اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۸

کلمات کلیدی
آفتاب‌نشینانی که روح صفا و صمیمیت به رزمندگان می‌دمیدند

پیرمردان دل جوان جبهه‌ها

پیرمردان دل جوان جبهه‌ها
مرجان قندی خبرنگار

زمان شروع جنگ تحمیلی تلقی این بود پیرمردها آفتاب نشین‌اند و کاری ازشان بر نمی‌آید و فقط این جوان‌ها هستند که باید برای دفاع آماده شوند. اما غیرت و همت آنها در اعزام نیروها نشان داد کهنسالی عاملی نیست که از فکر دفاع ملی کوتاه بیایند.

 آنها همراه و هم نفس جوان‌ها وارد عرصه پیکار شدند و در مسئولیت‌های مختلف در جبهه‌ها، موجبات تقویت روحیه در بین رزمندگان را فراهم کردند. «شاهمردان»، «عموحسن»، «حاج مهدی»، «مَس بابا»، «حاج عباس»، «حاج آقا بیدی» و... پیرمردان دل‌جوان جبهه‌ها بودند. از نخستین روزهای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، داوطلبانه عازم جبهه‌های دفاع مقدس شدند و معتقد بودند جنگ پیر و جوان نمی‌شناسد؛ اگر نمی‌توانند اسلحه به‌دست بگیرند درعوض می‌توانند به رزمنده‌ها روحیه بدهند، آب یا چای دست‌شان بدهند و خدمت شان را بکنند. رزمندگان هم از شدت علاقه و نزدیکی به آنها اغلب «عمو» صدایشان می‌زدند. خیلی از آنها با مخالفت فرماندهان جنگ پایشان به خط مقدم نرسید و فقط تعداد بسیار کمی از آنها با اصراری که داشتند خودشان را از پشت جبهه‌ها به خط مقدم رساندند و با افتخار شهادت یا اسارت را نصیب خود کردند.
پدربزرگ دلسوز و مهربان گردان کمیل
برادر رزمنده نادر آزادی یکی از یادگاران دوران دفاع مقدس خاطرات خود از حضور یکی از پیرمردان گردان کمیل در جبهه را برایمان اینگونه روایت می‌کند: «نوجوان بودم که در سال 1360 برای اولین بارعازم جبهه شدم. آنجا با پیرمردی به‌نام حاج آقا بیدی آشنا شدم که از پایگاه شهید بهشتی تهران با هم اعزام شدیم و در قطار هم در یک کوپه بودیم. در نگاه اول به‌دلیل اختلاف سنی کششی به هم صحبتی و اختلاط با ایشان نداشتم، ضمن اینکه عینک ته استکانی اش از او هیبتی غیرمأنوس درذهنم می‌نشاند. او اما دلش می‌خواست با من و چند نوجوان دیگر که از دوستانم بودند وهمگی در یک کوپه بودیم، سرحرف را باز کند ولی بی‌حوصله پاسخ می‌گفتیم. وقتی هم که به قرارگاه رسیدیم حاج آقا بیدی باز سعی داشت تا به جمع ما بپیوندد ولی من و دوستانم روی خوشی نشان نمی‌دادیم. ما آن زمان در گردان کمیل از لشکر 27 محمد رسول‌الله بودیم. کم کم رفتار متین، اخلاق خوب و حرف‌های دلنشین او گارد ما را شکست و به جمع ما راه یافت و کار به آنجا رسید که با محبت‌ها و نقل تجربیات شیرین و درس آموزش ما را به خود علاقه‌مند کرد و اگر دو روز نمی‌دیدیمش دلمان برایش تنگ می‌شد. او نقش پدر بزرگی دلسوز و مهربان را برعهده داشت و ما را از راهنمایی‌های درس آموزش برخوردار می‌کرد. در اوقات مرخصی که به شهرهای نزدیک برای تفریح و تفرج می‌رفتیم همراهمان می‌آمد و از ما مراقبت می‌کرد و اجازه نمی‌داد پول هایمان را هدر دهیم. حاج آقا بیدی با اینکه سیگاری بود سعی می‌کرد کسی او را درحین سیگار کشیدن نبیند، بویژه مراقب بود نوجوانان حاضر در مقر او را سیگار به دست نبینند. طوری که در تمام مدتی که با هم بودیم یک بارهم جلوی ما و دوستانمان سیگار نکشید. صبح‌ها زودتر از ما بیدار می‌شد و خود را مهیای ورزش‌های صبحگاهی می‌کرد. کسی از او انتظار نداشت در این برنامه سنگین و نفسگیر شرکت کند ولی او پا به پای بچه‌ها با تجهیزات کامل، شامل سلاح انفرادی، کلاهخود و... می‌دوید و نرمش می‌کرد و خم به ابرو نمی‌آورد. تازه وقتی نرمش تمام می‌شد می‌رفت برای ما از ایستگاه صلواتی خوراکی می‌گرفت. با اینکه مرد فقیری بود و در یکی از محله‌های پایین شهر تهران زندگی می‌کرد، هیچ وقت از دلتنگی‌هایش برای ما حرف نمی‌زد و همیشه سعی می‌کرد به ما امید و نشاط بدهد. با شروع عملیات والفجر-1 و تقسیم افراد در یگان‌های مختلف از هم جدا شدیم و از سرنوشتش خبری ندارم.»
پیرمرد خوش‌اخلاق اردوگاه
رحیم قمیشی از آزادگان دفاع مقدس نیز از حضور پیرمردهای جبهه شنیدنی‌های بسیاری دارد. او درباره «شاهمردان منوچهری» رزمنده 50 ساله خوش اخلاقی که خیلی خجالتی بود و سواد چندانی هم نداشت می‌گوید: «قد بلند و قامت کشیده و بسیار لاغری داشت. از روستاهای دور افتاده استان فارس به جبهه آمده و اسیر شده بود. اولین بار بوده که جبهه می‌آمده و هیچ چیز از فنون جنگ نمی‌دانست. هر چقدر از جنگ چیزی نمی‌دانست، از لبنیات و کشک و دوغ و ماست و زایمان گوسفندها و نگهداری از آن‌ها، کلی اطلاعات داشت. شاهمردان گاهی وقت‌ها هم خیلی بی‌تاب و طاقت می‌شد. مثلاً وقتی عراقی‌ها می‌گفتند ما موافق آتش‌بس و تبادل اسرا هستیم ولی مسئولان ایران قبول نمی‌کنند! دلش حسابی پر می‌شد. از من می‌پرسید: «ایی آقوی خمینی آخه چرو آتیش بس و تبادل اسرا، قبول نمکنه؟» می‌گفتم: شاهمردان جان، اینا همش دروغه که عراقیا میگن، تو باور کردی؟ می‌گفت: «نه والو، مو خودمم پیش خودم همی می‌گفتم.» شاهمردان ساده دل، فکر می‌کرد همه دنیا راست می‌گویند! همین بود که تا دروغ دیگری از عراقی‌ها می‌شنید باز دلش آشوب می‌شد. برای ما مجردها درک شرایط متأهل‌ها در عراق و اسارت، واقعاً مشکل بود. ما جوان‌ها فکر می‌کردیم شاخ غول را شکستیم که آمده‌ایم جبهه درحالی که بعداً که اسیر شدم و با افرادی که متأهل بودند و فرزند داشتند هم بند شدم متوجه شدم که آنها هر کدام‌شان چقدر کار بزرگی کردند که زن و بچه هایشان را به خدا سپردند و به جبهه آمدند. از جمله آنها همین شاهمردان بود که می‌نشست و برای ما درددل می‌کرد. وقتی از او می‌پرسیدم شاهمردان! دلت تنگ بچه‌ها و خانواده ات نمی‌شه؟ با لهجه شیرین شیرازی می‌گفت:«نه زیاد، تنها پسر آخریم که خیلی کوچیک بود دلم برا او تنگ میشه!» البته الکی می‌گفت، دلش برای همه خانواده‌اش تنگ می‌شد. وقتی این‌طوری صحبت می‌کرد پیش خودم فکر می‌کردم که چه شخصیتی دارد که توانسته به همه تعلقاتش پشت پا بزند که به جبهه بیاید. شاهمردان چارچوب و پرستیژ و از این چیزها بلد نبود. دنیا برایش صاف و ساده بود. سال هاست از او بی‌خبرم. دلم برای سادگی‌ها و صداقتش تنگ می‌شود.»
فرشته نجات اسرا
قمیشی که در آغاز عملیات کربلای 4 به اسارت ارتش صدام درآمد و 4 سال از عمر خود را در این وضعیت سپری کرد درباره یکی دیگر از پیرترین رزمندگان که در زمان اسارت با او آشنا شده تعریف می‌کند:«مهندس اسدالله خالدی شخصیت متفاوت تری میان پیرمردهای اردوگاه داشت. 55 ساله بود. مردی جا افتاده و آرام. او 13 سال در آلمان زندگی کرده بود، به همین خاطر به زبان آلمانی مسلط بود. نمی‌دانم چطور شده بود که به جبهه آمده بود چون شخصیتش این‌طوری نبود که کلاشنیکف دست بگیرد. او در رهبری اردوگاه همیشه مورد سؤال اسرا بود و خودبه خود محور خیلی از حرکت و دادخواهی‌های بچه‌ها ایشان بود. اوایل تصور می‌کردیم عراقی‌ها به احترام سنش کاری به کارش ندارند اما به مرور متوجه شدیم که آنجا اصلاً از این خبرها نیست آنها دل نارحمی‌شان اینقدری است که اگر بفهمند ایشان مورد رجوع بچه هاست ایشان را هم از کتک معاف نکنند. در آن 4 سالی که من اسیر بودم، مهندس خالدی نقشش را حفظ کرد. جز اینکه او تفسیر قرآن هم می‌دانست و در جمع‌های کوچک سعی می‌کرد کلاس قرآن برای ما بگذارد، همیشه نقش تعدیل‌کننده برای حرکت‌های شتاب زده بچه‌ها را داشت یا همیشه نقش تهییج‌کننده در مواقعی که نیاز بود تهییجی صورت بگیرد. یادم می‌آید یکبار وقتی یک افسر ارشد عراقی برای بازدید اردوگاه اسرا از بغداد آمد و مهندس خالدی متوجه شد که او آلمانی می‌داند با او به زبان آلمانی شروع به صحبت کرد طوری که نگهبان‌ها گیج و مبهوت مانده بودند که اینها چه دارند به هم می‌گویند. چون همیشه بیان مشکلات اردوگاه خیلی برایمان سخت بود و وقتی عراقی‌ها می‌شنیدند ما با بازدیدکننده‌ها درباره مشکلات صحبت کردیم وقتی آن بازدیدکننده می‌رفت، نگهبان‌ها می‌آمدند و حسابمان را می‌رسیدند. آن روز او شروع کرد آلمانی با آنها صحبت کردن و بیان مشکلاتی از این قبیل که صلیب سرخ اصلاً اینجا نیامده است و.... خلاصه اینکه آقای مهندس در آن شرایطی که تقریباً دسترسی به صلیب سرخ نبود و عراقی‌ها هر بلایی می‌خواستند سر بچه‌ها می‌آوردند با بلد بودن زبان آلمانی خیلی به ما کمک کرد.
علمدار گردان کربلا
 قمیشی که متولد استان خوزستان است درباره حضور پیرمرد جوان دل دیگری به‌نام عبدالمهدی شریف نیا که همه او را به «حاج مهدی» می‌شناختند، می‌گوید:«ایشان در اهواز یک شخصیت منحصر به فرد بود. از یک خانواده بسیار قدیمی، مذهبی و معتقد. هر دفعه که می‌خواستیم نیرو جمع کنیم، حاج مهدی با وجود کهولت سن با آن چهره دوست داشتنی و محاسن سفیدش اولین نفری بود که می‌آمد و ثبت‌نام می‌کرد. یا نمی‌گذاشتند بیاید جبهه یا اگر می‌آمد نمی‌گذاشتند برود خط مقدم اما تا آنجا که به خاطر دارم در بیشتر عملیات‌ها همراه بچه‌ها پرچم عاشقان کربلا را در دستش می‌گرفت و بچه‌ها را دور خودش جمع می‌کرد و زمان اعزام به بچه‌ها روحیه می‌داد به همین دلیل هم لقب «علمدار گردان کربلا» را به او داده بودند. او با کارش به همه می‌فهماند که هر کسی با هر توانی باید بلند شود و مسئولیتش را انجام دهد. او که توان دویدن و اسلحه دست گرفتن نداشت اما در برخی از اعزام‌ها با ما به جبهه می‌آمد. شب‌های عملیات سعی می‌شد در قسمت تدارکات، تعاونی یا جایی که کمتر اذیت شود به او مسئولیتی بدهند. حاج مهدی در 22 ماه رمضان سال 1373 در مسجد هنگام اقامه نماز جماعت از دنیا رفت و از آنجا که ایشان علمدار و سمبل رزمندگان اهواز به حساب می‌آمد او را در میان مزار شهدای کربلای پنج به خاک سپردند.»
پیرمرد باصفای جبهه‌ها
قاسم زینلی یکی از رزمندگان 8سال دفاع مقدس درباره پیرمرد 70 ساله‌ای به‌نام حاج حسن امیری‌فر که به «عمو حسن» معروف بود و همه جا پا به پای جوانان حضور داشت، نقل می‌کند:«عمو حسن پیرمرد کوتاه قد و بذله گویی بود که با شروع جنگ تحمیلی کسب و کارش که یخ‌فروشی بود رها کرد و با رزمنده‌ها به مناطق غرب و جنوب رفت. او با وجود سن و سال بالا، همراه هر گردانی می‌دوید و شعارها و سرودهای حماسی و مذهبی می‌خواند و به رزمنده‌ها روحیه می‌داد. یک روز عمو حسن از من پرسید: «لباس‌هایت را کجا می‌شویی؟ گفتم خودم می‌شویم. گفت:«لباس‌های خودت و رفقایت را بیاور تبلیغات تا با ماشین لباسشویی برایتان بشوییم.» من هم لباس‌ها را جمع کردم و بردم تبلیغات، پرسیدم عمو پس ماشین لباسشویی‌ات کجاست؟ خندید و چیزی نگفت. بعد دیدم عمو حسن یک پیت حلبی گذاشته روی اجاق و با یک چوب، لباس‌ها را به هم می‌زند و اسم آن را گذاشته ماشین لباسشویی! دیانت و حسن‌خلق عمو حسن زبانزد همه بود. عملیات کربلای 5 که شروع شد عمو حسن غیرتش قبول نکرد توی چادر تبلیغات بماند و با اصرار خودش اسلحه به‌دست گرفت و همراه رزمنده‌ها به خط مقدم رفت و در بحبوحه همان عملیات به آرزویش که شهادت بود، رسید.
با اینکه پیرمردان باصفای جبهه‌ها از گنجینه‌های 8 سال دفاع مقدس هستند اما کمتر کسی است که این روزها از آنها سراغی بگیرد تا از سرنوشت‌شان باخبر شود. رشادت‌ها و خدمات آنها آنقدر خالصانه بوده و خاطراتی که از آنها به جای مانده آنقدر شیرین است که اگر اینها آن طور که باید برای مردم بخصوص نسل جوان‌تر معرفی شود، در ترویج فرهنگ ایثار و شهادت شاهد بیشترین و بهترین نتایج خواهیم بود.
کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.