ion

ساعتی در روستای تفریحی کودکان بیمار غیرواگیردار
من خودم یک روانشناسم
کارگرها‌ دیگر‌‌ فلافل‌ هم‌ نمی‌خورند
امداد کتاب به شیوه کتابدار راز و جرگلان
ملالی نیست جز دوری دیدار شما
روزی در همه شهر‌های جهان خاکشیر گلاب می‌فروشیم
ما بچه‌های کوچه پس کوچه بودیم
برو جلو بوق بزن
وقتی رنگ زیر پوست می‌افتد
خیلی وقت است آش نخورده ایم
آرزوهای جوانی پیوندهای جهانی
دوست دارم پدرم را نقاشی کنم
خانه‌ای که هنوز بوی مهر می‌دهد
>>>