اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹

کلمات کلیدی
معرفی کتاب «پانزده‌ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم»

وقتی آدم برای مردن مهلت ندارد

وقتی آدم برای مردن مهلت ندارد

کتابی که در حال معرفی آن هستیم، ابتدای امسال روانه بازار شد و اگر هیاهوی کرونا نبود، مخاطب گسترده‌ای پیدا می‌کرد.

گروه فرهنگی ایران آنلاین: خواندن این کتاب در صورتی به شما توصیه می‌شود که اهل خواندن داستان زندگی آدم‌ها باشید. آدم‌هایی که شرایط متفاوتی را تجربه کرده‌اند یا دستکم اگر زندگی‌شان شبیه ما بوده، قلم توانایی برای روایت آن دارند. اگر در علاقه‌مند به این نوع از داستان‌ها باشید، بی‌شک می‌توانید از خواندن کتاب «پانزده ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم»، لذت ببرید.

یک کتاب 352 صفحه‌ای که خواندن آن اصلا سخت نیست و شما را به سفر در زندگی کریستین آرنوتی می‌برد. کتاب برای نخستین بار در سال 1956 منتشر شده و شرح خاطرات نویسنده است که دوران نوجوانی‌اش را -مصادف با محاصره‌ بوداپست در سال 1945- به نگارش درآورده است.

اما کتاب در اصل دو بخش دارد. بخش اول این کتاب با نام «پانزده ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم» خاطرات نویسنده درباره‌ دوره‌ای است که در شرایط دشوار در زیرزمین ساختمان محل سکونتشان زندگی می‌کرده است و حس ترس و انزوایش از آن دوران را به‌ خوبی نشان داده است. بخش دوم کتاب بانام «زندگی کردن چندان هم آسان نیست» شرح خاطرات دوران سرگردانی نویسنده در اتریش است. او در اتریش گرفتار قحطی و نابسامانی‌های دوران پس از جنگ می‌شود که بسیار غم‌انگیز و متأثرکننده است.

این کتاب ابتدای امسال با ترجمه روان و بی‌نظیر پرویز شهدی روانه بازار شده و شاید بدشانسی ناشر و مترجم بود که حضور کتابی به این خوبی در هیاهوی کرونا گم شد.

اگر می‌خواهید کمی بیشتر درباره حال و هوای این کتاب بدانید، به این چند جمله از کتاب «پانزده ساله‌ام و نمی‌خواهم بمیرم» نگاهی بیندازید: «بعدازظهر وحشتناکی است. من لبه‌ی تختخوابم نشسته‌ام بی آن که جرات کنم پاهایم را زمین بگذارم، بس که از این لرزش دایمی زمین می‌ترسم. شمع ساخته شده از پیه با شعله‌ی لرزانش روشنایی زردرنگی به دور و برش می‌پراکند؛ دلم می‌خواهد کتاب بخوانم، اما چند لحظه‌ای که می‌خوانم، چشم‌هایم پراشک می‌شوند. مادرم مدام گوشزد می‌کند وقتی از اینجا خلاص شدیم باید عینک بگذارم. وقتی آدم چند روزی بیش‌تر برای مردن مهلت ندارد، آیا می‌تواند به چشم‌هایش اهمیت بدهد؟ در حال حاضر دیگر از مرگ نمی‌ترسم، فقط عبور از این زندگی و قدم نهادن به زندگی همیشگی است که مرا به وحشت می‌اندازد.»

کپی