اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
«ایران» و «وطن» در نگاه داریوش شایگان

فیلسوفی که قادر بود به همه چیز بخندد!

فیلسوفی که قادر بود به همه چیز بخندد!
علیرضا شیرازی نژاد

روایت از شخصیت متفکر و متکثری مانند دکتر داریوش شایگان به دشواری این است که بخواهیم تأثیر قرن هجدهم بر نوزدهم میلادی را بنویسیم! اما اکنون که آخرین بهار سده چهاردهم شمسی را تجربه می‌کنیم، واکاوی منظومه فکری شایگان به مثابه داستان کوتاه و دقیقی از جریان‌های فکری و خاستگاه‌های اندیشه‌ای ایرانیان در طول یکصد سال گذشته است.

تجربه وجودی منحصر به فرد او از همان چهارم بهمن 1313 که دیده به جهان گشود، آغاز شد. «پرورش» در خانواده و «تعلیم» در مدرسه‌ای چند فرهنگی و سپس رهسپاری به انگلستان در پانزده سالگی جهت ادامه تحصیلات متوسطه همگی در شکل‌دهی خمیره شخصیتی خاصش که به گمان خود نوعی «گم‌آباد» (No Man’s Land) بود و فرهنگ اصیل یا مشخصی نداشت، سهیم بودند. قرابت با زبان‌ها، فرهنگ‌ها و ادبیات‌های فارسی، ترکی، گرجی، روسی، فرانسوی و انگلیسی تنها یک رو از برگ زندگی او را تشکیل داد. تحول دیگر زندگی شایگان زمانی اتفاق می‌افتد که برخلاف میل خانواده فن‌سالار اندیشش، از تحصیل در رشته پزشکی انصراف می‌دهد و در دانشکده علوم‌سیاسی دانشگاه ژنو در رشته حقوق، فلسفه و زبانشناسی ادامه تحصیل می‌دهد. عطش عشق شایگان به ادبیات حتی در این دوران با آموختن زبان آلمانی و شور فهم «رمانتیسم نووالیس» و اشعار«ریلکه» سیراب نمی‌شود و اینبار تصمیم می‌گیرد که رشته افکارش را از بارانداز غم‌زده غرب در دوران «پسا جنگ جهانی» به‌سمت شرق بچرخاند. در ابتدا فراگیری زبان سانسکریت را پی می‌گیرد و با بازگشت به ایران در سال 1339 هفت سال تمام از غرب می‌بُرد و فضای سینه‌اش را از هوای جاودانه پیران فرزانه پر می‌کند. تسلطش به ترجمه اوپانیشادها و انگیزه‌اش برای تدریس زبان سانسکریت توجه دکتر محمد معین و دکتر سیدحسین نصر (ریاست وقت دانشکده ادبیات و علوم‌انسانی دانشگاه تهران) را جلب می‌کند و سبب می‌شود تا ابتدا زبان سانسکریت و ادبیات هند را نزد استاد ایندوشکر فرا گیرد و سپس جانشین او جهت تدریس این زبان در دانشگاه تهران شود. در همان زمان (سال 1340) دکتر نصر او را به جمعی عرفانی و متفکر به‌نام «تأویل» دعوت می‌کند که سبب آشنایی او با علامه سید محمدحسین طباطبایی و هانری کربَن می‌شود. شایگان در وادی عرفان اسلامی علاوه بر تلمذ دروس و بهره‌گیری از کرامات علامه طباطبایی از محضر استادانی چون سید جلال‌الدّین آشتیانی، علامه سید ابوالحسن رفیعی قزوینی و حکیم الهی قمشه‌ای نیز استفاده کرد. او به توصیه کربَن، پژوهش‌های گسترده‌ای در باب «ادیان و مکاتب فلسفی هند» انجام داد که ماحصل آن در اسفند 1344 در مجموعه دوجلدی تحت همین عنوان منتشر شد. همچنین در پژوهشی تطبیقی اقدام به تعبیر و تفسیر رساله مجمع البحرین اثر محمد دارالشکوه فرزند شاه جهان هندی می‌‌کند که شیوه تطبیقی این پژوهش توسط توشی هیکو ایزوتسو (فیلسوف، مترجم قرآن به زبان ژاپنی و از بزرگان رشته ادیان تطبیقی) مورد تأیید قرار می‌گیرد؛ اواسط بهار 1347 شایگان با ارائه همین رساله تطبیقی موفق به اخذ درجه دکتری از دانشگاه سوربن فرانسه می‌شود. اینک جامعه روشنفکری ایران شکوفه‌های نهالی را در باغ خویش می‌بیند که طنین رهایی از«افسون‌زدگی جدید» را سر می‌دهد. جنس این افسون‌زدگی همانی است که هایدگر «پایان متافیزیک» نامیدش و نیچه به‌عنوان «نیهیلیسم ارزش‌ها» تفسیرش کرد. از طرفی در ایران نیز متفکران و روشنفکران آن را عامل «بی‌هویتی»، «عقب‌ماندگی»، «استثمار» و دوری از «تمدن‌های طلایی» ایران باستان و اسلام می‌دانستند. امّا شایگانی که «معنویت» را در هند، «دلشوره و اضطراب» را در غرب، «تطبیق ادیان» را در ایران و جهان اسلام و «شکاف‌ها و دگرگونی‌ها» را در جامعه مدرن درک کرده است و برتأثیر«نیهیلیسم» به «تقدیر تاریخی» چهارستونِ تمدّن‌های آسیایی یعنی «ایران»، «هند»، «چین» و «ژاپن» واقف است؛ برخلاف متفکرانی که مضامینی مانند «انقلابی‌گری»، «ملی‌گرایی»، «عرفان مدرن»، «ایدئولوژیک‌سازی دین»، «دموکراتیک‌کردن فرهنگ» را راهکار اصلی نجات از این افسون‌زدگی جدید عنوان می‌کردند، تأسی به «شاعرانگی» را رمز رهایی برمی‌شمارد. شاعرانگی پدیده خاصی است که شایگان از دل «فرهنگ ایران» متجلی می‌سازد. به زعم وی اتفاقاتی نظیر «برقراری نخستین ارتباط یک قدرت آسیایی (ایران باستان) با یونان به‌عنوان مهد تمدن غرب، آیین ناشناخته مغان در سرزمین مادها و حضورشان هنگام تولد مسیح، نقش پیچیده سلمان فارسی در نزد پیغمبر اسلام(ص)، همتی که ایرانیان برای اشاعه دین بودا صرف کردند، تأثیری که ایرانیان از راه هنر (معماری، نقش پارچه و غیره) در غرب (نفوذ معماری ایران در پیدایش هنر گوتیک) و در شرق (از هند تا ژاپن) گذاشتند و دامنه وسیع ادب فارسی در سراسر آسیا به فرهنگ ایران دو جنبه داده است: یکی گرایش به «ارتباط برقرار کردن با فرهنگ‌های دیگر»، یعنی تأثیر پذیرفتن و نفوذ بخشیدن و دیگری «قدرت سنتز».» نویسنده کتاب آسیا در برابر غرب می‌افزاید: «این دو صفت ایران را «جهانی» کرد. عجیب اینجاست که هنگام برخورد با غرب نیز ما با فرهنگی تماس گرفتیم که به همین «جهانگرایی» آراسته بود. مقصود فرهنگ فرانسه است. متفکر فرانسوی همواره در پی ارتباط برقرار کردن است، از این روست که هر«مکتب فلسفی» در فرانسه آنگاه رونق می‌گیرد که مبدّل «ادبیات» شود.» ایران از لحاظ وجودشناختی نیز «عالمی میان دو جهان» است، جهانی که به قول کربن «فقط یک ملت یا امپراطوری نیست، بلکه عالمی است معنوی.» معنویتی که نه عرفان و ریاضت بی‌عملی را تجویز می‌کند نه به‌دنبال لذت‌گرایی صرف و اِکستازیزاسیون روان است. نه به سلحشوری سامورایی و شمشیر بسنده می‌کند نه آنارشیسم و انقلابی‌گری‌های ایدئولوژیک؛ چه فاشیست فاوستی باشد، چه نیهیلیسم کمونیستی. ایران سرایی است برای «امید» و «انتظار»، مجالی که می‌تواند «اقلیم روح بسته انسان سرگشته معاصر را آزاد کند» و به «تعادل» برساند. هدف شاعرانگی رسیدن به «روشنایی» جهت خوانش «خاطره» قومی ویژه‌ای است تا آدمی بتواند با مضامینش «فضای گمشده اقلیم روح» خود را بیابد و «آرمان شهر رستگاریش» را در آنجا بنا کند. شایگان معتقد است به یاد آوردن این خاطره قومی از طریق خوانش اشعار پنج شاعر بزرگ ایرانی یعنی «فردوسی»، «خیام»، «مولانا»، «سعدی» و «حافظ» امکانپذیر است؛ چرا که هریک نماینده یک «جریان تبارشناسی فکری» هستند؛ یعنی «حماسه سرایی» فردوسی آگاهی ملی را احیا می‌کند، فانوس «خیال» خیام اسطوره‌زداست و ما را از دو جهان رهایی می‌بخشد، «عشق سرایی» مولانا ضرباهنگ‌های جنون‌آمیز درون را جدا می‌سازد و روح را به مقر اصلی عشق اتصال می‌دهد، «داروی تلخ نصیحت» و «دُرّ موعظه‌های» سعدی نمونه اعلای یک پایدِیا یا صورت آرمانی «آداب اجتماعی» را برای ما ترسیم می‌کند و «ترجمان الاسرار» ادب فارسی با «اعجاز اعتدالی» شعر حافظ میان صورت و معنی شکل می‌گیرد تا گوهر«روح ایرانی» را با معجون «عرفان»، «زیبایی» و«معجزه کلام» متبلور سازد. شایگان معتقد بود که در زمانه ما هیچ کس هویت یگانه ندارد و برهمین اساس قائل به «نسبی بودن فرهنگ‌ها» نبود و به «تعدد سطوح آگاهی» اعتقاد داشت. شاید به همین دلیل باشد که به قول رامین جهانبگلو او از معدود افرادی بود که «قادر بود به همه چیز بخندد، حتی به خودش»؛ چون از «جریان بی‌پایان تأویلات مدرن» و «اسارات روح انسان» آگاه بود و نتیجه این بازی‌ها برایش روشن! چونان‌که با وجود سیاسی نبودنش از معدود کسانی است که با نقدی قابل‌تأمل درباب «ایدئولوژیک شدن سنت» نوشت، میان «روشنفکر» و«ایدئولوگ» مرزبندی کرد و درباره «من انقلابی» دکتر علی شریعتی ابراز تردید نمود. همچنین با وجود هنرمند نبودنش، درباب معماری و تأثیر مدرنیته بر فضای زندگانی امروز ما نوشتارهای عمیقی دارد و هرچند مهندس نبود، اما با دقت‌نظر از مجازی‌سازی تخیل توسط انسان مدرن از طریق فناوری اطلاعات و ارتباطات هراسناک است و صحبت‌های خواندنی دراین زمینه دارد. با همه این تفاسیر، قوام شعاع اندیشه شاعرانگی شایگان اعتبار جهانی نیز یافت. چه عباس کیارستمی که با تأثیر و کاربست همین فلسفه شاعرانه «سینمای شاعرانه» را به جهان معرفی کرد، چه خود شایگان که مفتخر به دریافت نشان‌های عالی بین‌المللی از جمله لژیون دونور (عالی‌ترین نشان دولت فرانسه در زمینه فرهنگ و ادب)، جایزه مجمع عالی نویسندگان فرانسوی زبان و جایزه گفت‌و‌گوی تمدن‌ها از دانشگاه آرهوس دانمارک شد. اینجا بود که شایگان معنای تأکیدهای پرارزش پدرش در اوان کودکی در رابطه با اهمیت وحدت‌آفرین زبان و ادبیات فارسی و اینکه هویت او به آن گره خورده است، درک نمود. چراکه که او با فلسفه‌ای که از گنجینه شعر و ادب فارسی بیرون کشیده بود توانست از تروریسم تنهایی زمانه نهراسد و افق‌های پیش‌روی خود را سرگردان و منتهی به ویرانشهر نبیند. سرزمین باورهای قطعی او«ایران» بود؛ سرای «امید» و«انتظار».

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.