اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
کودکانه‌ای برای پاپوش‌هایی که می‌توانست به بهار برسد

کفش‌های یاقوتی

کفش‌های یاقوتی
علی رستگار خبرنگار

«من می‌خوام پسر بشم! چون پسرا موهاشون ژولیده پولیده نیست، رو دست آدم باد نمی‌کنن!» اگرچه این آرزوی عجیب و غریب بهار، باعث می‌شود برادرهای کوچک و خواهر خردسالش مسخره‌اش کنند و به او بخندند، اما در عالم بچگی خرده‌ای به این خواسته نامتعارفش نیست و نباید آن را جدی گرفت. زندگی اما انگار بی‌رحم‌تر از این حرف‌هاست و امیدها و آرزوهای بجا و حداقلی را هم از بچه‌ها دریغ می‌کند.

پیرو همین ذات بی‌مروت دنیاست که همه آرزوها و رؤیاهای دخترک «نفس»(نرگس آبیار) روی آن تاب، سُر می‌خورد و به نیستی می‌رسد. همه سهم بهار از عشقش به دریا، خلاصه می‌شود به یک قایق نفتی فتیله‌ای که پدرش برای شاگرد اولی‌اش به او هدیه داده بود. تازه این قایق هم بعد از باز شدن آغوش بهار به سمت آسمان و مرگ است که در آب باریکه ویرانی راه می‌افتد و مسیر دریای رؤیایی و دست نیافتنی را پیش می‌گیرد و سرنوشت، خوشبختی و دست یافتن به آرزو و تحقق رؤیا را حتی برای دخترک معصوم و بی‌گناهی چون بهار به جهان پس از مرگ حواله می‌دهد و در واقعیت زندگی، او را لایق اندک دلخوشی هم نمی‌داند. درد بهار و بهارهایی که قربانی جنگ بودند و هستند، در جای دردناک خود، اما آسمانی شدن کوردیا و همه همسفرانش نشان داد که سایه جنگ حتی در صلح نیز سنگینی می‌کند و قربانی می‌گیرد و ناامنی جهان و بی‌رحمی زندگی ما را پایانی نیست؛ اینکه آدمی به کجا پناه ببرد که خبری از دردسر نباشد. وقتی در «جادوگر شهر اوز» (ویکتور فلمینگ) کسی اعتنایی به دوروتی نمی‌کند و دل به دخترانگی‌اش نمی‌دهد، او ترجیح می‌دهد به سرزمین رؤیا پناه ببرد، آنطور که جودی گارلند (دوروتی) در ترانه مشهور «بر فراز رنگین کمان» می‌خواند، می‌رود به یک جای دور که دور از غصه و درد و غم باشد. ساحره خوب، وقتی با جادو، کفش‌های سیاه و معمولی دوروتی را به کفش‌های یاقوتی تبدیل می‌کند، با تأکید به او می‌گوید: «یادت نره، یه لحظه هم اون کفش‌های یاقوتی رو از پات درنیاری وگرنه ممکنه به دام ساحره بدجنس غرب بیفتی.» چه کسی فکر می‌کرد سال‌ها بعد و در عالم واقعیت و اینجا، کوردیای کوچک ما نصیحت ساحره خوب عالم رؤیا را جدی بگیرد؛ آنطور که گفته‌اند او آن کفش‌های قرمز یاقوتی مانندش که پدر و مادرش برای عروسی عمویش در بازار مهاباد خریده بودند را به قدری دوست داشت که حتی دلش نمی‌خواست یک لحظه هم آنها را از پاهایش جدا کند. اما بی‌رحمی واقعیت، مجال رؤیابافی در رنگین کمان را از کوردیا، همراهانش و ما دریغ می‌کند و زور زمستان به «بهار» می‌چربد. وقتی ساحره خوب، در اواخر جادوگر شهر اوز، می‌خواهد دوروتی را از جهان رؤیایی و رنگی قصه به دنیای واقعی و سیاه و سفید راهی کند، به او می‌گوید: «چشماتو ببند و سه بار پاشنه هاتو به هم بزن و با خودت فکر کن که هیچ جا خونه آدم نمی‌شه. هیچ جا خونه آدم نمی‌شه. هیچ جا خونه آدم نمی‌شه.» و آخ که این جمله برای کوردیا و همسفرانش چه تلخ تعبیر شد.
 

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.