اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹
1399/11/9 ، 01:52
کد خبر:666800
ایران مدیا

کلمات کلیدی
من از دنیای بدون کتاب می‌ترسم

دور نیست که من هم برای فرار از این ترس، بیش از فرصت‌های احتمالیم، با خودم کتاب حمل می‌کنم.

بعداز آخرین سفرم، درست زمانی که کنار ساکم زانو زده بودم و وسایلم را بیرون میآوردم، متوجه شدم برای یک سفر سه چهار روزه، هفت جلد کتاب بردهام. دو تا از کتابها مربوط به دو کلاس آنلاینی بود که در این چهار روز داشتم ولی بردن پنج کتاب که خواندنشان محال بود، کاملاً بیمعنی به نظر میرسید. اگر چه چیز تازهای نبود، اما چراییاش درگیرم کرد.

ویلیام گِلَسر خالق کتاب «تئوری انتخاب» در بخشی از کتابش از دنیای مطلوبی صحبت میکند که هر شخصی برای خودش دارد. دنیایی که هر فرد، در آن اشیا، اشخاص و باورهای مهم و باارزشش را نگه میدارد. ابزاری که تمام یا بخشی از نیازهای اساسی هر انسان (بقا، تعلق-خاطر، قدرت، آزادی و سرگرمی) را برآورده میکند. من فکر کردم کدام نیاز اساسی من را کتاب تأمین میکند که این همه سال در دنیای مطلوب من باقی مانده است؛ البته که میتواند تفریحم باشد. یا مایه تعلق خاطرم یا حتی امنیتم اما مهمترین کاری که کتاب برای من کرد، آزاد کردنم بوده است. گشودن بال و پرم و رها کردنم، از دنیایی که آدمها یا اتفاقهایش را دوست نداشتم. با کتاب میتوانستم دنیای آزادتری بسازم و درآن آدمها یا اتفاقها را آنطور که دلم بخواهد فرضشان کنم، به آنها معنا بدهم و جایشان را با آدمهای توی کتاب عوض کنم.

یک بار گذر دو کامیون پاکستانی به شهر ما افتاد. کامیونها جایی نزدیک خانه پدربزرگم پارک کرده بودند. عجیب پر زرق و برق بودند. رنگ اتاق جلو و قسمت بار نقرهای بود. جابهجایش ریسههای طلایی چسبانده بودند و به بوقهای شیپورمانندش پرچمهای کوچک  رنگی آویزان کرده بودند. یادم هست که مدتی قبل از ورود آنها داستان کوتاهی خوانده بودم که شخصیت اصلی آن مردی بود که خبر مرگ پسرش را در یک سفر دریایی برایش آورده بودند. مرد که مرگ پسرش را باور نداشت، شروع کرد به ساختن ارابههای چوبی. وقتی ارابهها کامل شد، آنها را تزئین کرد و با آنها کارناوالی راه انداخت به سمت دریا، تا پسرش را از دریا پس بگیرد. من جای مرد را با صاحب کامیونهای پاکستانی عوض کردم. در خیال من کامیونهای پاکستانی همان کارناوالی بودند که میرفتند تا گمشده مرد را از دریا پس بگیرند. سالها بعد در هفده هجده سالگی دنیای سینما من را هم شیفته خودش کرد. در آن زمان با وجود فیلمهای وی اچ‌‌اس و ممنوعیت داشتن ویدیو در خانه، امکان دیدن بسیاری از فیلمها برایم نبود. به ناچار فیلمهای تاریخ سینما را از طریق کتابها شناختم. بنابراین سالها بعد وقتی آن فیلمها را میدیدم از شناخت عجیب و دورم دچار شگفتی میشدم. بارزترین مثالش فیلم «شرم» برگمان بود. من از تصاویری که اینجا و آنجا از آن دیده بودم و نقدها و توصیفهایی که راجع به آن خوانده بودم، از این فیلم، تصوری ساخته بودم، پرستیدنی. اما وقتی برای اولین بار فیلم را دیدم، دوستش نداشتم. من آن فیلم شرمی را دوست داشتم که خودم در ذهنم ساخته بودم. از اینجا به بعد فهمیدم، دنیای کتاب حد را از مکاشفه و سفر میگذراند. تو را به جایی فراتر از شناخت میبرد. شاید به عالم مراقبه. چرا که ذهن را بر خود متمرکز میکند. ذهن چارهای ندارد جزآنکه جای خالی تصاویر کتاب را با خیال و تصورش پر کند. فرآیند طولانیتر درگیری ذهن، در لحظههای بازسازی مکان، شخصیتها و اتفاقها، هنگام خواندن کتاب، تو را از زمان و مکان جدا میکند. از تمام اضطرابها، قید و بندها و دغدغههایی که لحظاتِ تو را به بند کشیدهاند، میرهاند و دنیا را چنان برایت امن میسازد که مدام ترس داری از اینکه از دستش بدهی یا فرصتی داشته باشی و کتابی نخوانده نداشته باشی.

دور نیست که من هم برای فرار از این ترس، بیش از فرصتهای احتمالیم، با خودم کتاب حمل میکنم.

کپی