اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹

فردای بی فروغ

فردای بی فروغ
فرشته شهاب خبرنگار

گروه فرهنگی روزنامه ایران با دعوت از نویسندگان جوان در نظر دارد نسبت به انتشار آثار برگزیده مخاطبان خود در روزهای پنجشنبه اقدام کند. با تأکید بر مطالعه تجربیات موفق نویسندگان ایرانی و غیرایرانی و مهارت‌افزایی‌های علمی و عملی و جدی گرفتن حوزه تولید ادبی از علاقه‌مندان دعوت به‌عمل می‌آید آثار خود را به نشانی روزنامه ارسال کنند.

 آثار منتخب به امید تشویق و ترغیب نویسندگان در روزنامه منتشر خواهد شد. تلاش خواهیم کرد امکان نقد و بررسی آثار منتشرشده را به گونه‌ای فراهم کنیم که به آگاهی بیشتر مخاطبان و کشف پدیده‌های داستانی منتهی شود.

ساعت از ده شب گذشته بود. داخل کافی شاپ برعکس روزهایش خلوت بود. روی صندلی نشستم. از پنجره نگاهم به خیابان خلوت افتاد. باد پاییزی شاخه‌های درخت‌ها را از یک سمت به سمت دیگر تکان می‌داد. در پالتویم فرو رفتم. چشم از بیرون گرفتم و به میز چوبی قهوه‌ای رنگ روبه‌رویم خیره شدم.
قهوه...
سرم را از پالتو در آوردم. دست‌های یخ‌زده‌ام را دور فنجان قهوه حلقه زدم. روی صندلی مقابلم نشست و به چشم‌های عسلی‌اش نگاه کردم. خسته و درمانده بود. آهی کشیدم و به فنجان قهوه‌ام نگاهی انداختم.
منتظرم.
بی حال و خسته بود. باانگشت‌های ظریفش روی میز ضرب گرفت. یک قلپ قهوه خوردم و نگاهش کردم. ریش هایش در آمده بود. نفسی کشیدم و گفتم:
انسان جایز الخطاست...
با نگاهش سکوت کردم. چشم از چشم هایش گرفتم و به خیابان ُزل زدم.
- جواب سردرگمی‌ام نبود.
حق داشت.
 - جواب علامت‌سؤال ذهنم رو بده...
از ضرب گرفتن دست کشید. شال گردن سفید و مشکی‌اش را از دور گردنش برداشت و روی میز گذاشت.
- از این به بعد، به حرف هات نمی‌تونم اعتماد کنم.
قطره اشک گرمی روی صورتم جاری شد. ای کاش، آن روز با دوستم این شرط مسخره و بی‌معنی را نمی‌گذاشتم. لبم را گزیدم و گفتم:
- یه لنز سبز ناقابل بود.
- سه سال، شب و روز پنهانش کردی.
با سر ناخنم اشک گوشه چشمم را پاک کردم. بغضم را فرو دادم. لعن ونفرین به دوست نابابم دادم و گفتم:
- کارم بی‌دلیل بود.
به چشم‌هایم ُزل زد. سکوتش را دوست نداشتم. چشم‌هایم را از چشم‌های نجیبش گرفتم و به قهوه تیره‌ام نگاه کردم. ای کاش، زمان به عقب بر می‌گشت و روز اول حقیقت را می‌گفتم. ای کاش، شرط نمی‌بستم که در پنهانکاری موفق و بی‌نظیرم.
- بهتره بریم.
سرم را در پالتویم فرو بردم و با چشم‌های قرمزم به دنبالش راه افتادم. ای کاش، فردا نمی‌آمد.

نگاهی دیگر
«فردای بی‌فروغ» با تأکید نویسنده بر همخوانی حال و احوال شخصیت‌های داستان با محیط اتفاق آغاز می‌شود و در ادامه‌ با توصیف موقعیت و حالات شخصیت‌ها تلاش می‌کند گره داستان را در نقطه‌ای بگشاید که مخاطب به اندازه کافی برای دانستنش انتظار کشیده باشد. «فرشته شهاب» به گواه همین داستان در ایستگاه «تجربه‌اندوزی» است و برای رسیدن به مقصد باید دانسته‌تر و آزموده‌تر بنویسد. داستان اگر با گفت‌و‌گوهای درونی شخصیت‌ اصلی و کنش پنهان فرد با خویش و تعمیم آن به دیگران شکل می‌گرفت می‌توانست آن چه از آن به عنوان «تعلیق» یاد می‌شود را مؤثرتر ابراز نماید. تعجیل نویسنده در خاتمه دادن به داستان و تعیین تکلیف موضوع به‌خوبی مشهود است و همین باعث شده است که با طرح فضایی گذرا و کم‌اثر که به خوبی نتوانسته است در زبان به کار گرفته شده و توصیفات سطحی به نمایش گذاشته شود، مخاطب را شگفت‌زده نماید. نکته دیگری که باید مد نظر نویسنده جوان قرار بگیرد عبور از انشانویسی‌های مدرسه‌ای است. مخاطب اثر او باید مو به مو وضعیت درونی و بیرونی شخصیت‌ها و موقعیت‌ها را درک کند و صرفاً اشاره به مصادیق کلیشه‌ای نمی‌تواند هدایت‌گر مخاطب باشد. عواطف در متن داستانی باید بر اساس ضرورت قصه و انتقال وضعیت وارد شود و خرج بیهوده آن می‌تواند در ساختار داستانی اختلال ایجاد کند. «ای کاش شرط نمی‌‌بستم، زمان به عقب برمی‌گشت و روز اول حقیقت را می‌گفتم»/ «ای کاش فردا نمی‌آمد»/ لعن و نفرین به دوست نابابم دادم» می‌تواند نمونه‌هایی از این وضعیت ناپایدار باشد. این داستان می‌توانست کوتاه‌تر از آن چه ارائه شده است باشد و نویسنده می‌توانست با شراکت دادن مخاطب در صحنه‌های پیدا و پنهان متن، بسیاری از توصیفات و گزارش‌های خود را حذف نماید.



 

کپی