اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹

روایتی از مقاومت جانانه 400 رزمنده ایرانی در مقابل 4 لشکر زرهی عراق در جزیره مجنون

روایتی از مقاومت جانانه 400 رزمنده ایرانی در مقابل 4 لشکر زرهی عراق در جزیره مجنون

خسرو علی بابایی روایت می کند: بیش از 8 روز مقاومت سرسختانه در برابر پاتک های سنگین عراق مابین 400 نفر رزمنده ایرانی و 4 لشکر پیاده و سواره عراقی سپری شده بود، آن هم در شرایط بسیار سخت محدودیت مهمات، آذوقه، آب و بمبارانهای سنگین هوایی که در ارتفاع بسیار پایین صورت می گرفت.

خسرو علی بابایی متولد 1340 است. او از طریق بسیج به جبهه اعزام شده است .در اسفند ماه سال 62 در عملیات خیبر شیمیایی شده است. بعد از شیمیایی شدنش در عملیات خیبر،  1-2 مورد دیگر هم در عملیات ها حضور یافته است.  30 درصد جانبازی دارد و  بازنشسته اموزش و پرورش است.

همیشه در صحنه

از او در رابطه با فعالیت ها و مبارزات پیش از انقلابش می پرسیم می گوید: 18-19 ساله بودم که در اکثر راهپیمایی هایی که در قبل از انقلاب 56 بود حضور داشتم و به واقع هیچ درگیری با نیروهای ساواک نبود که در آن نباشم.  جوانی مان با این موضوعات همزمان و مصادف بود و  از 55-56 با این مباحث اشنا شدیم. یادم می آید در محله مان حاج اقا صادقی در خصوص رژیم ستم شاهی روشنگری می کرد. اکثر درگیری هایمان نیز با چماق داران زمان شاه بود.

شیمیایی شدن در عملیات خیبر

علی بابایی در مورد عملیاتی که در آن شیمیایی شد، می گوید:  22 ساله بودم که شیمیایی شدم قبل از عملیات خیبر در عملیات های فتح المبین و رمضان حضور داشتم.  قبل از سقوط خرمشهر مدتی از طرف جهاد به ایستگاه 7 ابادان اعزام شدم چند روزی اهواز بودیم بعد به ماهشهر و جهاد ابادان و بار دیگر در زمان محاصره آبادان به ایستگاه 7 آبادان رفتیم.در این مدت به عنوان رزمنده در جبهه حضور داشتم.

در عملیات خیبر به فرماندهی شهید سهراب نوروزی در 10 اسفند سال 62 ، ریه هایم بوسیله گاز خردل مسموم و شیمیایی شده و اکنون مبتلا به برونشیت مزمن هستم.

گردان توحید، متشکل از جمعی از رزمندگان استان چهارمحال و بختیاری بود که در روز دوازدهم اسفند ماه 1362 با هلی کوپترهای «شنوک» وارد جزیره مجنون شدند و پس از دو روز آشنایی با منطقه، دفاع از خط مقدم در جزیره به آنها سپرده شد.

بیشتر نیروهای گردان توحید از بچه های شهرکرد و روستاها و شهرهای مجاور مانند «دزک»، «وردنجان»، «طاقونک»، «فارسان» و «بروجن» بودند. در میان نیروهای این گردان، گروهی از بچه های یگان هوایی تهران نیز حضور داشتند. جوانان پرشوری که در آزمون هایی، از نقاط مختلف کشور برگزیده شده و در دوره فنی خلبانی مشغول تحصیل بودند.آنها سال اول را پشت سر گذاشته و به علت تعطیلی موقت کلاس ها پیشنهاد رفتن به جبهه را به مسئولین داده و نهایتاً با اصرار و سماجت از تهران به اهواز رفته و به نیروهای گردان توحید می پیوندند.

بیش از 8 روز مقاومت سرسختانه در برابر پاتک های سنگین عراق مابین 400 نفر رزمنده ایرانی و 4 لشکر پیاده و سواره عراقی سپری شده بود، آن هم در شرایط بسیار سخت محدودیت مهمات، آذوقه، آب و بمبارانهای سنگین هوایی که در ارتفاع بسیار پایین صورت می گرفت.

سرانجام در صبح روز نوزدهم اسفند ماه، گردان توحید، خط را به نیروهای تازه نفس تحویل داد و آماده شد تا جهت استراحت به پشت جبهه منتقل شود. چند نفر از برادران جانبار به ما گفتند: پس از اینکه به محل باند هلی کوپترها رسیدیم تا ظهر منتظر وسیله نقلیه بودیم. گروهی از نیروها را سوار کرد و وعده کرد تا ساعتی دیگر باز گردد. در آن شرایط بحرانی برخی دوستان که جلوتر از دیگران در صف بودند خارج شده و دیگران را مقدم دانستند، شاید شهید نوروزی باید با همان گروه اول می رفت ولی او می خواست بچه ها را تنها نگذارد. تا حدود ساعت 30 :15 بعدازظهر همچنان در انتظار بسر می بردیم که ناگهان چند هواپیمای عراقی شروع به بمباران منطقه نموده و محل استقرار ما را نیز به رگبار بستند.خوشبختانه اکثر بچه ها از گزند این حمله حفظ شدند. اما در آخرین حمله، بمباران شیمیایی صورت گرفت. دود سفیدی به سرعت کل منطقه و باند هلی کوپترها را فرا گرفت.

با توجه به هوای شرجی و گرم جزیره، ابر شیمیایی تا ساعتها همچنان با غلظت کم حضور داشت. ما نیز در شرایطی که از دو سو میان باتلاق و آب گرفتار شده بودیم، با وجود ابر شیمیایی گسترده در طرف دیگر که تا کیلومترها ادامه داشت، راهی جز انتظار کشیدن برای آمدن وسیله نقلیه را نداشتیم. از آنجا که قصد برگشت داشتیم، کلیه مهمات و ماسکهای ضد گاز را تحویل داده بودیم، اما پس از بمباران گروهی از بچه ها موفق شدند از چادری که در آن نزدیکی بود ماسک تهیه کنند، ولی دیگر دیر شده بود. زیرا به دلیل فاصله بسیار نزدیک با کانون انفجار، گاز خردل اثر خود را گذاشته بود.ما بمب را از نزدیک دیدیم.

اثرات خردل از تهوع تا نابینایی

پس از گذشت یکی دو ساعت به تدریج، ناراحتی چشمی شروع شد، هوا رو به تاریکی می رفت و مشکلات چشمی و سپس تهوع و استفراغ لحظه به لحظه شدیدتر می شد و جمع بیشتری را از پای می انداخت.

هواپیماهای بعث گلوله های شیمایی شان را بر سر ما فرستادند. در ابتدا سرفه هایمان شروع شد  سپس حالت تهوع شدید و استفراغ به سراغمان آمد این ها تبعات اولیه گاز خردل بود. گاز

صحنه تعفن آور که همواره در جلوی چشمم حی و حاضر است،  بیابان و صحرایی بزرگ است که  همه افراد حاضر در آن در حال تهوع و استفراغ بودند. این صحنه بسیار عجیب بود.

سرانجام هلی کوپترها و هاورکرافت آمدند و بچه ها ابتدا به محل اورژانس شیمیایی بیمارستان صحرایی خاتم و سپس به اهواز و نقاهتگاه مصدومان شیمیایی در استادیوم تختی منتقل شدند.

چشمانم جایی را نمی دید با آب سرد و مالیدن پودری مخصوص تاول ها را ارام بخشیدم اما فایده ای نداشت تاول ها بعد از برداشتن به همان اندازه و کیفیت باز جوانه می زد.

کار انتقال قربانیان تا شب طول کشید وقتی نوبت به من رسید دیگر چشمانم تاریک شده بود جایی را نمی دیدم و به همراه دیگر رزمنده ها در هلیکوپتر انتقال دهنده سراپا ایستاده بودم. وقتی  به نقاهتگاه برگشتیم دوش آب بسیار سردی گرفتیم و خوابیدیم.

فردای روز حادثه اکثر بچه ها نابینا بودند، چشمان من نیز  رفته رفته شروع به ضعیف و ضعیف تر شدن کرد. خیلی ها همان زمان نابینا شدند.

اثرات گاز خردل تمامی نداشت، مرحله بعد ظهور تاول های آبدار بزرگ بر روی پوستمان بود.  این تاول ها  در قسمت های نازک پوست بیشتر بود، جاهایی که تاول کمتر داشت سیاه و پوسته پوسته شده بود.

در نقاهتگاه، یک اتاق به عنوان I.C.U. جهت مصدومین بدحال مهیا شده بود. از میان کسانی که در آن اتاق بستری شدند تنها چند نفر زنده ماندندعبدالصمد رجبی (که صورتش شدیداً متورم شده و قابل شناسایی نبود. شکرالله چراغیان، اسدالله پناهنده جزو 70 درصد شیمیایی های این واقعه بودند . شهید علی یار اسلام پناه،(که عادت داشت که وقت اذان سر خاکریز اذان می گفت و به هیچ خطری اهمیت نمی داد) شهید شد. شهید نوروزری ، فرمانده گردان که در فاصله بسیار نزدیک از محل انفجار شیمیایی بود، قدرت حرکت نداشت و به دلیل شدت جراحت و سوختگی تمام بدنش، و در اثر صدماتی که به ریه اش وارد شد خریه اش آسیب دید و از کار افتاد و شهید شد. 

 ما از اهواز به تهران اعزام شدیم اما در راه چیزی نمی دیدیم. همه بچه ها دست هایشان را به هم داده بودند. به فرودگاه که رسیدیم هنگام پیاده شدن احساس نور شدیدی داشتیم غافل از آنکه دوربین های فیلمبرداری و عکاسی و پروژکتورها در انتظار ما بود. اما ما چیزی نمی دیدم.

من از بین بیمارستانهای تهران به فیروزابادی شهرری اعزام شدم و در آنجا بستری شدم، آنهایی که حالشان وخیم تر از ما بود به بیمارستان های دیگری فرستاده شدند.

ناآشنایی با بمب های شیمیایی

اگرچه دوره ای قبل از عملیات برایمان گذاشتند و در مورد سلاح های شیمیایی برایمان توضیح دادند. اما چون این مسئله زیاد مطرح نبود ما با این موضوع که هر نوع شیمیایی  چه اثاری دارد و عکس العمل و بازخوردی که باید داشته باشیم چیست؟ آگاهی نداشتیم.

مثلا به ما امپول اتروفن داده بودند که به صورت خود به خود عمل می کرد، یکسری هم شیشه آمپول که باید می شکستیم. قبل از انفجار بمب چون نمی دانستیم چه نوع بمبی بود نمی دانستیم باید از کدام استفاده کنیم در حقیقت ما غافلگیر شدیم.

مثلا شنیده بودیم که وقتی شیمیایی می زند صورتتان را خیس کنید و دستمال مرطوب جلوی چشم و صورتتان بگیرید.  ما هم ناغافل در همان آبی که شیمیایی زده بودند صورتمان را خیس کردیم. فرمانده مان شهید نوروزی بود او خیلی فداکاری کرد، تا نیروها را سرو سامان دهند

خیلی از رزمندگان به المان و بلژیک اعزام شدند که یکسری از آنها به سلامت بازگشتند و عده ای دیگر شهید شدند.

اعزام آنها به این دلیل بود که تیم پزشکی ایران در ان زمان منسجم و قوی نبود که  الحمدالله در حال حاضر قوی شده و با دارو ها و بیماری ما اشنا شدند و با  تحقیقاتی که کردند داروهای خوبی به ما می دهند.

نیروهای شیمیایی شده به تمام بیمارستان های تهران اعزام شدند و آنهایی که به لبافی نژاد اعزام شدند مورد عیادت هاشمی قرار گرفته اند که در ان زمان رئیس جمهور بود.

وی در این رابطه می گوید: قبل از اعزام به جبهه متاهل بودم و 1 فرزند داشتم و بعداز شیمیایی شدن بعد از یکبار ناکامی و از دست دادن فرزند و انتظار دو ساله بچه دار شدم. اگرچه برای باروری می ترسیدیم اما با توکل به خدا موفق شدیم.

تاول ها و سوختگی چشمم و تاری دیدم درمان شد.  اما دارو خوردن و سرفه های همیشگی آهنگ و موسیقی دائمی زندگی مان شد. در واقع  موسیقی سرفه سمفونی جاری زندگی مان شد که هنوز ادامه دارد.

بختک خردل و سقوط صدام؛ بدترین و بهترین خاطره

وی در بیان بدترین خاطره اش می گوید: در جزیره مجنون وقتی شیمیایی زدند همرزمانم مانند  شاخه های بلند یک درخت بودند بر اثر وزش باد که به یکباره واژگون و پژمرده شدند. در واقع صحنه ای ایجاد شد که در توصیف آن می توانم بگویم جاده ای بود عریض بود مملو از انسان هایی که به خود می پیچیدند و استفراغ می کردند.

خاطره بد دیگری هم دارم زمانی که ایستاده با هلیکوپتر از جزیره مجنون به نقاهتگاه باز می گشتیم تا زانوهایمان پر بود از تهوع های نیروها که به خاطر شیمیایی دچار استفراغ شده بودند. و هیچ کس نمی توانست خود را کنترل کند.

آثار بد این شیمیایی هنوز در زندگی من هویداست: خلط سینه، ترشحات سینه و سرفه شرمندگی مرا در میان خانواده ام که همیشه همراهم هستند سبب شده است.

از آن سالها خاطرات خوشی ندارم جز سقوط  صدام و رسیدن به مجازاتش. من خواب بودم که به یکباره در تلوزیون اعلام کردند که او با خفت تمام پیدا شده و انگار کسی به من گل داد و تبریک گفت.  من باور دارم که صدام و خانواده اش  با دعاهای مردم نابود شد.

نوید شاهد/

کپی