اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹

اسدالله امرایی کتاب «پابرهنه‌ها» زاهاریا استانکو را برایمان می‌خواند

سر هیچ و پوچ نجنگیده‌‌اند

سر هیچ و پوچ نجنگیده‌‌اند

کی زمینش را حاضر می‌شود بفروشد؟ اگر گاو باشد یا آدم می‌تواند بخرد اما زمین؟ وقتی فروختی دیگر هیهات!

همین حالا خانواده بالیکا این جابودند و من ناچار شدم با غضب و کینه نگاهشان کنم. میدانستم که آنها سر هیچ و پوچ این همه راه را با یک کوه برف نجنگیدهاند. آسان هم نیست که آدم یک لقمه نانش را با دیگران قسمت کند. برای اینکه چیزی داشته باشم به بچهها بدهم که ته دلشان را بگیرد مجبور شدهام زمینم را بفروشم. خب کی زمینش را حاضر میشود بفروشد؟ اگر گاو باشد یا آدم میتواند بخرد اما زمین؟ وقتی فروختی دیگر هیهات!

- تازه مگر این روزها کسی حاضر است از تو گاو و گوسفند بخرد؟... همانطور که گفتم اول برگشتم با خشم و غضب نگاهشان کردم اما بعد به خودم گفتم گدا را چه یک خان بهش بدهی چه یک نان ازش بگیری از یک پیمانه آرد کمتر یا بیشتر نه بدبختتر از این میشویم که هستیم، نه خوشبختتر – آن وقت یادم آمد که همین دو سال پیش سه روز پس از اینکه زنش زاییده بود ژاندارمها بالیکا را با پسگردنی بردن سهکارا برای درو زمینهای ارباب بیگاری کند. ناچار بود زنش را هم ببرد. اگر نه محال بود دست تنها بتواند بموقع بچه خودش را خلاص کند. نوزاد را کنار مزرعه تو علفها گذاشته بود. یک لشگر مگس رو چشمها و دهنش وول میزد و طفلکی چنان گریه میکرد که آدم میگفت الان است ریههایش بترکد...‌‌

 

---
کپی