اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰

پای صحبت پرهام پیوندی، هنرمند نقاش

بی‌شکلی هویت زمانه من است

بی‌شکلی هویت زمانه من است

پرهام پیوندی متولد سال 1368 در شهر ساری و در دانشگاه هنر تهران شهرسازی و نقاشی خوانده است. با او درباره نگاه خاصش به مناظر شهری و نقاشی امروز ایران صحبت کرده‌ایم.

من در سال‌های اخیر بیشتر روی شهر و مناظر شهری تمرکز داشته‌ام. شهر برای من یک بستر مستعد هم از لحاظ مضمونی و هم از لحاظ فرمی است که می‌توان در آن کنکاش کرد. از سوی دیگر شهر یکی از اولین فضاهایی است که بر حریم شخصی افراد مماس می‌شود. البته اینکه من شهرسازی خوانده‌ام در توجه من به مفهوم شهر تأثیر زیادی داشته اما فارغ از این من از جایی آمده‌ام که خیلی نزدیک به طبیعت بکر جنگل و رودخانه بود و وقتی برای تحصیل ساکن تهران شدم حس کردم که آن طبیعت از من فاصله گرفت و غایب شد. این شاید یکی از دلایلی باشد که تغییر محیط، خیلی روی ذهن من تأثیر داشت و محیط جدید شهری توجه من را به خود جلب کرد.


در پی هندسه ارگانیک و یگانه طبیعت
من در شهر در پی عناصر طبیعی و هندسه ارگانیک آنها، در برابر هندسه منتظم عناصر و پوسته شهر که یکسری واحدهای تکرارشونده هستند، می‌گردم. تضاد عناصر یا همان واحدهای یگانه طبیعی در برابر واحدهای تکرارشونده انسان‌ساز برای من سوژه جذابی است. برای من ساختمان‌های شهری گویی همه یکی هستند اما هر درخت یک دنیای متفاوت و منحصربه ‌فرد است. من فکر می‌کنم پرسپکتیو یک فرمول و قانون ریاضی نیست بلکه درک زنده ما از ژرفاست که پرسپکتیو را می‌سازد. به‌عبارتی درک ما منفعلانه و خطی نیست بلکه میدان شهود ما نقاط مختلف را متفاوت می‌بیند و این درک شهودی فاعلانه در برابر مفهوم پرسپکتیو مکانیکی قرار می‌گیرد. برای نمونه در یکی از نقاشی‌هایم درختی در پس زمینه یک دشت سبز است با این‌حال ابعاد آن درخت از ساختمان‌های پیش‌زمینه و جزئیاتش بیشتر است. تأثیر کاری که حافظه یا تخیل دارد برای من در پرسپکتیو اهمیت بیشتری از تناسب‌های ریاضی دارد. این حافظه ماست که عمق تصویر را زیاد می‌کند و من چیزهایی را که در پس این ساختمان‌ها قاعدتاً نباید ببینم   عیان می‌کند. حافظه برخلاف قوانین پرسپکتیو، یک امر غایب را که به آن آگاهی داریم ، احضار می‌کند. درواقع بین شهر واقعی چه از نظر زمانی و چه از نظر مختصات مکانی و نقاشی‌های من یک فاصله است. من معمولاً در شهر اسکیس‌های سریع می‌زنم و تصویر نهایی را در کارگاه می‌سازم و همیشه بین سوژه و من فاصله است.
کافی است پیرامون‌مان را خوب ببینیم
سروشکل کلی که هر دوره‌ای دارد یا به خود می‌گیرد لاجرم وارد کار نقاشی که پیرامونش را مدام نگاه می‌کند خواهد شد و نیاز به تلاش مضاعف هم نیست؛ نیاز نیست که من مثلاً بروم سراغ نقاشی سقاخانه و المان‌ها و عناصر آنها را استفاده کنم تا هویت یک عصر یا یک جغرافیا را پیدا کنم. نیازی نیست تعمداً زمانه و جغرافیای خودمان را فریاد بزنیم. کافی است که نقاش جهان پیرامونش را درست دریافت و بازنمایی کند. این بازنمایی هم نباید لزوماً رئالیستی باشد. با این رویکرد حتی از دریچه نقاشی طبیعت بی‌جان هم می‌شود به روح هر زمانه‌ای دست پیدا کرد. لزوماً نیاز نیست که نشانه‌های بارز و گویای محیط وارد کار ما شود تا بگوییم این هویت یا زمانه من است. من خیلی از ساختمان‌ها را به یک مکعب خلاصه می‌کنم و از نظر من شهری که در آن زندگی می‌کنم به رغم اطلاعات زیادی که از خود می‌دهد درنهایت چیز زیادی از آن در من ته‌نشین نمی‌شود. فکر می‌کنم شاید این بی‌شکلی هویت زمانه من باشد. شاید این عناصر تکرارشونده در شهرها و این بی‌روح بودن فضای شهری، همان هویت فعلی ما باشد. نیازی نمی‌بینم که بخواهم زور بزنم مثلاً فتحعلی‌شاه را در لباس سوپرمن بکشم که بگویم هویت ما دستخوش فلان و بهمان تغییر شده است. شما این نماهای جدید ساختمان‌ها را ببینید که چطور به سمت یک‌شکل شدن می‌روند و همه چیز را به خودشان شبیه می‌کنند؛ اما ابری که در آسمان است یک تفاوت ویژه ایجاد می‌کند و هندسه آن برای من جذاب می‌شود. قضیه صرفاً نوستالژی نیست بلکه بیشتر این هندسه متفاوت است که جذاب است، چون یگانه است و شبیه هیچ‌چیز دیگر نیست.
از جریان‌ها و جنبش‌ها به روایت‌های فردگرایانه
نقاشی امروز ایران نسبت به نقاشی دهه 40 و 50 و حتی بعد از انقلاب چرخشی داشته که خیلی مثبت است. اینکه از روایت‌های کلانی چون هویت ملی یا مفهوم سنت یا ایدئولوژی در حال فاصله گرفتن است. روایت‌ها کوچک و فردی شده‌اند و این به معنی بی‌هویتی نیست. نگاه‌ها به زندگی شخصی پررنگ‌تر شده و بسیار متکثر است و باید زمان بگذرد و پیرایش شود تا به یک شکل واحد هویتی برسد. شاید همین تکثر پرتره  و جمع این خرده‌روایت‌ها، هویت ما را بسازد. 15 سال پیش در گالری‌های تهران خیلی کم نقاشی طبیعت بی‌جان می‌دیدید و جریان اصلی هنر ایران چیز دیگری بود. اما الان بشدت این ژانر مورد توجه قرار گرفته است، یا هنر فیگوراتیو امروز ایران با کاری که نقاشانی مانند احمد مرشدلو یا هم‌نسلانش می‌کردند متفاوت و نگاه فردی در آن، بشدت تقویت شده است. به نظر من بین همه این روایت‌ها و در این تکثر، جریان اصیل به نقاشانی تعلق دارد که بسادگی با بازنمایی محیط اطراف خود و دریافت بدون کاتالیزور از محیط اطراف‌شان نقاشی می‌کشند. کسی که زور نمی‌زند یک خاورمیانه یا یک ایران خاص را تصویر کند بلکه دریافت اصیل خودش از محیط را روی بوم می‌کشد.

کپی