اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹

شما که غریبه نیستید

شما که غریبه نیستید
مریم شهبازی خبرنگار

هوشنگ مرادی کرمانی نشر معین همراه با خالق قصه‌های مجید در «شما که غریبه نیستید» هوشنگ مرادی کرمانی از آن دست نویسندگانی است که توانسته با خلق آثاری خواندنی حتی به تلویزیون و سینما هم راه پیدا کند، آن‌هم در شرایطی است که منتقدان ادبی و هنری سال‌هاست از جای خالی ادبیات در عرصه‌هایی همچون هنر هفتم گلایه می‌کنند. از «مهمان مامان» که به‌ کارگردانی داریوش مهرجویی به پرده نقره‌ای راه پیدا کرد تا «مربای شیرین» که به کارگردانی مرضیه برومند ساخته شد.

و حتی «قصه‌های مجید» که در قالب مجموعه‌ای تلویزیونی به کارگردانی کیومرث پوراحمد برای مدت‌ها میزبانی خانواده‌ها را بر عهده داشت. البته اقبال مرادی کرمانی تنها به این‌ها محدود نشده، تعدادی از کتاب‌های او نه‌تنها به زبان‌های مختلف ترجمه‌ شده و در اختیار علاقه‌مندان ادبیات جهان در کشورهای دیگر قرارگرفته‌اند بلکه حتی بخش‌هایی از داستان‌های او به کتاب‌های درسی برخی کشورهای اروپای غربی هم راه پیدا کرده‌اند. شاید بپرسید که دلیل این‌ همه علاقه‌مندی به آثار این نویسنده پیشکسوت در چیست؟ اگر شما هم مانند من این سؤال را از او بپرسید با این پاسخ روبه‌رو می‌شوید که: «شاید به این خاطر که با مخاطبان آثارم صادق هستم و دنبال پزهای آنچنانی برخی نویسندگان نیستم.» بخش دیگری از این سؤال را هم می‌توان در لابه‌لای صفحات آثاری جست‌و‌جو کرد که طی سالیان سال نوشته و در قفسه‌های کتابفروشی‌ها جای گرفته‌اند. کافی است کتاب‌های او را بخوانید تا متوجه حضور پررنگ مرادی کرمانی در اغلب نوشته‌هایش شوید؛ آن‌قدر که در کنار لذت بردن از رمان‌ها و مجموعه داستان‌هایی که نوشته تا حدی هم به شخصیت و بخش‌هایی ازآنچه در زندگی بر او گذشته پی خواهید برد. بااین‌حال شاید همان‌طور که خودش هم تأکید دارد هیچ‌کدام از این کتاب‌ها، به‌ اندازه رمان «شما که غریبه نیستید» بیانگر خود واقعی‌اش نباشند. هوشنگ مرادی کرمانی در این رمان که حال و هوایی اتوبیوگرافیک گونه دارد از دوران کودکی اش آغاز کرده، از آن سال‌هایی که در غم فقدان مادری که هرگز او را ندیده با پدری بیمارهمراه مادربزرگ و پدربزرگش ساکن روستایی اطراف کرمان است تا روزگاری که برای عبور از زندگی پرمشقتی که بر او گذشته به امید زندگی تازه‌ای عزم سفر به تهران می‌کند. شاید شما هم وقتی کتاب را خواندید، بی‌اختیار لبخندی بر صورت‌تان نقش ببندد؛ از اینکه می‌توان تسلیم نشد و جنگید؛ حتی در روزگاری مملو از ناملایمات و بی‌مهری.

کپی