اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰

کلمات کلیدی
محبوبیت و ماندگاری نامه‌های تاریخی

قربانت شوم

قربانت شوم

نامه‌ها واقعاً از کجا می‌آیند که اینقدر هنوز محبوبند و مردم شور می‌گیرند وقتی نامه‌ای عاشقانه از شاملو خطاب به آیدا همسرش می‌خوانند و نامه‌های دیگری از این دست. این شور و اشتیاق آنقدر وافر می‌شود که کسانی پیدا می‌شوند که نامه‌هایی جعلی بنویسند و آن را منتسب کنند به کسی مثل چارلی چاپلین و با همین دروغ و جعل و شیادی، نانی به کف بیاورند و مردم هم بی‌خبر از همه جا آنها را پخش کنند.

نامه‌هایی طلایی پشت پرده نقره‌ای

حمید ناصری مقدم / فیلمساز
  این صحنه که شخصیت اصلی، صبح زود و بعد از بیدار شدن با فنجان قهوه به دست، جلوی در خانه می‌آید تا روزنامه و نامه‌هایش را بردارد همیشه برای من صحنه‌ای حسرت برانگیز بوده. همیشه دوست داشتم بیایم جلوی در خانه و هفت، هشت  نامه‌ای  را که آمده و اغلب آنها آگهی تبلیغاتی هستند  توی سطل زباله بیندازم و به یکی از آنها اشاره کنم و بگویم: بالاخره رسید. اینکه چه نامه‌ای؟ از کجا؟ و از طرف کی؟ مهم نبود. مهم این بود که یک نامه برسد.
بعدها از این نامه‌ها خیلی به دستم رسید. هم از آنهایی که باید می‌رفتند توی سطل زباله ایمیل‌ها، هم از آنهایی که منتظرش نبودم و هم از آن نمونه‌ای که منتظرش بودم. اصلاً مفهوم نامه یک بارِ نوستالژیک همراه خود دارد. شاید به همین دلیل هم هست که وقتی می‌گوییم نامه، تصویر پاکت و تمبر و پستچی و دوچرخه‌اش در ذهن‌مان مصور می‌شود. حال اینکه همین‌ ایمیل‌ها هم نامه هستند ولو از نوع الکترونیک. همین چت‌های دیر به دیر یا هرروزه مگر وظیفه نامه را ندارند؟
نامه‌ها گاهی موضوع قصه و فیلم و سینما می‌شوند و گاهی نقش اساسی به‌عنوان یک عنصر دراماتیک را در متن دارند،اما در این یادداشت کوتاه اشاره‌ای دارم به نامه‌های عوامل فیلم و سینما؛ نامه‌هایی که به دلایل مختلف نوشته شده‌اند، یکی از معروف‌ترین این نامه‌ها، متنی‌ است که اورسن ولز خطاب به استودیو یونیورسال نوشت. اورسن ولز فیلم «نشانی از شر» را در سال 1958 ساخت، سال‌ها بعد از« همشهری کین»، گرچه در این بین چند فیلم دیگر هم ساخته بود اما این یکی فرق داشت، یک فیلم‌نوآر عالی در اواخر دوره طلایی فیلم نوآرها؛ فیلمی که بعدها الهام‌بخش ساخت نئونوآر «محرمانه لس آنجلس» شد. فیلم مورد پسند استودیو نبود بنابراین در تدوین آن دست بردند و حتی بخشی از آن را مجدداً فیلمبرداری کردند و این موجب دلخوری کارگردان- بازیگر فیلم شد. بنابراین ولز نامه‌ای 58 صفحه‌ای خطاب به استودیو نوشت و نکات فراوانی را متذکر شد تا فیلم به حالت اولیه و درست خودش برگردد. نکته غم‌انگیز نامه پایان آن‌ است که از استودیو تقاضای عاجزانه دارد تا تغییرات به وجود آمده را حذف کند؛ یکی از صحنه‌های مورد اشاره در نامه ولز، صحنه ابتدایی‌ است. پلان سکانسی سه و نیم دقیقه‌ای که با زحمت فراوان و به وسیله یک کرین عظیم گرفته شد و در نسخه اکران، استودیو تیتراژ فیلم را روی آن آورد! البته فیلم بعدها مجدداً تدوین شد، اما دختر ولز اجازه اکران دوباره را نداد. تدوین مجدد توسط والتر مِرچ یکی از بزرگترین تدوینگران تاریخ سینما و براساس نامه ولز در سال 1997 انجام شد. نوشتن نامه از طرف کارگردانان به تهیه‌کنندگان تمامی ندارد ،اما یک دسته دیگر هم نامه‌هایی‌ است که سازندگان خطاب به پخش‌کنندگان فیلم می‌نویسند. این اتفاق مخصوصاً از طرف تهیه‌کنندگان و کارگردان‌هایی‌ است که وسواس و حساسیت بالایی از تولید تا اکران فیلم خود دارند؛یکی از اولین کسانی که چنین نامه‌ای را ضمیمه فیلم خود کرد، دیوید سلزنیک بود. سلزنیک تهیه‌کننده «بر باد رفته» بود و کسی که باید سازنده واقعی این فیلم بنامیم‌اش. او سه کارگردان مختلف برای فیلم آورد ،بنابراین طبیعی بود که حساسیت‌اش در اکران هم زیاد باشد. بِرَد بِرد که این روزها نام‌اش را بیشتر به خاطر فیلم درخشان «روح» می‌شنویم هم نامه‌ای خطاب به سینمادارها دارد که آنها را عضوی از تیم خودش می‌خواند. او این نامه را در جریان اکران انیمیشن «شگفت‌انگیزان2» می‌نویسد.
وارن بیتی در جریان اکران دیک تریسی از پوشیدن دستکش برای لمس پرینت فیلم می‌گوید. او در نامه خود دستورالعمل‌هایی را متذکر می‌شود که به نظر بدیهی می‌آیند، اما احتمالاً اشکالاتی که در اکران‌های قبل به‌وجود آمده باعث شده تا دست به قلم شود. استنلی کوبریک که بسیار ایده‌آل‌گرا بود برای فیلم «بری لیندون» نامه و دستورالعملی خطاب به آپاراتچی‌ها می‌نویسد و به دقت تمام موارد ضروری، کلی و جزئی را توضیح می‌دهد، اما یکی از عجیب‌ترین این نامه‌ها مربوط به دیوید لینچِ عجیب و غریب است که درباره پخش «بزرگراه گمشده» می‌نویسد و اینگونه شروع می‌کند: من می‌فهمم که این یک درخواست غیرمعمول است اما من به کمک شما احتیاج دارم. و در ادامه توضیحات خیلی ساده و ابتدایی درباره قاب فیلم و صدا و... می‌دهد و نامه را با عبارت خیلی ممنون، دوست شما دیوید لینچ به پایان می‌برد؛ به وضوح مشخص‌ است از آنجایی که دست کارگردانان عزیز از سینماداران و پخش‌کنندگان فیلم کوتاه است، مجبورند تا با کمی چاخان و دست‌کم با لحنی نرم، خواسته خودشان را به گوش ایشان برسانند.
اما یکی از معروف‌ترین نامه‌نویسان سینما فرانسوآ تروفوی فرانسوی‌ است که تعدادی از نامه‌هایش در ایران گاه به گاه ترجمه می‌شد. ژیل ژاکوب و کلود دُژیورای نامه‌های تروفو را در کتابی جمع‌آوری کردند و بعد‌ها محسن آزرم آن را با عنوان «مثل عکسی سیاه و سفید» ترجمه کرد. نامه‌های تروفو مخاطبین مختلفی دارد که لیستی از آنها در ابتدای کتاب آمده است؛ از نامه‌های تروفو، ما بیشتر در عمق تاریخ آن دوره فرو می‌رویم. بیشتر از عشق و علاقه‌ها و شخصیت تروفو و اطرافیانش دریافت می‌کنیم. عشق‌اش به کتاب و فیلم را بخوبی درک می‌کنیم، گرچه ما از فعالیت‌های روزانه او در آن زمان آگاه می‌شویم اما بیش از آن درباره مخاطبین و وقایع و فیلم‌ها می‌آموزیم. از لابلای نامه‌های تروفو به ایده‌های او پی می‌بریم و روند شکل‌گیری آنها و اینکه گاهی به چه دلیل فلان ایده را انتخاب می‌کرده و یا رَد می‌کرده است. اگر کتاب مصاحبه تروفو با هیچکاک را خوانده باشید، نامه‌های تروفو به هلن اسکات (مترجم مصاحبه این دو نفر) جذابیت بیشتری را برای‌تان به ارمغان می‌آورد. برخی از مخاطبین نامه‌های تروفو اینها بوده‌اند: روبر لاشُنه، صمیمی‌ترین و قدیمی‌ترین دوست تروفو. اریک رومر، فیلمساز و منتقد فرانسوی. مارسل موسی، فیلمنامه نویس. آلفرد هیچکاک. ژان لوک گدار. جاناتان روزنبام، منتقد. شارل آزناوور، خواننده و بازیگر. لوته آیزنر، منتقد سینما و شاعر. لوئیس بونوئل. آنری ژرژ کلوزو. کوستا گاوراس. کلود للوش. آندری وایدا. مارسل لربیه. ژیل ژاکوب. ژان لویی ترنتینیان. ژرژ فرانژو، فیلمساز. رابرت آلدریچ. نام‌های بزرگی که هر علاقه‌مندی به سینما وسوسه می‌شود تا از روابط شخصی آنها، هر قدر هم کم، سردر بیاورد.
یکی از ویژگی‌های شخصیتی تروفو و گدار انتقادی بودن این دو هست. در پایان این یادداشت بخش‌هایی از نامه‌های این دو را برای‌تان بازگو می‌کنم. گدار: دیروز «شب امریکایی» را دیدم. احتمالاً کسی تا حالا بهت نگفته چه‌قدر دروغ‌گویی. من اولین کسی‌ام که دارم این حرف را می‌زنم. این از آن فحش‌های فاشیستی نیست. نقدی‌ است که اگر نشود، فیلم‌هایی مثل فیلم تو، یا فیلم‌های شابرول و فرری و ورنوی و دلانوی و رنوآر ساخته می‌شوندکه اصلاً نمی‌دانم چرا باید ساخته شوند... تروفو: نامه‌ات را به ژان‌پیر لئو هم نشان دادم. خواندمش. دری‌وری محض بود. حالا که این نامه را نوشته‌ای به نظرم وقتش رسیده که بی‌رودربایستی بهت بگویم‌داری مثل آدم‌های عوضی و کثافت رفتار می‌کنی. از رفتارت با ژان‌پیر در ماجرای ماری و این دری‌وری‌هایی که این آخرها پشت‌سرش درباره کارش گفته‌ای معلوم است واقعاً چه آدم عوضی شده‌ای... (توضیح: پیش‌گفتارهمین کتاب را گُدار نوشته است، بدون آنکه این نامه‌نگاری‌ها باعث دلخوری عمیقی شود) حالا اگر از این گزیده فحش‌کاری استادان و گله‌گذاری‌ها و... که بگذریم، باید قبول کنیم که این نامه‌ها سند هستند و خودِ تاریخ‌. این واژه‌ها و سطور گاهی ما را از این بزرگان دورتر می‌کند و گاهی به آنها نزدیک‌تر.

 

فریدون صدیقی استاد روزنامه‌نگاری و علوم ارتباطات از دلایل ماندگاری و محبوبیت نامه‌ها می‌گوید

خودکار بیک و لذت مکاشفه‌هایش

محسن بوالحسنی/ روزنامه نگار  

نامه‌ها واقعاً از کجا می‌آیند که اینقدر هنوز محبوبند و مردم شور می‌گیرند وقتی نامه‌ای عاشقانه از شاملو خطاب به آیدا همسرش می‌خوانند و نامه‌های دیگری از این دست. این شور و اشتیاق آنقدر وافر می‌شود که کسانی پیدا می‌شوند که نامه‌هایی جعلی بنویسند و آن را منتسب کنند به کسی مثل چارلی چاپلین و با همین دروغ و جعل و شیادی، نانی به کف بیاورند و مردم هم بی‌خبر از همه جا آنها را پخش کنند و البته که وقتی می‌فهمند نامه‌ها جعلی‌ بوده هم خیلی ناراحت نمی‌شوند چون به نظر، بیشتر برایشان همین کلمات پر محبتی که روزی خطاب به کسی روی کاغذ آمده (که در این مورد هرگز نیامده) اهمیت دارد. اما نامه‌های درجه یکی که از دیروز به ما رسیده هم کم نیستند؛ نامه‌هایی که خیلی‌ هایشان در موزه‌ها و مراکز اسناد نگهداری می‌شوند و هنوز بوی قلم و کاغذ ازشان می‌آید و تاریخ دور، دورتر و شاید هم خیلی دورتر... این نامه‌ها به قول کافکا در نامه‌ای که برای ملینا نوشت، عریان کردن روح هستند و ما که می‌خوانیم‌شان کاشفان خطوطی بر تن کاغذ هستیم. در گفت‌وگوی پیش رو فریدون صدیقی از همین چیزها حرف زده است. از خودکار بیکی که انیس نوشتن اوست و نوه‌ 5 ساله‌اش که برعکس او، خیلی راحت با هوشمندی‌های جهان تکنولوژیکال امروز کنار آمده است.

آقای صدیقی خیلی ساده و سرراست با این سؤال شروع کنم که نامه‌ها از کجا می‌آیند و چرا معروف و ماندگار می‌شوند؟
بخشی از این دلایل ماندگاری نامه‌ها، قطعاً و یقیناً منتسب به موقعیت و مرتبت نگارنده آنهاست و کسانی که این نامه‌ها را نوشته‌اند. به‌عنوان مثال می‌توانیم از نامه‌های نیما یوشیج خطاب به همسر ارجمندش عالیه خانم یاد کنیم که سطح این نامه‌ها گویای روح و روان و نگاه و منظر نیماست و لطف، بزرگواری و دل‌بستگی و دانایی نیماست و در عین حال روایت شیرین و شاعرانه او و از طرفی دیگر ذکر جزئیاتی که شاید کمتر به چشم همه بیاید؛ جزئیاتی که اغلب وجهی تاریخی پیدا می‌کند اما همچنان سرشار از لطف است. چنین نامه‌هایی به‌نظر من ماندگاریشان در گرو زیبایی نثر و جایگاه نویسنده است به همین دلیل نوشتن نامه‌ از طرف کسی که منزلتی ندارد لطفی هم در سیر تاریخی نخواهد داشت و همه این منزلت از منزلت نویسنده نشأت می‌گیرد. یا دلیل اقبال خوش جامعه به نامه‌های نویسنده‌ای مانند نادر ابراهیمی که برای همسرشان نوشته‌اند بی‌شک از جایگاه و اعتبار نویسنده‌ای جذاب و گیرا مثل ابراهیمی سرچشمه می‌گیرد که اتفاقاً این نامه‌ها از جمله نامه‌هایی‌ است که در زمان حیات نویسنده‌اش منتشر شد و همین مسأله هم در این اقبال و استقبال بی‌تأثیر نبوده است. از سویی دیگر نامه‌هایی که موضوعیتی سیاسی و... دارند نیز در گذر زمان در برابر قضاوت جامعه قرار می‌گیرند، چه درباره نویسنده نامه و چه درخصوص شرایط دوره‌ای که نویسنده در آن زندگی کرده است.
پس می‌توانیم بگوییم نامه‌ها توابعی از زمان هستند؟
بله دقیقاً. نامه‌ها تابعی از زمان، شرایط و البته شخصیت نویسنده است و گیرایی و جذابیت آن علاوه بر بازتابی که از دوران حیات نویسنده دارد حامل شخصیت، بنیه و ظرفیت و توانایی نویسندگی او را نیز در خود دارد. کاربرد نامه‌ها  در این میان بسیار حائز اهمیت است و همانطور که گفته شد این نامه‌ها گاه قضاوت‌هایی را شکل می‌دهند که این قضاوت‌ و داوری‌ها در طول زمان، روی جامعه و شکل بازگشت به گذشته و داوری دوره‌ای از دورانی که نویسنده در آن حضور داشته تأثیرگذار خواهد بود. بنابراین نامه‌ها این‌گونه در تاریخ پس از خود تأثیر می‌گذارند و در تاروپود سرشت اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ما رخنه می‌کنند.
غیر از بخشی که مورد توجه تاریخدان‌ها و پژوهشگران قرار می‌گیرد، برای عموم مردم هم خواندن نامه‌های قدیمی جذاب است. چرا؟
طبیعی‌است که بشر از مرور گذشته آن‌هم با این شکل ارتباطی لذت می‌برد، یعنی ما از خواندن هر نامه لذتی تاریخی می‌بریم همان‌طور که از دیدن عکس‌ها و آلبوم‌های عکس لذت می‌بریم. امروز از آن سنت‌ها شاید بتوان گفت ایمیل‌نویسی باقی مانده که در غرب بیشتر از ایران رواج دارد. به عقیده من، آدم‌ها را باید  در موقعیت و شرایط تاریخی خودشان سنجید و مورد بررسی قرار داد، پس نمی‌شود انتظار نداشت که نوه من هم علاقه‌هایی مانند من داشته باشد یا بگوییم چون او چنین علاقه‌ای ندارد عاری از احساس و عاطفه و... است. همان‌طور که گفتم نوه 5 ساله من خیلی راحت با تکنولوژی‌های جدید مثل گوشی‌های هوشمند کار می‌کند و طوری با آن عیاق است که آدم تعجب می‌کند. این نظام‌ ارتباطی نسل آنهاست و خیلی غیرمعقول است که من او را با خود مقایسه کنم که هنوز با خودکار بیک می‌نویسم و بعد از آنکه روی یادداشت‌های مطبوعاتی و... را نوشتم، آن را تایپ می‌کنم. من بلد نیستم جز با خودکار بیک بنویسم؛ اصلاً بگذارید این طور بگویم که نوشتن با خودکار بیک حالم را خوب می‌کند و من را در وضعیتی مثل یک مکاشفه قرار می‌دهد. من تابع شرایط و زمانه‌ای هستم که به آن تعلق دارم و نسل امروز به زمانه امروز و شرایط و توابعش.
ولی امروز نامه‌نویسی خیلی مورد علاقه قرار گرفته و آدم‌ها تشنه این هستند که کسی برایشان نامه‌ بنویسد؛ آن‌هم روی کاغذ و با خودکار و با عزیزم فدایت شوم‌های آن زمانی...
بله... جنس این جور نوشتن‌ها همان‌طور که گفتم شرایط و مسائل خودش را دارد و یک حس و حال خاص خودش را؛ اما معنی‌اش این نیست که آشتی کردن با گذشته و آن شکل نوشتن‌ها باعث می‌شود آدمی نویسنده خوبی شود یا برعکس قهر و قدیمی‌ پنداشتن آن از بین بردن قدرت خلاقه نویسندگی.آقای بیژن اشتری دوست و مترجم خوب کشور، هنوز که هنوز است ترجمه‌هایش را با مداد روی کاغذ انجام می‌دهد یا مثلاً وصال روحانی، پزشک و هنرمند همدوره‌ای ما، همچنان از تلفن همراه دوری می‌کند و موبایل ندارد. هیچ‌کدام آنها‌ باعث نمی‌شود تخیل و هنر کسی متبلور شود یا نازا. اینها ابزاری‌است که هر کدامش حکایت از دوره و دورانی دارد. نمی‌شود گفت اگر نامه‌ ننویسیم نه شعر متولد می‌شود نه هنرهایی از این دست. هر زمانی شرایط و تابعات خودش را دارد. ما عادت کردیم که بگوییم گذشته مجلل و باشکوه بوده و امروز چنین نیست و پر از دروغ و گرفتاری‌ است و... نه. من چنین اعتقادی ندارم. هر دوره‌ شرایط خودش را دارد و بسیاری از چیزها همیشه وجود داشته است. مثلاً آدم مستأجری که گیر و گرفتاری اختیار کردن منزلی شخصی را دارد در گذشته هم چنین گیر و گرفتاری داشته است و نمی‌شود آن را مختص به یک دوره دانست. سی‌سال پیش دایی من با ماشین تصادف کرد و له و لورده شد؛ بعد از مرخص شدنش از بیمارستان به من می‌گفت فلانی، اگر در زمان قدیم تصادف می‌کردم حتماً با درشکه‌ای چیزی تصادف می‌کردم و آسیب کمتری می‌دیدم. یعنی می‌شود این طوری نگاه کرد اما نمی‌شود از پیشرفت و زمان باز ماند. من همیشه می‌گویم که هیچ چیز تازه‌ای وجود ندارد و هر چه هست همان است که در گذشته بوده و فقط زمان تغییر کرده است. عشق، نفرت ، قدرت‌طلبی و... همه مفاهیمی تکراری هستند و چیزی که می‌تواند رنگ تکرار را از زمان و زمانه بردارد نوع پرداخت به موضوعات است.
خودتان با چه نامه هایی بیشتر کیف کرده‌اید؟
خب به این دلیل که من دستی در شعر و شاعری داشته و دارم همیشه این سنخ شخصیت‌ها و نوشته‌هایشان و هر چیزی که پیرامون آنها وجود داشته برایم جذاب‌تر بوده است. هر چه در کنار آنها طلوع می‌کرد و به‌ تبلور می‌رسید به جان من هم می‌نشست. بیشترین تأثیر را از تخیل سرشار نیما در نامه‌هایش گرفتم و بیشترین لذت از خوانش‌ آنها بهم دست می‌داد. البته نامه‌های دیگری هم بودند که خواندنش برایم جذاب بود و طیفی گسترده را شامل می‌شود از نامه‌های هیتلر به معشوقه‌اش یا نامه‌های فروغ به دوستان و نامه‌های امیرکبیر که هم جنبه ادبی دارند و هم تاریخی؛ اما به تبع کارم، یعنی روزنامه‌نگاری هر آنچه با هنر درآمیخته باشد و ادبیات، برایم جذاب است.

رد تاریخ در خطوط نامه

فرحناز دهقی / خبرنگار

   فیلیس تروکس، مقاله‌نویس مشهور می‌گوید: با نامه نوشتن می‌توانی بدون آنکه لازم باشد چیزی را به حرکت درآوری، با قلبت به هرجا که دوست داری سفر کنی. میان صدای فشردن دکمه‌های کیبورد و نوتیفیکیشن‌های پیام‌رسان‌های تلفن همراه، قلم در دست گرفتن (منظورم یک قلم واقعی است!) و نوشتن روی کاغذ، پست کردن آن و منتظر پاسخ آن ماندن یکی از ساده‌ترین لذت‌هایی است که بدون هیچ دلیلی انسان‌ها خود را از آن محروم کرده‌اند. اگر سال‌هاست رسم نامه‌نویسی را به فراموشی سپرده‌اید شاید بد نباشد هراز گاهی دور از هیاهوی روزانه کاغذ و خودکاری بردارید، به کنج مطبوع‌تان بخزید و به دوستی امن و صمیمی نامه‌ای بنویسید. این توصیه دوستانه فقط فتح باب بود، در ادامه عرض دیگری دارم. رد تاریخ نامه‌نگاری را اگر بگیرید، به هزارتویی از شگفتی و اعجاب می‌رسید و معنای نهفته بسیاری از ابهامات و معماها برای‌تان ساده‌تر رمزگشایی خواهند شد. چه بسیار نامه‌هایی که در دل خود پاسخ‌ مهم‌ترین پرسش‌های تاریخ را نگه داشته‌اند؛ نامه‌هایی که از شگفتی روزگار مغفول مانده‌اند و توجه چندانی به‌ آنها نشده است. آنچه در ادامه خواهید خواند، تلاش نصفه‌ و نیمه من است برای یادآوری نامه‌هایی که شاید باید دوباره و صدباره بازخوانی شوند؛ نامه‌هایی که در عین سادگی ظاهری یا حتی بی‌اهمیت قلمداد شدن، می‌تواند بخشی از پازل‌های شخصیت‌ها و رویدادهای مهم تاریخ را تکمیل کند و باعث شود از زاویه دیگری به تاریخ بنگریم.

نامه‌ای که هرگز گشوده نشد
فیدل کاسترو، رهبر فقید کوبا دوران ریاست 10 رئیس‌جمهوری امریکا را تجربه کرد؛ رؤسای جمهوری که اغلب در تلاش بودند از شر او خلاص شوند. با این حال نخستین ارتباط کاسترو با رئیس‌ جمهوری امریکا از روی خصم و دشمنی نبود. در سال 1940 او که دانش‌آموز مدرسه‌ای در سانتیاگو بود، به فرانکلین روزولت نامه‌ای نوشت. کاستروی 12 ساله نامه‌اش را با عبارت «دوست خوب من، روزولت» آغاز کرد. بعد از احوالپرسی، پیروزی او را در انتخابات ریاست‌ جمهوری امریکا تبریک گفت. در ادامه او از رئیس‌ جمهوری امریکا درخواست یک 10 دلاری کرد زیرا هرگز در زندگی‌اش یک اسکناس 10 دلاری ندیده بود. اگرچه انگلیسی کاسترو ضعیف بود اما او کودک باهوش و بلندپروازی بود که این جسارت را داشت که به رئیس ‌جمهوری امریکا نامه بنویسد و از او درخواست پول کند. این نامه در نوامبر 1940 به دفتر رئیس‌جمهوری رسید اما هرگز چشم روزولت به آن نیفتاد و همین باعث شد بدون شناخت کاسترو از دنیا برود.
اگرچه این نامه سرنوشت دلخواه نویسنده‌اش را پیدا نکرد، اما از این جهت اهمیت دارد که می‌تواند منشأ خط فکری رهبر کوبایی را نشان دهد.
 
آغاز بلندپروازی هیتلر
هیتلر را به نژادپرستی و جاه‌طلبی می‌شناسند؛ رهبر دیکتاتوری که کوره‌های آدم‌سوزی و حمام‌های گاز را به عرصه سیاست و رهبری‌اش کشاند و سرانجام مانند اغلب مستبدان در اوج درماندگی و عزلت ناچار به وداع با جهان شد. امیال جاه‌طلبانه او از نخستین سال‌های جوانی در وجودش نمود پیدا کرد، نمونه‌اش آنکه در نخستین روز ماه مارس 1932، آدولف هیتلر به مقامات براونشوایگ نامه‌ای نوشت و از آنها خواست با درخواست او مبنی بر ترک این ایالت و حضور در کمپین ریاست‌ جمهوری رایش موافقت کنند. این نامه 4 روز پس از آن نوشته شد که هیتلر توانسته بود شهروند آلمان شود، هیتلر که ملیتی اتریشی داشت برای رسیدن به این هدف باید به استخدام دولت درمی‌آمد. او وارد گود رقابت شد اما مغلوب پائول ون هیندنبورگ شد. با وجود این از پای ننشست و سال بعد در مقام صدراعظمی با هیندنبورگ همکاری کرد. این نامه که اخیراً منتشر شده است، سراسر اشتباهات دستوری است اما کلماتی که در آن به کار رفته بدون شک نشانه‌ای از روح بلندپرواز هیتلر دارد؛ روحی که تاریخ بشر را دگرگون کرد.
 نامه‌ای که منجر به ساخت بمب اتمی شد
آلبرت اینشتین  دانشمند بزرگ زاده آلمان، در سال 1939 نامه‌ای خطاب به فرانکلین روزولت نوشت که به زعم بسیاری از تاریخ‌نگاران یکی از مهم‌ترین نامه‌های تاریخ است. در این نامه، اینشتین  به رئیس‌ جمهوری امریکا هشدار داد که آلمان به احتمال زیاد در حال ساخت سلاحی قدرتمند است. بعدتر اینشتین  نوشتن این نامه را یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات خود دانست. البته در اصل لئو زیلارد، فیزیکدان برجسته امریکایی این نامه را نوشته بود و اینشتین  هم آن را امضا کرده بود. در این نامه به امریکا پیشنهاد شده بود برای مقابله با تلاش‌های هسته‌ای آلمان، امریکا هم فعالیت‌های خود را در این زمینه آغاز کند. نتیجه؟ ساخت نخستین بمب اتمی بشر. او به مقام‌های امریکایی توصیه کرده بود که روابط خود را با دانشمندان فیزیک تعمیق کنند. روزولت بلافاصله پس از خواندن این نامه به مشاور نظامی خود فرمان داد که اقدامات لازم را درباره آن انجام دهد. اینشتین  که بعد از قدرت گرفتن نازی‌ها به امریکا گریخته بود، بیم این را داشت که در جنگ جهانی دوم آلمان از سلاح بمب اتمی استفاده کند. اگرچه این اتفاق هرگز نیفتاد و تأسیسات هسته‌ای آلمان در سال 1943 طی یک حمله هوایی نابود شد اما به دنبال این نامه، چندین نامه میان مقامات امریکا و زیلارد رد و بدل شد و پروژه منهتن که دربرگیرنده سلسله اقدامات تحقیقاتی و عملیاتی در جهت ساخت بمب هسته‌ای بود کلید خورد.
 
اعترافات یک سرباز
زیگفرید ساسون، شاعر انگلیسی، طی جنگ جهانی اول دوران سربازی خود را می‌گذراند. او در سال 1917 نامه‌ای سرگشاده به رهبران ارتش انگلیس نوشت. این جوان 31 ساله به سادگی نظر خود را نوشت: من قویاً اعتقاد دارم این جنگ را افرادی که توانایی پایان دادنش را دارند، تعمداً تطویل می‌کنند.
او طی این مدت دو بار مجروح شد و دفعه آخر نامه‌ای نوشت که در آن از بازگشت دوباره به میدان جنگ سر باز می‌زد. او در این نامه به صراحت نوشته بود که مقام‌های نظامی تعمدی جنگ را ادامه می‌دهند و او به نیابت از سربازان دیگر به این تصمیم معترض است. او در نامه‌اش نوشته بود: من احساس می‌کنم وارد جنگی برای دفاع و آزادی شدم اما اکنون انگیزه‌های تداوم آن را در خشم، انتقام و ستیزه‌جویی می‌بینم. من تصور می‌کنم جنگ باید متوقف شود و اهداف با مذاکره به دست آید. تا زمانی که تداوم جنگ به نیروهای نظامی صدمه بزند من دیگر نمی‌توانم عضو هیچ حزبی باشم.
نامه او چهار روز بعد یعنی در 27 جولای 1917 در روزنامه تایمز منتشر شد و در مجلس نمایندگان خوانده شد و سپس موجی از هیجان و التهاب ایجاد کرد. گروه‌های ضد جنگ فوراً دست به کار شدند و تلاش کردند مقامات را راضی به اعلام پایان جنگ کنند. اگر سربازی از بازگشت به جبهه سر پیچی کند، در پیشگاه دادگاه مجرم شناخته خواهد شد، اما درباره پرونده ساسون ماجرا طور دیگری رقم خورد. پزشکان پس از معاینه او مدعی شدند که او به بیماری روانی دچار است و به جای فرستادن به میدان جنگ، او را در بیمارستانی نزدیک ادینبورگ بستری کردند. او طی سال‌های زندگی خود به سرودن اشعار ضد جنگ ادامه داد و منبع الهام بسیاری از سربازان شد.
حالا دیگر می‌توانیم به وصال‌مان برسـیم

ابراهیم افشار  / روزنامه نگار

   آن صندوق‌های زرد پستی و آن پستچی‌های کلاه‌ کپی‌پوش، زندگی نسل‌های بسیاری را شاعرانه، مهتابی و مرگ‌آلود کرده بودند. آن صندوق‌های زرد فلزی تقدیس‌یافته و آن نستعلیق‌های پر از منحنی‌های چشم‌نواز. نامه‌هایی که بوی تن آدم‌ها را می‌داد. حالا دیگر با کشف «یک خط واحد جهانی-نازنین 12» در پهنه کیبوردها و تایپ‌ها، بوی انگشت‌ها و نامه‌ها و قلم‌ها و نستعلیق‌ها و پستچی‌های مهربان از یاد‌مان رفته‌اند. نامه‌های بی‌دروغی که گاهی مانیفست ما بودند. آن لذت بدوی پر از آدرنالین و مات‌ماندگی، چه زود به این تایپ‌شدگی‌های فیک و لامصب باخت. دیگر از سرانگشتان آدمی برای نوشتن نامه‌ای اشک چکه نمی‌کند. انگشت‌های بی‌رگ زندگی نرمال ماشینی که تبدیل به پدیدآورندگان مکانیکی اس‌ام‌اس‌های بی‌مسئولیتی و ملنگی‌ شده‌اند و هیچ خونی در رگ‌‌های آبی‌شان پیدا نیست. کمی این طرف‌تر اما نامه‌های مکتوبی تل‌انبار شده‌اند که هنوز بعد از هزارسال بوی جان و جسمیت راقم خود را دارند. نامه‌هایی که دیگر رسماً تبدیل به آثار هنری شده‌اند. آن قلم‌اندازهای محشر شاملو خطاب به آیدای نجات‌بخش‌اش. آن نامه شهریار به ثریا و برعکس. مخصوصاً آن مکتوب ثریا که در ینگه ‌دنیا از شوهرش طلاق گرفته و نامه فرستاده به شاعر دلشکسته که حالا دیگر می‌توانیم به وصال‌مان برسیم. شاعر نابودشده، نامه را در زیرزمین خانه مقصودیه پنهان کرده و گاهی به بهانه تیمم، می‌رود بویش می‌کند. تمام عطرهای نسترن‌های جهان با توست. یا آن نامه‌های قیامت سهراب به رفقا و خواهرجان که مرورشان هنوز صفایی به روح آدم می‌دهد. ودر نقطه مقابل‌شان نیز نامه‌های وحشتناک غربت (از ساعدی و کاظمیه) که تن آدمی را می‌لرزاند. برای امروز صدها جمع کرده بودم اما جا نیست و بچه، ‌تر است!


جمع خوانی

 نامه‌ها گاهی شعر مطلق‌اند. مثل دستنوشته سهراب برای احمدرضا احمدی‌اش مثلاً. آدم دلش می‌خواهد آنقدر بخواند که کاغذ تمام شود و از آن هیچ نماند: «احمدرضای عزیزم من بشدت در این شهر تنها مانده‌ام. آن‌هم در این شهر بی‌پرنده و نادرخت. هنوز صدای پرنده نشنیده‌ام.»
 نامه‌ها گاهی زن وشوهری‌اند اما تبدیل به تاریخ اجتماعی یک مملکت می‌شوند. مثل صدها نامه‌ای که سیمین و جلال در دهه سی برای همدیگر نوشته‌اند. سیمین رفته امریکا درس بخوند و جلال دارد اینجا برایش خانه می‌سازد در همسایگی نیما.  نامه‌هایی که تبدیل به سه جلد کتاب ششصدهفتصد صفحه‌ای شده‌اند و من هنوز وسط‌های جلد دوم‌شانم. خدایا مگر می‌شود آدم چیزی حدود یکسال هر روز برای عشقش نامه بنویسد و از جای دوری مثل امریکا پست کند که برسد ایران و تنها دلخوشی شریک زندگی‌اش همین نامه‌خوانی‌ها و نامه‌نویسی‌ها باشد؟ «ای دختر سیاه‌سوخته شیرازی لوند، ای خاله‌سوسکه، دیگر برگرد! خوشحالم که معالجه رحم را ادامه می‌دهی. من هم امروزفردا می‌دهم دوباره تجزیه کنند. این روزها باز هوای سیاست، گه‌مرغی ست.(18 فروردین 32)
 آه غُلا! غُلا! غُلا! آدمی چقدر باید ویران شود که بخواهد برای فرار از دست هموطنانش در پاریس پرملال، خود را به لالی بزند. در آن روزهای لال‌شدگی چقدر عجیب تبدیل به مردان نمایشنامه‌های خودت شده‌ای. دلم برای خانم لنکرانی سوخت که آن سال‌های آخر زندگی، تو را که برای خودت هم قابل‌تحمل نبودی همچون جسدی متحرک به دندان کشید و بعد از مرگت هم هر روز با شاخه‌ای قرنفل به پرلاشز می رفت. اما حالا شهرت طاهره از او جلو زده است. چون نامه‌های یک نویسنده نهنگ، او را ابدی کرده است. بیچاره لنکرانی که در آن روزهای صعب‌العبور زندگی در آپارتمان محله بانیوله که آسانسورش دائم بوی ادرار می‌داد پرستار تو شده بود. پرستار مردی که چنان از خود رهیده بود که می‌گفت پدرم را می‌بینم که بز شده است. غُلا غُلا غُلا! کاش به دست طاهره هلاک می‌شدی تا سیاست. هرگاه که آن 43 نامه‌ات به طاهره در سال‌های 1332 تا 1345 را می‌خوانم هوس تبریز می‌کنم. می‌روم به جست‌و‌جوی طاهره در قبرستان مارالان. عین دیوانه‌ها، نمکی‌ها، زمین شناس‌ها، سپورها در قبرستان متروک مارالان می‌گردم. در کوچه غیاث و زیارتگاه پیر به‌دنبال پیدا کردن تار مویی از طاهره گز می‌کنم. گاهی صدای نفس‌های بریده بریده تو می‌آید و برمی‌گردم می‌بینم هیچکس نیست. همه در گوشی‌هایشان غرقه‌اند و کسی طاهره و غُلا را نمی‌شناسد. دارم مجسمت می‌کنم که دکتری در لباس سربازصفرها در پادگان سلطنت‌آباد دهه چهل بین آن سینه‌خیز رفتن‌ها برای طاهره‌اش نامه می‌نویسد. التماس می‌کند که جواب نامه‌ام را بده طاهره! برمی‌گردم سمت مطبت در خیابان دلگشا که نشسته‌ای و برای طاهره نامه می‌نویسی. مطبی که پاتوق آل‌احمد و شاملو و طاهباز و مشرف‌آزاد تهرانی است و آنجا بزرگ‌ترین جریانات ادبی ایران شکل می‌گیرد. عشق دختر مارالانی جراحتی ابدی در دل او می‌گذارد. آه «غُلا‌غلا‌غلا!» کاش هرگز به پاریس نمی‌رفتی. خودت گفته بودی که پاریس شهر خودکشی و ملال است.
 نامه 10 صفحه‌ای عباسقلی (اسلام کاظمیه) جانگدازترین نامه‌ای بود که در عمرم خواندم. اگرچه طنز سیاهِ ملنگانه‌ای در لالوهای سطرسطرش درباره وصیت‌نامه، بدهکاری‌ها، بویژه حس و حال آخرین لحظات بعد از خوردن سم و تریاق به قصد انتحار موج می‌زند و حال آدم را لبریز از نفرت‌ و نفرین می‌کند. این مظهر نوعی فنا و تباهی در روح تاریک روشنفکری غریب (در هیأت یک فتوکپی‌چی پیر در پاریس) است، با مخاطبی ناکجاآبادی که نمی‌داند کیست: «رفتیم و دل شما شکستیم...چون ممکن است این کثافت‌کاری (اختیاری- اجباری) بنده به مقامات قضایی بکشد برای آسان شدن کار آنها چند کلمه مهملات را به فرانسه نوشتم تا کارشان راحت‌تر شود... دیگر می‌خوابم و راحت می‌شوم. هر چه توانسته‌ام کرده‌ام. سّم را از یک ترک اهل ترکیه در قهوه‌خانه کوچک سورس مدت‌ها پیش خریده بودم و به اندازه کافی خورده‌ام. حالا من دارم به جای ترس از مرگ، بی‌اختیار به ریشش می‌خندم. مقداری سّم حدود یک ساعت پیش خوردم. با شراب متوسط. که کاش خوبش را خریده بودم. امروز ظهر هم برخلاف پرهیز پزشکی در رستوران مقبول فرانسوا کوپه همراه کسی که مرا دوست داشت و جورم را می‌کشید و دوستش می‌داشتم آخرین ناهار را خوردم. تظاهر به پرهیز پزشکی کردم. فکر می‌کردم نکند با هوش غریزی بو ببرد. اما شب عاقبت فکر کردم از زندگی لذت ببرم. بعد از 9 ماه پرهیز، به غذای قراضه نمک مفصلی زدم که از بی‌نمک خوردن بدم می‌آمد. سّم اثری کرده ولی پیداست که کاری نیست. دارم شام می‌خورم و می‌نویسم. بقیه سّم را که پودر کرده‌ام و از عصر در خمیر نان کپسول کرده‌ام یکی‌یکی می‌اندازم بالا. اما اختراع دیگری هم برخاستم و کردم. دنیا را چه دیدی. باید به وسیله مؤثرتری هم دست زد. اختراع کامل شد: کیسه پلاستیکی و خفگی. اما الان معنی لغتی را که یک عمر حس نمی‌کردم دارم حس می‌کنم. الان ملنگم. ملنگ می‌دانید یعنی چه؟ یعنی این حالتی که منم. و خوشحالم که راحت می‌شوم. شما هم خوشحال باشید... حالا یک سیگار که 9 ماه در ذخیره داشتم روشن کنم و از ترس اینکه سم بویوک‌آقا کاری نباشد خودم را خفه کنم. یا به قول بیهقی خپه سازم. ساعت دو و نیم صبح است. روی آنتن یک فیلم طبیعت و درباره کبک شروع شد که هم عاشق طبیعتم. هم کبک. ناچار سیگار را می‌کشم و از تماشا آخرین کیف را می‌کنم. بعدش خپه می‌کنم... الان که هنوزساعت 6 صبح است هنوز بیدارم و شنگول. به اهل تریاک بگویید آنچه به آنها می‌فروشند مصنوعی است و خودشان را گول می‌زنند و پول‌شان را حرام می‌کنند. من به‌عنوان یک خوکچه آزمایشگاه از ساعت 11 شب تا الان که شش صبح است همه چیز را امتحان کردم. گویی برخلاف همه تئوری‌های پزشکی مقدار بیش از یک مثقال و نیم تریاک خوردنی و پنج شش سیگار و غذای شور و یکی دو بطر... ببخشید ساعت 7 و چهل دقیقه صبح ششم آوریل (1997)... سیگاری و خفه شدن ولی سرگرمی بدی نبود. اگر تمیز از کار درنیامد مال آن است که تجربه اول بود. بعد پیشرفت خواهم کرد. عجب سیگارها چسبید. همه‌تان را دوست می‌دارم.»
از جعلیات تا نامه‌های جادویی
زمانه، زمانه دیگری‌ست...
امید بلاغتی  / نویسنده و منتقد
   ‌تا سال‌های 85، 86 خودم نامه‌نویسی قهار بودم. از نامه‌های عاشقانه نوشته‌ام تا نامه‌هایی به دوستان، از نامه‌هایی که شرح حالی از روزمره و اکنون بودند تا نامه‌هایی درباره ادبیات، هنر و همه آنچه در سر داشتم. نامه برایم جادویی بود. فرصتی یگانه برای اینکه من آن روزها خجالتی از تمام محدودیت‌های کم رویی و خجالت از یک سو، تا از سرکوب فکرها و ایده‌هام از سویی دیگر گذر کنم و هر آنچه در دل و در سر دارم به زبان بیاورم. کل آن مسیر   نامه نگاری از نوشتن و پست کردن تا انتظار برای رسیدن، خوانده شدن و پاسخ هم همچون سیر و سلوکی خاص درونم عمل می‌کرد. مسیری بود که انگار فهمی متفاوت از خودم پیش رویم می‌گذاشت. در آن صبر و طمأنینه و ایستادگی در برابر شتابی بود که درست اندیشیدن، خرد ورزیدن را سبب می‌شد. حتی به وقت بروز عاطفه هم نامه‌ها صادق‌تر، صبورتر، بالغ‌تر و عمیق‌تر بودند برایم. همه اینها را با ایمیل و بعدها پلتفرم‌های ارتباطی مثل وایبر و تلگرام و... از بین بردند. همه چیز ساده‌تر، راحت‌تر شد اما آن طرف این ترازو پر بود از چیزهای منفی و نادرست که سنت نامه‌نگاری از آنها بری بود. برای من نامه نویس که احتمالاً از آخرین کسانی بودم که تا سال‌ها به این سنت وفادار بودم و ماندم، نامه‌های ارزشمند و مهم بسیارند؛ نامه‌هایی که بخشی از آنها برایم مهم‌ترین میراث مکتوب بشریت هستند و در دل تاریخ یک سرزمین یا جهان مهم و حیاتی‌اند و نامه‌هایی که از دریچه جهان شخصی‌ام دوستشان دارم. گروه دوم از نامه‌های محبوبم، نامه‌هایی هستند که به وقت خواندنشان چراغی را در تاریکی برایم برافروختند و در سرگیجه و سرگشتگی دستم را گرفته‌اند.

1.   نامه‌های نیما یوشیج:
من شیفته نیما بودم و هستم. باور داشتم آن میزان از جسارت، آن پیشرو بودن باور نکردنی، آن تحول بزرگ در شعر فارسی، آن ایستادگی شگفت در برابر مهم‌ترین دستاورد هنری، فکری و تاریخی انسان ایرانی-شعر کلاسیک- باید زاییده آدمی باشد بزرگ و شگفت و دست نیافتنی. باید دستاورد ذهنی باشد ممتاز که فهم ظرافت‌های ذهنی و فکری‌اش و آگاهی به جزئیات زندگی‌اش، درک مصایب و اندوه‌هایش و شادمانی و کامیابی‌هاش برای هر ایرانی ضرورت است. نیما را هیچ وقت در شعرهاش نیافتم، نیما را در شرح شارحانش درک نکردم و در دوگانه شیفتگان و دشمنان نیما حقیقتی نیافتم. نیمای بزرگ برای من در نامه‌های تکان دهنده‌اش به این و آن و در کوشش سیروس طاهباز آشکار شد. نیمای نابغه، آگاه به آنچه کرده و می‌کند، نیمای دردمند، نیمای تک افتاده و تنها، نیمای هنرمند ممتاز و نیمای جاودانه برای من خودش را در آن نامه‌ها آشکار کرد. آنجا که او بی‌ترس قضاوت‌های عجولانه یا سطحی از نگاهش به شعر تا شرح تب و تاب‌های زندگی‌اش را بیان می‌کند. نامه‌های نیما مرا در درک بزرگترین چهره ادبی معاصر ایران کمک کرد و در گنجینه نامه‌های محبوبم نامه‌های او مهم‌ترین است؛ نامه‌هایی تاریخی و مهم برای ادبیات معاصر ایران.

2.  نامه گاندی به آدولف هیتلر:
 یکی از تلخ‌ترین نامه‌های جهان برایم نامه‌ای است که گاندی خطاب به هیتلر می‌نویسد. تصورش را کنید بزرگ‌ترین چهره جنبش‌های ضدخشونت، مهم‌ترین نماد رواداری و رهبر یکی از عجیب‌ترین جنبش‌های اجتماعی، سیاسی و تاریخی قرن بیستم به جنگ‌طلب‌ترین چهره تمام تاریخ نامه‌ای بنویسد و او را از برافروختن آتش جنگی بزرگ برحذر کند. نامه‌ای ثبت شده در دل تاریخ تا نشان دهد برخلاف باور عمومی همیشه نور و روشنایی بر تاریکی غلبه نخواهد کرد و قطب شر در جهان همیشه گوش اش کر و چشمش نابیناست. سند افتخار دیگری برای گاندی بزرگ و سند شرم‌آور دیگری از نژادپرستی که همچون تمامی مستبدان جنگ‌طلب در پی تمدن‌سازی بود. لحظه نصیحت کردن کسی که باور به زیست مسالمت‌آمیز تمدن‌ها در کنار هم داشت به کسی که تنها یک تمدن را شایسته حیات می‌دانست. حالا و بعد از این همه سال و به وقت خواندن نامه گاندی که نشان از اندیشه او داشت، سؤال اساسی این است؛ کدام اندیشه در جهان بیشتر قدرت گرفت و به پیش رفت؟ اندیشه گاندی یا هیتلر؟

3.  نامه‌های شاهرخ مسکوب به پوری سلطانی:
 نامه‌های اندیشمند و متفکری که بیشترین تأثیر را در زندگی‌ام از او گرفتم. مسکوب را ابتدا با کتاب سترگش در کوی دوست شناختم و بعد از آن باقی کتاب‌هایش در حوزه ادبیات، اندیشه و اساطیر ایران را خواندم. همه چیز مسکوب برایم متفاوت بود از نثر ممتازش تا نگاهش به پدیده‌ها؛ اما به شکل شگفت و باورنکردنی همچون نیما او را از لا به لای سطرهای کتاب روزانه نوشتش، روزها در راه و نامه‌هایش به پوری سلطانی شناختم. کشاکش‌های روح نا آرام و ذهن کنجکاو و جان شیدایش را آنجا یافتم و آن صداقت و انصاف نایاب در قضاوت‌ها و نظراتش که حلقه مفقوده تفکر روشنفکر ایرانی است را در این نامه‌ها جستم. انگار یک بار دیگر نامه‌ها برایم دقیق‌ترین نمایشگر درونیات و پنهانی‌ها و ناگفته‌های آدمی مهم در زندگی‌ام بود. جادوی نامه‌ها...

4.  نامه چاپلین به دخترش:
تا سال‌ها این نامه جعلی که هرگز نوشته نشده بود، نویسنده‌اش چاپلین نبود و به مقصد دخترش نگارش نشده بود برایم نامه‌ای تکان دهنده بود. نامه یکی از نوابغ استثنایی سینما به دخترش و تصویر عمیق و ساده و خاصی که از جهان می‌داد. وقتی اولین بار در روزهای پیشرفت تکنولوژی و برملا شدن بسیاری جعلیات دانستم این یکی نامه هم از جعلیات مهم تاریخی در این سرزمین است، بعد از دلشکستگی و شرمساری و خشم اما جور دیگری ماجرا را فهم کردم. اول به قدرت این شیوه نوشتاری-نامه نویسی- پی بردم. اینکه قدرت و تأثیرگذاری‌اش تا آنجاست که برای جعل حرف و سخنی و تأثیرگذاری بر مخاطب این شیوه را انتخاب کردند و بعد از آن به این فکر کردم که نویسنده نامه‌ها و مبدأ و مقصد آن شاید ارزشش ثانویه است. ماجرا از این قرار است که انگار همه می‌دانیم جادویی در نامه‌ها نهفته است که تأثیرش را روی بی شمار مخاطبانش خواهد گذاشت. نامه جادویی است و انگار برملاکننده و آشکارکننده تمام پنهانی‌ها، ناگفته‌ها، حقایق بازگو نشده و سخنان مخفی که انگار تنها زمان نگارش نامه‌ها متولد می‌شوند، گونه‌ای از نوشتن که همچون تمامی نمادهای جادویی جهان پیشاقرن بیست و یک به دست فراموشی سپرده شده و به نقطه پایان می‌رسند. شاید دیگر چون جادویی در کار نیست و شاید دیگر چون دوره اصرار بر درک حقایق پنهان و ناگفته به سر آمده است...

 

کپی