اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸

نمایشگاه «نیم فاصله »

سرگذشت ملال

سرگذشت ملال
مهدی افروز منش

به گفته ویرجینیا وولف «عکس‌ها اساساً استدلالی عرضه نمی‌کنند و صرفاً بیانی از واقعیت هستند خطاب به چشم انسان» اما بی‌شک این گفته تمام حقیقت نیست، چنانچه خود او در جای دیگری می‌گوید: «چشم با ذهن مرتبط است و ذهن هم با دستگاه عصبی و این دستگاه پیام‌هایش را به آنی در تمام خاطرات گذشته و احساسات زمان حال پخش می‌کند.»

بنابراین عکس‌ها هم رونوشتی از یک لحظه معینِ واقعی هستند و هم تفسیر آن لحظه و این نزدیک به آن چیزی است که ما ادبیات هم می‌خوانیمش. ممکن است کمی پیچیده شده باشد، سوزان سانتاگ در چنین موقعیت‌هایی پرسشی ساده طرح می‌کرد: «اول بگذار ببینم ما می‌دانیم درباره چه داریم حرف می‌زنیم یا نه.»
من در حال مقدمه‌چینی کوتاهی در مواجهه با نمایشگاه «نیم فاصله» مریم سعیدپور هستم، نمایشگاه عکسی که در حال قصه‌گویی است. طبیعتاً این می‌تواند خصیصه عام عکاسی باشد، «پشت هر عکس قصه‌ای است» چه وقتی ادی آدامز لحظه اعدام صحرایی یک ویت‌کنگ را توسط سرتیپ نگوین نگوک لوآن ثبت کرد و چه وقتی تایلر هیکس آن سه عکس مشهورش از سرنوشت سرباز مجروح طالبان را در نیویورک تایمز منتشر کرد. اما در جهان فکری من مرزی است میان روایت کردن یک قصه با تلاش برای داستان‌گویی. چرا که داستان‌گویی بندبازی است بر فراز «مغاک پرهیاهوی حقیقت» با هدف برقرای تعاملی با خواننده، شنونده یا بیننده اثر که در نهایت به لحظه‌ای وجدآور برای دو طرف منجر می‌شود. این کاری است که سعیدپور در تلاش برای انجام آن است، داستان‌گویی از زندگی روزمره، از مسأله فقدان و جایی که عکس به مثابه ابزاری برای نشان دادن اجساد تک‌پاره واقعیت مورد استفاده قرار می‌گیرد. زندگی روزمره را نشان می‌دهد، فقدان و کسالت را نشان می‌دهد و اینکه چطور اینها پشت پَسَله‌ها و سوراخ سنبه‌های زندگی را پر کرده‌اند. جایی که عکس در هم می‌کوبد، متلاشی می‌کند، مچاله می‌کند و جهان خیالی ما از واقعیت را با هدف نشان دادن چیز تازه‌تری با خاک یکسان می‌کند. عکس‌هایی که انگار می‌گویند ببینید زندگی در فقدان و آغشته به ملال این شکلی است. اینجاست که عکس بدل به چیزی می‌شود برای نشان دادن واقعیتی تازه که مردمان ترجیح می‌دهند نادیده‌شان بگیرند. سعید‌پور در این نمایشگاه همچون یک داستان‌نویس به‌ موقعیت‌های مختلف زندگی نفوذ می‌کند و به شکلی در آن تأثیر می‌گذارد که مخاطب در مواجهه با این موقعیت ناگزیر به دست و پنجه نرم کردن با خودش می‌شود. بیننده- خواننده این عکس‌ها به فکر فرو‌می‌رود، گفتی یکباره در برابر آینه‌ای تمام قد از خودش قرار می‌گیرد، در دام می‌افتد، دامی که عکاس برایش پهن کرده است. می‌گویم دام چرا که معتقدم عکاس با علم بر جزئیات داستانی که در سر پرورانده مخاطب را یکباره در اوج آن گیر می‌اندازد. نقطه‌ای که رها کردن، رفتن، ترک کردن، بی‌تفاوت بودن نه اگر غیرممکن که دشوار می‌شود. تمامی عکس‌های این نمایشگاه میانه یا پایان قصه را تعریف می‌کنند. در اتاق‌های به شدت سرد، تکیده و رو به ویرانی که در آنها فقدان به معنی دقیق کلمه روایت شده است و در میان دیوارهایش غیاب انسان در حضورشان متجلی شده است. زنی که غمگنانه در حال وصله پینه کردن لباس مردانه­‌ای است که صاحبش در گوشه تصویر گفتی در دام دیوارها گیر افتاده است، اتاق‌های پوشیده از شورانگیزترین رنگ ممکن(قرمز) که بین‌شان تیرگی دیواری قطور فاصله انداخته است، مرد و زنی که بی‌توجه به حضور یکدیگر طبقات بالا و پایین یک خانه را تسخیر کرده‌اند، زنی زانوی غم به بغل گرفته در جوار چمدانی باز از مکتوبات و بالش و استکان چایی نیم خورده که «جای خالی» کسی را تصویر می‌کند و این‌طور به‌وضعیت مچاله شدن زن معنا می‌دهد، مردانی که در آستانه خروجند و این در آستانه بودن خود معنایی چندگانه دارد، چمدانی پرت شده، زنی شکسته، مردی تکیده و شخصیت‌هایی مثل سیم در خود مچاله شده. چه بلایی سر این زندگی‌ها آمده است؟ چرا هیچ‌کدام لبخندی بر لب ندارند، چرا فضای سردخانه‌ها بر حضور انسانی‌شان غالب است، چرا آنها با هم حرف نمی‌زنند، چرا حتی به هم نگاه نمی‌کنند، چرا هماره بین‌شان دیوار و در است، شیئی مزاحم، چرا حتی به وقت خواب از هم جدایند، چرا با اینکه حضور انسان به‌صورت فیزیکی یا نشانه‌مند در عکس‌ها قابل تشخیص است اتاق‌ها خالی به‌نظر می‌رسد، چه بلایی بر سر این شخصیت‌ها آمده است. چرا همه شخصیت‌ها در جوانی روایت شده‌اند که خود نشانه‌ای از جوان بودن رابطه‌شان دارد، سرعت این ملال تا چه حد ویرانگر بوده است، اینها و ده‌ها سؤال دیگر چون پتک بر سر مخاطب فرود می‌آید، اینها و ده‌ها سؤال دیگری که قطعاً در پس ذهن تمامی ما وجود دارد، احاطه‌مان کرده و پشت سر روانند اما سعید‌پور به درستی به هیچ‌کدام جوابی نمی‌دهد، اساساً قرار هم نیست جوابی داده شود، در داستان‌گویی خبری از جمع‌بندی نیست. هرکسی ناگزیر به مواجهه با خودش است، با جهان ذهنی و تعبیر و تفسیرات شخصی‌اش و این‌طور است که روایت سعید‌پور تمامی ندارد، آنها در ذهن تک‌تک مخاطبانش ادامه پیدا می‌کنند و این درست معنای روشن‌تر همان دامی است که معتقدم عکاس در برابرمان پهن کرده است، دامی که با بازنمایی هدف دار دوباره واقعیت ما را برای تفسیر و تعبیرش به انزوا می‌کشاند و از ما می‌خواهد یا تفسیرگر در تنهایی باشیم یا بزدل و ناتوان ازنگریستن و این طور است که عکس‌های او اثر عمیقی برجا می‌گذارند چرا که در عین عدم تعهدش به مطابقت با واقعیت خودشان بنیانگذار واقعیتی می‌شوند که تنها از طریق روایتی خاص و معنادار ممکن است و این همان ذات داستانگویی است.
 
کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.