اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۹

کلمات کلیدی
پا گذاشتن در چند زندگی جورواجور، وقتی مجاز به داشتن تنها یک کالبدیم

در شکم هیولاهای نامرئی چه می‌گذرد؟

در شکم هیولاهای نامرئی چه می‌گذرد؟
مرجان صادقی نویسنده

زیباترین چیزِآن بچگی عجیب که بسیار کند می‌گذشت، کتابخانه‌ روبه‌روی خانه‌مان بود؛ رنگ پوسته‌پوسته‌ دیوارهایش و قفسه‌های تاریک به هم نزدیک که دست کوچکم به بالایی‌هایش نمی‌رسید. راهروی درازی با دفتر بزرگی مثل دفتر انضباط، یا حضور و غیابی که معلم‌ها زیر بغل می‌گرفتند. جزئیات ظریف کتابخانه را یادم هست چون وقتی می‌ایستادم تا زن مقنعه‌پوش روی کارت الصاق روی جلد، تاریخ بزند، پرتوهای نور پشت سرش راه می‌کشید و حافظه‌ام را پر می‌کرد،

 می‌دیدم برای قاپیدن کتاب دلم فشرده است و جابه‌جا شدن هوا از طرف دست درازشده‌ زن تا دست من مثل هوای آخرین روز خردادست، همان بوی عجیب و ناب رهایی؛ کف پایم هیچ‌وقت کف بالون را لمس نکرده، چشمانم فیل ندیده‌، دستانم دراز نشده که شاخ یک کرگدن تنها در صحرایی وسط آفریقا را بگیرد، در محله‌ «برانکس» یا هرجای دیگری جای این اسم به صورتم شلیک نشده و روحم را ندیدم که پرسه بزند، مثلاً برود در کارخانه‌ آبجوسازی و در فرمول ساخت و ترکیب اتم‌ها دست ببرد، در جهانی که تسلیم زوال و خرابی شده زندگی می‌کنم و پا روی آسفالت، فرش، پارکت، سرامیک، سنگفرش، عرشه‌ کشتی، موکت قطار یا کف‌پوش هواپیما گذاشته‌ام و ازین به بعد ممکن است که همین روال هم ادامه پیدا کند، اما در دنیای واقعی هرگز چترباز نخواهم شد و در متافیزیکی‌ترین حالت ممکن هم هرگز پا روی زحل نمی‌گذارم. این قطعیت جایی ممکن است دچار اشکال شود که چشم روی ظاهر یکدست و صاف زندگی معمولی ببندم و کتاب مرا همراه کند، به بندرگاهی بروم که تمام فلاسفه‌، نویسندگان، فیلمسازان در آن مشغول رقصند، یا دارند فیلمی را روی بادبان آویزان می‌بینند. فیلم هرجور فیلمی می‌تواند باشد مثلاً یک فیلم تخیلی از زندگی واقعی مردم ایران در دهه‌ 90 شمسی.
احتمال گریز و چشم‌درچشم شدن با دنیای مخاطره‌آمیز، یا غیرقابل ‌تصور جایی با واقعیت مستقل از زندگی‌ام مماس شد که دیدم می‌توانم هرچیز محالی را به ساده‌ترین فرمول قابل بیان برای بغل‌دستی‌ام ترسیم کنم:«توی ماه هوا سرده ولی رطوبت نداره»، «جنس شیطان از سولفوره»، «یه خونه هست که نصفش تو یه کشوره، نصفش یه جا دیگه، نصف لباساش که روی طناب رخته واسه خارجه و باقیش واسه داخل». کتاب مثل مخدری امکان هوشیاری محض را از دنیای خشن اطراف همیشه از من قاپیده، فرمول‌های فیزیک و دیفرانسیل را بواسطه معلمی به اسم «کلمه» از داستان‌هایش قاپیده‌ام و توانسته‌ام باهاش داستان بسازم تا در حافظه‌ام بماند، ماندگار؟ این اولویت را گذاشته‌ام بر عهده‌ ذهن. می‌گذارم دن کیشوت را با تاس سلمانی وارونه روی سر بیشتر دوست داشته باشد و بهش حق بدهد که شمشیرش را فرو کند در شکم هیولاهای نامرئی.هر آدم کتابخوانی که مرض دیدن با ذهنش دارد تجربه‌های تلخ دانه‌درشتی را از نزدیک از سر گذرانده‌، حتی آن شکل فاجعه‌آمیز و رقت‌انگیزش مثل گم کردن مادرش در جنگ جهانی دوم. کتاب من را همواره در محاصره امکاناتی گذاشته که به نظرم طبیعی‌ترین شکل زندگی‌ست: زیستن در ذهن، رها شدن روی هوا با چتر باز، یا حتی بسته و هراس نزدیک شدن مرگ، مرد بودن به شکل آرمانی یا شکل رقت‌آورش، بدترین فرمش:دیکتاتور بودن، اعتیاد به هروئین، سفر در هرکجا، سفر به کهکشان راه شیری هیچ‌وقت آرزویم نبوده چون از راه مارپیچی ترس دارم، امّا فایده‌اش چیست اگر تجربه نکنم؟ سوار بر تشک پرنده، با پرده‌ای پر چین و آویز و یک سر رفتن و برگشتن. انگار سبد خرید خواربار فروشی را هل بدهی و جلوی قفسه‌ تنقلات ناسالم بایستی و اجازه داشته باشی همه را مفت و مجانی مزه کنی. میل شدید من به خلسه، حواس‌پرتی از دنیای واقعی و غرق شدن در جایی که متعلق به آدم دیگری نیست را کتاب میسر کرده. همواره و بی‌بروبرگرد فکر می‌کنم هر ماجراجویی بدون ترس از عواقبش با گرفتن کتاب امکان‌پذیرست؛ شکل ساده، با هزینه‌ کم و به آسوده‌ترین شکل. فقط قبلش باید بدانیم درجات خلوص هر یک با دیگری فرق می‌کند، تأثیرش در تبدیل به انسانی که در آینده خواهیم شد (تا انسانی که حالا هستیم) از یک کتاب تا دیگری فرق دارد، اما نتیجه یک چیز است: «پا گذاشتن در چند زندگی جورواجور، وقتی مجاز به داشتن تنها یک کالبدیم».

کپی