اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • دوشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۹

کلمات کلیدی
دلنوشته دختر احمدرضا احمدی برای کامبوزیا پرتوی

همه ی ما می خواستیم گلنار باشیم و جهان بی رحم شهر نگذاشت

همه ی ما می خواستیم گلنار باشیم و جهان بی رحم شهر نگذاشت
ماهور احمدی

ماهور احمدی دختر احمدرضا احمدی شاعر درباره درگذشت کامبوزیا پرتوی این دلنوشته را منتشر کرده است .

پنج ساله هستم، با مادرم در صف گیشه سینما فرهنگ ایستاده ایم ، شمایل دو خرس و یک دختر با لباسی که برایم نا آشناست و یک قورباغه بر درختان جلوی سینما نصب شده ، دو ساعتی است در صف هستیم، بچه ها با مادر و پدرشان از در دیگر سینما بیرون می آیند، آهنگی را زمزمه می کنند و می خندند ، من نظاره شان می کنم ، به گیشه می رسیم ، بلیت فروش می پرسد ؛ چند نفر هستید ؟ مادرم می گوید دو نفر، بلیت فروش می گوید فقط یک بلیت دارم ، مادرم می گوید روی پایم می نشیند، بلیت فروش می گوید نمی شود، مادرم می گوید کوچک است، مرا بغل می کند و به بلیت فروش نشان می دهد که کوچکم.
این اولین باریست که به سینما آمده ام و پرده جادویی اش را می بینم که با گلنار برایم جادویی تر می شود،
گلنار ، با دستمال آبی ، مادر بزرگ و پدر بزرگش ، روزهای بعد از جنگ است ، و ما تازه از گرگان برگشته ایم ، خانم خرسه و اقا خرسه ، خاله قورباغه ، و جنگل سبز بی انتها ، کلوچه ، نود و هشتا بچه ، با موسیقی فیلم روی پای مادرم بالا و پایین می پرم ، می گوید آرام، آدمهای پشت الان اعتراض می کنند.
گلنار دنبال دستمال آبی اش که یادگار مادرش است می دود و گم می شود و به خرس های مهربان می رسد ، مرا هم با خودش می برد می برد و می برد، با مادرم کنار خیابان ایستاده ایم و منتظر ماشین دربست هستیم ، به خانه می رسیم ، من می خواهم گلنار باشم ، مادرم برایم خمیر درست می کند ، من خمیر را ورز می دهم تا کلوچه درست کنم، می خوابم ، من گلنار شده ام ، در جنگل ناهارخوران گرگان دنبال کلبه اقا خرسه و تپلی تنبلی می گردم ، خاله قورباغه کجاس؟ صبح به خمیرم سر می زنم خشک شده، من دامن پُر چین می خواهم که گلنار شوم، سه روز بعد باز در صف سینمای فرهنگ هستیم ، پنج روز بعد باز در صف سینمای فرهنگ هستیم. پدرم از سر کار می آید ، ( کارمند بخش انتشارات  کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است و فرشته طائرپور ریس مرکز نگارش و ویرایش آن) پاکتی در دست دارد ، دو بلیت برای گلنار ، خانم طائر پور ؟ گلنار؟
گلنار که قهرمان من است در دنیای واقعی دوست من است ، اسمش غزل است دختر فرشته طائرپور تهیه کننده فیلم ، اما من گلنار را بیشتر از غزل دوست دارم ، من می خواهم گلنار باشم نه غزل، چهارده بار فیلم را در سینما می بینم ، تمام بزرگتر های فامیل یکبار مرا به سینما برده اند، اکران گلنار تمام می شود ، اما من گلنارم ، مادرم برایم دامنی رنگی و پُرچین دوخته است ، هر روز خمیر درست می کنم ، اما مرغ و خروس ندارم، من در جنگل گم شده ام ، از مدرسه بدم می آید می خواهم در جنگل و کنار خاله قورباغه و خرس ها بمانم ، مدتی می گذرد و کاست گلنار به بازار می آید ، از مدرسه که به خانه می آیم کیفم را پرت می کنم، کاست گلنار را می گذارم ، مادرم آهنگ ها را با من زمزمه می کند.
هر روز خمیر باز می کنم ، صبح ها که مادرم بیدارم می کند، می گویم ؛ اگه تو الان اینجا نبودی ، راحتِ راحت خوابیده بودم (دیالوگ خرسی خانم به گلنار).
مادرم از گلنار راضی ست ، و هر بار که اتاقم را به هم می ریزم یاداوری می کند که گلنار مرتب و تمیز است و خانه تپلی تنبلی رو تمیز می کرد.
دلم کلوچه می خواهد. مادرم به هرکسی که شمال می رود کلوچه سفارش می دهد.
روزی پدرم به خانه می آید و می گوید فردا عصری به دفتر خانم طائرپور می رویم، فردا عصر وارد دفتر می شویم، خانم طائرپور را خوب می شناسم و به خانه شان رفت آمد داریم ، او رییس پدرم نیست، رفیق پدرم است و پدرم به دفترش رفت آمد دارد( تا یکسال پیش و قبل از شیوع کرونا از معدود جاهایی که سر می زد دفتر خانم طائرپور بود).
اولین بار است که به دفترش می روم. می خواهد فیلم "پاتال و آرزوهای کوچک" را بسازد، برای نقش دختر مرا در نظر دارد ، اما من فقط می خواهم گلنار باشم، وارد اتاقی می شویم ، نفسم حبس می شود، اقا خرسه، تپلی تنبلی و خاله قورباغه در ویترین های بزرگ هستند.
باورم نمی شود، دوستانم اینجا هستند، خانم طائرپور با مهری که همیشه دارد خاله قورباغه را به دستم می دهد، باورم نمی شود که در بغل من است. حالا من گلنارم، یک گلنار واقعی.
حالا سواد کلاس اولی دارم و پوستر گلنار را می خوانم ، کارگردان کامبوزیا پرتوی، تهیه کننده فرشته طائرپور ، وحید نیکخواه آزاد، کامبوزیا کیه؟ کارگردان چیه؟ چه اسم عجیبی! یادم می ماند و به همه می گویم خاله قورباغه رو از نزدیک دیدم، اسم کارگرانش کامبوزیا ست و همه اصرار دارند نه حتما کامبیزه، کامبوزیا نداریم؛ امکان نداره تو خاله قورباغه رو بغل کرده باشی.
مادرم را به شهادت می گیرم و او می گوید که من راست می گویم.
هنرستان موسیقی می رم ، در راه برگشت مغازه ای ست که فیلم اجاره می دهد، هفته ای چندبار از او فیلم می گیرم. پدرم از سینمای مبتذل آن روزها خشمگین است و هربار می گوید این مزخرفات رو نبین.
روزی برای اجاره فیلم می رم ، ویدئوی گلنار آمده ، فیلم را می خرم و تا خانه هیجان دیدار روی ماه گلنار را دارم . فیلم را هزار بار می بینم ، تفریح من و افروز دیدن گلنار است و خوردن سیب زمینی سرخ کرده، شب های یکشنبه من و افروز با مادرم  دعوا داریم، تلویزیون سریال "پدر سالار" را نشان می دهد و ما نمی توانیم قبل از خواب گلنار ببینیم، افروز کاست صوتی قصه گلنار را دارد، می آورد و شبهای یکشنبه گلنار را گوش می دهیم.
زندگی مان جلو می آید ، حالا سعی دارم سری توی سرها دربیاورم ، نام کامبوزیا را می بینم ، او حالا خالق فیلم های "ترانه..." و  "کافه ترانزیت" است. سیمرغ می گیرد و نمی داند من در پنج سالگی تمام سیمرغ ها رو به او داده ام.
اولین باری که او را از نزدیک می بینم ، در خانه خواهرزاده اش هستم ، من گلنار شده ام و هیجان زده، دیالوگ های فیلم را پشت هم برایش می گویم،  تپلی تنبلی: اگه الان اینجا نبودی، راحتِ راحت خوابیده بودم...خاله قورباغه: گلنار، تا حالا تخم گذاشتی ؟ گلنار: نه، اما مرغم تخم گذاشته؛ خاله قورباغه؛ ای بابا، تخم مردم که تخم خودِ آدم نمی شه... اقا خرسه: آقا خروسه، بی بی گلنار تویی؟
پُکی به سیگارش می زند و می گوید ؛ چطوری حفظی؟ خیلی سال گذشته ،
برایش می گویم که قهرمان کودکی ام را او خلق کرده ، می گویم دامن چین دار داشتم ، خمیر درست می کردم ...
نگاهم می کند و می گوید ؛ عجب!

گلنار در من و هم نسلان من ماندگار است ، کامبوزیا پرتوی بی شک یکی از تاثیر گذارترین آدمهای زندگی ماست که تاثیرش خوب و لذت بخش بود ، او با ساختن گلنار ترس و وحشتی که کارتون های تلویزیون به ما می داد را از ما گرفت و جایش حیوانات مهربان جنگل سبز و لباس های رنگی را به یادگار گذاشت ، ترانه های فیلم گلنار به اندازه ترانه های "اشک ها و لبخندها" بر لب و جان ما جاریست او به شعرهای وحید نیکخواه آزاد زندگی بخشید.
حسرت من است که سینمای کودک ایران دیگر مثل او ندارد ، حسرت من است که فرشته طائرپور دیگر فیلم کودک تهیه نمی کند و وحشت من است فیلم های این نسل از بچه ها.

همه ی ما می خواستیم گلنار باشیم و جهان بی رحم شهر نگذاشت ، جهان بی رحم به
خالق قهرمان کودکیمان حمله کرد او دیگر زیر این آسمان نیست ، او در کلبه ی آقا خرسه لَم داده ، دستمال آبی را به گردنش بسته ، سیگارش را با کبریت خاله قورباغه آتش زده و می خواند ؛
گلنار مثل گلی بود که گفتن پَر پَر برگشته، شکرخدا دوباره به ده ما بر گشته.

کپی