اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹

مردی با چشمان حادثه ساز

راز ملاقات دو مرد در ساحل

راز ملاقات دو مرد در ساحل

سرآغاز: رمال پیر پس‌ از عمری رمالی و فریب مردم، نادم از این ریاکاری، رو به درگاه خدا آورد و توبه‌ کرد.

تصمیم گرفت دست از رمالی بردارد و به جبران خطاهایش خود را نزد مردم آبادی خوار و خفیف کند، دسته‌ای از مطربان دوره‌ گرد را که برای توبه مطربی به نزد او آمده بودند، واداشت که برای ساز زدن در کوچه‌ها راه بیفتند و خود دایره زنگی در دست گرفت و با دسته مطرب‌ها راه افتاد...
٭٭٭
در میان شور و هلهله و فریاد مردمی که از بام خانه‌ها و دور میدان شاهد ساز و نوای این دسته بودند، مطرب‌ها دست از نواختن کشیدند. سردسته پیر تارش را به زمین گذاشت، یک کاسه برنجی از توبره‌ای که برشانه آویخته بود، درآورد و برای جمع‌آوری سکه‌ها آن را به‌ دست پسرک طبل زن داد تا دورمیدان بگرداند و باران سکه بود که بر جام برنجی باریدن گرفت.
سردسته پیر و مرد سرنا زن به روی ریشه‌های برآمده از زمین نشسته بودند تا چپقی چاق و خستگی از تن به در کنند، مرد قهوه چی، با خوش خدمتی سینی چای عطر آگین نبات را مقابل‌شان گذاشت و کاسه نقل را تعارف‌شان کرد.
جمعیت که از بام  چشم به رمال پیر داشتند او را دیدند که خرقه بلندش را از تن درآورد، بر زمین انداخت، دایره زنگی را که با آن مطرب‌ها را همراهی می‌کرد به دست سردسته تارزن سپرد، زناری را که بر کمرش بسته بود گشود و بر زمین افکند و دستار از سرش بر داشت و روی زمین نشست.
صورتش از گوجه فرنگی و میوه‌های لهیده و فاسدی که از بام خانه‌ها و اطراف میدان بر سرش باریده بود، به شیرابه‌ای لزج آلوده بود دستی بر شیرابه که از چانه باریکش فرو می‌ریخت، کشید. روبه آسمان گرفت و با گردنی خمیده زیر لب چیزی گفت. اشک ندامت بود که برگونه‌های آلوده‌اش می‌لغزید. آنگاه خرقه برتن کرد، با گذر از میان جمع راه افتاد و با ورود به کوچه‌ای از نظرها گم شد.
مردم آبادی ماه‌ها او را می‌دیدند که با خرقه‌ای خاک آلود و سر و رویی پریشان در کوچه‌های آبادی می‌گشت و لقمه‌نان و غذای ته‌مانده سفره‌ها را به صدقه می‌گرفت و به خواهش قهوه‌چی شب‌ها را در چایخانه او سر می‌کرد تا اینکه یک روز ناپدید شد و از آن پس هرگز مردم آبادی او را ندیدند و همه آبادی نشینان گمان بردند که سگ‌های هار جنگل پاره پاره‌اش کرده‌اند. بسیاری هم می‌گفتند با توطئه رمالان آبادی سربه‌ نیست شده است.
٭٭٭
در مرادآباد برنمای یک خانه قدیمی که عدالتخانه آبادی شده بود، یک دلال کشاورزی هر هفته دو روز در آن بر مسند قضاوت می‌نشست و به پرونده‌های اختلافات روستاییان می‌پرداخت.
این مرد سلف خر در تصادف با گاری یک پایش شکسته بود و پس از این حادثه همان پایش لنگ می‌زد و همین لنگی سبب شده بود هنگام راه رفتن با کمر خمیده یک شانه‌اش هم رو به پایین خمیده شود و به خاطر کینه‌ای که از آن مرد گاریچی برای همیشه به دل داشت هرگاریچی متهم یا شاکی را به زندان یا جریمه سنگین محکوم می‌کرد.
برنمای دارالعدل این قاضی، یک تابلوی کهنه رنگ و رورفته نصب کرده بودند که فرشته چشم بسته عدل را نشان می‌داد. با ترازویی در دست که یک لنگه‌اش در گذر زمان با فضله پرندگان پرشده بود و اگر فرشته عدالت، پارچه روی چشم‌هایش را بر می‌داشت، می‌فهمید یک کفه ترازویش در گذر زمان با پرشدن از فضله پرندگان سنگین شده و برای میزان شدن دو کفه و اجرای عدالت، باید ترازویش پارسنگ بردارد!
پهلوان حیدر پی‌ به ماجرای عجیبی برد که راز شگفت این قاضی را فاش می‌کرد. یک روز عصر پهلوان توی قهوه‌خانه آبادی نشسته بود، چای می‌نوشیدند و گفت‌وگویی داشتند. جوانی از راه رسید و به پهلوان گفت:
-‌ پهلوان باید در خلوت‌ داستانی را برای‌تان تعریف کنم که عجیب به‌نظر می‌رسد.
وقتی پی‌ به نگاه تردید‌آمیز پهلوان برد، گفت:
-‌ من یکی از کارگران کارگاه دباغ‌خانه هستم. همانی که بعضی از شب‌ها تور ماهیگیری‌ام را بر می‌دارم و دور از جنگل و آبادی، درساحل حاشیه کوهستان ماهیگیری می‌کنم.
پهلوان گفت: آه بله شناختم. خبر داده بودی یک مرد ناشناس با قایقش در ساحل پیاده می‌شود و با مردی که در ساحل منتظرش هست حرف می‌زند و... آری به‌خاطرم هست. جوان ماهیگیر گفت: آری پهلوان آن مرد که در ساحل منتظر می‌ماند می دانید کیست؟ میرزا بنویس محکمه است. من دیشب هر دو را در ساحل تنگستان دیدم.
پهلوان با کنجکاوی دست جوانک را گرفت و او را به بیرون از قهوه‌خانه کشاند و پرسید: این دو نفر در ساحل تنگستان چه کاری داشتند؟
ادامه دارد

کپی