اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • پنج شنبه ۶ آذر ۱۳۹۹

کلمات کلیدی

چرا به یاد نمی آورم؟

چرا به یاد نمی آورم؟

چیز عجیبی ست فراموشی یا همان آلزایمر معروف. آدم حتی وقتی بهش فکر می‌کند غم عالم توی دلش می‌نشیند و می‌گوید خدایا نخواه که مبتلا شوم یا قبل از ابتلا به چنین بیماری هولناکی از دنیا خلاصم کن. آدمی؛ معبر خاطرات است و زندگی‌اش در همین چند خاطره شکل می‌گیرد و در نهایت با همین خاطرات هم می‌میرد.

حالا تصور کنیم وقتی یک چیز خیلی ساده را فراموش می‌کنیم چقدر کلافه می‌شویم. مثلاً وقتی وسایل‌مان را جا می‌گذاریم و یا یک چیز خیلی ساده را در جوانی فراموش می‌کنیم، چقدر اعصاب‌مان خرد می‌شود؛ خلاصه شاید تلخ‌ترین بیماری‌ همین باشد. همین آلزایمر باشد و دمانسی که معروف است به زوال عقل. ذهنم می‌رود به میان‌برنامه‌ای که تلویزیون ایران چند سال پیش پخش می‌کرد و ماجرای پسری بود که روی نیمکت پارکی کنار پدر پیرش که آلزایمر داشت نشسته بود.

پدر هر چند دقیقه یک‌بار به گنجشکی اشاره می‌کرد و از پسر می‌پرسید: «بابا این چیه؟» پسر می‌گفت: «گنجشک» و آنقدر این سؤال را تکرار کرد که پسر عصبی شد و تاخت به پدری که آلزایمر داشت. فلاش‌بک خورد به کودکی پسر و جوانی پدر... پدر بارها و بارها به سؤال پسرکش جواب داد و آخر سر با خوشحالی در آغوشش گرفت... این داستان آلزایمر است و لحظه‌ای که فراموش می کنیم نمی‌دانم باید اسمش را لحظه خلاصی گذاشت یا زجر فرد بیمار... آلزایمر چند سطح دارد و در هر سطحی چه بلایی سر این ذهن می‌آید که آدم در زندگی‌اش گاهی آرزو می‌کند ای کاش این ذهن چند ساعت چیزی را به یاد نیاورد... می‌گویند فراموشی یا آلزایمر، ناتوانی مغز استخراج اطلاعات وافکار از بخش ناخودآگاه است که کم‌کم توانایی‌های ذهنی آدم را تحلیل می‌برد و مدام هم پیشرفت می‌کند تا در نهایت به نوعی از زوال عقل برسد. یعنی این‌طور می‌شود که اولش‌ اختلال حافظه به اتفاقات و آموخته‌های اخیر محدود می‌شود اما کم‌کم خاطرات قدیمی هم دستخوش آسیب می‌شوند و به هاله‌ای از غبار و مه‌گرفتگی ورود می‌کنند آنقدر که اوایل سخت و بعدتر، با پیشرفت بیماری، اصلاً به خاطر و خاطره نمی‌آیند. در همان میان‌برنامه‌ای که اول این نوشته گفتیم مشخص بود که نشانه‌اش،‌ یا حداقل یکی از نشانه‌هایش این است که بیمار جواب سؤالی که چند لحظه قبل پرسیده ‌را فراموش می‌کند و دوباره همان سؤال را می‌پرسد.

وسایلش را گم می‌کند و یادش نمی‌آید آن‌ها را کجا گذاشته ‌و کم‌کم حتی در به‌یاد آوردن و شناخت دوستان و آشنایان و اسم‌هایشان دچار مشکل می‌شود. مسیر خانه را گم می‌کند و حتی ممکن است در خانه خودش هم گم شود و نتواند اتاق خواب، آشپزخانه، دستشویی و حمام را پیدا کند. در این اوج‌ها زوال عقل ممکن است از راه برسد که نشانه‌ شایع‌اش بروز توهم و هذیان است و مثلاً بیمار فکر کند همسرش به او خیانت کرده یا همسایه‌ها و پرستارش قصد آسیب رساندن و توطئه علیه او را دارند. حتی دیده شده که بعضی وقت‌ها بیمار کسانی که قبلاً فوت شده‌اند را می‌بیند یا می‌گوید که آن‌ها را می‌بیند. این شرح مختصری‌ است  بر این بیماری که حتی نوشتن درباره‌اش تمام وجود آدم را لبریز از غم می‌کند و وقتی خبر می‌رسد که نویسنده‌ای، هنرمندی، شاعری، ورزشکاری سرشناس دچار این ضایعه شده غم آدم بیشتر می‌شود و افسوس می‌خورد برای آن مغزهای نابغه... برای آن ناخودآگاه‌های شاعرانه مثل ذهن درخشان براهنی. مثل چیره‌دستی قلمی که از ذهن ناصر تقوایی بیرون می‌آمد و روی کاغذ می‌نشست و فیلم می‌شد یا داستان. یا آدمی غم عالم به دلش می‌نشیند از فراموشی محتوم نجف دریابندری، بهمن فرزانه و  بسیاری دیگر... این چند صفحه دریغی‌ست و یادآوری آن‌ها که فراموش شدند و آن‌ها که فراموشی گرفتند.‌/ایران جمعه

کپی