اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۹

خاطره ای از سید مرتضی آوینی به مناسبت سالروز شهادتش

خاطره ای از سید مرتضی آوینی  به مناسبت سالروز شهادتش
محمود جوانبخت

گفتم: همکار هستیم با هم، من هم جهادی‌ام. گفت: عجب، کجای جهاد هستی؟ انداختم به شوخی. گفتم: اسمش کمی سوءتفاهم برانگیز است.

کنجکاوتر شد. گفتم: علوفه! با تعجب گفت: علوفه؟! گفتم: "شرکت تهیه، تولید و توزیع علوفه"  خندید و از کار و بارم در آن شرکت پرسید.

آنجا به همراه دو دوست و بچه‌محل عزیزم،"حمید لطفی و سعید عبدی" در مجله‌ای به اسم "تغذیه دام و طیور!" کار می‌کردم. ماهنامه‌ای تخصصی که آن شرکت - که از توابع وزارت جهادسازندگی بود - منتشر می‌کرد... حمید مدیر داخلی بود و سعید هم گرافیست و صفحه‌بند... من هم هر کاری که محول می‌شد؛ از عکاسی و ویراستاری و نمونه‌خوانی و تهیه مطالب برای دو سه صفحه‌ای که غیر تخصصی بود مثل طنز و جدول و از این قبیل مزخرفات تا پی‌گیری امور چاپخانه و لیتوگرافی و صحافی و ارسال نشریه برای مشترکین و...

این‌ها را برای "آقاسیدمرتضی آوینی" گفتم. با لبخندی به لب گوش کرد و بعد حرف را برد به خواندن و نوشتن... از این‌که چه کتاب‌هایی خوانده‌ام و می‌خوانم و برای نوشتن چه برنامه‌ای دارم... اسم چند تا رمانی را که دوست داشتم، گفتم و درباره‌ی نوشتن هم که گفتم هیچ برنامه و زمان مشخصی ندارم... بعضی وقت‌ها که حالی هست... اغلبْ شب‌ها چیزکی می‌نویسم، همین‌طوری... خیلی صریح گفت بدون برنامه و بدون نظم و بدون سخت گرفتن به خود به جایی نمی‌رسی... در هیچ‌ کاری و در نوشتن هم... گفت نوشتن تفنن نیست... بعد از فضا و مختصات ادبیات داستانی در ایران گفت... از این‌که در این ١٣، ١۴ سال که از انقلاب می‌گذرد هنوز کار بزرگ و ماندگاری نشده... از کتاب‌های مهمی هم اسم برد... یادم هست اسمی هم از "خشم‌ و هیاهو" آورد. گفتم خوانده‌ام و "جان فورد" هم فیلمی از آن ساخته و دیده‌ام... با "خوشه‌های خشمِ اشتاین‌بک" اشتباه گرفته بودم... طوری که بر نخورَد توضیح داد که آن کتابی دیگر است...

آن روز برخوردش خیلی برادرانه بود... وقتی وارد دفتر ‌مجله شدم کسی آن‌جا نبود... رفته بودم حق‌التالیفِ داستانی را بگیرم که در آخرین شماره منتشر شده بود... این اولین باری بود که پولی برای نوشتن می‌گرفتم... با آستین‌های بالازده و دست و صورت خیس پیدایش شد و پرسید چه کار دارم و وقتی گفتم برای چه آمده‌ام، دست و صورتش را خشک کرد و اول دست داد و صورتم را بوسید و بعد دعوتم کرد به اتاقش...

یک تعبیری دارد "آقامرتضی سرهنگی" که به هرکسی هم آن را نمی‌دهد... باید خیلی آدم حسابی‌ باشد طرف که در وصفش بگوید فلانی "جیگر سیخی یه میلیون" ...

"آقاسیدمرتضی آوینی" هم خداوکیلی جیگری بود سیخی یه... نه!.. یه میلیون خیلی کم است برای او...  اصلاً شاید نشود قیمت برایش گذاشت... جواهری بود گران‌قیمت... عاشقش می‌شدی... من که فقط همین یک بار از نزدیک با او برخورد کردم، طعم رفتار برادرانه‌اش را بعد از ٣٠ سال فراموش نکرده‌ام و به یاد آوردنش هم حالم را خوب می‌کند، حالا ببین آنهایی که سالیان سال با او محشور و مأنوس بوده‌اند، چه کیفی کرده‌اند... یکی‌ش رفیق خودم "رضا برجی" است که کم پیش آمده حرفی از "آقاسیدمرتضی" به میان بیاید و صدایش نلرزد و چشم‌هایش خیس نشود...

القصه آن دیدار چند دقیقه‌ای خیلی چسبید. قبل از خداحافظی هم سفارش کرد که دوباره داستان بیاور برای سوره. ‌داستانی که منتشر کرده بود، خداوکیلی چیز قابلی نبود ولی خیلی تحویلش گرفت. دست آخر هم سپرد کرد که حتما سراغ "آقامرتضی سرهنگی" و "دفتر ادبیات‌ و هنر مقاومت" هم بروم. وقتی فهمید که به آن دفتر می‌روم و با ایشان رفاقتی دارم خوشحال شد...

از دفتر مجله که بیرون آمدم تا انقلاب پیاده رفتم و با آن ١٩٠٠ تومانی که برای داستان گرفته بودم، چند تایی از کتاب‌هایی که اسم برده بود خریدم و با چه شور و حالی خواندم‌شان...

کپی