اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۰

کلمات کلیدی
حرف هایی از رابطه شعر با روزگار بحران در شرایط حساس کنونی

برای شعـر تاوان زیادی پرداخته‌ام

برای شعـر تاوان زیادی پرداخته‌ام
کیمیا سماوات خبرنگار

این سؤال را پرسیده که امروزه شعر به چه دردی می‌خورد؟

ضیا موحد/  شاعر و منتقد‌ شعر همیشه با ما بوده دقیقاً مثل هوا و همیشه هم با ما خواهد ماند. در هر زمان به نوعی نقش‌آفرینی کرده، هر زمان که کشف و اختراعی شد گفتند دوران شعر و داستان به پایان رسید اما دقیقاً زمانی که این را می‌گفتند نویسندگان و شاعران بزرگی ظهور پیدا می‌کردند، همیشه یک نسل می‌آید که نگاه خاصی به جامعه و زمان حاکم دارد و نسل بعد، دید دیگری دارد. شعر مهم‌ترین پدیده جهان است برای اینکه زبان مهم است و این شعر است که زبان را زنده نگاه می‌دارد. ما اهمیتی که برای شعرای قدیمی‌مان قائلیم تنها به خاطر مضمون و محتوا نیست، به خاطر تثبیت و غنی کردن زبان است و در روزگار ما این غنی شدن به شکل دیگری است. با آمدن کامپیوتر و فضای مجازی شعر غوغا کرد. اگر همین امروز را هم ملاک قرار دهیم می‌بینیم که شعرهای بسیار زیادی چاپ و ارائه می‌شود پس حتماً نیازی هست که حجم گسترده‌ای شعر عرضه می‌شود. هر دوره، شاعر خودش را می‌خواهد. به کسی که می‌خواهد شعری عاشقانه بخواند، کتابی از نادرپور به او بدهید و در فاصله کم، کتابی از فروغ؛ یک مرتبه می‌بینیم که دید، فضا، شهامت و جرأت عوض و واژگان غنی شد. حال اگر مدتی، جدایی هم حاصل شود عادی است و در همه کشورها هم اتفاق افتاده است. بعد از حافظ چقدر طول کشید تا شعر نیمایی به وجود بیاید و بصیرتی تازه به ما بدهد؟ خیلی. از زمان نیما تا به حال هم چندین نهضت به وجود آمد که باعث غنی شدن زبان شد. برخی از آنها نامی بر خود گرفته‌اند و برخی هم اسمی ندارند. البته نقصان‌ها و عیب‌هایی هم وجود دارد. من هرگز دلم نمی‌خواست کتاب شعری چاپ کنم. این را بارها گفته‌ام و به اصرار دوستانم اولین مجموعه شعری خودم را سال۱۳۵۵چاپ کردم که البته ایران نبودم. گاهی می‌گویم کاش شاعر نبودم چون برای آن تاوان و بهای زیادی پرداخته‌ام. همیشه از مسابقه و مقایسه دوری کرده‌ام و برای همین دلم می‌خواست شعرهایم خصوصی باشد و برای خودم بماند. در انگلیس اگر بگویی من شاعرم یک مزیت حساب می‌شود در حالی که در ایران این مزیت نیست. حتی گاهی باید آن را پنهان کرد و از حمل نام شاعری شانه خالی کرد. البته باید افزود به یک شعر خوب همیشه بها داده می‌شود. شعر مانند هیزم زیر دیگ است. برای اینکه دیگ بجوشد هیزم نیاز دارد. بنابراین شاعران متوسط و زیر متوسط کمک می‌کنند به پیدایش شاعران بزرگ. باعث می‌شوند این چراغ خاموش نشود و این نیاز در جامعه پابرجا بماند. در تمام کشورهای دنیا بچه‌ها کتاب کودک دارند و این کتاب‌ها اغلب شعر است. همیشه هم این‌طور خواهد ماند. من شاهد بوده‌ام تعداد شاعران و جلسات شعری در انگلستان چقدر زیاد است و مراسم‌ تشکیل می‌شود و در مواردی جایزه داده می‌شود. در ایران هم قبل از انقلاب این‌طور بود. بعد از انقلاب هم شعر کمی به سوی سبک قدیم سوق پیدا کرد، وزن‌های عروضی و شعرهای مرثیه‌ای و... که به تناسب زمان بود و شاید هم لازم بود. اما آن موج تمام شد و مردم پشت سرگذاشتند و به سمت شعری رفتند که شعر امروز است. شاعرانی داریم که شعر خوب ندارند اما رسانه‌ها باعث بزرگنمایی آنها شدند. اما اینها برای مردم شعر نمی‌شود. برای حفظ شعر ماندگار باید تمام وقت روی آن کار کرد. من اگر تأسفی داشته باشم این است که چرا تمام وقت شعر نگفته‌ام و تمام وقتم را صرف این هنر شریف نکرده‌ام. چاپ آن هم داستانی دیگر است. در دوره اول یعنی قرن چهارم، پنجم، ششم و... در واقع دوره‌ای که شاعران بزرگ‌ ما ظهور پیدا کردند، دوره اوج شعر و زبان ما بود‌؛ فردوسی، حافظ یا سعدی که خداوند زبان ما بود و ما هنوز بعضی جمله‌های سعدی و ضرب‌المثل‌هایی از او را به کار می‌بریم. بعد از دوره حافظ زمان انحلال یا دوره تقلید بود. سبک هندی که سبکی تازه بود به وجود آمد که بسیار سبک بود. مثلاً «دست طمع چو پیش کسان   می کنی دراز/ پل بسته‌ای که بگذری از آبروی خویش» از نظر من شعر نیست. هر چند در آن دوره هم شعر هندی طرفدار خودش را داشته است‌. بعد به دوره نیما می‌رسیم که جنبشی در شعر رخ داده بود؛ ملک‌الشعرای بهار، ایرج میرزا و... که خیلی مورد توجه قرار گرفتند و همچنان هم به آنها پرداخته می‌شود و حتی در کتاب‌های درسی هم کتاب‌هایشان راه پیدا کرده. اما شعر نو شعری متفاوت با شعر بهار بود‌. شعر بهار را نمی‌توان شعر نو به حساب آورد. دوره‌های دیگری هم داشته‌ایم مانند شعر عراقی، شیرازی و... در هر حال تا زمانی که نیاز مردم ایجاب کرده شعر هم بوده، تا زبان هست شعر هم وجود دارد‌. شعر متاعی باارزش و البته ارزان است که همه می‌توانند آن را تهیه کنند‌. ابزار کار شاعر هم یک کاغذ و مداد است‌‌. معلوم است که یک چنین لذتی را جامعه از دست نمی‌دهد‌ و زبان برای پخته شدن خود همیشه نیاز به شاعر‌های جدید با بصیرت‌ها و سبک‌های جدید دارد‌. وظیفه و رسالت شاعر متعهد بودن به شعر است‌‌. هر نوع شعری، چه در مورد سیاست، چه اجتماع، اقتصاد، فرهنگ یا عاطفه. این‌که چه چیزی یک شعر را شعری خوب می‌کند، هنوز هیچ منتقدی نتوانسته آن را بیان کند‌. خلاصه این که شعر همیشه بوده فقط به اقتضای نیازهای جامعه در هر دوره زمانی سبک و سیاق آن فرق کرده و همیشه هم مخاطبان خود را داشته فقط نحوه استفاده از آن فرق کرده است. نه فقط در ایران بلکه در تمام کشورهای جهان شعر عنصری است پابرجا و حیاتی که زبان آن جامعه را پاس می‌دارد. شاعر می‌تواند با توجه به دوره‌ای که از آن زیست می‌کند شعر بگوید و هم می‌تواند کاملاً شخصی و فردی شعر بسراید که لزوماً مربوط به جامعه و اتفاق‌های آن نباشد.

شــعر نگاه نگران انسان به پیرامون خودش است‌

بهزاد خواجات / شاعر
به چه درد می‌خورد شعر؟

این که شعر در این روزگار به چه دردی می‌خورد یادآور بحثی گسترده است که اصولاً هنر و شعر چه فایده‌ای دارد و در این دوران چه نقشی ایفا می‌کند که مسأله‌ای جداگانه است. گمان می‌کنم هرکس به سودایی شعر می‌گوید اما اگر بخواهیم عمیق‌تر به موضوع نگاه کنیم، اصولاً شعر نوعی ثبت حضور انسان در یک دوره تاریخی است. یعنی یک انسان شاعر وقتی که درباره دغدغه‌های خودش صحبت می‌کند، درباره مسائل فکری و مسائل جهان خود سخن می‌گوید به نوعی حضور دغدغه‌مند و متأثر خودش را حفظ می‌کند که ارزش بسیار بالایی دارد. همان‌طور که ما می‌توانیم وضعیت عاطفی یک دوره را با نگاه و ارزیابی آن دوران واکاوی کنیم. شعر نگاه نگران انسان به پیرامون خودش است. این روزگار هم مانند روزگاران دیگر درگیر مسائل فکری، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی است که باید ثبت بشوند. شاعر به جز ثبت این وقایع، با سفر در شعرهای خود شناختی را آغاز می‌کند و به درک‌های جدیدی از هستی و پیرامون آن می‌رسد و می‌تواند جهان را در ذهن خود تدوین کند.
 آیا می‌توان برای شاعر وظیفه‌ای متصور بود؟
باید دید منظور از رسالت و وظیفه یک شاعر چیست؟ ما باید از شاعر انتظار داشته باشیم به تمام مسائل سیاسی و اجتماعی پیرامون خودش واکنش نشان دهد و برای هرکدام رویکردی داشته باشد؟ به عقیده من این طور نیست. معمولاً روزگار در شاعران رسوب می‌کند و به یک بازتولید می‌رسد و اگر شاعر قدرت‌مند باشد بازتولیدی به وجود می‌آید که از رخداد اصلی هم قدرتمند‌تر است. مثلاً یک حادثه در یک محدوده جغرافیایی در بازه زمانی مشخصی روی می‌دهد اما شاعر می‌تواند مرزهای جغرافیا را درنوردد و آن را جهانی کند. این از پرداخت به مسائل روزمره و سطحی بسیار عمیق‌تر است. وقتی که شاعر دست به قلم می‌برد در حال انجام وظیفه انسانی خود نسبت به جامعه است اما لزوماً این‌طور نیست که شاعر به تمام مسائل و مشکلات سیاسی و اجتماعی جامعه خود واکنش نشان دهد. ممکن است شعری انفسی، احساسی یا درباره شناخت طبیعت و حتی یک درخت باشد. اهم این است که شعر بتواند روشنگری کند و چشمی تازه را در مخاطب باز کند؛ این دقیقاً وظیفه و رسالت شعر است. شاعرانی که هیاهوی بسیار داشتند و مقدار زیادی به اجتماع پرداختند شاعرانی بودند که عمر شعرشان عمری کوتاه بوده و در یک دوره تاریخی کوتاه به پایان رسیدند اما اتفاقاً شاعرانی که از هستی حوادث متأثر شدند و نظر خودشان را در شعر و آثارشان منعکس کردند هرچند نظری فردی و کوچک، ماندگار‌تر شدند. به قول بزرگی که می‌گفت «هر اتاق مرکز جهان است» شاعر هم می‌تواند تصورات و تأملات خودش را نسبت به جهان هستی داشته باشد.
چرا تیراژ کتاب‌های شعر محدود شده است
این موضوع، اتفاقی مهم است که باید از ابعاد مختلف به آن پرداخت. به گمانم دیگر شعر هنر اول ما نیست در حالی که قبل از انقلاب بواسطه شرایط محیطی و عدم وجود یا کمبود تریبون‌های دیگر، شعر یک وظیفه دومی بر خود حمل می‌کرد و آن وظیفه مبارزاتی بود برای همین اقبال به کتاب‌های شعر زیاد بود و می‌بینیم شعر شاعران معترض در آن زمان بواسطه جو حاکم طرفدار بیشتری پیدا می‌کند. پس تیراژ آن زمان چندان واقعی نبوده. این را هم در نظر بگیریم در آن دوره طبقه متوسط زیادی داشتیم که مخاطب و خواننده شعر بودند و هرچه زمان گذشت این طبقه تحلیل رفت و مقداری از حجم آن کاسته شد و امروزه به آن اندازه طبقه متوسط نداریم که از شعر که کالایی نفیس است و دم دستی نیست استفاده کنند‌. با تحلیل طبقه متوسط تیراژ‌ها هم تحلیل می‌رود. نکته دیگر این است که بعد از دهه شصت و هفتاد ما با رقیبی قدرتمند و عظیم روبه‌رو شدیم و آن فضای مجازی است‌. بسیاری از کتاب‌ها و شعر‌ها در این فضا منتشر می‌شوند. وقت خیلی از آدم‌ها در فضای مجازی صرف می‌شود پس طبیعی است که تیراژ کتاب‌ها محدود باشد. نکته دیگر فست‌فودی شدن مطالعه است. مثلاً کانال‌های اجتماعی را که نگاه می‌کنیم یک جمله از بودا و یک جمله از کامو یا هدایت و تکه‌ای کوتاه از داستان را به‌صورت مختصر و ساندویچی در اختیار خواننده گذاشته است. نکته دیگر هم این است که مخاطبان از شعر به تنهایی سیراب نمی‌شوند و شعرها فضای مناسبی برای رویش ندارند‌ مثلاً محفلی که شعرها نقد شوند یا رسانه‌های تلویزیونی‌ که شعر را ارائه و ارزیابی کنند. در واقع ژرف‌نگری جای خود را به سطحی‌نگری داده است. اگر نگاهی دقیق بیندازیم متوجه می‌شویم کتاب‌های سطحی از کتاب‌های با محتوای سنگین‌تر طرفدار بیشتری پیدا کرده است. شاعری نتیجه احساسات وافر و دیدن جهان به شکلی دیگر است و از جنبه اینکه شاعر نسبت به افراد دیگر حساس‌تر است پیش آمده به خود بگویم کاش آنقدر احساساتی نبودم و شاعری که زاییده همین احساس است در من نبود. هرچیزی نتیجه پیش از خود است. مثلاً اگر بگوییم نیما پدر شعر معاصر است او را تقدیر کرده‌ایم اما نباید فراموش کنیم که قبل از شعر نیما هم تلاش‌هایی در این خصوص شکل گرفته. بهترین و بدترین دوران لزوماً در خود آن دوران اتفاق نمی‌افتد و چه بسا ریشه در گذشته داشته باشند. با این اوصاف باید دهه چهل، پنجاه و هفتاد را سه فراز شعر معاصر ایران دانست که دلایل آن اجتماعی، فرهنگی و سیاسی یا اقتصادی است. در دهه چهل اتفاقات اقتصادی و اجتماعی زیادی رخ داد و همین‌طور در دهه هفتاد‌. تحول در شعر و ادبیات همین‌طوری اتفاق نمی‌افتد بلکه نیاز به سازکار و پایه دارد. این سه دوران به نظر من دوران شکوفایی شعر معاصر است.‌‌
کامیار عابدی در گفت‌وگو با «ایران جمعه» از نقش شعر در جهان امروز می‌گوید
چراغ شعر کم‌سو اما روشن

محسن بوالحسنی/ روزنامه نگار : او در جمع‌خوانی این هفته از کامیار عابدی، علی مسعودی‌نیا ، محمد آشور و میلاد کامیابیان این سؤال را پرسیده که امروزه شعر به چه دردی می‌خورد؟
   می‌گویند «ای بابا، شعر دیگر چیست و به ‌چه درد می‌خورد. فکر نان باش که خربزه آب است.» این جمله‌ها را مردمان سرزمینی می‌گویند که با شعر دمخور بوده و تاریخ هزاران ساله‌اش را با شعر می‌شناسد. واقعیت آن است که در دوره‌های مختلف و به دلایل مختلف، شعر به معنی‌ اخص‌اش، فراز و فرودهای بسیاری داشته است و روزگاری مردم بی‌شعر نمی‌توانستند سر کنند و در دورانی هم شاعران آنقدر منزوی شدند که به گوشه خود پناه بردند و برای تیراژهای 300، 400تایی که نه برای دل خودشان شعر نوشتند. یدالله رؤیایی در مقدمه کتاب «هفتاد سنگ قبر»ش می‌نویسد: «این شعرها به من کمک کردند که نمیرم» و این را بنای شاعران بگذاریم که چه در دورانی که شعر مخاطبی گسترده‌ داشت، چه در دورانی که به افول رفت و فضای مجازی تمام عطش مخاطب را سیراب کرد. امروز اما دیگر نه دهه چهل است با آن‌همه شاعر و نویسنده‌ای که واقعاً غول‌های زیبای شعر و ادبیات بودند و نه دهه هفتاد با آن مجادله‌ها و پرخون بودن. یکی دو‌دهه است که انگار شعر از سبد مطالعات فرهنگی و ادبی جامعه غایب است و مردم جز برای لایک و... دل به شعر نمی‌دهند. شعرهایی کوتاه و قصار شده که انگار دیگر ربطی به شعر و جهان واقعی آن ندارد. چرا این‌طور شده و سرنوشت شعر از کجا به اینجا رسیده و البته به کجا خواهد رفت همه آن چیزی است که در گفت‌وگوی پیش‌رو درباره‌اش با کامیار عابدی، منتقد و پژوهشگر معاصر حوزه شعر به گفت‌وگو نشسته‌ایم.
. چه دورانی را در تاریخ معاصر شعر فارسی می‌‌توان دوره رونق و چه دوره‌ای را می‌توان دوران افول شعر در جامعه ایرانی دانست و آیا اساساً چنین رویکردی به مقوله بروز و ظهور شعر درست است یا خیر؟
البته می‌دانید که این سؤال دامنه‌داری است و مجال بیشتری می‌طلبد اما می‌توان به این مسأله اشاره کرد که در طول 100 سال اخیر طبعاً در دوره‌هایی شعر در اوج بوده و در دورانی هم به سمت مخاطبان محدود رفته است. شاید بتوان گفت که شعر تا دهه چهل در اوج بود و بعد از آن به دلیل مسائل حاد سیاسی و اجتماعی که در جامعه وسعت پیدا کرد، از این دوران به‌ بعد از جایگاه محکم و بلند خود پایین آمد. همان‌طور که گفته شد این موضوع به دلیل رشد مسائل سیاسی و تحولات اجتماعی و مسائلی دیگر بود و بخشی‌‌اش هم برمی‌گردد به یک نگاه جهانشمول‌تری که به ما می‌گوید شعر از نظر منظر جهانی و به قولی دیگر در سراسر جهان از جایگاه رفیع خود عقب نشست. در واقع وقتی به تاریخ شعر جهان نگاه می‌کنیم متوجه می‌شویم بهترین شاعران آنها نیز همزمان با ایران تا دهه 1960 و 1970 در قید حیات بوده‌اند و هر چه به دوران متأخرتر می‌رسیم از قدرت شعر و شاعران آنها نیز کاسته شده است. البته مقصود این نیست که ما در این دوره شعر نداشته‌ایم، بلکه صرفاً در گذشته، به دلیل دور شدن از فضای سنت‌ها و فراغتی که در اوایل مدرنیته بیشتر بود، حوزه نفوذ شعر بیشتر بود و وقتی به جلوتر می‌آییم حوزه نفوذ آن قدری کم‌تر می‌شود. در کشورهای خاورمیانه‌‌ای و آسیایی و کشورهایی که سنت‌های شعری دیرینه‌ای دارند و ایران هم جزو آنهاست، طبعاً شعر قدرتمندتر از بسیاری فرهنگ‌ها و کشورهاست و در این کشورها شعر همچنان تا حدود زیادی دایره نفوذ خود را حفظ کرده است. البته این شعر، به اشکال جدید درآمده و گاهی با موسیقی همگام شده یا برای آنکه بقای خود را حفظ کند به سمت مدرنیزم حرکت کرده است.

برخی دلیل این افول و فترت را دورشدن زبان شعر از زبان مردم می‌دانند...
در دو سطح کلی می‌توان راجع به این مسأله صحبت کرد. معمولاً در زمان قدیم، هم بین شعری که برای خواص بود و هم شعری که برای مخاطبان عام قابل فهم بود، فاصله‌ای وجود داشت و گاهی هم البته در این بین شاعرانی بودند مثل حافظ و سعدی و مولانا که می‌توانستند این خلأ را پر کنند و شعری بنویسند که هر دو نوع مخاطب را جذب کنند؛ اما شاعرانی هم بودند مثل شاعران سبک هندی یا کسانی مانند وحشی بافقی و باباطاهر که برای مخاطبان عام‌تر شعر می‌نوشتند و طبعاً مخاطبان خاص را جذب نمی‌کردند. به‌عنوان مثال شعر خاقانی، فقط برای مخاطبان خاص شعر است و مخاطبان عام نمی‌توانند به دلیل پیچیدگی‌هایی که دارد با آن ارتباط برقرار کنند. پس یک روی قضیه به سنت‌های ادبی برمی‌گردد که بین شاعر خاص و شاعر عام، فاصله‌ ایجاد می‌کند و این فرق و فاصله‌ها در دوران معاصر هم قابل ردیابی است. به‌عنوان مثال مشیری شاعر موفق و خوبی است اما بیشتر، مخاطبان عام را به خود جذب می‌کند و تنها در تعدادی شعر بخصوص است که مخاطبان خاص را هم با خود همراه می‌کند. با این مقدمه می‌توان گفت این جدال و فاصله بین مخاطب خاص و مخاطب عام همیشه وجود داشته است. نکته دیگر اینکه وقتی جریان‌های مدرن شعری، مخصوصاً در عصر نیما، آغاز به حرکت کردند شعر را با دو نوع تلقی از مدرنیسم روبه‌رو کردند. یکی همان که نیما و بیشتر شاگردانش روی آن تأکید داشتند. در این جریان شعر به قول قدما بر کاکل استعاره می‌چرخید و از تشبیه دوری می‌کرد و نماد و استعاره و نگاه تمثیلی در شعر قوی بود. بنابراین شعر نیما و شاعران نیمایی بیشتر برای مخاطبان خاص قابل قبول بود. البته شعر زمستان اخوان و چند شعر از سپهری، فروغ و... هم ‌توانستند تا حدی به مخاطب عام نزدیک شوند؛ اما به طور کلی جریان مدرنیزم ادبی در بیشتر لایه‌های خود رو به مخاطب خاص دارد و برای آنها نوشته شده است. در دوران معاصر نیز همان‌طور که گفته شد فراز و فرودهایی هم وجود داشته که با یک مثال آن را مصداقی بررسی می‌کنم: در دهه‌های 20 تا 50 از شعر یک کارکرد سیاسی و اجتماعی خاص طلب می‌شد، بنابراین حتی شاعرانی که در پایگاه مدرنیزم ادبی بودند، باید به نوعی این کارکرد سیاسی و اجتماعی را در شعر خود بازنمایی می‌کردند. همین مسأله باعث شد بخشی از شاعران مدرن ما ناگزیر شدند با زبان بی‌زبانی، ضمن تکیه بر استعاره‌ها، نمادها، تمثیل‌ها و... مقداری مخاطب عام را هم در نظر بگیرند. در دوره بعد از انقلاب، به تدریج (علی‌الخصوص از دهه شصت تا امروز) این مشکل حادتر شده چون شاعران از آن آرمان‌ها دور شده‌اند و جهان‌شان شخصی‌تر شده و به ذهنیات خود بیشتر تکیه‌ کرده‌اند و جنبه سوبژکتیویته در شعر بسیار بیشتر شد یا به عرفان و قلمرو عرفانی رفتند و همین مسائل باعث شد شعر مخاطبان محدودتری داشته باشد. در دهه 80، جریانی در شعر ورود کرد که شعر را ساده می‌پسندید و معمولاً آن را به صورت شعر سهل‌ و ممتنع متصور بودند. البته مقداری راه به ابتذال هم برد و برخی شعر را بازاری کردند و... احساس من این است که وقتی به بهترین‌های هر دو جریان شعر ساده و شعر پیچیده نگاه می‌کنیم متوجه می‌شویم از هر دو گروه نمونه‌های خوبی وجود دارد که مخاطبان می‌توانند با توجه به علایق‌شان این بهترین‌ها را انتخاب کنند؛ منوط بر اینکه بهترین‌ها انتخاب شوند و نه آنها که اصالتی ندارند.

در حال حاضر تیراژ آثار شاعرانی که تا همین یک دهه پیش از اقبال خوبی برخوردار بودند بشدت پایین آمده اما با یک نگاه ساده می‌توان دید که در فضای مجازی از توئیتر تا اینستاگرام شعر همچنان پرمخاطب است... این دوگانه را چطور می‌شود تبیین کرد؟
کاملاً درست است. اما به نظر من خیلی عجیب نیست. یک دلیلش آن است که در طول این دهه اخیر، شاهد رشد فضای مجازی بوده‌ایم و این موضوع وجوه مثبت و منفی داشته است. وجه مثبت این است که معمولاً از بسیاری شاعران، تعداد زیادی شعر پیدا می‌کنید و چون جنبه خودانتشاری هم دارد می‌توان از شاعران بسیار گمنام هم شعر خواند. چنین چیزی باعث می‌شود شعر مثل بسیاری چیزهای دیگر، در دسترس باشد اما نکته این است که در فضای مجازی شعرهای بلند مخاطب ندارند چون کاربر، وقت زیادی ندارد که طولانی مدت پای یک صفحه بماند. این گلچین شدن شعر را من مرتبط می‌دانم با آنچه در سبک هندی اتفاق افتاد که بسیاری شاعران چون روی یک بیت تمرکز می‌کردند و مضمون‌پردازی قوی شده بود، تک‌بیت‌ سرایی رایج شد و تک‌بیت‌خوانی هم به همین شکل. اگر به دیوان‌های شاعران سبک هندی مراجعه کنیم می‌بینیم تک‌بیت‌های بسیاری وجود دارد. امروز هم همین اتفاق می‌افتد و روی بخشی از یک شعر تمرکز می‌شود تا در فضای مجازی دیده و خوانده شود. این مسأله تا حدی باعث رواج شعر شده اما طبعاً شعر در سبک پایین‌تری برای مخاطب عام جلوه‌گر می‌شود. وقتی وارد فضای نشر می‌شویم هم متوجه می‌شویم حتی شاعرانی مثل مشیری آثارشان تیراژ کمی دارد. دلیل هم آن است که بخشی از شعر شاعرانی که مورد پسند مخاطب عام هستند در فضای مجازی قابل دسترسی است و مخاطب شعر دیگر نیازی نمی‌بیند که کتاب را تهیه کند و این موضوع‌ ناشران شعر را با چالش جدی روبه‌رو کرده است.
 فکر می‌کنید با این روندی که پیش می‌رود شعر در این دوره‌ها با توجه به اینکه ما اصولاً به معنی اخص، منتقد شعر نداریم، چگونه قرار است داوری شود؟
 داوری نمی‌شود،صرفاً ممکن است به طور شفاهی شاعری گل کند و شعری خوانده شود. در دو دهه اخیر چندین و چند جایزه ادبی در شعر وجود داشته اما همین مجموعه‌ شعرهایی که در این جایزه‌ها انتخاب می‌شوند در بازار وجود ندارند و پژوهشگری مثل من برای دستیابی به این مجموعه‌ها با مشکل روبه‌رو است. از سوی دیگر مجموعه شعرهایی هم که مورد استقبال قرار گرفته‌اند خیلی کم پیش می‌آید تجدید چاپ شوند و این نکته‌ها نشان می‌دهد چرخه معیوبی وجود دارد که دلایلش را به‌ صورت مختصر گفتیم. در این چرخه شعر و شاعران دیده نمی‌شوند اما شاعری که شعر خوبی دارد شاید در زمان خود دیده نشود، اما تاریخ ادبیات و زمان، بی‌شک به سادگی از کنار او نخواهد گذشت.

 به‌نظر می‌رسد در ادوار مختلف شعر به دردی از جامعه می‌خورده است. امروز شعر به چه دردی می‌خورد و آیا چنین تعریف و خواستی معقول است؟
شعر یک وجه و ویژگی تسلی بخشی و انسانی دارد که روحیه‌ای را در ما بیدار می‌کند و ما در جهان شعری با دگرگون کردن زبان، خود را هم در آستانه دگرگونی قرار می‌دهیم. با این‌حال هر چه به طرف جهان مدرن و سپس پست مدرن حرکت می‌کنیم جا برای شعر تنگ‌تر می‌شود چون این جهان‌ها، جهان واقعیت‌های دگرگون شده هستند و شعر جای خود را به سینما و موسیقی داده است. چند سال پیش آقای مفتون امینی گفت در دوره‌ای به سر می‌بریم که شعر اگر می‌خواهد پابرجا بماند ناگزیر است به حوزه‌های دیگر مربوط و نزدیک شود. این سخن تا حد زیادی درست است که ما نشانه‌های آن را به وضوح در دنیای امروز می‌بینیم.‌

اصولاً می‌توان برای شاعر وظیفه‌ای متصور شد؟
وظیفه ادبی بله. شعر چیزی نیست که بتوان برایش برنامه‌ای متصور بود، چون شعر لحظه‌ای‌ست و از ناخودآگاه می‌جوشد اما در مورد وظیفه باید گفت شاعر در برابر زبان مسئول است. اگر بحث هنر برای هنر و هنر برای اجتماع را بیهوده بدانیم و از آن بگذریم، باید گفت که شاعر دربرابر زبان باید حس مسئولیت داشته باشد و نباید تن به هر نوع زبانی بدهد. وظیفه کلی شاعر غنی کردن زبان است و اگر این اتفاق نیفتد در درازمدت نه به نفع خود شاعر و نه به نفع جریان شعر است. این پالایش زبان که مالارمه و دیگران به آن اشاره کرده‌اند وظیفه اصلی شاعر است.

شــــــــعر! ای همنشین گمشده زندگی روزمره...

فرحناز دهقی / خبرنگار : او  درباره این موضوع  نوشته که شعر در مقیاس جهانی‌اش چه زیستی را تجربه می‌کند
   تا به حال به این فکر کرده‌اید که هنگام صرف صبحانه قطعه شعری را بخوانید و چای یا قهوه‌ تان را جرعه‌ جرعه بنوشید؟ اگرچه من هم مثل شما فکر می‌کنم شعر را باید در کنج دلنشین با تنی آساییده و روانی بی‌دغدغه خواند، اما آن‌طور که می‌گویند خواندن قطعه شعری در صبح‌ها پیش از آنکه رهسپار کار روزمره‌تان شوید، برای آرامش روان خوب است زیرا کمک می‌کند وارد اتمسفر دیگری شوید و به نظم واژه‌ها و ریتم دلنواز شعر گوش بسپارید. ما ایرانی‌ها که انس و الفت دیرینه‌مان با شعر سابقه‌ای به قدمت فرهنگ‌مان دارد، خوب می‌دانیم چرا شعر، در این زمانه پرآشوب و پرهیاهو می‌تواند برای زخم‌های بر جان نشسته‌مان مرهم باشد و بی‌بهانه به سراغ شعر می‌رویم. اما اگر می‌خواهید بدانید چرا صبح‌ها زمان خوبی برای زمزمه کردن شعر است به خواندن ادامه دهید:
 شعر به جای توئیتر
شبکه اجتماعی توئیتر نزدیک به 15 سال است که در فضای اینترنت میزبان میلیون‌ها کاربر در سراسر جهان است و هر روز فهرست میهمان‌هایش طولانی‌تر هم می‌شود. براساس آماری که در سال 2019 اعلام شد، 127 میلیون نفر در سراسر جهان روز خود را با چک کردن صفحه توئیترشان آغاز می‌کنند. ایجاز و اختصار توئیت‌ها یکی از دلایل عمده محبوبیت این شبکه اجتماعی است. اما این همان نکته‌ای است که شعر از 4 هزار سال پیش آن را دربرداشته است. به‌طور مثال یکی از کوتاه‌ترین شعرهای تاریخ متعلق به جوزپه اونگارتی شاعر ایتالیایی است:
 خود را/غرق نور بی‌کرانی می‌کنم
این قطعه شعر با 27 کاراکتر می‌تواند خود یک توئیت باشد یا هایکوهای ژاپنی که نهایتاً هفت خطی هستند، در اندک زمان صرف صبحانه می‌توانند انتخاب خوبی باشند. این هایکوی زیبای باشو را بخوانید:
خسته از سفر/ کشتزارهای سوخته/ رؤیا اما به راهش می‌رود/ماه تابان/ دور برکه گام برمی‌دارم/ آه بنگر!/ سپیده بر زده است.
بنابراین اشعار هم می‌توانند به اندازه توئیت‌ها، کوتاه، مؤثر و الهام‌بخش باشند و همنشین خوبی برای شروع یک روز کاری باشند.
  شعر به مثابه مانترا
شعر خوب می‌تواند مانند مانترا تمرکز ما را بر احساس و عواطف مان بیشتر کند. مانتراها، نجواها و زمزمه‌هایی هستند که هر فرد برای رسیدن به آرامش زیر لب می‌خواند؛ مثلاً مانترای مادربزرگ من ذکری بود که بی‌وقفه زیر لب می‌خواند و آنقدر آن را تکرار می‌کرد که به آرامش ذهنی می‌رسید. پدربزرگم با ارادت ستودنی‌اش به سعدی شیرازی مانترایش را هم از روی اشعار او انتخاب می‌کرد. پائول جکمن، مربی مدیتیشن و آرامش ذهن می‌گوید، شعر می‌تواند به ذهن انسان کمک کند که دمی بیاساید و از هرج و مرج فاصله بگیرد. بنابراین به شاگردانم که مایل هستند زودتر مدیتیشن را بیاموزند و مانترای شخصی خود را پیدا کنند، همیشه توصیه می‌کنم از شعر غافل نشوند. ابیات شعر با وزن و ریتمی که دارند کمک می‌کنند به خودآگاهی برسید و کمی از مسائل روزمره فاصله بگیرید. شعر می‌تواند به ما کمک کند تا میان احساس و اندیشه‌مان تعادل ایجاد کنیم و دیدگاه و احساسات مان را ارتقا ببخشیم و آن بخش از عواطفی را که سمی هستند و به ما آسیب می‌زنند ، فراموش کنیم. شعر قادر است ذهن شما را از هرآنچه  ناخوشایندتان است، منحرف کند و با ذهنی تازه روز خود را شروع کنید.
  تغییر جهان‌بینی با شعر
شعر می‌تواند به انسان‌ها کمک کند، مواجهه با جهان برایشان تبدیل به تجربه‌ای بدیع و منحصربه‌فرد شود. اشعار ماندگار جهان، رویه تازه‌ای از زندگی، طبیعت، انسان، خدا، زیستن و... را دربرگرفته‌اند. به همین دلیل است که با خواندن قطعه شعری از طرز فکر و اندیشه شاعر آن شگفت‌زده می‌شویم. شعر به ما کمک می‌کند به هسته جهان متصل شویم و انرژی از دست رفته خود را بازیابیم. هر شعری که می‌خوانیم، چراغی است که به سوی نقطه‌ای تاریک از جهان تابانده می‌شود. شعر می‌تواند احساسات ما در برابر هستی را تشدید کند، به زندگی روتین و تکراری‌مان شور ببخشد و دعوتمان کند از پنجره‌ای تازه به دنیا بنگریم و خود را برای مسائلی که طی روز با آن سر و کار داریم آماده کنیم. این شعر ویلیام بلک انگلیسی را بخوانید:
 تناور شد در طول روزها و شب‌ها/  آن هنگام سیبی نورانی ببار آورد/  دشمن، آن میوه تابان را نگریست/  و دانست آن میوه درخشان از آن من است
  مداوای شاعرانه
امروزه شاخه‌ای در روانشناسی و روان‌درمانی ایجاد شده که به آن «کتاب‌تراپی» می‌گویند. در کتاب Novel Cure نوشته الا برثود نوشته شده برای هر درد، بیماری و احساسی کتابی نوشته شده که می‌تواند التیام‌بخش باشد. شعر در این میان داروی خوبی محسوب می‌شود. بیجال شاه بلاگر کتاب که وبلاگی با نام Book Therapy دارد، در یکی از مقاله‌های خود نوشته است: خواندن شعر به شما کمک می‌کند بهتر بتوانید احساسات تان را بشناسید و آنها را بیان کنید شاید به همین علت است که در تراپی‌ها می‌تواند روند التیام و درمان را تسریع کند. اشعار الهام‌بخش آمیخته به تصاویر و مضامینی هستند که به موزونی ذهن شما را از احساسات منفی دور می‌کنند. معنای نهفته‌ای که در دل ابیات خیام، نهفته است روی دیگری از زندگی را به شما نشان می‌دهد و باعث می‌شود با خود فکر کنید، دردها و رنج‌ها در برابر معنای تام زندگی تا چه ‌اندازه تهی هستند. من حتی پا را یک قدم فراتر می‌گذارم و به خوانندگان وبلاگم توصیه می‌کنم صبح‌ها به محض بیدار شدن از خواب خودشان قطعه شعری بنویسند. اصلاً به مفهوم یا ارزش ادبی آن توجه نکنند، فقط تلاش کنند کلمات نشسته در ذهنشان را با وزن مورد علاقه‌شان روی کاغذ بیاورند. شاید در ابتدا این کار کمی مشکل به‌نظر برسد، اما پس از مدتی متوجه اثر شگفت‌انگیز آن خواهید شد.
آلیس آزبورن، ترانه‌سرای امریکایی هم اعتقاد دارد خواندن شعر مانند نوشیدن یک فنجان قهوه، می‌تواند چشم انسان‌ها را باز کند. او می‌گوید: شعر مانند پلی است که به آدمی کمک می‌کند انسان بهتری باشد و انگیزه پیدا کند آن جهان ماورایی و انتزاعی که در میان ابیات پیدا می‌کند ،خلق کند. به همین دلیل من صبح‌ها قطعه شعری الهام‌بخش و پرمفهوم می‌خوانم تا بتوانم به نسخه بهتری از خودم تبدیل شوم و محیط اطرافم را به‌جای بهتری برای زندگی تبدیل کنم. خواندن شعر به من کمک می‌کند بفهمم در تحمل درد، رنج، سوگ، شادی، امید، ناامیدی و تمام احساسات دیگر تنها نیستم. من هم یکی از میلیون‌ها انسانی هستم که باید هر روز صبح به دم زدن طلوع آفتاب، از جا برخیزم و زندگی را به کمال زندگی کنم. 

شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند

محمد آشور/‌ ‌ شاعر
او برای جمع‌خوانی این هفته از  رسالت شعر‌ نوشته است
   بیژن جلالی شاعر می‌گوید: بیهوده‌ترین کارها/ بهترین آنهاست/ مثل شعر/ که تکرار بی‌پایان/ حروف خلقت/ است»... اما احتمالاً او از منظری متفاوت بر این بیهودگی نظر داشته، چراکه شعر را معادل «تکرار بی‌پایان حروف خلقت» قرار داده و این‌که احتمالاً این بیهودگی ناظر به عدم انتفاع شاعر از سرودن شعر است، نه عبث بودن شعر در فعلیت و فاعلیت آن! به‌عبارت دیگر این‌که «شاعر» خالقی‌است که از شعر هیچ سودی طمع ندارد و مدام بر معنای هستی می‌افزاید و بر آن تأکید می‌کند... و البته که هر تکراری مذموم نیست؛ همچون تکرار برآمدن و فروشدن خورشید و ماه که زاینده‌ است و هستی‌‌بخش.
 اما در پاسخ به این پرسش که «شعر چه فایده‌ای دارد؟» شاید بد نباشد بر این دقیقه نیز درنگ کنیم که آیا کسی هست بپرسد: «زبان چه فایده‌ای دارد؟» یا در مورد لزوم و وجوب کلام تردیدی داشته باشد؟... اگر در فایده‌مندی زبان تردیدی نباشد (که نیست) چرا باید نسبت به عالی‌ترین شکل بروز کلام مردد بود؟! شعر می‌تواند تمام آنچه کلام و فراتر از آن زبان، با جهان می‌کند را در مقیاسی فراتر و با شدت، عمق و تأثیری بیشتر، اعمال کند!
اگر «فلسفه» لازم است... یا اگر جهان بدون «سینما»، «تئاتر»، «موسیقی»، «نقاشی» یا هر هنر دیگری، چیزهای مهمی کم دارد، چرا باید نسبت به نقش «شعر» تردید داشت؟نه مگر این‌که «شعر» مادر هنرهای دیگر است و عموماً از هر هنری در نقطه اوج و کمالش، به‌عنوان هنری شاعرانه یاد می‌کنیم؟! بدون «شعر»، جهان درونی انسان از تخیل و احساس تهی می‌شود. بدون «شعر» جهان از انسان تهی می‌شود!... و جهان خالی از انسان، جهانی شعورمند نخواهد بود.
شعر در نقش تاریخی‌اش ستونی از ستون‌های فلسفه بوده است. ستونی از ستون‌های اخلاق بوده و ستونی از ستون‌های معرفت. آنچه شعر با ذهن، روح و روان آدمی می‌کند بر کسی پوشیده نیست و نیاز به تشریح ندارد. تصور انسان در طول تاریخ، بدون ظرافت‌‌هایی که بخش بزرگی از آن مدیون شعر است، تصوری مه‌آلود است که مرا می‌ترساند!
البته کارکرد شعر در دوره‌های مختلف، همواره متفاوت بوده و شاعر در هر دوره‌ای رسالتی برای خود قائل بوده... شاعر در سده‌‌های گذشته بنا بر اقتضائات، ناچار بوده‌ در نقش‌‌‌‌هایی متفاوت ظاهر شود؛ معلم باشد، مورخ باشد، حکیم باشد و گاه حضرت! می‌شود گفت تقریباً تمام شاعران کلاسیک ایران چنین نقش‌‌هایی را ایفا کرده‌‌اند و بیش و پیش از هر چیز در چنین نقش‌هایی ظاهر شده‌اند... از رودکی گرفته تا خیام. از فردوسی تا سعدی و مولانا و حافظ و دیگران.
با این‌همه، تمام هنر شعر و شاعر، بخشیدن ابعاد زیبایی‌شناسانه به حوزه‌های هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی، اخلاق و غیره نیست.
امروزه با تفکیک حوزه‌‌های مختلف، نقش شاعر نیز تغییر کرده و شاعر امروز با نیت تغییر جهان یا آگاهی رساندن به مردم نیست که شعر می‌گوید؛ چراکه این رسالت، امروز بر دوش رسانه‌‌ها، معلمان و فعالان حوزه‌‌های مدنی، سیاسی و اجتماعی ا‌‌ست.
شاید مهم‌ترین کار «شعر» در جهان مدرن، طرح پرسش در ذهن انسان معاصر است؛ شکستن تابوها در شکل‌ها و حوزه‌های مختلف، شکستن اسطوره‌ها و ساختن دوباره آنها در قالبی امروزی، ایجاد تردید و بازتعریف هرآنچه به‌نظر قطعی‌ می‌آید. شاعر امروز، با شاخک‌‌های حساس خود درد را کشف می‌‌کند و درک خود را از جهان بهتر، با دیگران به اشتراک می‌‌گذارد و طرح پرسش و سعی می‌‌کند وجود جهان دیگری را که دور از چشم عموم و پنهان از نظر اغلب است و نشان از فطرت انسانی دارد  به انسان یادآوری کند و شیوه تخیل  و احضار کردن و برساختن جهانی باکیفیت و دور از دست را بیاموزاند. شاعر با ساخت جهان خود، یاد می‌دهد که آ‌نچه در خیال ممکن است، می‌تواند واقعیت بپذیرد!
 چه‌بسیار هنرمندان حوزه‌های دیگری که دستاوردهای شعر را به زبان‌های دیگر هنری ترجمه می‌کنند و به‌کارشان غنا می‌دهند؛ خط و مینیاتور را منهای شعر تصور کنید، چه می‌ماند؟!... موسیقی... حتی سایر هنرها هم آنجا به اوج خود می‌رسند که شعری پنهان در خود دارند! اما جدای از این منظر، می‌شود این‌طور هم به مسأله پرداخت که: «انتفاع» چه است؟ و ما تعریف‌مان از «سود» چیست؟...  قرار است «شعر» کدام تغییر بنیادین را سامان دهد تا بتوان از آن به‌عنوان هنری تأثیرگذار یاد کرد؟
واضح است تأثیرات آنی شعر می‌تواند دامنه‌‌ای بزرگ داشته باشد و تنوعی بسیار؛ شعر می‌تواند سرنیزه باشد، می‌تواند سپر. می‌تواند باران باشد هم چتر. می‌تواند شیپور بیدارباش باشد یا لالایی مادرانه... می‌تواند متناقض عمل کند و می‌کند!... برای شاعر امروز اما این تأثیرگذاری اغلب در مقیاس فردی ممکن است (چرا که در زمان ما «شعر» مهجور افتاده و متفکران در انزوا هستند... جهان، جهان سلبریتی‌های کوچک‌سر و اینفلوئنسرهای خام‌خوار و خام‌گفتار دنیای مجازی‌است و سیاست جهانی با ابزار قدرت و ثروت و رسانه، فرهنگ را در خدمت سرمایه‌داری می‌خواهد.)
 اگر انتظار ما از «شعر» تغییر آنی و بنیادی جهان باشد، شاید این انتظار، انتظاری دور از واقعیت باشد اما نه‌مگر این‌که انسان‌ها سلول‌های متفکر و سازند‌ه جهان‌اند؟ طبیعی‌است هر تغییری که در هرفردی اتفاق بیفتد، در جهان (هرچند در جهانی کوچک) نیز اتفاق افتاده اما میزان این اثرگذاری را تنها با یک پارامتر نمی‌شود سنجید. اگر قرار باشد تأثیر و روند تغییرات در یک جامعه عمیق و پایدار باشد، باید فرهنگ جامعه از اساس دگرگون شود و برای این منظور، عمل «شعر» به تنهایی کارگر و راهگشا نخواهد بود و یک‌ دست بی‌صداست (مخصوصاً در جهانی که «سیاست» با ابزارهای کنترل‌کننده خود، تمام اجزای ساختاری سازنده فرهنگ را به‌ ناکجا هدایت می‌کند.)
«شعر» به‌عنوان جزئی از اجزای برسازنده فرهنگ، از جهات گوناگون می‌تواند عامل تغییر باشد... اما اگر تمام عناصر و بازوهای فرهنگ‌ساز مانند هنرمندان، فیلسوفان، جامعه‌شناسان، روشنفکران، سیاستگذاران و دیگرانی که زیرساخت‌های فرهنگ را می‌سازند، بر یک هدف متمرکز شوند، آن‌گاه می‌توان امیدی بیش‌ از حال، به آینده انسان داشت. در آن جهان در رویا، سهم «شعر» در ساخت ساختار ذهنی انسان، سهمی بزرگ‌تر از امروز است؛ چرا که به گمان من «شعر» چکیده و عصاره همه هنرهاست. چه‌بسیار هنرمندان حوزه‌های دیگر که دستاوردهای شعر را به زبان‌های دیگر هنری ترجمه می‌کنند و به‌کارشان غنا می‌دهند؛ خط و مینیاتور را منهای شعر تصور کنید، چه می‌ماند؟!... موسیقی... حتی سایر هنرها هم آنجا به اوج خود می‌رسند که شعری پنهان در خود دارند!
 «ماریو بارگاس یوسا» درباره فایده ادبیات می‌گوید:
«ادبیات فصل مشترک تجربیات آدمی بوده و خواهد بود و بواسطه آن انسان‌ها می‌توانند یکدیگر را بازشناسند و با یکدیگر گفت‌وگو کنند. ادبیات به تک‌تک افراد امکان داده از تاریخ فراتر بروند. برای ایمن داشتن انسان از حماقت‌، تعصب‌، نژاد‌پرستی‌، تفرقه مذهبی و سیاسی و ناسیونالیسم‌ انحصارطلبانه‌، هیچ‌چیز از این حقیقت که در آثار ادبی بزرگ آشکار می‌شود مؤثرتر نیست: مردان و زنان همه ملت‌ها در هر کجا که هستند در اصل برابرند و تنها بی‌عدالتی است که در میان آنان بذر تبعیض و ترس و استثمار می‌پراکند». به گمان من آنچه «یوسا» درمورد ادبیات می‌گوید را می‌توان در مقیاسی دیگر به هنر به‌صورت کلی و از جمله به شعر نیز تعمیم داد. «هنر» (و از جمله «شعر»)، در ذات خود تفکربرانگیز، اندیشه‌ساز، پرسشگر و آشتی‌طلب است و جهان بی‌شعر جهان بی‌رؤیاست.‌

چون پسندِ من ویرانه‌ است
  میلاد کامیابیان/‌ ‌ شاعر
درباره آن چیزی که شاعران می‌نویسند و آن جایی که در آن می‌آسایند
‌سال تازه‌رسیده ۱۴۰۰ آغازِ قرنی نو باشد یا فرجامِ قرنی دیگر گذشته، اصلِ موضوع تفاوت چندانی نخواهد داشت؛ صد سالی که گذشت عصرِ بحران بود، همه‌جوره؛ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی. ارزش‌های جاسنگینِ پیشین سست شد و جامعه مردد میانِ صد گذشته و هیچ آینده، پادرهوا از پس‌ و پیش، مدام پی مفر گشت. زمانی خواست از فرقِ سر تا نوک پا فرنگی شود و نشد؛ روزگاری شکوهِ پیشین را آمد احیا کند (و تازه سرِ محل و موقعِ دقیقِ «پیشین» دعوا بود) و نشد؛ وقتی هم خواست، به سیاقِ گلچینِ خوش‌سلیقه روزگار  از هر چمن گلی بچیند و دسته‌گلی همه‌راضی‌کن ترتیب دهد از گذشته و آینده، دنیا و عقبی و نشد که نشد که نشد. باری، این میان، شعر را نه‌فقط بحران‌های فرهنگی که تمام شئونِ بحران‌زده این سرزمین متأثر کرد؛ شاعرِ نوسرای ایرانی، اولِ قرن، از درِ سیاست وارد شد، ترورش کردند؛ آخرِ قرن توجهش را تام‌ و تمام معطوفِ زبان کرد (که زبان نه‌صرفاً زبان بل آمیزه‌ای‌ست از مناسباتِ قدرت، محلِ تلاقی نیروهای اجتماعی)، نفی بلد شد. میرزاده عشقی را می‌گویم و رضا براهنی را. و چرا؟ چون شعر، هنرِ اولِ سده‌های گذشته، صرفاً تولیدی فرهنگی نبود که با کارپردازی فرهنگی و کارسازی فرهنگی‌کارها کارش پیش برود؛ شعر —حالا که دیگر نه وردهای مناسک اعصارِ پیشین به شعر است، نه منظومه‌های حماسی باستانی، نه مویه‌های سوگواران در میانِ سوگواران و نه حتی دل‌نوشته‌های عاطلانِ جهانِ دیجیتال (که به‌اصرار «فضای مجازی» صدایش می‌کنند و فضایش هیچ مجازی نیست)، در چنین زمانه‌ای خلاصه — کاری برایش نمانده. نه می‌شود مثلِ عصرِ محمود غزنوی برایش صله گرفت و زندگی گذراند، نه عینِ دوره‌ای که فحش و فضیحتِ آهنگین خریدار داشت (که می‌شود دهه‌های چهل و پنجاه بویژه) می‌شود از قِبَلش نامی یافت. تا ده سالِ پیش، قطعه‌شعری (زکی!) که پای عکسِ مکش‌مرگ‌ِ ما قلمی می‌شد، در همان «فضای مجازی»، خرده‌لایکی حاصل می‌کرد و «مانا و نویسا باشید» و بسا که پشتِ پرده‌ها دستاوردهای دیگر به بار می‌آورد. الانه بعید می‌دانم همین عایدی حقیرانه را هم تو کاسه کسی بگذارد.‌الله اعلم.
‌ پس، شعر نه به کار می‌آید، برای آنها که دنبالِ کارند (و کم نیستند) و نه فرمی مانده که از آن منتزع نشده و پی کارِ منثورِ خودش نرفته باشد. حماسه منظوم شده رمان، شعرِ غنایی شده داستانِ کوتاه، مثنوی‌های دورودرازِ تعلیمی هم مانده‌اند برای سخنرانانِ حرفه‌ای که حالا نسلشان رِی کرده و علی‌الخصوص در پادکست‌ها گوشِ مفت گیر می‌آورند. بامزه‌اش این‌که شعر در فرهنگِ ایران‌زمین صدها سال «پادشاهی» می‌کرد —درست همین کلمه: پادشاهی. باقی هنرها را، تازه اگر هنر حساب می‌کرد (که نمی‌کرد)، با هزار افاده به رعیتی خود می‌پذیرفت: جایگاهِ شاعرِ دربار را قیاس کنید مثلاً با نگارگر. بیچاره نگارگرانِ کارگاه‌های شاهی حتی از انداختنِ نامشان پای نگاره ابا داشتند، خود را قابل نمی‌دیدند؛ از آن طرف، شاعر به راهِ تفاخر هم اگر نمی‌رفت، تخلصش را راست و دقیقِ پای شعرش می‌نشاند، طوری که یک وقتی دیگر تخلص کم آمده بود (شبیهِ حالا که اسمِ دوبخشی هم برای شرکت‌ها گیر نمی‌آید و باید بروند سروقتِ ترکیباتِ سه‌تایی به بالا) و شاعرانِ بُخوبریده ناچار اسمِ خر و خرس و خوک را تخلص می‌گرفتند (نظیرِ حالا که از هر سه نشرِ جدیدالتأسیس، اقل‌کم یکی‌ش نامِ گاوی، گرازی، گوزنی بر خود می‌گذارد).   درهم پیچیدنِ طومارِ گیریم دوهزار و پانصدساله پادشاهی فقط خاندان‌های سلطنتی و غیرسلطنتی را از دستیابی به تختِ طاووس ناامید نکرد؛ کارِ شعر را هم برای همیشه یکسره کرد، البته آن شعری را که شاعرش دعوی «شاهِ شاعران» بودن داشت (به لفظِ دیگر: ملک‌الشعرایی) یا که، فراتر از آن، خود را «خدای شاعران» (پناه بر خدا) می‌خواند. شعرِ حماسی، شعرِ فکاهی، شعرِ غنایی، شعرِ روایی، شعرِ وابسته به این و آن صفت هم که راستش، دیگر شعر نیست: خاطره شعری‌ست که زمانی سروده (و نه «نوشته») می‌شد، عینهو سفالینه‌ای هزارساله که می‌بردندش در موزه می‌نشانندش و نگاهش که می‌کنند، خاطره زمانه‌ای رفته را به یاد می‌آرد.
 پس چه می‌ماند برای ما که اسمِ خودمان را شاعر گذاشته‌ایم؟ شاید حکایتِ ما هم همان حکایتِ استادِ نقاشِ نابغه داستانِ «شاهکارِ گمنامِ» بالزاک باشد: در همه فن‌های نقاشی سرآمد بود، غیرِ این‌که نقاشی نمی‌توانست بکند. دقیق‌ترش کنیم: نقاشی می‌کرد، خوبش را هم می‌کرد. مدل را ساعت‌ها می‌نشاند روی صندلی و، قلم‌موبه‌دست، پلک نمی‌زد مبادا جلوه‌ای را از دست بدهد، ولی حاصلِ روزها و ماه‌ها و بلکه سال‌ها کارش آخرِسر شد آمیزه درهم‌برهمی از خطوطِ آشفته و رنگ‌های به‌هم‌آمیخته. چه شده بود؟ یک کلام، بازنمایی ناممکن شده بود. تصویرگری عین‌به‌عین ناشدنی بود. نقاشی، بعدِ بحران یا بحران‌های بازنمایی، راهش را کج کرد و از بیراهه راهش را یافت: یکی رو آورد به انتزاع، یکی رنگ بر بوم پاشید، دیگری ابژه را همزمان از چند زاویه قلم زد، آن‌یکی بر بومِ نقطه‌گذاری کرد. همه‌جا خود بازنمایی مسأله شد، فارغ از راه‌حل.  ‌شأن شاهانه شعر، که بیشتر خاصِ ایران بود تا فرنگ که از ابتدا راهِ درام و تصویر را در پیش گرفته بود، به‌تمامی از دست رفته. هرچه مناسک و آیین بارش کنیم، می‌خواهد فلان جشنواره باشد یا بهمان شبِ شعر، بیشتر این مضحکه را باد کرده‌ایم. از طرفی، فقط هر چه مازاد و اضافه زبانی‌ست مانده برای شعر. تشبیه و توصیف و تشبیب و ترصیع و همه فن‌های بلاغی و صنایعِ بدیعی رفته‌اند به خوردِ همان فرم‌های گریزپا: در رمان و داستانِ کوتاه و سخنرانی انگیزشی و دل‌نوشته و کپشن و غیره و غیره تلف می‌شوند. شعر مانده بی‌مصرف، با خرت‌  وپرت‌های بلااستفاده زبان. و خوشا.   حالا که انگیزه مادی و معنوی هر دو به‌یکسان بادِ هوا شده، بد هم نیست: سره جدا می‌شود از ناسره. ها؟ دوگانه‌ای بسازیم: برخی از شاعرانِ خوش‌بروروی سابق رفته‌اند سراغِ صنعتِ نوپای مدلینگ، فرصت‌شناس‌هاش جذبِ جاهایی شده‌اند که با چند واسطه به شیرِ نفت وصل‌اند. الحمدلله. الهی همه به مرادِ دلشان برسند. شاعر مانده و حوضش، که یعنی چند برگی کاغذ یا چند تایی فایل —فرقی نمی‌کند— و عملی وسواس‌آلود و بی‌حاصل: سیاه کردنِ کاغذ یا مانیتور از کلمه، روزانه. امیدی نیست، آینده‌ای نیست، دست‌کم نه برای او. و، از قضا، من این کارِ شاعری تماماً استوار بر یأس را خوش‌تر دارم، شاید از این بابت که پسندِ من ویرانه‌ست.   صله را نه حاکمان می‌دهند، نه مردم («این خیل خامش مردم») و نه آن معشوقِ مثالی که زمانی شاعری «صلتِ قصیده‌اش» دانسته بود. از اصل، صله‌ای در کار نیست. شعر احتمالاً به سرنوشتِ غایی‌اش رسیده: مکانی منفی بیرونِ همه میدان‌های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی؛ مکانی که بیشتر از همیشه شبیهِ ویرانه‌ست؛ سیاه‌چاله‌ای با نورِ سیاه که درست در نورانی‌ترین روزها سوسو می‌زند، از دور. پرسش‌های وجودی انسان پاسخی ندارد؛ در مواجهه با این حقیقت یا برمی‌گردیم سرِ کارِ روزانه، یا دخلِ خودمان را می‌آوریم (یکباره یا به‌تدریج)، یا می‌نشینیم در آن ویرانه تاریک و می‌نویسیم (نقاشی می‌کنیم یا آهنگ می‌سازیم یا هر کارِ «عبثِ» دیگر، به زبانی: «غیرِتولیدی»). مکانِ شعر و، به‌تَبَعِ آن، جایگاهِ شاعر (در لفظِ عام، «هنرمند») چنین نا-کجایی‌ست.
‌ گشتم در نوشته‌ها و دیدم دو باری پیش از این درباره همین موضوع نوشته‌ام: «هولْ غالب، همه‌چیزی مغلوب» به سال ۹۲ در اعتماد و «شاعران در زمانه توده‌گیر شدنِ رسانه‌ها به چه کار می‌آیند؟» که سال ۹۶ در سینما و ادبیات چاپ شد. به سیاقِ دورِ باطلِ سیاست، انگاری قسمتِ ما هم این است که چهار سال یک بار از شعر و کارِ شعر، از نقش و جایگاهِ شاعر بنویسیم. همین تکرار خود نشانه‌ای‌ست، نشانه زوالی که با شوک‌درمانی و الکترودگذاری هم جلوِ پیشرفتش را نمی‌شود گرفت. پس، در این بحرانِ زمانی و زبانی بمانیم و خوش باشیم.‌
برای زیستن کمی جادو لازم است...
امید بلاغتی  / نویسنده و منتقد
او درباره این نوشته که در زمانه کنونی چرا شعر لازم است؟
چه چرخی خورده زمانه که در سرزمین ادب و شعر- تنها گونه هنری ممتاز این سرزمین- باید به این سؤال برسیم که در زمانه کنونی چرا شعر لازم است؟ صحبت بر سر چرایی هنری که مردمان این سرزمین زیست تاریخی‌شان خوب و بد، شیرین و تلخ با آن گره خورده حتی اگر غیرطبیعی نباشد اما تلخ است و سخت.
هرچقدر کسانی از جامعه شناس و سیاستمدار، اندیشمند و حکیم برایمان از زمانه بگویند و به مردمان حق بدهند که دیگر التفاتی به شعر نداشته باشند اما باز پذیرشش همچون جام زهر نوشیدن است. چرا که برای رسیدن به روزگاری که شعر همه چیز و همه کاره بود نیازی نیست به زمانه حافظ و سعدی تا نیما و شاملو و اخوان سفر کنیم. حتی تا پایان دهه 70 شمسی هم شعر قلب تپنده هنر این سرزمین بود. هرگز فراموشم نمی‌شود که بخشی از اولین فعالیت‌های بلاگرهای فارسی زبان هم حول شعر رقم خورد. شعر خودش را تا آغاز جهان جدید این سرزمین هم کشاند و بعد انگار از حرکت باز ایستاد. متوقف شدن در تمام وجوه. ایستادن ناگواری که حالا دیگر می‌شود دور ایستاد و پرسید چرا کماکان در زمانه کنونی شعر لازم است. برای من اما از چند منظر زندگی کردن بدون شعر و شاعران فارسی زبان محال است. این نوشته‌ای است در همین باب. اینکه چرا من بدون شعر تصویر دقیقی از زندگی ندارم.‌

1.   گرگی که تا سپیده‌دمان بر آستانه‌ دِه می‌مانَد/بوی فراوانی را در مشام دارد
صبحی اگر هست، بگذار با حضورِ آخرین ستاره/در تلاوتی دیگرگونه آغاز شود./ستاره‌ها از حلقومِ خروس تاراج می‌شوند/ تا من از تو بپرسم/ اکنون ای سرگردان‌!/ در کدام ساعت از شب‌ایم؟/ انبوهیِ جنگل است که پلک مرا بر یال اسب می‌خواباند/ و ستاره‌ای غیبت می‌کند/ تا سپیده‌دمان را به من باز نماید/ میراث گریه، آه/ در قوم من/ سینه به سینه بود...
هوشنگ چالنگی

همین یک سطر آخر هم کافی است؛ میراث گریه، آه در قوم من سینه به سینه بود.
شما بگویید کدام هنر قادر است در قالب یک لحظه ساده، چند کلمه، تمام زیست تاریخی، سیاسی و اجتماعی مردم یک سرزمین را چنین روشن، شفاف، دقیق و اثرگذار شرح دهد. چند نت در موسیقی که هیچ، چند پلان در سینما و... که هیچ یک قطعه موسیقایی یا یک فیلم سینمایی، یک اثر نمایشی یا یک رمان به یاد نمی‌آورم که اینچنین موجز و کوتاه، اینچنین دقیق و سحرانگیز زیست ما را پیش چشممان بگذارد که چالنگی در جادوی بی‌همتای کلماتش در شعر «میراث» پیش چشم ما گذاشته است. چرا شعر در این زمانه لازم است؟ برای همین شرح هنرمندانه و مؤثر از زیست ما در این زمانه. اکنون و دیروز  را شعر فارسی در خاطره جمعی ما حک کرده است و اگر باز گزارشی خواندنی از امروزمان برای آیندگان لازم داریم بدون شعر ناقص است و شاید نامعلوم...‌

2.  ‌رودخانه که می‌گذرد زیر پل/ مال تو/ دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور/ که آب، پیراهنت شود تمام تابستان/ هر مزرعه و درخت کشتزار و علف را به کویر بدهید،/ ششدانگ/به دانه های شن، زیر آفتاب.
از صدای سه تار من/ سبز سبز پاره‌های موسیقی/ که ریخته‌ام در شیشه‌های گلاب و گذاشته‌ام روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا/ دو سهم به «نی» بدهید/ و می‌بخشم به پرندگان/ رنگ‌ها، کاشی‌ها، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده‌اند/ غار و قندیل‌های آهک و تنهایی/ و بوی باغچه را به فصل‌هایی که می‌آیند/ بعد از من...    بیژن نجدی
حالا که همه از واقع‌گرایی مدام در همه امور حرف می‌زنند، از سیاست تا اندیشه، از هنر تا زیست روزانه کمی جادو لازمه حیات نیست؟
چطور می‌شود این واقعیت دفرمه، سراسر رنج، ظلم و اندوه را تاب آورد؟ حالا و یک سال و اندی بعد از این بیماری همه‌گیر که دیگر نبرد آدمی را همچون دوران باستان و قدیم به نبرد بقا تقلیل داده، نبرد میان ماندن و رفتن، حالا که دیگر وقت درک عمیق ارزش اکنون و امروز است چه هنری کارسازتر از یکی از باستانی‌ترین هنرهای این سرزمین. حالا وقت آن است که این واقعیت وحشی سراسر رنج را با قدرت جادو و خیال تاب بیاوریم. قدرت شعر و جادویی که نجات بخش است.

3.  حرف که می‌زنی انگار/ سوسنی در صدایت راه می‌رود/ حرف بزن/ می‌خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی/ و خنده‌ات دسته‌ کبوتران سفیدی/که به یکباره پرواز می‌کنند
تو را دوست دارم چون صدای اذان در سپیده دم/ چون راهی که به خواب منتهی می‌شود
تو را دوست دارم چون آخرین بسته سیگاری در تبعید
تو نیستی/ و هنوز مورچه‌ها شیار گندم را دوست دارند/ و چراغ هواپیما در شب دیده می‌شود
عزیزم!/ هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می‌گیرد/ از ریل خارج نمی‌شود/ و من گوزنی که می‌خواست با شاخ‌هایش قطاری را نگه دارد...
غلامرضا بروسان
دلیل سوم اما خود شعر است. شعر را می‌خواهم برای شعر. همچون آب و هوا و غذا که زندگی بدون آن‌ها میسر نیست. زیستن ما، ایرانی بودن ما، زیست تاریخی، سیاسی و اجتماعی ما، هست ما از گذشته تا اکنون گره خورده است به زبان فارسی و مهم‌ترین محل تجلی این زبان نجات بخش شعر فارسی است.
شاهرخ مسکوب جایی گفته بود؛ ایرانی بودن با همه مصیبت‌ها به زبان فارسی می‌ارزد.
واقعاً چنین است؛ شعر فارسی همه ایرانی بودن ماست و بدون آن حتماً گنگ، بی هویت و بی شکلیم.
شعر را می‌خواهم برای شعر. همین و بس.
 
کپی