اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹

کلمات کلیدی
دو پاره در چگونگی فراموش کردن یک نام

دژبان کوچولو

دژبان کوچولو
ابراهیم افشار روزنامه نگار

من هنوز دلم برای یکی از آن نسخه‌های خطی کتابخانه ارک پرپر می‌شود. کتابی که حاج‌محمد برای تهیه‌اش پنج کشور دور دنیا را زیرپا گذاشت.

1- بگو من چه شکلی فراموشت کنم حاجممد. حاجیمحمد. حاجمحمد نخجوانی. با آن کلاهِ لبهدار ماهوت و آن چشمهای نرگسی به رنگ شبق و آن چین و چروکهای باستانی دور چشمت که همچون نستعلیق بهزاد روی پوست قهوهایات حکاکی شده است. حاجممد. حاجمحمد. حاجیمحمد نخجوانی که همه تو را از یاد بردهاند و من شمایلت را با آن کلاه لبهدار مشکی و آن ابروهای به هم پیوسته پرپشت و آن خال درشت روی بینیات به یاد میآورم که جیبهای پالتویت بوی دستنبو میداد. همان حاجمحمدآقای سخی گشاده دست که وقتی کتابخانه ارک تبریز در سال 1335 با حداقل سه هزار جلد نسخه خطی به راه افتاد تمام کتابخانهاش را یکجا بخشید به آنجا و آهی کشید. این آه جگرسوز انگار خبر از آینده تاری میداد که قرار بود بعدها سر نسخههای خطی بیاید. حالا همه آن سه هزارتا به کنار، اما من هنوز دلم برای یکی از آن نسخههای خطی کتابخانه ارک پرپر میشود. کتابی که حاجمحمد برای تهیهاش پنج کشور دور دنیا را زیرپا گذاشت. نگاه کن! تو چه حوصلهای داشتی حاجممد، حاجمحمد. حاجیمحمد نخجوانی که با امکانات حمل و نقلی آن سالها پنج کشور جهان را زیر پا بگذاری. ابتدا هندوستون. حاجمحمد ماهها راه رفت تا به دهلی رسید و آنجا تازه فهمید که اثر مطبوعه به یک چینی فروخته شده است. او ناچار راه چین را در پیش گرفت و آنجا بعد از جستوجوی زیاد متوجه شد که تاجری ایتالیایی آن را خریده است. پس هلخهلخ به مقصد رُم تاخت و آنجا مشخص شد که یک کتابفروش فرانسوی نسخه خطی را از چنگ مرد پاریسی درآورده است. حاج محمد آنگاه از ایتالیا راهی پاریس شد و بعد از آن همه سرگردانی، کتابفروش کذایی را پیدا کرد. انگار که خانه مولانا را پیدا کرده باشد. کاش آقای دهقان رئیس کتابخانه تبریز زنده بود و فقط کروکی این سفر پنج مسیره را با تکنولوژی ماشینی آن سالها برایتان بکشد که چند ماه چند سال چند قرن از عمرش را برای پیدا کردن کتابی که تاریخ مملکتش را بزک دوزک میکرد تباه کرد. و چگونه پنج مملکت دنیا را برای یافتن کتابی زیر پا گذاشت. چقدر باید اتول به اتول، طیاره به طیاره و واگن دودی به واگن دودی سفر کنی و ریاضتها ببری که بگویی من برای تقدیم نسخهای خطی به کتابخانه شهرم کفش از پا درنمی آورم. حالا همان کتابی که حاجمحمد جانش را برای تهیه آن گذاشته بود کجاست؟ در اشکاف کدام کلکسیوندار اروپایی ست یا خاکسترش را کدام دجله به سمت اقیانوس مرمر برده است؟

2-  نمیدانم چرا همیشه وقتی این همه صبر و حوصله حاجممد، حاجمحمد، حاجیمحمد نخجوانی را با کتابهای صوتی قابلدسترس امروز مقایسه میکنم که با فشار دادن یک دکمه میتوان نایابترین کتابها را با مخملترین صداها شنید تصنیفی ویران شده از هشتاد سال پیش یادم میآید که مادربزرگ کورم با شنیدن صدای هر طیارهای بر آسمان وطن آن را میخواند و با صدایی که از ته چاه درمیآمد به دژبان کوچولوی فعال در مخیلهاش میگفت که بیا مرا به خانهام ببر. خانه او نه در مکانها که در سپهر زمانها بود. یک شعر بندتنبانی به یادگار مانده از سال 1318 زمان ازدواج ولیعهد رضاخان با فوزیه. متعلق به آن روزها که یک اسکادران از طیارههای ترکیه برای شرکت در جشن عروسی ولیعهد به تهران آمده بودند و در بازگشت به استامبول، ناگهان یکی از طیارهها در نزدیکی تبریز سقوط کرد. آنگاه همشهریهایم در سوگ هفت تن از سرنشینان آن هواپیما که بیخود و بیجهت جزغاله شده بودند این شعر شفاهی را ساختند که:

-«یئتدی طیاره چیخدی هوایه/ جوان جانلارین سالدی بلایه/ گل آپار منی، بالا دژبان/ یئتر ائومیزه من سنه قوربان.»

«هفت تا طیاره برخاستن هوا/ جان جوانشان را انداختن تو بلا/ بیا مرا ببر ای دژبان کوچولو/ برسان به خانهمون قربانت شوم». حالا یک دژبان کوچولو پیدا کنید که مرا ببرد خانه. خانهای که بوی حاجممد. حاجمحمد. حاجی محمد نخجوابی از آن بیاید و کتابهایش زیر بازوهایم را بگیرند و مرا کمی در باغها و باغچهها بچرخانند. فقط کمی بچرخانند.

کپی