اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹

فرصت شمار یارا

فرصت شمار یارا
بهاءالدین مرشدی داستان‌نویس

بعضی وقت‌ها کلمات هجوم می‌آورند به ذهن آدم. شده است شما به یک کلمه فکر کنید و بعد هی به آن فکر کنید و بعد پیش خودتان بگویید چرا این کلمه این‌طوری است؟ چطور این کلمه را استفاده می‌کنیم؟ بعد هم یا بی‌خیالش می‌شوید یا هزارتا فکر دیگر از همان کلمه می‌آید توی ذهن‌تان. توی همین مهرماهی که در آن هستیم بیش‌ترین کلمه‌ای که تکرار شد اندوه بود.

نمی‌خواهم در این نوشته از اندوه بگویم اما می‌خواهم از کلمه و واژه حرف بزنم. مجبورم به یکی از اتفاقات این چند وقت اشاره کنم و آن هم سکته کردن احمدرضا احمدی است. همین آقای احمدی کلی واژه‌باز است. به آن شعرش نگاه کنید همان که وقتی مادرش می‌خواهد به بازار برود و احمدرضا به مادرش می‌گوید برایش واژه بخرد و مادرش هم می‌گوید که درد او را واژه دوا می‌کند. اما این را گفتم که به یک کلمه برسم که آن شب داشتم به آن فکر می‌کردم. «فرصت» کلمه‌ای که توی ذهنم آمد.

اولش که به فرصت‌های زیادی که زندگی در اختیار آدم می‌گذارد فکر کردم و بعد فکر کردم که اجل وقتی به آدم فرصت نمی‌دهد و بعد یک تکه از شعر حافظ آمد توی سرم که می‌گوید «فرصت شمار یارا» و بعد هرچه به مغزم فشار آوردم که ابتدای شعر چه بود به یادم نیامد. قدیم‌ها زندگی سخت بود. اگر شعری به خاطرت نمی‌آمد حتماً باید دیوان طرف در دسترست باشد تا بتوانی شعر را پیدا کنی ولی امروز می‌شود سرچ کرد و فهمید که ابتدای شعر این بوده که: «10 روز مهر گردون افسانه است و افسون، نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا.» بعد هم که به خاطرم آمد همین چند روز پیش روز حافظ بود و محمدرضا شجریان هم که همین چند روز پیش در کنار فردوسی خاک شد این شعر از حافظ را خوانده و بعد بود که فکر کردم صبح که شد این آهنگ را بشنوم. اما صبح شد و فراموش کردم که دیشب داشتم به همه اینها فکر می‌کردم.

اما یادم است همان‌جا به شجریان خیلی فکر کردم. درست به آن‌ قسمت از شجریان که احمد شاملو می‌گوید: «فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.» بعد بود که باز هم به کلمه فرصت فکر کردم. همین فرصت کوتاه که چطور می‌شود بعضی آدم‌ها فرصت کوتاهی دارند اما برآیند زندگی‌شان یگانه است و چیزی کم ندارد. درست مثل همین آقای شاملوی خودمان یا همین آقای شجریان تازه به خاک سپرده شده. اصلاً همین‌ها فرصت‌هایی هستند برای زندگی ما که معاصر آنها هستیم. سبک‌هایی بی‌بدیل از بودن هستند که ما فرصت داریم آنها را ببینیم و بشنویم و بخوانیم. بعد به خودم می‌گویم یادت باشد صبح حتماً برای شعر شاملو و شعر احمدرضا و شعر حافظ و آن تصنیف شجریان فرصت بگذارم. اما همه اینها را گفتم تا دلیل آمدن فرصت به ذهنم را بگویم. قدیم‌ها که پدرم زنده بود وقتی می‌خواست از خانه بیرون برود اگر از او می‌پرسیدی کجا؟ عصبانی می‌شد و می‌گفت چرا می‌گی کجا؟ می‌گفتم چه باید بگویم و او می‌گفت باید بگویی فرصت. من هم همیشه از او به‌وقت بیرون رفتن از خانه می‌پرسیدم فرصت؟ اما نمی‌دانستم چرا باید کجا بشود فرصت در زبان پدرم. یک روز از او پرسیدم که فلسفه این فرصت چیست؟ گفت یعنی خدا فرصت به تو بدهد که بروی و برگردی.



 

کپی