اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

شکل خودش بود

شکل خودش بود
بهاءالدین مرشدی داستان‌نویس

می‌گوید: مردگان عادت دارند همیشه مرده باشند. و البته درست هم می‌گوید. و این را وقتی همه مرده‌ها مرده بودند. همه آن‌هایی که می‌شناختم. درست عین خودش که مرد. اما توی این سال‌هایی که زندگی کرده‌ام نمی‌دانم چرا باید آدمی بمیرد. این‌ها را دارم درباره رفیق مرده‌ام می‌نویسم.

همان روزی که خبر آوردند مرده است و بعد مدام مرده ماند. ولی وقتی از خودش می‌پرسیدی: بعد ازکجا می‌روی؟ می‌گفت: من از گم شدن می‌ترسم.
این است که فکر می‌کنم نباید گذاشت علی گم بشود. یا هر مرده‌ای که دوستش داریم نباید گم بشود. باید از خاطرات‌مان با آن‌ها محافظت بکنیم. این‌طوری است که نسل‌ها ادامه پیدا می‌کنند. خاطرات در تاریخ ادامه پیدا می‌کنند. این حرف‌ها را دارم درباره شاعری می‌زنم که روزی مرد. روزی که دوست نداشتیم او بمیرد. روزی که شاید ما خبری از او نداشتیم اما دل‌مان هم نمی‌خواست خبر مردنش را بشنویم. درباره شاعری که شعر می‌گفت و برای ما می‌خواند و ما رشک می‌بردیم به استعدادی که داشت. ما هنوز رشک می‌بریم که این شاعر چرا قبل از آنکه به مردن عادت کند شعرهایش چاپ نشد و تا چاپ شد خون دل‌ها خورده شد. شاعری که به اندازه‌ای که باید شناخته نشد.
حالا در میان شما کسی نیست که از من انتقاد کند که چرا این نوشته‌ات بوی مرگ گرفته؟ این انتقاد را می‌پذیرم و محفل را شاد می‌کنم. درست جایی که او می‌گوید: درحالی که جهان این‌قدر شگفت‌انگیز و پیچیده است، من قرض دارم.
یک وقتی بود غلامرضا بروسان هم پیش از آنکه خودش یکی از همیشه مرده‌ها باشد کتابی از شاعران خراسان منتشر کرد و آن را تقدیم کرد به رفیق ما علی نجفی. اسم کتاب را هم خطی از شعرهای علی گذاشت: اسب‌ها روسری نمی‌بندند. یک وقتی این کتاب در بازار بود. حالا بعد از مرگ این دو شاعر نمی‌دانم این کتاب هنوز توی بازار باشد. دو تا شاعر خراسانی که هریک‌شان رنگ و بوی خودشان را در شعر نوشتن داشتند. علی برای خودش و شکل خودش بود و غلامرضا هم شکل خودش بود و برای خودش. انگار باز دارید انتقاد می‌کنید چرا باز دارم ماجرا را غمگین می‌کنم. بگذارید شادی را به این نوشته راه دهم. شادی وقتی بود که احسان رفت سراغ شعرهای علی و آن را از این‌طرف و آن‌طرف جمع کرد و منتشرش کرد. این‌طوری بود که علی از مرده بودن نجات پیدا کرد. این است که حالا چند وقتی است کتاب «هفتاد کشیش یخی» شعرهای علی نجفی با گردآوری و مقدمه احسان گرایلی منتشر شده و نشر روزنه در قطع جذابی که برای شعرهایش طراحی کرده منتشر کرده است. این است که اگر گذارتان به کتاب‌‌فروشی‌ها خورد حتماً کتاب را بردارید و پشت جلدش را بخوانید. همان‌جایی که نوشته: گناهکاری روسیاهم، باید به قطب بروم، هفتاد کشیش یخی بتراشم، و آن‌قدر اعتراف کنم، تا از خجالت آب شوند.
همین شعر را ببینید که چه شعر دلبرانه‌ای است. شوخی و جدی را تنگ هم زده و شعر ساخته. خیلی جاها علی این کار را کرده. مثلاً این نوشته را بخوانید: بعضی‌ها می‌گویند تو خل شده‌ای، اما همین روزها، با یکی از فرشتگان مقرب درگاه، ازدواج خواهم کرد.
اما فکر می‌کنید علی وقت گفتن این شعر خل شده بوده؟ نتیجه‌اش را وقتی دیدمش از او می‌پرسم.

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.