اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • شنبه ۳ آبان ۱۳۹۹

چقدر خوبیم ما

چقدر خوبیم ما
بهاءالدین مرشدی داستان‌نویس

‌آهنگی آقای فرهاد دارد به اسم «خوشحالی برای همه». این شعر را وقتی در آن کنسرت نوار شده‌اش می‌خواند مردم برایش دست می‌زنند و سوت می‌زنند و او هم پشت سر هم می‌گوید متشکرم، متشکرم.

اصلاً این نوشته درباره فرهاد نیست اما درباره خوشحالی برای همه است. درست عین شعار «تئاتر برای همه»، شعاری که سال‌ها قبل برای جشنواره تئاتر فجر طراحی شد و هر سال هم همان شعار روی تبلیغات تئاتر باقی ماند. البته این‌که چطور می‌شود تئاتر برای همه باشد جای بحث زیادی است اما به گمانم یکی از شعارهای درست و درمان در تئاتر باشد. اما الان اصلاً صحبتم درباره تئاتر نیست با این‌که مرگ عباس جوانمرد هم در این روزها فکر آدم را به سمت تئاتر می‌برد.
درست از همان لحظه‌ای که پست‌ها و استوری‌های رفقای تئاتری‌ام پر شد از عباس جوانمرد مدام توی سرم می‌چرخید که من یکبار جوانمرد را دیده‌ام ولی هرچه فکر کردم یادم نیامد. حتی وقتی داشتم چای می‌خوردم هم به یادم نیامد که بعد ذهنم پرت شد به این‌که خیلی از خاطرات را فراموش کرده‌ام. این فراموشی خاطرات چند تا معنی دارد.
یکی‌اش این است که آدم مشغله فکری زیاد دارد، یکی‌اش این است که نمی‌خواهی به چیزی فکر کنی، یکی‌اش هم این است که‌داری فراموشی می‌گیری. فراموشی گرفتن به گمان من یکی از دردنا‌ک‌ترین بیماری‌هاست. آدم در زندگی فراموش بشود بهتر است از این‌که فراموش کند. درست عین همان خبری که درباره آلزایمر یکی از کارگردان‌های مهم سینمای ایران این روزها دست به دست می‌شود. اصلاً نمی‌خواهم به این اسم اشاره کنم یا به آن فکر کنم. اصلاً می‌خواستم درباره «خوشحالی برای همه» بنویسم. ولی فکر می‌کنم ما مردمان شادی نیستیم.
از همان ابتدا هم نبوده‌ایم. یعنی شادی درونی ما نشده است. همیشه جریان اندوه قوی‌تر بوده توی تن‌مان. البته ریشه‌های اجتماعی و تاریخی این اندوه را نمی‌خواهم بررسی کنم اما می‌خواهم بگویم از صبح این جمله آمده توی ذهنم و فکر می‌کنم امروز را باید خوشحال بگذرانم. بنابراین تصمیم می‌گیرم خوشحال باشم.
اما شعری از عبدالقادر بیدل دهلوی می‌خوانم که می‌گوید: «عالم تمام خون شد و از چشم ما چکید.» می‌خواهم یک پرسش مطرح کنم. اگر شما صبح این شعر را بخوانید خوشحال می‌شوید؟ به اجزای این شعر نگاه کنید. هیچ نقطه امیدی در این شعر نیست. همه عالم خون شده و از چشم بیرون آمده. درست عین همان جمله که می‌گوید خون گریه کرد.
اما می‌خواهم بگویم اگر محتوای شعر هم خون به دل آدم بکند همین شعر کاری می‌کند که روح آدم خوشحال بشود. آن‌قدر این شعر لطیف است که فکر نمی‌کنی به معنای آن. به این فکر می‌کنید که چقدر آقای عبدالقادر آدم شگفت‌انگیزی است که می‌تواند همچین شعری بگوید. این است که خوشحال می‌شوید که شعر خوبی خوانده‌اید. اصلاً خاصیت شعر خوب همین است. این‌که شما فکر کنید چقدر شگفت‌انگیز هستند این شاعرهای ما.
چطور می‌توانند این‌طور خوب باشند. یا به قول آقای عادل فردوسی‌پور به وقت گزارش کردن «چقدر خوبیم ما» شعر یک خوبی مسری است. خوبی‌ای که می‌شود صبح به صبح به آن رجوع کرد و روح را خوشحال کرد.
چشم آدم پر بشود از خطوط نرم شاعرانه تا شب چه چیز می‌خواهد جز خوشحال بودن. می‌خواستم یک خاطره شخصی در انتهای این نوشته تعریف کنم که دیگر ستون این هفته‌ام تمام شده و شاید آن را وقت دیگری تعریف کردم. خاطره‌ای از وقتی که پدرم در بیمارستان بود و شعری بالای سرش نوشته بود و می‌خواست خوب بشود.‌

کپی