اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
راهکارهای مولانا برای رهایی از «مرگ‌ هراسی»

وصال عاشقانه

وصال عاشقانه
دکتر ایرج شهبازی* استادیار گروه ادبیات دانشگاه تهران

به نظر می ‌رسد مهمترین ترس آدمی، ترس از مرگ است و بقیة ترس‌های او نیز در ترس از مرگ ریشه دارند. احتمالاً همۀ اضطراب‌ ها و ترس‌ ها و نگرانی‌ ها در واقع نقاب‌ هایی هستند برای ترس از مرگ و اگر کسی بتواند با ترس از مرگ کنار بیاید، البته از دیگر انواع ترس نجات خواهد یافت.

 مولوی، برای رهایی از «مرگ‌هراسی» راهکارهایی را در اختیار ما قرار می‌دهد که بیشتر نظری و فکری هستند؛ یعنی او می‌کوشد نگاه‌ِ ما را به مقولات اصلی هستی؛ مانند خدا و دنیا و انسان تغییر دهد و از این طریق، موضعِ ما در برابر مرگ را نیز دگرگون کند و باعث شود ما بدون ترس با آن روبه‌رو شویم.

نگاه مولوی به مرگ، مستقیماً تحت تأثیر جهان‌بینی اوست. ریشه‌های نگاه مولانا به مرگ را باید در خداشناسی، انسان‌شناسی و جهان‌شناسی او پی گرفت. بخش عظیمی از سخنان مولانا دربارۀ مرگ، به این چند اصلِ کلی و مهم برمی‌گردند: 1) ایمان به خداوندی حکیم و دانا و خیرخواه و عادل و مهربان که هستی از او آغاز می‌شود و به سوی او بازمی‌گردد، 2) ایمان به ساختارِ لایه‌لایه و تودرتوی جهان و سطحی و بی‌ارزش دانستنِ رویة مادیِ آن و 3) ایمان به ترکیبی بودنِ وجودِ آدمی و اصیل دانستنِ روح و بی‌اعتنایی به تن. تقریباً با اطمینان می‌توان گفت که همة مسائلی که مولانا دربارة مرگ مطرح کرده است، به یکی از این سه اصل بنیادین برمی‌گردند. ما در این مقالۀ مختصر، به چند را‌هکار که از اصول بالا استخراج می‌شوند، اشاره می‌کنیم. با درک و درونی کردنِ این راهکارها می‌توان ترس از مرگ را از بین بُرد، یا آن را کم کرد.

1) درست و اخلاقی زیستن

مرگ یک موقعیت مرزی است که حقیقتِ وجودیِ انسان را آشکار می‌کند. مرگ گوهر وجود انسان را هویدا می‌کند؛ از این‌ رو، آنان که از مرگ می‌ترسند، در واقع از آشکار شدنِ درون خود می‌هراسند و از روبه‌رو شدن با حقیقت خود بیم دارند (مثنوی، د ۳/ ۳۴۴2 – ۳۴۳۹). مرگ آیینه‌ای است که انسان‌ها در آن به تماشای خود می‌نشینند:

مرگ آینه‌ست و حُسْنَت، در آینه، درآمد

آیینه بربگوید خوش مَنظر است مردن

گر مؤمنی و شیرین، هم مؤمن است مرگت

ور کافری و تلخی، هم کافر است مردن

گر یوسفی و خوبی، آیینه‌ات چنان است

ور نه در آن نمایش، هم مُضْطَر است مردن

 (کلیات شمس، چاپ هرمس، غزل 1688)

حال که مرگِ هرکسی هم‌رنگِ خودِ اوست، روشن است که اگر کسی جانی بسیار شیرین و زیبا داشته باشد، مرگ هم برای او بسی شیرین و زیبا می‌شود. اولیای خدا اینگونه‌اند و مرگ برای آنان بسیار شیرین و بلکه عین زندگی است.

2) آسیب‌ناپذیریِ جان در برابر مرگ

یکی از مهمترین ترس‌های انسان از مرگ به خاطر ویران شدن تن است. به نظر مولوی تن ابزاری موقتی در اختیار روح است و در بسیاری از اوقات دلبستگی ما به تن سبب می‌شود که از گنجِ جان دور شویم. با از بین رفتنِ تن می‌توان به گنجِ روح رسید. ما با مرگ، تنی بی‌ارزش را از دست می‌دهیم، اما نیروی بسیار عظیم‌تری برای زندگی کردن پیدا می‌کنیم. پیوند جان با تن سبب بستگی و گرفتاری جان می‌شود و او را از لذت‌ها و کمال‌های بزرگ و عالی‌تر محروم می‌کند. مرگ نمی‌تواند چیزی از ذات و حقیقت انسان را کم کند. کسی که خود سلطنت و بخت خود باشد، مرگ نمی‌تواند آسیبی به او برساند. مرگ باعث می‌شود که زیباییِ روح آشکار شود و آنگاه است که آدمی از زیباییِ تن بیزار می‌شود؛ پس مرگ نه تنها ترسناک نیست، بلکه باعث دستیابی انسان به زیبایی‌های حقیقی می‌شود. مرگ آزادی جان از قفسِ تن است و جان می‌تواند بدون تن زندگی کند (مثنوی، د ۵/ ۱۷۴۲ – 1721). مولانا در بیت شگفت‌آور زیر به این نکته اشاره می‌کند که وجود او از عشق سرشته شده است و حتی اگر مرگ او را بساید، باز همان عشق است:

مرا حق از می عشق آفریده است

همان عشقم، اگر مرگم بساید

(کلیات شمس، چاپ هرمس، غزل 827)

3) جاودانگی روح

یکی از علل مرگ‌هراسی آن است که انسان‌ها گمان می‌کنند با مرگ، زندگی آنان برای همیشه به پایان می‌رسد. چنانچه کسی صادقانه به جاودانگی روح ایمان داشته باشد، بطور کامل از «ترس از مرگ» رهایی می‌یابد، البته به شرط اینکه به گونه‌ای زندگی کند که پس از مرگ گرفتار عذاب‌های دوزخ نشود. به محض اینکه انسان دریابد مرگ نقطۀ پایان نیست و او با مرگ نیست ‌و نابود نمی‌شود، ترس مرگ تا حد زیادی در او فروکش می‌کند. ایمان به زندگی پس از مرگ، بویژه اگر با ایمان به خدایی خیرخواه و مهربان همراه باشد، می‌تواند بطور کامل اضطراب مرگ را از بین ببرد.

به نظر مولانا، قطعاً زندگی پس از مرگ وجود دارد و مرگ پایان زندگی نیست. او خالصانه و صادقانه به خدا و زندگی پس از مرگ و جاودانگی روح انسان اعتقاد دارد (مثنوی، د ۳/ ۴۰۲۸ – 4027 و د ۳/ ۳۴۳۷ – 3429). ایمان او به این امور بر شهود عمیق عرفانی و دریافت‌های شخصی او مبتنی هستند و او کمترین تردیدی دربارۀ یافته‌های خود ندارد. به همین سبب است که سخنان او، راجع به مرگ، چنین گرم و اثربخش و صمیمی هستند و تا عمق جان مخاطب خود نفوذ می‌کنند.

4) توجه به رابطۀ استوارِ عمل و پاداشِ عمل

درست است که ایمان به زندگی پس از مرگ و جاودانگی روح تا حد زیادی از اضطراب مرگ می‌کاهد، اما برای بسیاری از دینداران همین اعتقاد منشأ درد و رنج فراوان است؛ زیرا تفسیری که بسیاری از ادیان از رستاخیز و دوزخ و سخت‌گیری‌های خدا به دست می‌دهند، زهرۀ هر شخص دلاوری را هم آب می‌کند؛ بنابراین یکی دیگر از مهمترین دلایل ترس انسان از مرگ، ترس از عذاب‌های جهنم است. برای رهایی از این ترس باید بدانیم که در زندگی پس از مرگ هیچ ظلمی وجود ندارد و انسان صرفاً نتیجة اعمال و اخلاق و اندیشه‌های خود را می‌بیند؛ پس اگر کسی در این دنیا نیکوکار و نیک‌اندیش باشد، ترسِ او از دوزخ به خودی خود منتفی می‌شود (مثنوی، د ۳/ ۳۴۸۰ – ۳۴۷۱).

پاداشِ عمل انسان در همین دنیا و از هنگام انجام عمل، لحظه‌به‌لحظه به او می‌رسد و در واقع پاداش عمل همان عمل است. طبق این تفسیر، پاداش کارهای ما نقد است و از لحظة آغاز کار شروع می‌شود، اما چون انسان موجودی ابدی است، پاداش عمل وجهی جاودانه می‌یابد؛ بنابراین هم اکنون نیز ما در متن بهشت یا دوزخ بسر می‌بریم. «اهل بینش» قیامت را نقد می‌بینند، ولی «اهل دانش» آن را نسیه می‌دانند (مثنوی، د ۴/ ۲۴۶۷ – ۲۴۵۸).

بر این اساس، می‌توان گفت که بهشت و دوزخ چیزی جز باطن افکار، اخلاق و افعال انسان نیست. هرکسی خود آفریدگار بهشت و دوزخ خویش است و بلکه می‌توان گفت که هرکسی خود بهشت و دوزخ خویش است. کسی که درونی شاد و شکفته و آرام و امیدوار دارد و دیگران هم در کنار او شادمان و خرّم و امیدوار می‌شوند، در واقع عین بهشت است و کسی که درونی تیره و اندوه‌زده و پژمرده و افسرده و ناامید و ملول دارد و دیگران هم در کنار او خسته و فرسوده و نومید و بی‌نشاط می‌شوند، فی‌الواقع عینِ دوزخ است.

بنابراین باید بدانیم که اگر پس از مرگ زندگی وجود داشته باشد، خواه از نوع تناسخ، یا زندگی‌های متوالی، یا بهشت و دوزخ، این ماییم که سرنوشت خود را تعیین می‌کنیم. کسی که درست و اخلاقی زندگی کند، به هیچ وجه نباید بابت سرنوشت خود پس از مرگ ترسی به دل راه دهد. ترس از دوزخ و عذاب‌های جهنم معنایی ندارد؛ زیراکه دوزخ تجسم باطنِ سرشار از خشم و حسادت و حرص و کینۀ آدمی است و کسی که درونی صاف و پاک دارد، بهشتِ راستین است.

5) مهربانیِ بی‌پایان خدا

یکی از مهمترین دلایل ترس انسان از مرگ، ترس از خداوند است. طبق تفسیری که مولوی از لطف و کَرَمِ خدا دارد، این ترس بطور کامل منتفی می‌شود. به نظرِ مولانا، خدا بسیار به انسان عشق می‌ورزد. او گناهکاران را به سوی خود فراخوانده و به آنان وعدۀ آمرزش و بخشایش داده و وعده داده است که در صورت توبه کردن، همۀ گناهان را به حسنات تبدیل ‌کند. خداوند به خاطر کَرَمِ فراوانش گناهکاران را می‌آمرزد و هیچ جایی برای ناامیدی باقی نمی‌گذارد (مثنوی، د ۲/ ۲۶۵ – ۲۶۳ و د ۳/ ۳۱۶۰ – 3158).

گذشته از این، مولانا رویارویی انسان با خدا، بعد از مرگ، را نوعی وصال عاشقانه با خداوند می‌داند و آن را عروسی «جان» با خدا به شمار می‌آورد. البته برای شرکت در این بزم آسمانی باید همة حجاب‌ها، از جمله حجاب تن را کنار گذاشت. به این ترتیب، آدمی به وصال جان جانان می‌رسد و با او یگانه می‌شود؛ از این ‌رو، مرگ امری شیرین و خواستنی است و باید با آغوش باز به استقبال آن رفت (مثنوی، د ۳/ ۳۸۳۹ – 3833). مرگ ما را به خداوند مهربان نزدیک‌تر می‌کند و همین باعث می‌شود که مرگ بسیار شیرین و دوست‌داشتنی باشد:

ای خوشا روز که پیشِ چو تو سلطان میرم

پیشِ کانِ شکرِ تو شکرافشان میرم

صدهزاران گُلِ صدبرگ ز خاکم رویَد

چون‌که در سایۀ آن سرو گلستان میرم ...

هم‌چو فرزند که اندر بَرِ مادر میرد

در برِ رحمت و بخشایشِ رحمان میرم

(کلیات شمس، چاپ هرمس، غزل 1368)

 

منابع

ــ مولوی، جلال الدین محمد (1375). مثنوی معنوی. تصحیح رینولد الین نیکلسون. تهران: توس(افست).

-  کلّیات شمس(1386). بر اساس چاپ بدیع الزّمان فروزانفر. تهران: هرمس.

 

*( iraj.shahbazi@ut.ac.ir)

کپی