اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹

کلمات کلیدی

چه خوب می دانست وقت کم است فروغ!

چه خوب می دانست وقت کم است فروغ!
نجمه دری دانشیار دانشگاه تربیت مدرس

فروغ، زنی که می‌خواست زن بماند و زنانه بسراید، تولدی در نیمه دی‌ماه و غروبی زودهنگام در اواخر بهمن داشت و به‌دنبال آن شب‌های بی‌فروغ بر ادبیات ایران چیره شد.

  زنی که از تیک تاک ساعت دیواری دریافته بود باید دیوانه‌وار کسی را دوست بدارد که شبیه هیچ‌کس نبود و رؤیایش شب‌ها را عطرآگین و سینه‌ها را سنگین می‌کرد. زنی که سنگ‌ها صدای او را گوش می‌کردند و انگشتانش در دشت کاغذها، جرقه می‌کاشت اما فکر می‌کرد کسی او را به آفتاب معرفی نخواهد کرد و کسی او را به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد. فروغ، شاعر عروسک‌ها، درست در ساعتی که آیه‌های تاریک نازل می‌شد و درحالی که نمی‌خواست از سایه خود جدا شود، دل دیوانه‌اش را برداشت و از شهر ما رفت. دفترهای شعر او یادگاری است از «عصیانِ» «اسیر»ی که «دیوار»ها را تاب نیاورد و رفت و همچنان نامش باقی است.
درباره فروغ، زنی که راهی بجز گریز، برایش باقی نمانده بود، هنوز هم با گذشت چند دهه نمی‌شود بی‌پرده سخن گفت. شاعر شگفت‌انگیزی که تنها گناهش بیان دیگرگونه احساسات در قلمرو ادبیاتی است که مفاهیم ازلی و ابدی را در هاله‌ای از رموز و اشارات می‌پسندد و حرکت موزون واژه‌ها آنگاه که از حنجره دخترکان ادا شود شهرآشوبی است که خواب آرام محافظه کاران را برهم می‌زند و پیامدش رسوایی و دردمندی است. گفتن بی‌پرده آنچه در درون می‌گذرد، نیازمند جسارتی از نوع بی‌پروایی است و الزاماتی دارد که گاهی با تصویر نهادینه شده زن محبوب، منافات دارد. اینکه بتوانی همه ملاحظاتی را که عقل، فرمان به مراعاتش می‌دهد کنار بگذاری؛ منافع و مزایای آنی برخورداری از آرامش مردابی را نادیده بگیری و جلودار روشنگری در کوره راهی باشی که پایانش ترس‌آور است، سخت است و همه اینها وقتی سخت‌تر خواهد بود که زن باشی! گاهی با خودم فکر می‌کنم زنی که تا به این اندازه نبوغ دارد و معجونی از کلمات تازه را در موسیقی شعر درهم می‌آمیزد تا طرحی نو دراندازد، چرا اصرار دارد که سرخوردگی‌ها و ناکامی‌ها را در کنار زیباترین صحنه‌های بی‌نقاب و زنانگی یک زن در آوردگاه شعر و احساس به تصویر بکشاند. هرچند ممکن است با توجه به ساحت‌های وجودی، بیشتر این واگویه‌های دردمندانه و از موضع ضعف، مربوط به دوران اسارت فروغ باشد و متعلق به دورانی قبل از آنکه ققنوسی دیگر از خاکستر افسارگسیختگی‌هایش متولد شود.
به‌عنوان زنی که قرار است ابعاد تازه‌ای از نقش زنانگی در فضای جامعه مدرن را نشان دهد، هنوز می‌توانم مفاهیم ساختارشکنانه بیشتری از فروغ انتظار داشت، زنی که دوباره متولد شده و دیگران را هشدار می‌دهد که آغاز فصل سرد را باور کنند و خطراتش را جدی بگیرند. اگر قدری بیشتر زنده می‌ماند و پختگی بیشتری نظیر سیمین بر ذهن ناآرامش سایه می‌انداخت شاید بهتر می‌توانستیم او را الگوی ادبی فریاد زنان در دوران مدرن بدانیم. بنابراین امروز در بازخوانی اشعار فروغ با سه ساحت وجودی شاعرانه او مواجهیم که در عین حال مسیرتکامل و صعودی طی می‌کنند و در اثر استحاله مدام ناشی از بی‌قراری، پرده از لایه‌های تو در توی ذهن ناآرامش برمی‌دارند. ساحت اولیه وجود فروغ، دخترکی شاد و پرهیجان است که روی لیوان‌ها می‌رقصد و از گل‌های کاغذی گل گونه می‌سازد تا زردی حاصل از عشق نابالغ اش را بپوشاند. دختری رها از قید و بندهای پدر و اجتماعی که طنین خنده‌های کودکانه‌اش را تاب نمی‌آورد. ساحت دیگر فروغ، زنی است عصیانگر که صورت او نشانه رفته و نظارت پدرانه جای خود را به سلطه معشوق همسری داده است که خالی از رعایت شکنندگی‌های جنس لطیف او را لحظه به لحظه ویران می‌کند و تحلیل می‌برد. فروغ در ساحت دوم شاعرانگی‌اش زنی است که عشق را با همه دردمندی‌ها پذیرفته و هر لحظه در شعر در هیأت تازه‌ای متضرر شدن و محفوظ شدن را به نوبت فریاد می‌کند. اعتراف به آنچه افشایش مرسوم نیست در ارتکاب گناه و در عین حال خرسندی از انجام آن از طرف زنی که تاکنون ملاک برتری و امتیازش با کلیدواژه‌هایی مانند محبوب و باوقار و شرمگین همراه بوده است. تهوری جسورانه است و تبعاتی را نیز با خود همراه خواهد داشت و هر چه به پایان این دوران نزدیک می‌شویم فروغ رنج دیده‌تر و شکسته‌تر می‌شود و اشعارش مملو از درد و گلایه است که زمینه را برای طلوع ایمان سپید از پایان شب سیه فراهم می‌کند و فروغ نو متولد می‌شود. آنچه جای تأسف دارد این است که به عقیده من ساحت سوم و شاعرانگی فروغ در نیمه راه با مصیبت بی‌فروغی مصادف می‌شود و کمالی را که می‌توانست در شعر و اندیشه این شاعر پیشاهنگ به ظهور و بروز برساند از ما دریغ می‌کند. در ساحت سوم شاعرانگی‌اش، فروغ در می‌یابد که بی‌جهت به هر جمعیتی نالان شده است و دیگران از ظن خود یارش بوده‌اند. بنابراین به درون خود پناه می‌‌برد و در گوشه‌ای می‌‌نشیند تا از پنجره به ازدحام کوچه خوشبخت نگاه کند و خمار ناشی از لجاجت‌های کودکانه و مستی‌های گناه‌آلود را در خیال خوش‌تر از خواب معشوقی که تا به حال او را با دیگران اشتباه گرفته است مداوا کند و از بین همه آرزوهای بلند و طولانی، آنچه برای خود آرزو می‌کند این است که: دلم می‌خواهد انسان باشم، انسان بمانم و انسان محشور شوم. چقدر وقت کم است تا وقت دارم باید مهر بورزم. وقت کم است باید خوب باشم، مهربان باشم و دوست بدارم همه زیبایی‌ها را... راستی چه خوب می‌دانست وقت کم است!
کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.