اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۰

ابوالحسن صبا، ایرج افشار و دیگران

ابوالحسن صبا، ایرج افشار و دیگران
بهاءالدین مرشدی داستان‌نویس

فکر می‌کنم پنجاه و پنج سال برای مردن سن کمی باشد. این سن آدم دلش می‌خواهد هنوز زنده باشد و کارهایی که دوست دارد بکند. این است که همیشه این فکر با من است که مثلاً یکی می‌میرد اول می‌پرسم چند سال داشت؟ مثلاً می‌گویند هشتاد سال بعد می‌گویم هشتاد سال که سنی نیست.

حتی نود سال هم برای زندگی کردن سنی نیست. یک وقتی یک مصاحبه می‌خواندم از محمدعلی جمالزاده، در آن نوشته بود که دیگر خسته شده است و دلش می‌خواهد بمیرد. اما او چیزی حدود بیست و پنج سال بعد از آن گفت‌وگو چشم بر دنیا بست و صد و شش سال هم زندگی کرد و نام پدر داستان فارسی را هم یدک می‌کشد. این یعنی حقیقتاً همان صد و شش سال هم برای چنین آدمی عمر کمی است. اما چه می‌شود که یکی می‌گوید دیگر خسته شده‌ام. درست عین همین ویدئویی که این روزها دست به‌دست می‌شود و محسن نامجو می‌گوید خسته شده است.
به‌نظر من که آدم‌ها حق دارند خسته شوند. حق دارند گله و شکایت کنند از روزگار اما به گمان من زندگی مقوله شگفت‌انگیزی است، فرصتی استثنایی است برای این‌که تا هستیم خوش باشیم. خب جور روزگار زیاد است اما همیشه این‌طور وقت‌ها خیام می‌آید جلوی نظرم و راهکارهایی که این شاعر نیشابوری می‌دهد. مثل همان مصرعی که می‌گوید: «انگار که نیستی چو هستی خوش باش.»
توی همین ستون از آن ترانه‌ای که فرهاد هم خوانده پیش‌تر نوشته‌ام. همان که می‌گوید خوشحالی برای همه. این است که از این ترانه می‌گذرم و می‌روم سراغ چیزهای دیگر. اما این پنجاه و پنج سال را از کجا آوردم؟ باید شما را ببرم به سال 1336 زمانی که ابوالحسن صبا تنها پنجاه و پنج سال دارد و در همین سال است که آقای صبحی مهتدی در رادیو اعلام می‌کند که صبا مرده است و همین سن است که فکر می‌کنم این سن چقدر سن کمی است برای مردن. چه صبا باشد و چه هرکس دیگری. ولی می‌دانید بعد به چه چیزی فکر می‌کنم؟ به این فکر می‌کنم  صبا چقدر کار کرده است توی همین سن کمی که داشته و چه اثراتی که گذاشته است. حتی بعضی‌ها هم هستند که در سن‌های کم‌تری می‌میرند اما تأثیرشان زیاد است. مثلاً نگاه کنید به چند خواننده‌ای که در سن‌های سی سالگی مرده‌اند یکی‌اش را در همین ستون نام بردم. ناصر عبداللهی که سنی نداشت یا داوود مقامی هم که سنی نداشت اما تأثیرگذار بودند. اما وقتی از صبا حرف می‌زنیم از یک مجموعه حرف می‌زنیم. مثلاً باید بگوییم مجموعه صبا. بعضی آدم‌ها یک نفر نیستند آنها خیلی هستند. بعضی‌ها به تنهایی یک سازمان یا وزارتخانه هستند. صبا هم خودش یک وزارتخانه موسیقی است. هم تعلیم می‌دهد هم تحقیق می‌کند و هم انواع سازها را می‌زند و هم ترویج می‌کند و هم ساز می‌سازد و هم بعد از مردنش موزه‌داری می‌کند. این کارهایی است که یک وزارتخانه باید انجام بدهد و این کار را صبا انجام می‌دهد. درست عین خیلی‌های دیگر که به تنهایی شگفت‌انگیز هستند. یکی‌اش مثلاً ایرج افشار است. نمونه زنده‌اش هم علی دهباشی یا محمدرضا شفیعی کدکنی است. اما در پایان این نوشته می‌خواهم نتیجه‌گیری کنم که در حالی که روزگار جور کامل است و سهم ما هم از این سختی زیاد است، زندگی مقوله عزیزی است که می‌شود با تمام وجود دوستش داشت در حالی که می‌توان خسته هم بود.‌

کپی