اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۹

کلمات کلیدی
هفت روایت از آخرین مکالمه‌ها و مکاتبه‌ها با شاعر کبریت‌های خیس

در هیچ کانالی خبری از تو نیست

در هیچ کانالی خبری از تو نیست

سجاد گودرزی / شاعر و روزنامه نگار او درباره آخرین مکاتبات و مکالماتش با عباس صفاری نوشته است

یک

 ترازوی مرگ از دم

فقط بیست و یک گرم

از وزن مسافران ابد میکاهد

شماره جدید مجله را بستهایم و برای فرار از منع ساعت عبور و مرور از کوچه پس کوچه خودم را رساندهام خانه، سفره شام را چیدهایم و مثل همیشه که وقت شام باید یک صدایی بیاید دارم کانالها را میچرخم که بتوانم روی یکی بایستم، این ور و آن ور ندارد همه بسیج شدهاند که خبر بستری شدن دو فوتبالیست را بهخاطر کرونا پوشش دهند، همه دارند تلاش میکنند در حوزه تخصصی خودشان انجام وظیفه کنند، از صداوسیما گرفته تا رئیس بیمارستان لاله و رئیس بیمارستان مسیح دانشوری که مریض مهمتری نداشته و کوبیده رفته تا بیمارستان لاله و دارد در مصاحبه میگوید ما هرکاری از دستمان بربیاید میکنیم. فارغ از آرزوی سلامتی که از صمیم قلب برای آن دو فوتبالیست دارم، ترجیح میدهم سر شام روی برنامهای بایستم که در مورد ابوالقاسم لاهوتی شاعر در تبعید است.

 

دو

«چه فرق میکرد زندانی در چشمانداز باشد یا دانشگاهی؟

اگرکه رؤیا تنها احتلامی بود بازیگوشانه»

بعداز کرونا همسرم آنلاین به شاگردهای موسیقی اش درس میدهد، من هم برای فرار از کرونا با ماشین عبور و مرور میکنم و بر خلاف میل باطنیام مترو را کنار گذاشته ام، شب را بد خوابیدهام و تمرکز ندارم، سر صبح در مسیر خانه به کار رادیو را روشن میکنم که حین رانندگی اخبار را هم گوش کرده باشم، اخبار کرونای دو فوتبالیست روی همه موج هاست، ضبط را روشن میکنم و محمد مختاری شروع به دکلمه میکند. چه فرق میکرد...

سه

نهایتاً دل بهجایی میرسد

که دو راه بیشتر ندارد

یا باید خون شود یا سنگ…

از در که وارد میشوم همکار جدیدمان دستپاچه میگوید شعرها را در سایت مجله بارگذاری کردهایم از امروز باید برویم سراغ مقالات و تک نگاریها را از کجا شروع کنم، میگویم یادداشت عباس صفاری را در مورد سفر محمد مختاری به امریکا خواندهای میگوید نه، میگویم هم خودت بخوان هم بارگذاری مطالب را از آن یادداشت شروع کن، به بهانه گذاشتن ناهارم در یخچال از اتاق بیرون میروم، دستپاچه صفحه ورزش سه را میبندد و سایت مجله را باز میکند.

 

چهار

کوچه بیتردید، همان کوچه است

 اما جز این پلاک و کالبد پوک

 هیچ نشانی از خانه پدری

 در سرتاسر آن نیست

کالبدی آن قدر خالی از خود

 که شک دارم

پشت پردههای بیدزده اش

که سیواندی سال

زاد و ولد گربههای محل را

 از چشم نامحرم

 پنهان کردهاند

نامهای از من هرگز

 باز شده باشد.

چند ماه قبل که برای سفارش مطلبی درباره ویژهنامه سپانلو تماس گرفتم سرحال بودی، میدانستم با سپانلو رفاقت داشتی با همان خش همیشگی در صدات قول نوشتن مطلب را دادی و بعد از گپی مفصل درباره مجله گفتی علاوه بر تک نگاری امکان این را داری مصاحبهای هم در مورد زندگی شخصی سپان با خواهردردانهاش انجام بدهی، چیزی که کسی تا به حال دنبالش نرفته؛ مصاحبهای با زاویه نگاهی متفاوت به زندگی سپان از بچگی تا زمان مرگ از زبان خواهری که برای سپان خیلی عزیز بود و گویا در همسایگیات بود. بعد از چند هفته ایمیلی فرستادم برای پیگیری روند کار، که برایم نوشتی:

سجاد عزیز سلام

متأسفانه به سبب رسیدن دود و خاکستر آتشسوزی به منطقه ما، مرا که مشکل ریوی دارم به بیمارستان منتقل کردهاند. در شرایط عادی نیز هر از گاهی دچار مشکل تنفسی میشوم اما نه به این شدت که اکسیژن کافی به سلولهایم نرسد. تحت این شرایط نیز دو سه باری قلم و کاغذ به دست گرفتم که چیزی بنویسم اما هر بار از دو سه خط فراتر نرفت . خیلی دلم میخواست در ویژه نامه سپانلو مطلبی داشته باشم، شرمندهام که مقدور نشد.

با احترام و پوزش از بابت این تأخیر طولانی

ع. صفاری

 

پنج

چند وقت هفته بعد

جویای حالت شدم که بهتر شده بودی و برای بخش خارج از مرزهای شماره 11 مجله شعر درخواست کردم سه شعر ارسال کردی.

 

شش

نگو کسی به فکرت نیست

و نامت را دنیا از یاد برده است

شاید دنیا

(تویی و من)

و نام ما مهم نیست در جریده عالم

با حروف درشت چاپ شود

همین که جانانه بر لبی جاری شود

تا ابدیت خواهد رفت.

ساعت نه و نیم، ده شب بود که ازمجله به خانه رسیدم و توی ششوبش بودم که تماس بگیرم و بگویم مصاحبه با به قول خودت خواهرِ دردانه سپانلو را هر وقت فرصت داشتی انجام بدهی که خودت زنگ زدی، در حالی که خش صدایت بیشتر شده بود و صدایت را به زحمت میشنیدم، گفتی خانواده همه درگیر کرونا شده و درمان شدهاند، اما کار تو دوباره مثل چند هفته پیش به بیمارستان کشیده.

گفتم: صفحه شعرهای منتشر شدهات در شماره یازده وزن دنیا را برایت ایمیل کردهام.

گفتی چند بار خواستهای سراغ ایمیل بروی دلودماغش را نداشتهای.

نگفتم که در ایمیل بعدی که بعد از قطع مکالمه برایت فرستادهام چه خواهم نوشت، ایمیلی که برای همیشه در صندوق پستی خواهد ماند حتی اگرکسی دلو دماغ خواندنش را داشته باشد.

 

هفت

سیگار مثل گوشی تلفنی که بر پرده سینما

حادثه ناگواری را خبر داده است

از دستت میافتد

و در باران نم نمیکه بر پیاده رو میبارد

خاموش میشود.

از خواب بیدار میشوم، میبینم کلی تماس داشتم و چند پیام ناگوار از حادثهای هولناک برای قسمت کوچکی از جامعه که نه صدایی دارد نه کانالی برای اعلام فارغ از تکرار.

یاد شعری میافتم که در سوگ عمران صلاحی سروده بودی، با فیلتر شکن در یوتیوپ میگردم و بارها آن را با صدای خودت گوش میکنم.

بزرگترین اشتباه عمران صلاحی

تا نرفته بودی

از شکاف پوستت، هر از گاه

سَرَک میکشیدم

و دلی را میدیدم

که به دریای شیطنت میزنی

بیآنکه شیطان

هوایت را داشته باشد

 حالا که رفتهای

دوستی جدید از آن سر دنیا

برای ویژه نامه هجرتت

از من شعری خواسته است

 

فقط میتوانم بگویم

هجرت نسنجیده ات

بزرگترین اشتباه زندگی ات بود

 

به شاملو میآید

که مانند یک چنگ نواز مقدونی

میان ابرها بنشیند

و نوایی کلاسیک را

با چنگ زرینش بنوازد

اما تو آن بالا

میان فرشتگانی که اجازه خندیدن ندارند

به چه درد میخوری؟‌‌

 

کپی