اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹

دستفروش فداکار تجریش 11 زن و کودک را از انفجار مرگبار نجات داد

دستفروش فداکار تجریش 11 زن و کودک  را از انفجار مرگبار نجات داد

عنایت آزغ، جوان اهل خوزستان است که روزی که کلینک سینا منفجر شد ،بی تامل به داخل آتش رفت و 11 زن و یک کودک را نجات داد. او می گوید غیرتم اجازه نداد بایستم زمانی که صدای کمک خواهی می آمد.

 در جهان امروز ، بسیارند افرادی که به منفعت شخصی خود باور دارند. بسیارند افرادی که آموخته اند و پذیرفته اند که نفع شخصی همواره بر همدلی و رافت ارجحیت دارد و عاقلانه تر آن است که انسان ها در مسالحه با جامعه، زندگی خود را پیش ببرند، اما هنوز انسان هایی پیدا می شوند که رنج دیگران آنها را به جنون عاشقانه ای می کشاند تا دادرسی کنند، تا به کمک بشتابند، زمانی که منافع خودشان به خطر بیافتد. عنایت آزغ کسی است که شتابان بر عقل منفعت جو تاخت و به درون آتشی رفت که جان دیگران را تهدید می کرد.

عنایت آزغ جوان اهل رامهرمز خوزستان ، روستای ابوالفارس و لر است. متولد 1370 است. او چند سال پیش برای کار به تهران آمد. چنان که می گوید نتوانست کاری پیدا کند و چاره ای نیافت جز  دست فروشی .

بساط کوچک او انگشترهای نقره ای بودند که در همان شب حادثه  گم شدند. چنان که تعریف می کرد، تلفن همراهش و بساطش را پس از آتش سوزی کلینیک سینا نیافته است. او که به کمک شتافته بود ، دیگران، بساط او را از زمین برداشته و دار و ندارش را برده بودند!

او  تمام دارایی اش را که  همان جعبه و موبایل بود کنار خیابان گذاشته و شتابان به کمک شتافته بود تا  کسانی که صدای فریادشان از میان شعله های آتش و دود پس از انفجار کلینیک سینا در تجریش  به گوش می رسید جان نسپارند.

براستی می توان گفت که روحیه یک قهرمان در وجود این جوان بیدار بوده است.

از او می پرسیم که چرا به داخل آتش رفتی، ممکن بود مانند همان زنانی که گرفتار آتش شده بودند، همانجا گرفتار شوی و آتش و دود جان تو را هم بگیرد ؟

می گوید: غیرتم اجازه نداد. نمی توانستم صبر کنم که آنها آنجا بسوزند.

می گوییم اگر خودت می سوختی چه؟

میگوید: چطور بپذیرم که من زنده بمانم و آنها در آتش بسوزند.

انگار برای او فرقی میان جان خودش و دیگران نبود. صراحتا پاسخ می داد. صادقانه برایش جان آنها و خودش دو موضوع جدا نبودند و البته قبل از آنکه آن سخن ها را با ما در میان بگذارد ، ثابتشان کرده بود. او یازده زن و یک کودک را از میان آتش و دود نجات داده بود و حال  ناراحت است برای کسانی که سوختند اما توانست جان آنها را هم نجات بدهد.

لحظه های کمک و نجات

عنایت آزغ از لحظه ای برای ما می گوید که به داخل آتش رفت.

می گوید : کمی پائین تر از تجریش ایستاده بودیم و مشغول دستفروشی بودم . ناگهان صدای انفجار آمد. به سرعت به سمت محل انفجار دویدم . به محل که رسیدم،  تعدادی از خانم ها را دیدم که در ساختمان حادثه دیده گرفتار مانده بودند و فریاد می زدند و کمک می خواستند.

عنایت آزغ ادامه داد : صدای کمک خواستنشان هر لحظه بلند تر می شد و ترس در میان صدایشان بیشتر . دیگر نتوانست صبر کنم و  به داخل آتش زدم. از هر طبقه که بالا می رفتم شیشه هایش را می شکستم. لازم بود هوای خفه خارج شود. طبقات را یکی پس از دیگری طی کردم تا به زنان گرفتار رسیدم ، یک نفر آنها حامله بود. توانستیم حدود 10 نفر را نجات بدهیم.

او می گوید:  وقتی دیدم خانم ها در آتش و دود گرفتار مانده اند و کسی به کمکشان نمی رود غریتم اجازه نداد آنجا بایستم. به سمت آتش رفتم.  وارد ساختمان شدم.

می گوید:  همه چیز و همه جا داغ بودند. آهن های ساختمان هم داغ بودند. طبقات را تا طبقه چهارم بالا رفتم. به طبقه زنان گرفتار در آتش و دود که رسیدم به دنبال شلنگی گشتم وخلاصه یافتم . وضعیت بحرانی داشتند ، همه لباس هایشان را خیس کردیم تا بتوانند از میان شعله ها و دود رد شوند. وقتی از آن ساختمان دود گرفته و داغ خارج شدیم هیچ کدام وضعیت مناسبی نداشتند . نیروهای امدادی رسیدند و بقیه کمک رسانی را انجام دادند.

عنایت چند بار از نگهبان بیمارستان شهدا می گوید و اینکه نگهبان آن بیمارستان هم با او همکاری کرده بود تا مصدومین از بیمارستان سوخته خارج شوند.

مردی که قلبش برای هموطنانش می طپد

به داخل آتشی رفتن که چند نفر را گیر انداخته است و تهدید به مرگ می کند، کار آسانی نیست. شاید عنایت در میان کوچه ها زندگی کند، اما قلب او برای کسانی که نمی شناسدشان جا دارد.

حرکت عنایت قهرمانانه بود. کسی از او انتظار نداشت. کسی به او نگفته بود. وظیفه ای نداشت که برای کمک به دیگران و کسانی که نمی شناسد، وارد آتشی شود  اما این کار را کرد. شاید بتوانیم این رفتار او را در کنار تمام خودخواهی های بگذاریم که در جامعه می بینیم.

او کسی بود که به میان آتش رفت درحالی که می توانست بایستد و نگاه کند. هیچ کدام از حادثه دیدگان  را نمی شناخت.

باید بیاموزیم که معلمان جامعه می توانند در هر گوشه ای از این شهر حضور داشته باشند.

و باید بداینم که معلمان واقعی جامعه چه کسانی هستند. آنهایی که قلبی برای دوست داشتن انسانها دارند. / رکنا 

 

کپی