اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
برگی از فیلمنامه «فرزند صبح»، روایت بهروز افخمی از زندگی امام (ره)

لحظه‌ای که دوربین به آسمان می‌رود

لحظه‌ای که دوربین به آسمان می‌رود

بهروز افخمی با ساخت و نگارش فیلم پرماجرای «فرزند صبح» یکی از بزرگترین ریسک‌های زندگی هنری‌اش را انجام داد، اما این برگ در فیلمنامه، روایت صادقانه‌ای از آخرین لحظات زندگی امام خمینی (ره) است.

برگی از فیلمنامه

35- داخلی - بیمارستان - شب

... لحظه‌ای در تاریکی و سکوت می‌گذرد. صدای دری را می‌شنویم که باز و بسته می‌شود. صدای سید احمد به زمزمه و از نزدیک به گوش می‌رسد.

صدای سید احمد: بابا! بابا جون!

صورت سید احمد را درشت و از نزدیک می‌بینیم. چشم‌های پف کرده و سرخ دارد و به دوربین نگاه می‌کند.

سید احمد: بابا می‌شنوی؟

صدای امام کمی طنین دارد و شادمان به نظر می‌رسد.

صدای امام: چرا نشنوم؟

سید احمد: ... مهمان داریم... حاج علی‌اکبر آمده... از دامغان.

صدای امام: کی تشریف آوردند؟

سید احمد: همین الان.

صدای امام: می‌دانستم. بیارشان تو.

سید احمد: چشم!

سید احمد از دوربین دور می‌شود و به طرف در اتاق می‌رود. صدای امام او را متوقف می‌کند.

صدای امام: احمد! بیا زیر سرم بالش بذار.

سید احمد جلو می‌آید و از پایین تخت بالشی برمی‌دارد. به دوربین نزدیک می‌شود. دست به پشت دوربین می‌برد (جایی که شانه امام قرار دارد) دوربین تکان می‌خورد، بالا می‌آید و در عین حال سرپایین می‌شود. تخت بیمارستان و بدن امام را می‌بینیم که ملحفه‌ای آن را پوشانده است. دست‌های پیر و لاغر او را توی آستین سفید با لوله سرم می‌بینیم و تسبیحی را که روی ملحفه افتاده است. دوربین بالا می‌آید و دوباره سیداحمد را در نمای خیلی نزدیک می‌بیند. سیداحمد به دوربین نگاه می‌کند.

سید احمد: خوبه.. راحتین؟

صدای امام: شانه‌امو بده.

سیداحمد به اطراف نگاه می‌کند. لحظه‌ای از تصویر بیرون می‌رود و در حالیکه شانه کوچکی به دست دارد به تصویر برمی‌گردد. لحظه‌ای دست را پس می‌کشد، انگار نمی‌خواهد شانه را به امام بدهد.

سید احمد: بذار من شونه کنم بابا!

صدای امام: شانه کن.

دست سید احمد جلو می‌آید و کنار دوربین ریش امام را شانه می‌کند.

صدای امام: درست شانه کن. رفع تکلیف نکن!

سید احمد لبخند می‌زند و در کارش دقت می‌کند.

صدای امام: بسه دیگه، مقبول شدم.

سید احمد لبخند می‌زند و به طرف در می‌رود.

صدای امام: احمد!

سید احمد به طرف دوربین می‌چرخد.

صدای امام: حاج علی اکبر که آمد. هیچ‌کس نیاد تو

سید احمد: چشم.

صدای امام: خودتم نیا!

سید احمد: چشم.

صدای امام: برو.

سید احمد: چشم.

سید احمد می‌چرخد و از در بیرون می‌رود. در را می‌بندد. روی در بسته می‌مانیم. چند لحظه می‌گذرد.

در باز می ‌شود. پیرمردی با اندام متوسط و موی سفید کوتاه که کت و شلوار تیره رنگ با دوخت قدیمی و پیرهن آبی روشن به تن و کلاه شاپو به سر دارد، وارد اتاق می‌شود و در را پشت سرش می‌بندد. پیرمرد سبیل مرتب، ته ریش خیلی کوتاه و عینک دسته شاخی سیاه رنگ دارد و خلاصه انگار از چهل- پنجاه سال قبل به زمان حال پرتاب شده است. صدایش نافذ و زنگ‌دار است و لهجه آشکار دامغانی دارد. او همچنان کنار در ایستاده ا ست.

پیرمرد: سلام‌علیکم.

صدای امام: علیکم السلام.

پیرمرد آرام جلو می‌آید و با دقت به دوربین نگاه می‌کند.

پیرمرد: احوال حاج‌آقا روح‌الله ما چطوره؟ نبینم مریض باشید.

دوربین تکان می‌خورد و پایین می‌آید، پیرمرد جلو می‌آید و دستش را پیش می‌آورد و با امام دست می‌دهد و دوربین بالا می‌آید و صورت پیرمرد را می‌بیند که خیلی جلو می‌آید و بالای تصویر جایی را می‌بوسد که پیشانی امام است.

صدای امام: ببخشید، احترام دارم اما نمی‌تانم از جام بلند شم.

پیرمرد: اختیار دارید. چطور نمی‌تانین؟ می‌تانین!

پیرمرد عقب رفته است و به اطراف نگاه می‌کند. انگار دنبال چیزی می‌گردد که بالاخره پیدا می‌کند. یک صندلی پیش می‌کشد و روی آن می‌نشیند.

پیرمرد: می‌تانین حاج آقا! شما هر کار که اراده کنین می‌تانین! فقط کم لطف شدین با ما، کم لطف شدین با ملت خودتان، حوصله‌تان سر رفته!دیگه دوست ندارید با ما بمانید...

صدای امام: تا همین جا هم زیاد ماندم. گرفتار استدراج شدم.

پیرمرد: (خیره می ماند) اختیار دارین حاج آقا! شما و استدراج؟ ها می‌دانین چه کردین با مردم؟ می‌دانین چه آتشی انداختین به جان عالم؟ می‌دانین این آتش را هیچ تنابنده‌ای نمی‌تانه خاموش کنه؟

صدای امام: من نکردم! من هیچ کاری نکردم.

پیرمرد: (می‌خندد) دست بردارین حاج آقا روح‌الله! بمانید پیش ما! بمانید ببینیم این آتشی که راه انداختین به کجا می‌رسه.

پیرمرد سکوت می‌کند. خیره به دوربین می‌ماند. انگار امیدوار است.

پیرمرد: باز می‌گم، بمانید آقا! این عالم به حضور شما، برکت داره. اگر بمانید منت به سر همه گذاشتین.

صدای امام: دعا کنید برای من.

پیرمرد: شما هم برای من دعا کنین.

صدای امام: این روزها خیلی خواب می‌بینم. پیش از این خواب نمی‌دیدم.

پیرمرد: چه می‌بینید آقا؟

دوربین بالا می‌رود تا سقف آبی و خاکستری و دیزالو می‌شود به آسمان.

 

کپی