اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹
1399/11/9 ، 01:49
کد خبر:666796
ایران مدیا

کلمات کلیدی
من صداها را به زندگی ام برگردانده بودم

از «مسیح باز مصلوب» تا «تاریخ بیهقی» و... چیده بودمشان توی چمدان و آمده بودم ایستگاه. سوار که شدم، قطار که سوت کشید، کیف و غذا را که گذاشتم روی فن، صندلی سمت راستی پایین کنار پنجره را که قاپیدم، به غروب دلگیر شهر مادری که خیره شدم تازه یادم افتاد چمدان را جا گذاشتم.

جلوی دستگیره قرمزرنگ ترمز قطار توی کوپه ایستاده بودم و مطمئن نبودم یک چمدان کتاب ارزشاش را دارد یا نه؟ موقعیت دراماتیک عجیبی بود. اگر ترمز را میکشیدم، باید برای رئیس قطار یک دلیل منطقی میآوردم که دیوانه نیستم. اگر میپذیرفت و قطار میایستاد باید حدود یک ربع تا ایستگاه میدویدم و اگر شانس میآوردم و چمدان کتاب وسط سالن شلوغ ایستگاه هنوز سرجاش بود و کسی ندزدیده بودش باید یک جریمه صدهزارتومانی هم میدادم و دوباره آن همه راه را اینبار با یک چمدان برزنتی پر از کتاب سنگین برمیگشتم. اما زن کنار پنجره که حالا دختربچهاش را سفت توی بغلش گرفته بود که اینها را نمیدانست. او فقط دختر مستأصلی را دید که یکهو جیغ کشید و با کفش رفت روی صندلی قطار و حالا یکلنگهپا روبه روی ترمز ماتش برده بود. ترم دوم دانشگاه بودم و برای تعطیلات بین ترم رفته بودم کرمان. مامان یک چمدان برزنتی داشت باقیمانده از جهازش. یک روز غروب کتابهای کتابخانه را براساس علاقه  دستچین کرده بودم. حدود 20 جلدی میشد. از «مسیح باز مصلوب» تا «تاریخ بیهقی» و... چیده بودمشان توی چمدان و آمده بودم ایستگاه. سوار که شدم، قطار که سوت کشید، کیف و غذا را که گذاشتم روی فن، صندلی سمت راستی پایین کنار پنجره را که قاپیدم، به غروب دلگیر شهر مادری که خیره شدم تازه یادم افتاد چمدان را جا گذاشتم.

تا همینجایش را داشته باشید. از اینجا به بعدش خیلی سریعتر از آنکه دارم مینویسم، توی ذهنم اتفاق افتاد. در همان لحظه معلق بین زمین و هوا به این فکر کردم که یک چمدان کتاب به چه کارم میآید؟ این پرسش، پرسش دیگری را دربرداشت که چرا این همه کتاب را با خودم جمع کرده و آورده بودم؟ بعد یک صحنه ناب آمد توی ذهنم که جواب هر دو سؤالم را داد. صحنهای که توی ناخودآگاه هولم داده بود سمت کتابخانه پدرومادرم. صحنه این بود: توی خلوت یک روز ساکت و دلگیر توی خوابگاه من ساعتها به پنجره بدون منظره روبه روییم خیره ماندم و هیچکار نکردم تا اینکه یکی از کتابهای هماتاقیام را برداشتم. لابد الان فکر میکنید میخواهم از آن توصیههای تلویزیونی در باب کتابخوانی به خوردتان بدهم، اما اگر کمی صبر کنید متوجه میشوید صرفا دارم. صرفاً دارم تلاش میکنم وضعیتی را توصیف کنم که فقط یک دختر دلتنگ خوابگاهی میتواند آن را درک کند: فقدان صدا. کتاب «خاطرات هویدا» بود فکر کنم یا اشرف و از همان صفحات اولاش صدای گرم و گیرایی توی سرم شروع کرد به خاطره تعریف کردن. بعدها وقتی شعرهای شاملو را خواندم صدا عوض شد و صدای کتاب «سووشون» به طرز عجیبی شبیه به صدای مادرم بود. هر وقت اراده میکردم آدمها با صداهایشان توی سرم حاضر میشدند. با کتابها تنها نبودم. آدم بهتری بودم. با تجربهتر. جاسنگینتر و از همه مهمتر، پرمغزتر. من داشتم فاصلهها را از بین میبردم. نمیدانم کجای این صحنه بودم که ترمز را کشیدم. ترمز بدقلق بود. من مصمم. با دو دست کشیدمش. قطار جیغ تندی کشید و محکم ایستاد. رفتم کنار در آهنی و منتظر رئیس قطار ماندم. نمیدانم چی به رئیس قطار گفتم و چی توی چشم بغض کرده یک دختر 19 ساله دید که گذاشت پیاده شوم. تا ایستگاه دویدم. لابهلای خسخس سوزناک ریهام صدادار خندیدم. چمدان همانجا بود. راستقامت وسط سالن ایستاده بود و آدمها بیاعتنا از دوروبرش رد میشدند. چمدان را برداشتم و تا قطار دویدم. برای اولین بار داشتم قرص و مطمئن سفر میکردم و این اصلاً استعاره نیست، من صداها را به زندگیام برگردانده بودم.

کپی