اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • پنج شنبه ۸ خرداد ۱۳۹۹

کلمات کلیدی

خلوتگاه یا درهای بسته «دیگری جهنم من است»!؟

خلوتگاه یا درهای بسته «دیگری جهنم من است»!؟
بهمن نامور مطلق استاد دانشگاه شهید بهشتی

«ما برای اینقدر زندگی مشترک آمادگی نداشتیم، به ما گفته بودند صبح میروند سر کار و شب برمی گردند.» این یکی از بیشمار شوخی هایی است که این روزها با قرنطینه در فضای مجازی می شود.

  گرچه شوخی است اما در خود حقایق قابل تاملی دارد. گفته می شود بعد از رفع قرنطینه آمار طلاق در چین زیاد شده و درگیریهای خانوادگی در جهان کرونایی بالا می رود. البته خوشبختانه مواردی درست برعکس هم بوده و قرنطینه موجب تفاهم بیشتری گردیده است. بنابراین ما در وضعیتی قرار داریم که آن را تجربه نکرده ایم یعنی زندگی با دیگری در شرایط قرنطینه ای را. همانطوریکه شوخی مجازی گفته «آمادگی نداشتیم» و همین عدم آمادگی می تواند مخاطراتی را به دنبال داشته باشد. یکی از بهترین عرصه هایی که می تواند تجربیاتی را در اختیار ما قرار دهد ادبیات و هنر است. آثاری چند برای این روزها مفیدند که می توان برای مثال به کتاب طاعون کامو اشاره کرد. در نوشتار حاضر به یکی از نمایشنامه های معروف در سطح جهان یعنی نمایشنامه «درهای بسته» ژان پل سارتر رجوع می شود.

مقدمه
فیلسوفان ادیب را باید سه بار جدی گرفت یک بار به دلیل فیلسوف بودن یک بار به دلیل ادیب بودن و یک هم به دلیل فیلسوف-ادیب بودنشان. بنابراین نوشته های آنها چه رمان و چه شعر، چه جستار و چه سرگذشتنامه همگی می توانند ما را به فلسفه تخیل و تخیل فلسفی رهنمون گردند کاری که نه فیلسوف و نه شاعر به تنهایی نمی توانند انجام دهند و فقط یک شاعر فیلسوف یا فیلسوف شاعر می تواند محقق سازد. آنها نماد پیوند تعقل و تخیل هستند و آثارشان به بیهودگی تخاصم این دو صورت از معرفت بشری شهادت می دهند. به همین دلیل بهترست کارهای نویسنده-فیلسوفان را دوبار خواند زیرا دست کم دو لایه دارند. آثار کسانی مانند فردریش نیچه، ژان پل سارتر، آلبر کامو، موریس بلانشو، ژرژ باتای، سیمون دوبوار، پل والری و یولیا کریستوا.
ژان پل سارتر یکی از برجسته ترین نویسنده-فیلسوفان تلقی می شود که کارهایش در هر دو حوزه فلسفی و ادبی قابل توجه بلکه در پاره ای موارد مرجع مهمی به شمار می آیند. «هستی و نیستی» یا «تهوع» و یا «ادبیات چیست» فرقی نمی کند هر کدام در گونه های خودشان مرجعی غیرقابل اجتناب محسوب می گردند. نزد سارتر فقط با دو شخصیت یکی ادیب و دیگری فیلسوف سروکار نداریم بلکه بیشتر با یک شخصیت پیوندی (هایبرید) مواجه هستیم که فلسفه اش را می توان در آینه ادبیات و ادبیات را در آینه فلسفه به مشاهده پرداخت. فلسفه اصلی وی اگزیستانسیالیسم یا به طور دقیقتر پدیدارشناسی اگزیستانسیالیستی است. این فلسفه را وی فقط در آثار فلسفی منعکس نمی کند بلکه وجه عینی و عملی آن را در نوشته های ادبی به خصوص در نمایشنامه هایش به تصویر کشید می شود. وی با استفاده از تئاتر علاوه بر اینکه مطالب فلسفی را به صورت مصداقی به نمایش می گذارد به مخاطبان گسترده تر و متفاوت تری نیز دسترسی پیدا می کند. در اینجا به یکی از نمایشنامه های معروف وی یعنی «درهای بسته» با مضمون اصلی «دیگری» بسنده می شود.

درهای بسته
یکی از نمایشنامه های بسیار معروف و بحث برانگیز سارتر وی کلو (Huis Clos) است
که در فارسی به چندین شکل ترجمه شده: «درهای بسته»، «خلوتگاه»، «برزخ» و یا «دوزخ». این نمایشنامه سارتری که در سال ۱۹۴۳ منتشر شد، سپس در سال ۱۹۴۴ برای نخستین بار بر روی صحنه رفت، و در آن مضمونی بسیار مهم و بنیادینی یعنی «دیگری» را دستمایه خود قرار می دهد. در ضمن این نمایشنامه به یکی از مهمترین و قدیمی ترین اسطوره ها با به بیان دقیقتر فضاهای اسطوره ای یعنی «دوزخ» پرداخته می شود. مناسب است نخست داستان این نمایشنامه به اختصار یادآوری شود. این نمایشنامه با یک پرده و سه شخصیت اصلی یعنی یک مرد گارسن روزنامه نگار و دو زن اینس کارمند پست و استل یک زن ثروتمند ارائه می گردد و همه نمایش در یک فضای بسته مانند اتاقی نسبتا بزرگ یا سالن انجام می پذیرد. مکان یادشده بسیار مهم است چنانچه نام نمایشنامه یعنی «دربهای بسته» نیز از همین فضا گرفته شده است.
موضوع بسیار مهم اینست که این افراد تا قبل از اقامت اجباری پیش آمده به هیچ وجه همدیگر را نمی شناختند و با هم هیچ نسبتی و حتی اشتراک نظری هم نداشته اند. هر یک گرایشها و سلیقه های متفاوتی نسبت به زندگی و جامعه داشته اند. با اینحال این افراد که اینک مرده به جهان پس از مرگ منتقل شده اند و باید مجازات خودشان را با هم سپری نمایند. این جهان پس از مرگ با تصوری که پیشتر داشته اند یا به آنها تعلیم داده شده بود بسیار متفاوت است. این سه نفر بدون اینکه محاکمه شوند و یا اینکه مورد مجازات قرار گیرند یکباره یکی یکی از یک فضای بسته سر در آورده اند. این سالن با دکوراسیون امپراتوری دوم تزیین شده موجب حس کهنگی می گردد. «درهای بسته» یک پرده و پنج صحنه دارد که در اینجا هر یک از صحنه ها به اختصار توضیح داده می شود:
صحنه نخست: گارسن را یک مامور وارد سالن می کند و آنجا را به او نشان می دهد. گارسن از مامور می پرسد: پس دستگاههای شکنجه کجا هستند؟ اما مامور می گوید: این پرسش را همه انسانها مطرح می کنند. سپس مامور می رود و گارسن را در این سالن با تصوارتش تنها می گذارد. نخستین چیزی که گارسن با دیدن سالن به خود می گوید اینست که این اتاق نه پنجره ای دارد و نه آینه ای. این دو عنصر مهم هستند زیرا پنجره انسان را به جهان بیرون و آینه انسان را به جهان درون خودش مرتبط می کند. مامور به وی خاطرنشان می کند که بیرون از این اتاق هیچی نیست مگر یک راهروی بی انتها و اتاقهای بیشمار و حتما همه شبیه به هم.
صحنه دوم و سوم: گارسن که خود را بسیار تنها می یابد متوجه می شود درها محکم و قفل هستند و هیچ امکانی برای خروج وجود ندارد. بیهوده مامور را صدا می زند. برای مدتی در تنهایی مطلق طعم بی کسی را می کشد. می نشیند بلند می شود و حوصله اش سر می رود. سپس زنی جوان و زیبا به اسم اینس که پیشتر کارمند پست بوده وارد می شود. اینس وقتی گارسن را در سالن می بیند اول فکر می کند وی شکنجه گر پس از مرگ است. گارسن خود را معرفی می کند و به اینس اطمینان می دهد که یکی مثل خودش است.
صحنه چهارم: این بار نفر آخر یعنی خانمی با نام استل وارد می شود. گارسن برای او شرایط را توضیح می دهد. با این حال استل بسیار وحشت دارد. سپس از رنگ کاناپه ها ایراد می گیرد و تقاضا می کند کاناپه ای که گارسن بر روی آن نشسته به او بدهد و گارسن این کار را می کند. مامور اعلام می کند که دیگر کسی به آنها اضافه نخواهد شد و آن سه نفر باید تا ابدیت در این سالن تنها بمانند.
صحنه پنجم: این صحنه اصلی ترین و در عین حال طولانی ترین صحنه نمایشنامه تلقی می گردد. در اینجاست که یکی یکی افراد و کارهایشان شناخته می شوند و دلیل حضورشان در دوزخ مشخص می گردد. گفتگویی میان این سه نفر آغاز شده و طی آن هر کس می کوشد تا دیگری را بشناسد و مجبور می شود خود را نیز معرفی نماید. گارسن تیرباران شده، استل به دلیل ذات الریه کشته شده و اینس از خفگی گاز مرده است. حال این افراد از خود می پرسند: چرا چنین سرنوشت شومی پیدا کرده اند؟ اول آنها از دادن پاسخ های واقعی طفره می روند و از گفتن واقعیت شرم دارند اما کم کم حقایق حکایت می شوند: استل با وجود جوانی به ازدواج با مردی سالخورده تن می دهد و سپس به او خیانت و فرزندش را نیز سر به نیست می کند. علت ازدواج با مرد سالخورده نیز ثروت او بود. زیرا وی و برادر کوچک و مریض اش بسیار فقیر بودند و برای گذراندن زندگیشان به حمایت مالی نیاز داشتند. گارسن نیز با رفتارهایش موجب شده تا زنش خودکشی کند، اینس بخاطر دوستی با یک زن دیگر باعث کشته شدن پسر عمویش که به وی عشق می ورزید می گردد.
در آغاز هر کدام برای دیگری جذاب و مرموز به نظر می رسند اما به مرور وقتی از احوال هم آگاه شدند دیگر کشش اسرارآمیز اولیه از بین رفت. معلوم شد که هر یک در زندگی چه می کردند چه تمایل و کششهایی داشته اند و بلاخره به چه دلیل به این جهنم محکوم شده اند. بدین ترتیب آنها می فهمند که هر سه در یک چیز شریک بودند و آن کشتن انسان و به همین دلیل به این خلوتگاه با درهای بسته محکوم شده اند.
سپس به این نتیجه می رسند تا نگذارند به همدیگر سخت بگذرد و موجب عذاب یکدیگر نشوند اما گویا ممکن نیست. بسته بودن فضا و حضورشان برای هم و نگاههایی که به هم دارند آزارشان می دهد. به خصوص هر یک می خواهد هم از دیگری خلاص شود و هم توجه دیگری را از آن خود کند. بدین ترتیب رقابتی میانشان شروع می شود و این رقابت به مشاجره و تقابل می انجامد. رفته رفته شرایط آنقدر برایشان سخت می شود که در نهایت حرف اصلی نمایشنامه از دهان گارسن بیرون می آید و این جمله تکان دهنده ای را می گوید: «دیگران جهنم من هستند.»

جهنم سارتری
به دنبال تفاسیری که با توجه به اندیشه و فلسفه سارتر از «درهای بسته» شده این پرسش اساسی مطرح می گردد که «چرا و چگونه دیگری جهنم من می شود؟»، «آیا به خاطر اینست که با حضورش آزادی مرا محدود می کند؟»، «آیا به این دلیل است که با نگاهش مرا به ابژه تبدیل می کند؟» و یا «آیا به خاطر اینست که من مانند ابژه ها قدرت تصاحب او را ندارم؟». سه پرسشی که به اختصار به آنها اشاره می شود.
دیگری و محدودیت آزادی: از نظر سارتر حضور دیگری آزادی انسان را محدود می کند و آزادی برای وی بزرگترین ویژگی انسانی است. به بیان دیگر، اگر انسانی تنها در جهان زندگی می کرد و جز حیوانات و اشیاء وجود نداشتند این انسان کاملا آزاد بود. اما به محض اینکه یک انسان یعنی یک سوژه دیگر حضور پیدا کند آزادی محدود می شود. زیرا نگاه و حضور دیگر این آزادی را خدشه دار می کند. در این خصوص دیگری مانند دیوار عمل می کند، اگر دیوارها فضای مادی را محدود می کنند، آدمها فضای انسانی را محدود می کنند. اگر دیوارها آزادی مادی و جسمی را محصور می کند در عوض دیگری آزادی انسانی و فردی را محصور می کند. به همین دلیل در نمایشنامه «درهای بسته» هم از دیوارهای بدون پنجره و هم از انسانهای بدون تفاهم بهره می برد تا با کمک هر دو آزادیها را سلب کرده و یک فضای جهنمی خلق کند. د رنتیجه هنگامی که شخصیتها درمی بایند که با هم نمی توانند به تفاهم برسند و در عین حال مجبورند همدیگر را در این فضای محدود تحمل کنند تصمیم می گیرند هر کدام دیگری از فراموش نموده، صحبتی نکند و به گوشه ای بخزد. اما این کار غیرممکن است و نمی شود در کنار دیگری بود و به او فکر نکرد و او تاثیر خودش را نگذارد. به همین خاطر اینس که سخت آشفته شده است می گوید: «اما چگونه فراموشتان کنم، من شما را تا مغز استخوانهایم حس می کنم، سکوت شما همچون فریادی در گوشهایم می پیچد و آزارم می دهد. شما می توانید دهانتان را ببندید، زبانتان را ببرید، ولی آیا می توانید نباشید.» بنابراین همین که دیگری حضور داشته باشد یا حس شود که حضور دارد دیگر نمی توان نادیده اش گرفت و از او اجتناب کرد. زیرا دیگری شیء نیست بلکه سوژه ای با تمام ویژگیهایش است. همانطوریکه این نمایشنامه نشان می دهد حتی اگر به هم پشت کنید باز هم از همدیگر خلاصی نخواهید داشت این همان تفاوت بزرگ میان دیگری انسانی با در و دیوار است.
دیگری مرا ابژه می کند: موضوع دومی که سارتر مطرح می کند اینست که نگاه دیگری موجب تغییر در من می شود. به بیان دقیقتر، دیگری فقط با حضورش آزادی مرا محدود نمی کند بلکه با نگاهش ماهیت مرا نیز به مخاطره می اندازد. زیرا نگاهش موجب دگردیسی در من می گردد. نگاه در نظر سارتر اهمیت زیادی دارد و بارها در کتابهای گوناگون به آن می پردازد. از نظر این دیدگاه، دیگری سلاحی دارد که هیچ دیواری ندارد و آن نگاه است. نگاه موجب می شود تا من به ابژه تبدیل شوم یعنی نگاه دیگری می تواند مرا به یک شیء  تنزل بدهد. آزادی و آگاهی مرا به سوژه تبدیل می کنند و نگاه کردن من است که این سوژگانی را محقق می سازد اما وقتی که نگاهم می کنند همه این امتیارات را از دست می دهم. این درست مشابه هبوط انسان از بهشت عدن بر روی زمین است. در این نمایشنامه نیز هنگامیکه شخصیتها تصمیم می گیرند تا به هم کاری نداشته باشند و به هم نگاه نکنند، اینس می گوید: «می خواهم جهنم خود را انتخاب کنم. می خواهم چهار چشمی به شما خیره شوم.» این سخن حرف فلسفی سارتر است. برای اینس -مانند گارسن و حتما استل- حضور دیگران جهنم است و می کوشد تا با نگاه خود حضورش را برای آنها به جهنم تبدیل کند. بنابراین نگاه دیگری مانند تله یا توری است که مرا محبوس و دگرگون می کند. به بیان روشنتر، به گقته مولف «هستی و نیستی» دیگری نگرنده است که مرا فرومی پاشد و من از این فروپاشی احساس حقارت و شرم می کنم.
دیگری تفاهم-گریز ناپذیر: جهنمی که سارتر ترسیم می کند جاییست که افراد توانایی برقراری ارتباطی عاطفی و حتی منطقی با یکدیگر را ندارد. سه شخصیت اصلی نمایشنامه «درهای بسته» هیچ یک نمی توانند با دیگری پیوند برقرار نمایند و در عین حال راه گریزی نیز ندارند تا از هم دور شوند و باید همدیگر را تحمل کنند. این تحمل کردن اجباری بدتر از تحمل کردن آتش جهمنی است که معمولا به بدکاران وعده داده می شود. آنها محکوم به یک همزیستی ناممکن شده اند. زیرا هر یک کسی را دوست دارد که او وی را دوست ندارد و بدین ترتیب بدترین نوع سه گانه ممکن شکل می گیرد. الف، ب را دوست دارد در صورتیکه ب، ج را دوست دارد اما ج به نوبه خود الف را دوست دارد. یا اینکه الف ج را دوست ندارد و ج نیز ب را دوست ندارد و ب به نوبه خود الف را دوست ندارد. به عبارت عینی تر، گارسن به اینس، اینس به استل و استل به گارسن توجه دارد. بنابراین سه نفر با سه کشش متفاوت در این فضای محدود باید با هم زندگی نمایند. جهنم یعنی بودن با کسی که دوستش ندارید. بر همین اساس تنها بودن بسیار آسانتر از با دیگری ناخوشایند بودن است. تراژدی یعنی بحرانی که برون رفتی نداشته باشد و در «درهای بسته» یک تراژدی عمیق اتفاق می افتد زیرا این افراد هم در پیوند و هم در گسست شکست می خورند. یعنی نه می توانند با هم باشند و نه می توانند با هم نباشند. پشت درهای بسته بدون پنجره و بدون تفاهم باید تا ابد با هم باشند چه چیزی دردناکتر و کدام جهنم بدتر از این ممکن است. یکی از علتهای این جهنم سازی قضاوتهایی است که شخصیتها از هم دارند. گارسن که خود را محکوم این قضاوتها می بیند به اعتراض می گوید: «آیا می توان یک زندگی را با یک کنش قضاوت کرد؟»
دیگری شرط وجود: علی رغم اینهایی که گفته شد برای سارتر، انسان بدون سوژه ای دیگر و روابط بیناسوژگانی موجودیت خود را کشف نمی کند. از نظر وی دیگری هم برای وجود من لازمست و هم جهنم منست. گرچه این دو نظر با هم مغایرت ندارند اما می توانند متفاوت و حتی در مواردی متضاد باشند. در توضیح این مطلب مولف کتاب «اگزیستانسیالیسم اومانیسم است» می گوید: «انسان که به طور مستقیم به کوژیتو می رسد همزمان دیگران را نیز کشف می کند و آنها را مانند شرط وجودی خودش کشف می کند.» این همزمانی بسیار مهم است و کسانی دیگر مانند باختین و لویناس نیز از آن سخن گفته اند. من فقط با کشف دیگری به کشف خود نائل می شوم همانطوریکه فقط با کشف خود به دیگری پی می برم. این همان اختلافی است که پدیدارشناسان با دکارتی ها دارند. زیرا آنها نمی پذیرند با ذهنیت محض و و خودکانونی (سولوپسیسم)‌ بتوان به شناخت یا شناخت قطعی نائل آمد. همواره در یک فرایند بیناسوژگانی این شناخت قابل حصول است. 

درهای بسته قرنطینه ای
قرنطینه کرونایی خلوتگاهها و درهای بسته ای شبیه به «درهای بسته» سارتری پیش آورده است. با این تفاوت اساسی که خلوتگاههای ما واقعی و بسیار پیچیده تر از نمایشنامه تئاتری است. سارتر در کتاب «درباره نمایش» به برخی تفاوتهای میان زندگی تئاتری و زندگی واقعی می پردازد و برای مثال در مورد تفاوت دیگری در این دو عرصه می نویسد: «آن که در صحنه می بینم برای من عین «دیگری» نیست، یعنی همان نیست که در زندگی واقعی می بینم. زیرا دیگری، در زندگی واقعی، فقط کسی نیست که می توانم او را ببینم، بلکه کسی است که می تواند مرا هم ببیند.» شناخت شباهتها و تفاوتهایی که میان خلوتگاههای ما و دوزخ درهای بسته تئاتر سارتری در نوع مواجهه ما با آن موثر است. در نتیجه مناسب است برخی از مهمترین تفاوتها یادآوری گردند:
نخست اینکه موضوع تفاوت دیگری هاست. در اغلب موارد ما «هم قرنطینه ای ها» یعنی کسانی با ما در خلوتگاه بسر می برند را خودمان انتخاب کرده ایم و اغلب افراد خانواده هستند. درست است که شاید دیگرانی را دوست داشته باشیم که با ما نیستند و یا اینکه شرایط پیش از انتخاب و پس از آن تفاوت کرده باشد اما با این حال کسی مانند آن نمایشنامه برای ما برنامه ریزی نکرده و ما بدون هیچ آزادی و اختیاری نبوده ایم. بنابراین ما موظف هستیم نسبت وضعیتی که در آن قرار گرفته ایم مسئولیت پذیر باشیم. ما هم نسبت به خودمان و نسبت به دیگران وظیفه داریم. مسئولیت پذیری یکی دیگر از اصول فلسفه اگزیستانسیال و سارتر است. مسئولیت پذیری و تعهد موجب می شود تا ما در بهبود بیشتر شرایط خلوتگاه خویش کوشا باشیم. با استفاده از اصل دیگر اگزیستانسیالیستی می توان گفت خلوتگاه شرایط دارد اما ماهیت ندارد یعنی ماهیت آن را خود ما شکل می دهیم. بخش گسترده ای از خوب یا بد، خیر یا شر آن با اراده و آگاهی ما شکل می گیرد.
دوم زمان و مکان قرنطینه با درهای بسته تفاوتهای بنیادنی دارند. همه می دانیم که خوشبختانه قرنطینه موقتی است و مانند داستان خیالی سارتر ابدی نیست و روزی قرنطینه تمام می شود و حداکثر چند ماه خواهد بود. این موقتی بودن می تواند به ما امید بدهد که بهتر این روزها را تحمل کنیم. همچنین ما به شکلی که در نمایشنامه آمده به این فضاها محکوم نشده ایم و قرنطینه مجازاتگاه ما نیست برای حفاظت از ماست و به همین دلیل فضای خلوتگاه خود را بهترست مانند «پناهگاه» در نظر بگیریم. بنابراین این «پناهگاه» که قرار است ما از خطر بیماری مصون بدارد خودمان تبدیل به «جهنم» و شکنجه گاه نکنیم.
سوم اینکه یک جهان بیرونی وجود دارد که ما به طور کلی از آن جدا نیستیم و به آن نیاز داریم. این جهان هم بخشی از نیازهای عاطفی و هم بخشی از نیازهای مادی مانند خوارکیها را تامین می کند. می توان برای مثال از کتابخانه ها و فیلم خانه مجازی آن بهره برد و آنها را مانند پنجره هایی به عالم بیرون فرض نماییم. در عین حال شر و بیماری در همین جهان خارج کمین کرده و باید با آن محتاط بود. هم شر مادی و بیماری و هم شر فکری یا عاطفی هر دو می توانند از این پنجرهها وارد شوند. به عبارت دیگر درها نیمه بازند و به طور کامل بسته نیستند. به اختیار ماست که چه چیزی را به درون راه بدهیم و یا راه ندهیم. مدیریت این پنجره ها و درهای نیمه دست ماست و بسیار مهم اند.
البته مسئله اصلی اینجاست که برخلاف شخصیتهای این نمایشنامه ما انسانهای زنده ای هستیم. یعنی تا مرگ ما را غافلگیر نکرده است زنده ایم و این زندگی خوبست و این خوبی را مردگانی مانند گارسن، استل و اینس بهتر می دانند. اینس در این نمایشنامه با تاسف می گوید: «ما همیشه یا زود و یا دیر می میریم. با این وجود زندگی تمام شده ...»

سخن پایانی
ما آماده جهان قرنطینه ای که در آن بسر می بریم نبوده ایم و انسان شهری و اجتماعی امروزی برای زندگی در خلوتگاه و پشت درهای بسته مهیا نیست. به دلیل بی تجربگی در این مورد ممکن است سختیها و ناگواریهای زیادی برایمان رخ دهد. تجربیات تاریخی و ادبی-هنری می توانند به ما کمک نمایند تا بهتر با این وضعیت مواجه شویم. خود را مسئول، موظف و متعهد خلوتگاههای خودمان بدانیم و در بهتر شدن زندگی در خلوتگاهمان تلاش نماییم. بدانیم که بودن با دیگری آنهم در فضایی با درهای بسته می تواند آن فضا را به جهنم یا به بهشت تبدیل نماید، می تواند موجب عذاب یا آرامش گردد، می تواند پنجره پیوند به یک دنیای دیگر یا دیوار گسست از زندگی باشد. نجات و خوشبختی در چنین موقعی به هیچ وجه فردی نیست بلکه گروهی خواهد بود. گارسن خطاب به استل و اینس می گوید: «هیچکدام از ما نمی تواند تنهایی خودش را از این وضعیت نجات بدهد».
نگرش اگزیستانسیالیستی به ما می گوید که هیچ چیز از پیش برای انسان محتوم نیست. اگر امکان تحمل من برای دیگری و دیگری برای من ممکن نیست، راه همزیستی در این فضای محدود و خوشبختانه موقت تبدیل شدن به «دیگری دیگر» است. من برای دیگری و دیگری برای من می توانند تغییر ماهیت بدهند و از یک دیگری غیرقابل تحمل به دیگری قابل تحمل بلکه دیگری دوست داشتنی دگرگون شوند. در واقع، مهمترین ویژگی زندگی ما و تفاوتش با شخصیتهای تئاتر «درهای بسته» اینست که برای ما هنوز «شدن» ممکن است. یعنی ما به سرنوشتی محتوم و غیرقابل تغییر دچار نشده ایم. انسان تنها موجودی است که هر زمان می تواند «گردیدن» و «دگرگون شدن» را تجربه کند و فقط اوست که ماهیت خودش را می آفریند. خواستن برای او عین گردیدن است.  گارسن در این نمایشنامه می گوید: «ما همان چیزی هستیم که می خواهیم.»

کپی