد مشتی کتاب و مقاله برایش بفرستم؛ جز آن فارسی خوب زبان دیگری نمی‌داند و مثل خیلی از نویسنده‌ها و شاعران خودمان با استعداد ولی متأسفانه کم اطلاع است.» اولین بار که این جملات مسکوب را در وصف محمود دولت‌ آبادی خواندم بیش و پیش از نثر و تیزبینی نگاه، انصاف مسکوب منقلبم‌ کرد. آن هم در روشنفکری ایرانی که در توضیح و‌ وصف یکدیگر یا از بام ستایش غلوآمیز می‌افتند یا نکوهش بی‌قاعده و بی‌اصول. کلمات مسکوب برایم انگار تصویر انسانی و دقیقی بود از یک نویسنده بزرگ. نشانه‌های بزرگی و ضعف‌های انسانی هر دو بدون غلو و بخل شرح داده شده بود. حالا و در این سال‌ها به وقت فکر کردن به مفهوم رواداری، اولین چیزی که به ذهنم می‌آید و مهم‌ترین ضرورت همراهش انصاف است. کافیست به وقت تماشای هر پدیده، انسان و ماجرایی از احساسی‌گری حاد ابتدای مواجهه دور شوی، کمی با فاصله بایستی، ابعاد مختلف را ببینی و بعد نظر بدهی یا قضاوت کنی. همه چیز فرق خواهد کرد. تصور کنید در بخش بخش جامعه ما چنین اتفاقی رخ دهد آن وقت چنین خشم و کینه انباشته‌ای خواهیم داشت؟ تمرین رواداری پیش از هر چیز تمرین انصاف می‌خواهد و فرد روادار پیش از هر چیز منصف است. این را هم بگویم و تمام؛ ادبیات آدم‌های منصف، چیدمان کلماتشان، رفتارشان با زبان و بخصوص زبان فارسی جور دیگری است. به‌همین سطرهای نوشته مسکوب نگاه کنید.

2.  گذشت:
بچه که بودم پدرم در وصف نلسون ماندلا همیشه آن ماجرای برجسته عفو عمومی پس از آزادی اش و‌ جمله درخشان «می‌بخشیم اما فراموش نمی‌کنیم» را سند می‌آورد. ماجرا درخشان بود و هست از تصمیم بزرگ یک رهبر سیاسی در نگاه بزرگ‌تر به منافع ملی سرزمینش. بزرگ‌تر که شدم اما وقت خواندن ماجراهای مبارزات ماندلا عجیب‌ترین بخش این پروژه بزرگ عفو عمومی برایم تشکیل کابینه‌ای بود که در آن یکی دو‌ وزیر دولت آپارتاید نیز مشارکت داشتند. شگفت‌انگیز‌ و ورای باورم بود که یک زندانی سیاسی سی و چند ساله به وقت گرفتن تمامی قدرت به چنان مدارایی می‌رسد که شاید خشم و اندوه شخصی را کنار گذاشته و از متخصصان دولت نژادپرست قبلی استفاده می‌کند. دانستم میان رنج عمیق و طولانی و گذشت نسبت شگفت‌انگیزی برقرار است. غرضم از گفتن ماجرای ماندلای کبیر این است که فرهنگ رواداری جز از مسیر گذشت و چشم پوشی و اغماض رخ‌ نخواهد داد. می‌خواهد ماجرا یک رابطه عاطفی ساده باشد، یک پسین از رانندگی رانندگان در کلانشهر تهران یا رویداد سیاسی بزرگی همچون آفریقای جنوبی پساآپارتاید...‌

3. گفت‌وگو:
حالا که جامعه ما در تمامی سطوح اش میل کمتری به گفت‌وگو و فهم یکدیگر دارد به نظرم این اصل طلایی و مهمی است و باورمندان به فرهنگ رواداری باید بر آن پای بفشرند. من از شبکه اجتماعی کلاب‌هاوس خوشم نمی‌آید اما روزهای اول شکل‌گیری‌اش چند باری رفتم و بحث‌های آدم‌ها را شنیدم. شگفت‌انگیز بود برایم که همان آدم‌های خشن، عصبی و هتاک توئیتر در فضای کلاب هاوس و در گفت‌وگوی شفاهی با یکدیگر، مؤدب‌تر، با اصول‌تر و محترم‌تر بودند. انگار جادوی گفت‌وگو این حلقه مفقوده سرزمین ما کار خودش را کرده بود. این را گفتم و بر آن تأکید دارم که فرهنگ رواداری در این سرزمین ریشه‌دار نخواهد شد مگر اینکه تمامی گروه‌ها، اقشار و طیف‌های مختلف و متضاد جامعه پای گفت‌وگو با هم و مهم‌تر از آن شنیدن یکدیگر بنشینند. اگر فرصت تماشای جهان از منظر دیگری را به‌خودمان ندهیم هرگز قادر به ساختن جامعه‌ای متکثر و اهل آشتی و مدارا نخواهیم بود.

4.  شنیدن:
ماجرا ساده‌ست؛جامعه‌ای که بیشتر از گفتن بشنود رواداری و فرهنگ مدارا در آن ریشه‌دارتر‌ خواهد شد. به من اگر باشد می‌گویم ما ساکنان ۱۴۰۰ شمسی سرزمین ایران بیشتر از هر زمانی محتاج شنیدن یکدیگریم.

 

 

کپی