اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • پنج شنبه ۶ آذر ۱۳۹۹

کلمات کلیدی
چهار گزاره در توضیح شخصی فراموشی

اینجا کلمه معجزه نمی‌کند

اینجا کلمه معجزه نمی‌کند
رضا مهدوی‌هزاوه مدرس دانشگاه و داستان نویس

شب است. پاییز است. هوا متمایل است به سرماخوردگی. متن مصاحبه «ایران جمعه» با محمد صالح‌علاء را پیش از انتشار می‌خوانم. جایی از مصاحبه، صالح علاء از کتابی می‌گوید که سال‌ها پیش خوانده و اسم نویسنده‌اش را هم از یاد برده. کتابی در مورد آلزایمر.

مردی دچار فراموشی می‌شود و از زنش می‌پرسد: «شما شوهر دارید؟ بچه دارید؟»... سال‌ها پیش بابا گفت: «عمه رو ببرید کرج. یه دکتر خوب اونجا طبابت می‌کنه.» خانه عمه، هزاوه بود اما مدتی خانه ما زندگی می‌کرد. با برادرم رفتیم کرج. دکتر، نسخه نوشت. برگشتیم. عمه صندلی عقب ماشین نشست. به بیرون نگاه می‌کرد. ساکت بود. من و برادرم حرف می‌زدیم. چند وقت بود عمه مبتلا به آلزایمر شده بود. توی راه، ترانه‌های بنان گوش می‌دادیم.
  توی اینترنت موضوع آلزایمر را سرچ می‌کنم. در یک سایت پزشکی می‌خوانم: «سال ۱۹۰۱، آلویز آلزایمر اولین مورد این بیماری را کشف و در مورد آن نوشت و بعدها به بیماری آلزایمر معروف شد. بیمار یک زن ۵۰ ساله بود به اسم «آگوست دتر». آلویز آلزایمر این زن را از زمان بستری شدنش در آسایشگاهی در شهر فرانکفورت تا زمان مرگش یعنی سال ۱۹۰۶ همراهی کرد.» به آگوست دتر فکر می‌کنم. تصویر او را در گوگل سرچ می‌کنم. در سایتی می‌خوانم که دتر در اواخر عمرش می‌گفت: «من خودم را گم کرده‌ام.»
کنار پنجره اتاق نشسته‌ام و تکه دیگری از متن مصاحبه محمد صالح علاء را می‌خوانم: «من، هم فراموشی را دوست دارم و هم به یاد آوردن را. یک زمانی ساعت‌ها به گذشته فکر می‌کنم. خیلی حالم خوب می‌شود. بخصوص اینکه دارم در روزگاری زندگی می‌کنم که همه کسانی که با آنها خاطره داشته‌ام از این جهان خارج شده‌اند. بیشتر چیزهای من مربوط به گذشته است و خیلی‌ها شادروان جنت مکان شده‌اند. و این یادآوری‌ها برای من هم شادی‌آور است و هم غمگنانه. مثل وقتی که لای زخمی را بخارانی.» کمد اتاق را باز می‌کنم. آلبوم عکس‌ها را ورق می‌زنم. انگار ترسیده ام. «نکند آلزایمر بگیرم؟» به عکس‌ها نگاه می‌کنم. آه! به یاد می‌آورم! اینجا کنار سی‌وسه پل بودیم! اینجا در جاده هراز بودیم! اینجا در کوچه‌های تنگ ماسوله بودیم! تجسم می‌کنم که سال‌های بعد به عکس‌ها نگاه کنم و چیزی به یاد نیاورم. می‌خواهم پشت عکس‌ها ماجرای همان عکس را بنویسم. بعد بروم به خیابان ملک اراک و روی دیوارهای خیابان از وقتی بنویسم که چهارده ساله بودم و روز اول نوروز به خانه فامیل رفتیم و لباس نو پوشیده بودم. به خرمشهر بروم و روی دیوار خانه رفیقم «حسین رحیم‌زاده» شرح رفاقت‌مان را بنویسم و اگر ارتش اجازه بدهد به پادگان 01 تهران بروم و روی درخت‌های پادگان کاغذهای رنگی بچسبانم تا یادم بیاید سجاد آنجا بود و حسین بود و گروهبان چاق‌مان که خیلی سخت‌گیر بود و فرمانده شمالی‌مان را که عشقش سینما بود به یاد بیاورم؛ و اگر ارتش اجازه بدهد به آسایشگاه شماره چهار بروم و به یاد بیاورم ساعت 9 شب به وقت خاموشی، همه سربازها، ترانه «گنجشک لالا» را دسته جمعی می‌خواندیم و از یاد نبرم که بعضی سربازها به وقت خواندن گنجشک لالا یواشکی گریه می‌کردند. نه، فایده ندارد. آنها که آلزایمر گرفته‌اند خیلی‌هاشان باسواد بودند و هستند. کلمه در اینجا معجزه نمی‌کند. چیزی فراتر از کلمه نیاز است. برای من که آدم نوستالژیکی هستم، آلزایمر دردناک است.
توی جاده ترانه گوش می‌دادیم. یادم هست یکی از ترانه‌های بنان را چندبار گوش کردیم. عمه فقط به بیرون نگاه می‌کرد. عمه توی فامیل معروف بود به پرچانگی. شب‌های ماه رمضان وقتی می‌رفتیم هزاوه چند ساعت قبل از اذان بلند می‌شد و ما بچه‌ها را بیدار می‌کرد و هم‌زمان با درست کردن شیربرنج برای‌مان از قدیم‌ها می‌گفت. از شوهرش که تاریخ خیلی می‌خواند و از هزاوه قدیم که تابستان‌هایش هوا گرم بود و زمستان‌هایش برف تا روی پشت‌بام می‌رسید. عمه‌ای که مدام حرف می‌زد حالا خاموش بود. هرازگاهی نگاهی به ما می‌کرد. بعد دوباره سرش را می‌انداخت پایین.
به اراک رسیدیم. خسته بودیم. من و برادرم رفتیم توی اتاق بخوابیم. عمه تو آشپزخونه، تک‌و‌تنها نشسته بود. با یه تکه نخ بازی می‌کرد. ماه بعد، بابا گفت: «عمه رو ببرید بیمارستان»؛ بردیم. ملافه تخت، سفید بود. ماه بعدش، همه رفتیم قبرستان اراک. جمعه بود. عمه را به خاک سپردیم. روز بعدش، بابا گفت: «تکه نخ‌ها رو از کف آشپزخونه جمع کنید.»لابه‌لای تکه نخ‌ها، چیزهای دیگری هم بود: شوهر مُرده‌اش، خانه کاه‌گلی‌اش، آسمان آبی هزاوه، چند تا عید نوروز، چند تا اسکناس ده تومنی تانخورده، چند تا سلام مانده در گلو و یک ترانه قدیمی از بنان:
...ای شادی جان، سرو روان، کز برِ ما رفتی
از محفل ما، چون دل ما، سوی کجا رفتی... /ایران جمعه

کپی