اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸

روایتی از زندگی جوانی محسن هاشمی و آنچه از پدر به یادگار مانده است

گرایش پدرم میانه‌روی و اعتدال بود

گرایش پدرم میانه‌روی و اعتدال بود
بهناز عابدی روزنامه نگار

بحث انگ اشرافیت از همان سال‌های مبارزه شروع شد/ قرار شد من را به‌صورت ناشناس برای تحصیل به خارج بفرستند/ جنبه اجرایی شخصیتم به جنبه سیاسی آن می‌چربد/ برنامه‌ای برای کاندیداتوری انتخابات ریاست جمهوری ندارم

اگر ته چهره هرسه پسر اکبر هاشمی رفسنجانی از او دور نیست، اما در سیاستورزی این محسن است که اشبه الناس خانواده به پدر محسوب میشود. مردی غلتیده بر پهلوی «چپ» و فرزند سیاستمداری که روزی محافظه کاران در پناهش به قدرت رسیدند و روزی دیگر در آغوشش، از کسب قدرت بازماندند؛ روزی اصلاحطلبان با همراهی اش صاحب منصب شدند و روزی دیگر بدون حضورش از قدرت رانده. همکاریاش با طیف 9 گانهای از شهرداران پایتخت، از منتهی الیه راست تا آخرین نقطه چپ، او را به چهرهای بدل کرده که با «راست» نشسته و با «چپ» برخاسته است:«اصولاً جنبه اجرایی شخصیتم به جنبه سیاسی آن میچربد و به همین خاطر کارکردن با افراد با گرایشهای سیاسی مختلف برایم دشوار نیست.» محسن هاشمی رفسنجانی روزگار کودکی برایش به رفت و آمد در خانه دو آیتالله گذشته؛  آیتالله شهید سیدمحمدحسین بهشتی و حضرت آیتالله خامنهای.

پسر هم درست شبیه پدر، از نگاه محافظهکاران، اصلاحطلب است و از نگاه برخی اصلاحطلبان، محافظهکار. گرچه خود میگوید در میانه سیاست زیسته است. محسن هاشمی بهرمانی که با حیات و ممات دو پاییز دیگر، 60 ساله میشود، حسرت شهردار شدنش در تهران، بر دل همتشکیلاتیهایش در کارگزاران و جماعت فراوان دیگری مانده است؛ چه آن زمان که در رقابتی نامنصفانه، نتیجه را به محمد باقر قالیباف واگذار کرد و چه حتی زمانی که صدرنشین فهرست امیدیها برای شورای شهر تهران، بالانشین آرای انتخاباتی و بعدها گزینه بالقوه جانشینی محمدعلی نجفی در «بهشت» شد، اما عطای شهردار شدن را به لقایش بخشید تا به جای «طبقه هفتم» شهرداری، در «طبقه اول» شورا بنشیند و با یک خیابان اختلاف، مانع اختلاف همجناحیهایش شود. میراثدار و خاطرهدانِ سردار سازندگی حالا چهره در چهره من نشسته است و یادی از گذشتهها میکند، از زندگی
 و زمانهاش.

 اولین تصویر ذهنی شما از خانه پدری به چه زمانی برمیگردد؟

ما تا 5 سالگی را در قم در خانه ملکی پدر خیابان صفائیه کوچه ممتاز گذراندیم. از آن سالها مطلب مهمی یادم نیست. میگویند اوج مبارزات منتهی به 15خرداد 1342 و در نهایت تبعید امام خمینی به عراق بوده است. پدر روحانی جوانی بود که تبلیغ مرجعیت امام خمینی بعد از فوت آیتالله العظمی بروجردی، مبارزه و زندان از اولویتهای زندگیشان بود. در آن زمان مجله «مکتب تشیع» را منتشر میکرد. من هم پدری بودم، لذا در کودکی ضربه روحی خوردم. در یک و نیم سالگی، در 21 فروردین سال 42 یعنی 20 روز بعد از فاجعه خونین مدرسه فیضیه که رژیم شروع به سربازگیری غیرقانونی طلاب کرد، پدر از اولین کسانی بود که به سربازی اجباری برده شد. مادر همیشه از تردد قم به تهران با سه بچه قد و نیم قد میگویند.

 و بعد از قم؟

به دلیل فراری بودن پدر، به تهران آمدیم. منزل قم نیز به حجتالاسلام والمسلمین سیدهادی خسروشاهی فروخته شد. در محله نایبالسلطنه، نزدیک خیابان ایران مستقر شدیم. خانهای اجارهای در دو طبقه، که ما در طبقه همکف مینشستیم و طبقه بالا خانواده آیتالله خامنهای. در همین دوره بود که آیتالله هاشمی، کتاب امیرکبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار را تألیف کرد.

پس احتمالاً به خانه رهبر انقلاب زیاد رفت وآمد داشتید.

از آن خانه، بازی با فرزند بزرگ رهبری، آقا مصطفی که حدود 5/1 تا 2 سال داشت و دومین دستگیری پدر در تهران را به یاد دارم.  شروع مدرسه را در شش سالگی در همین خانه تجربه کردم. مادر، ساختمان در حال ساخت در خیابان دولت را که پدرم آغاز کرده بود، تمام کرد. هر دو مدرسه علوی در خیابان ایران بودند. خانه تا مدرسه علوی فاصله زیادی داشت و به خاطر اینکه پدر در حالت فرار، زندان و مبارزه بود، من، فاطمه و فائزه را در مدارس اسلامی ثبتنام کردند. به دبستان ولیعصر(عج) در قلهک به مدیریت حجت الاسلام والمسلمین خاکپور (سرافراز) بود. تا کلاس پنجم را در آنجا به اتمام رساندم. از مدیران جدی بودند و توجه ویژهای به من داشتند.

 مهمترین قابی که از روزهای زندگی در قم در خاطرتان مانده؟

مهمترین خاطرهای که از قم به یاد دارم، حوض مثلثی شکل کم عمق حیاط منزل پدری در صفائیه کوچه ممتاز است. این حوض در هوای گرم تابستان بشدت مورد توجه من بود و در نبود پدر باعث سرگرمی. خاطره بعدی از زندگی در قم هیبت درشت فردی است که بعدها فهمیدم حجتالاسلام والمسلمین سید محمود دعایی مدیر مسئول فعلی مؤسسه اطلاعات بوده است. ایشان قبل از فرار به عراق به منزل ما میآمد و اعلامیه و اینها تایپ میکرد. خود ایشان چنین تعریف میکنند: «هر وقت به منزل شما میآمدم و مشغول کار میشدم، تو به فاطمه، خواهرت میگفتی: فاطمه فاطمه! بیا ببین چه مردتیکهای.»

 رفقا و همبازیهای کودکیتان احتمالاً باید از رجال سیاسی امروز باشند.

بهترین دوست و همکلاسی من در دوران دبستان، شهید حسام عراقی فرزند مبارز، انقلابی و همرزم پدرم، شهید عراقی بود. این دوست در سال 1358 به دست گروه انحرافی فرقان به همراه پدرش شهید شد. درس او از من بهتر بود. همیشه شاگرد اول بود و من شاگرد دوم و گهگاه سوم بودم. البته همکلاسیهای دیگری در دوران دبستان بودند که خاطرات خوبی از آنها به یاد دارم مثل صالحیها، زرگرآزاد، حسینی و رمضانی.

از عالم بچگی دوران دبستان خاطرات جالبی به یاد دارم. کاظم پسرعمهام فرزند آیتالله هاشمیان نماینده ولی فقیه و امام جمعه رفسنجان که متأسفانه فوت کردهاند، به منزل ما آمد. آن موقع آیفون تازه در ساختمانها استفاده میشد. کاظم رادیو را پشت آیفون گذاشت و خود به کوچه میرفت و گوش میداد. صدای موسیقی رادیو ایران از آن پخش میشد. پدر ناگهان از راه رسیدند، با عصبانیت وارد شدند و کاظم را تنبیه کردند. کاظم البته یکبار دیگر هم توسط پدر تنبیه شد و آن زمانی بود که یک توله سگ ولگرد را به حیاط خانه آورده بود. آن زمان، منزل ما مشرف به تپههای اتوبان صدر فعلی و خیابان دولت بود و هنوز اقدامی برای عبور اتوبان صورت نگرفته بود به همین خاطر آن اطراف سگ و توله سگ فراوان بود.

طبیعتاً کمتر پیش میآمد پدر در خانه باشد؛ از طرفی تحصیل و مبارزه و از طرفی زندان رفتنهای مکرر.

پدر بهدلیل فعالیتهای اجتماعی و فرار و زندانی شدن، کمتر به مسائل خانه و رسیدگی به فرزندان، حتی رتق و فتق امور جاری خانه میپرداخت و همه اینها بر دوش مادر بود. مادر میدانستند یک روحانی موفق باید درس بخواند و تلاش اجتماعی و تبلیغی زیادی داشته باشد. بر همین اساس با ایشان همگام بودند. در مورد مادر حرفهای زیادی برای گفتن دارم، چون کمتر حق ایشان ادا شده است اما متأسفانه از حوصله این مصاحبه خارج است.

پدر را اواخر سال 1343 به زندان بردند و من اولین ملاقات در زندان شاه با پدر را در سن 3 سالگی تجربه کردم. آن روزها را به یاد ندارم ولی مادر با احساس تعریف میکنند و میگویند «ورقه‌‌ای برای اجازه ملاقات همسر و فرزندان داده بودند. مادر ایشان، برادران و خواهران اجازه ملاقات نداشتند. محسن با اینکه از فاطمه کوچکتر بود و هنوز سه سالش تمام نشده بود از خبر ملاقات شاد و بشاش شده بود. برای ملاقات به زندان قزل قلعه رفتیم. شیرینی، میوه و یک دست لباس هم برداشته بودیم. وقت ملاقات ساعت 2 بود. نیم ساعت زودتر جلوی زندان بودیم. محسن با حالی که از دوری پدر داشت، دائم بابا را صدا میکرد. چند دقیقهای در فضای آزاد زندان راه رفتیم. به اتاق کوچکی برده شدیم. چند مأمور با لباس نظامی و شخصی داخل اتاق نشسته و ایستاده بودند. دو صندلی به فاصله از هم را به من نشان دادند و گفتند فقط 5 دقیقه وقت ملاقات است. هیچ حرفی غیر از احوالپرسی و سلام و علیک نمیزنید. ناگهان از ته راهرو چند سرباز با تفنگ و سرنیزه او را آوردند. محسن به محض اینکه بابایش را دید با همان حالت بچگانه جلو دوید و خود را در بغل او انداخت و او را بو میکرد و میبوسید. حتی ساواکیها و مأموران نیز به گریه افتادند. او همانطور که محسن بغلش بود و دست فاطمه را در دستش گرفته بود روی صندلی خودش نشست و صندلی دیگر را پیش کشید. فضا عاطفی شده بود و مأموران چیزی نگفتند. ولی چند دقیقه نشد که ملاقات را تمام کردند. حتی فرصت سلام و علیک و احوالپرسی هم نشد. محسن را میخواستند از پدرش جدا کنند.همچنان به سینه بابا چسبیده بود و حاضر به جدا شدن نبود. مجبور شدند تا در ساختمان ما را همراه او ببرند و به زور محسن را که گریه میکرد از بغلش جدا کردند و به من دادند.»

پسر ارشد مردِ سیاست، در کودکی چقدر میل به سیاست و سیاستدانی داشت؟

آقای شجاعی معلم ریاضی سالهای آخر دبستان، از اثربخشترین معلمان دوران دبستان بود. از زندان و کتاب فلسطین یا کارنامه مبارزه با استعمار پدر آگاهی داشت بنابراین ضمن تعلیم به درس ریاضی، مرا تشویق به فعالیتهای جنبی از جمله دکلمه اشعار طرفدارانه از مظلومیت مردم فلسطین میکرد. این اشعار را با حالتی جانسوز دکلمه میکردم، طوری که اشک خودم و مستمعین را در مراسم مدرسه درمیآوردم. همین اقدام فرهنگی و سیاسی من باعث تذکر به مسئولان مدرسه و خانواده شده بود.

 تذکر از جانب چه کسی؟

اینگونه مدارس اسلامی بجز مدیر و صاحب مدرسه، مدیری دولتی از طرف آموزش و پرورش نیز داشت که مواظب فعالیتهای مدرسه بود. خلاصه، بهدلیل روحیات همین معلم دلسوز پایه ریاضی ام هم قوی شد و در طول تحصیل همیشه به ریاضی علاقهمند بودم.

پس برای همین است که مهندس شدید!

احتمالاً بیتأثیر نبوده. [میخندد]

 به این فکر نیفتادید که جرقههای سیاسی شدنتان را پی بگیرید؟

در سالهای 46 تا 50 یعنی دوران دبستان من، پدر فعالیتهای انقلابی زیادی داشتند و در جلسات تبلیغی، دینی، اجتماعی و دانشگاهی شرکت و سخنرانی میکردند. کلاسهای درس و قرآن هم برقرار بود. همانطور که گفتم سال 46، ابتدای ورود من به مدرسه، با زندان دوم پدر همزمان شد. در ابتدای ورود به دوران راهنمایی هم با زندان ایشان روبهرو شدم ولی زندانها اصولاً چند ماهه بود. هنگامی که پدر زندان نبودند، معمولاً جمعهها و گهگاه بعد از ظهر و شبها مرا با خود به این محافل میبردند. البته فشار مادر که میخواستند از شیطنتهای بچگانه من راحت باشند، مؤثر بود.

شهریور سال 51 برای ثبتنام در دوره راهنمایی هم، پدر در زندان بودند. مادر از شهید رجایی خواستند در مدرسه علوی ثبتنامم کند. این مدرسه از مدارس خوب، معروف و اسلامی آن دوران بود. فاصله مدرسه رفاه، نزدیک میدان بهارستان تا مدرسه علوی را دست در دست شهید رجایی طی کردم. باید بگویم این لحظات از خاطرات خوب من است. او مهربان بود و کم حرف.

چرا شهید رجایی باید ثبتنام میکردند؟

شهید رجایی از مدیران و همکاران بنیاد فرهنگی و مدرسه رفاه محسوب میشد. سالهای دوم و سوم راهنمایی در دبیرستان علوی واقع در ابتدای خیابان فخرآباد روبهروی مسجد فخرآباد کنار میدان دروازه شمیران برگزار میشد. جایی که سالها بعد وقتی مسئولیت متروی تهران را برعهده گرفتم، ایستگاه مترو تقاطع خط 2 و 4 را ساختم. البته این را بگویم که دو سال آخر دوره راهنمایی سالهای خوشایندی نبودند.

همان سالها پدر هم منزل را فروختند و باز در قلهک، سه راه نشاط خیابان سرابی بنبست حسینی، زمینی بزرگ خریدند. در آن زمین، چهار خانه ویلایی ساختند که یکی را شهید مفتح و یکی را شهید بهشتی خریدند. با آنها همسایه شدیم. همبازیهای کوچه و خانه ما فرزندان این بزرگواران شدند. از فرزندان این شهدا، صادق و مهدی مفتح، علیرضا و محمدرضا بهشتی به سن و سال من نزدیکتر بودند، اما با فرزندان شهید مفتح بخصوص صادق نزدیکتر بودم.

چرا؟

به هرحال خانواده شهید بهشتی تازه از آلمان به تهران آمده بودند و به قول امروزیها آداب معاشرت با کلاستری داشتند. برای مثال، فرزندان شهید بهشتی اجازه نداشتند در کوچه بازی کنند و رفت و آمد فقط در خانه امکانپذیر بود. با خانواده شهید بهشتی رفت و آمد و بازی مشکلتر بود. خاطرم هست از آلمان با خود اسباببازی ساخت و ساز لگو (LEGO) آورده بودند، ایننوع اسباببازی فکری و زیبا را تا به حال ندیده بودم. برایم جالب بود. برای من بازی با لگو در آن سن و سال جذابیت زیادی داشت.

این سختگیریها فقط برای بچهها بود یا مراودات خانوادهها و بزرگ ترها هم همین وضعیت را داشت؟

البته سختگیریها برای فرزندانشان بیشتر بود، اما اگر افرادی با شهید بهشتی ملاقات داشتند و زود میرسیدند دچار مشکل میشدند. لذا وقتشان را در منزل ما میگذراندند تا زمان ملاقات برسد.

در همان سالهای ابتدایی دوران راهنماییام، یعنی در 11 سالگی، دستگیری بعدی پدر اتفاق افتاد. خانه نوساز بود. حیاط خوبی هم داشت. تأسیسات جدید از نوع هواساز داشت. منزل دو طبقه بهصورت دوبلکس بود. اتاقهای خواب در بالا و در طبقه پایین آشپزخانه، اتاق میهمانی، نشیمن و اتاق کار قرار داشت. تازه مبل و تخت هم خریده بودیم.

 آن روزها کمتر کسی مبل و این دم و دستگاه در خانهاش بود!

پدر مخالف بودند ولی مادر دنبال خرید اینگونه اثاثیه بودند. معمولاً منزل علما اندرونی و بیرونی دارد ولی منزل ما چنین نبود. میهمانان پدر از وضعیت منزل آگاه بودند. میدیدند که مبل و امکانات دارد. پدر خانه خوبی در شمال شهر تهران ساخته بودند که ماشین، مبل و امکانات داشت.

 ثروتمند بودن مرحوم هاشمی باعث شده بود شما بچه بالای شهر باشید. با این سطح از زندگی، آن زمان هم کسی بحث اشرافیتگرایی پدر را مطرح میکرد؟

بحث انگ اشرافیت از همان سالهای مبارزه شروع شد. البته خانه آقای بهشتی از ما بهتر و بزرگتر بود. مبلها و امکاناتشان هم شیکتر بود، زیرا بعضاً آنها را از آلمان با خود آورده بودند، ایشان سالها مدیریت مرکز اسلامی هامبورگ را برعهده داشتند.

 اشاره کردید که دوران راهنمایی برایتان خوشایند نبود. با وجود بهتر شدن اوضاع اقتصادی خانواده که برای هربچهای جذاب است، چرا چنین حسی داشتید؟

واقعاً دوران راهنمایی یعنی در سن و سال 11 تا 14 سالگی، دوران سختی بود. فکر میکنم اکثر پسرها در دوران پیش از بلوغ مشکل جدی دارند. اصولاً خانوادهها و مدارس نمیتوانند صحیح و با موفقیت شاگردان و فرزندانشان را از این دوران عبور دهند؛ دورانی است که اگر درست عبور داده شود میتواند آینده فرزندان را تضمین کند. این دوران برای من، دوران خوبی نبود، چرا که در شرایط دوگانگی یا حتی سهگانگی، یعنی جامعه، مدرسه و خانه قرار گرفته بودم.

 از چه لحاظ؟

تلفیقی از همه چیز. مدرسه علوی سعی داشت با جداسازی دانشآموزان از اجتماع فاسد و غربزده آن روز، تعلیمات دینی همراه با تعلیمات علمی و تخصصی را طوری به شاگردان تزریق کند که از آنها انسانهایی متدین و متخصص ساخته باشد، بهگونهای که در مقابل تمامی تهاجمات غیردینی، غیراخلاقی واکسینه شده باشند و به سمت کمال پیش روند. اساس کارشان شعر نویی بود که از همان ابتدای ورود، همه همکلاسیها مجبور به حفظ کردن آن شدند: «زندگی چیست چرا میآییم/ بعد از این چند صباح به کجا باید رفت؟»

 طبیعتاً این شیوه نباید حداقل با شیوههای تربیتی خانواده شما تعارضی میداشت؟

در خانواده ما نه، ولی در مقابل این حال و هوای مدرسه، جامعهای وجود داشت که از طرف رژیم پهلوی و دستاندرکاران رژیم بهصورت کاملاً غربزده و مخالف تربیت اسلامی اداره میشد و رهبران آن با استفاده از تئاتر، کتاب، رادیو، تلویزیون، سینما، مجلات، جشنوارهها و حتی کتابهای درسی، سعی در القای تفکرات خود داشتند. البته این موضوع در خانوادهها، اقوام نزدیک و همسایهها رسوخ کرده بود. بیحجابی بشدت تشویق میشد، مدل لباسهای غربی رواج جدی داشت و کمکم فساد و فیلمهای همراه با تصاویر مستهجن در سینما، تلویزیون و مجلات رنگارنگ آن دوران رواج جدی پیدا کرد.

 مدرسه مثلاً با سینما رفتن دانشآموزان مخالف بود؟

آقای علامه و معلمان تربیتی مدرسه میگفتند ورزش کنید، کتاب بخوانید، عبادت کنید. بین خودمان میگفتیم داخل بچهها جاسوس و خبرچین گذاشتهاند و ما را کنترل میکنند. یادم هست با دو نفر از بچهها رفتیم فیلم وسترن «بیلی دوکلاهه» را در سینما دیدیم. یکبار هم با بچهها رفتیم کله پاچه خوردیم. هر دو را فهمیدند و تذکر دادند و حتی با ما برخورد کردند. برای هر بار خطا از نظر آنها، والدین را به مدرسه فرا میخواندند. از نظر مدیران مدرسه حتی داشتن تلویزیون در خانه هم ممنوع بود. مدرسه علوی روش تربیت خاصی داشت. نماز جماعت ظهر حتماً انجام میشد. بعد از نماز ناهار میخوردیم و باید نیم ساعتی میخوابیدیم که اگر میشد خیلی هم مفید بود. بچهها نمیتوانستند، نمیخوابیدند و بیدار بودند و شیطنت میکردند، ولی آنها که میخوابیدند، سود میبردند.

کلاس اول راهنمایی بودم که پدر در مهرماه آن سال از زندان آزاد شدند. ایشان فعالیت سیاسی در هیأت انصار را ادامه میدادند. حسینیه ارشاد نیز گهگاهی باز و بسته میشد. اختلافاتی بین علما، سخنرانان و روشنفکران پیش آمده بود؛ در سال 1351 بین آقای مطهری و دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد بحثها و اختلافاتی پیش آمده بود.

 اختلاف بر سر چه؟

صحبت از انحراف در عقیده میشد. آنموقع به طور دیگری مطرح بود. گفته میشد که جوانها را با حرفها و بحثهای مذهبی جذب میکنند، بعد آنها را کمکم به سمت ایدئولوژیهای کمونیستی و انحرافی میکشانند و از مذهب میبرند. میگفتند این نوع ترویج اسلام صحیح نیست و تبعاتی دارد. شاید هم اختلافات از این عمیقتر بود. گهگاه این انحرافات و تفکرها به رخ کشیده و نصیحـتها میشد.

 یعنی هیأت انصار پاتوق سیاسی -مذهبی پدر بود؟

هیأت انصار همیشه در یک خانه تشکیل نمیشد، بلکه بهصورت گردشی بود و هربار در خانه شخصی از اعضای هیأت برگزار میشد. هم سیاسیون بودند و هم مذهبیها. خاطرم هست به تازگی مجاهدین خلق را دستگیر کرده بودند و میخواستند اعدام کنند و به همین خاطر پدر رضاییها خیلی گل کرده بود. گاهی به جلسات انصار میآمد. رضاییها از مؤسسین مجاهدین خلق و خانواده معروفی بین انقلابیون و آدمهای خوبی بودند. یکی از هسته مذهبی اولیه سازمان مجاهدین خلق، اعدام شد. پدرشان را خیلی احترام گذاشتند. آن دوران از خارج کشور هم نسبت به اعدامها و زندانیها حساس بودند.

  هیچ وقت درباره زندانهای مرحوم هاشمی هم حساسیتی از خارج کشور نشان داده میشد؟

چند نامه از سازمان عفو بینالملل برای پیگیری وضع پدر به وزیر کشور، رئیس ساواک و قوه قضائیه آمده بود. از سرنوشت پدر سؤال کرده بودند. در واقع، انقلابیون خارج از کشور نام انقلابیون داخلی را میدادند تا نهادهای بینالمللی از سرنوشت آنها در ایران سؤال کنند تا با آنها خشن برخورد نشود و اعدام نکنند. برای پدر هم اقدام شده بود. این حساسیتها کمکم شکل گرفته بود. آن زمان، فشار روی مبارزان روزافزون بود و صحبت از بمبگذاریها و درگیریهای خیابانی بود. بعد از دستگیری پدر در اوایل دهه 50، حرف و سخن هم زیاد گفته میشد و حتی صحبت از حبس ابد و اعدام مطرح میکردند. برای ما بچهها سخت بود. برای همین و رسیدن به واقعیت پرونده، مادر از طرق مختلف تلاش میکردند. شاید برای زندانی سخت نباشد چون تکلیف خود را میداند. راه مبارزه را انتخاب کرده است ولی برای همسر و فرزندان زندانی که آگاهی کمی از موضوع دارند گهگاه سختتر است، چرا که بدون ارتباط، با التماس، درخواست و پیگیریهای معمولاً بیثمر دنبال دلایل و ملاقات هستند. طوری است که نمیتوانند موضوع را رها کنند. نبود پدر و همسر در منزل، دل مادر را آشوب میکرد. به همین خاطر، برای اطلاع به هر دری میزدند. دهه 50 که پدر را دستگیر کردند، مادر از دوستان پدر که با بعضی از مقامات رژیم و مسئولان آشنا ارتباط داشتند تا مقامات مذهبی مانند آیاتی چون شریعتمداری و موسی صدر سراغ ایشان را میگرفتند تا بلکه خبری کسب کنند. جالب اینکه تمام این تلاشها نیز از طرف ساواک رصد میشد و در اسناد ساواک ثبت و ضبط است.

  بالاخره فهمیدید پدر را کجا بردهاند؟

از طریق آقای لاهوتی که با رئیس بانکی به نام موحدی آشنا بود، فهمیدند پدر را به اوین بردهاند. میگفتند هر که را اوین میبرند شکنجه میدهند. مادر ناراحت میشدند و گریه میکردند. از طرفی من هم هر زمان به منزل داییام که سردفتر اسناد رسمی بود میرفتم، میگفت هر کس برود اوین، زنده بیرون نمیآید. فاطمه هم آن موقع احساسیتر بود و شبها گریه میکرد. من هم اشک در چشمانم جمع میشد، ولی سعی میکردم گریهام را بروز ندهم چون در مدرسه به من میگفتند که تو مردی، گریه نکن.

 میخواستید در نبود پدر مثلاً بگویید مرد خانهاید!

دقیقاً! مادر که به برادرشان زنگ میزدند تا به منزل ما بیاید من ناراحت میشدم و میگفتم من مرد خانه هستم، چرا به آنها میگویید و به من برمیخورد که از دیگران کمک میخواهید، ولی مادر قبول نداشتند و زنگ میزدند و نزدیکان میآمدند و پیش ما میماندند.

  دو پسر دیگر خانواده هاشمی هم همین قدر شبیه شما درگیر مسائل و زندانهای پدر بودند؟

یاسر که بچه بود و اغلب هم مریض میشد. یکبار مادر، یاسر را که روی تخت خواب بود، به پدر سپرده و برای کار بیرون منزل رفته بود، پدر غرق در مطالعه و کارهایش بود و یاسر از روی تخت به زمین افتاده ودستش شکسته بود. او را پیش حکیم برده بودند ودست را کج جا انداخته بود و مجبور شدیم یاسر را دوباره به بیمارستان ببریم تا دستش را بشکنند و صاف کنند.

 مهدی بیتاب پدر بود. به یاد دارم رادیو عراق یک شعر میخواند که مادر برای مهدی میخواندند و او میخوابید. لالایی شعر «بابات زندان است، از زندان حال تو را میپرسد». گاهی این شعر را فاطمه میخواند تا اینکه گفتند این چه حرفی است که برای او میخوانید، که بابایت زندان است، روی بچه اثر بدی دارد ولی وقتی آن کلمه را نمیگفتند او نمیخوابید و میگفت آن کلمه را بگویید اینها را چون حاج خانم[مادر] این طرف و آن طرف تعریف میکرد ما میشنیدیم و یادم است.

بعد از مدتی، ملاقاتها هفتگی و عادی بود ولی معطلی داشتیم؛ روزهایی را که مشخص میکردیم، ملاقات میدادند. مادر پنجشنبهها را انتخاب میکردند. از مدرسه که تعطیل میشدیم، میآمدیم خانه، ناهار میخوردیم، لباسهایمان را میپوشیدیم و رفت و برگشت حدود 4 تا 5 ساعت طول میکشید. شب که میشد برمیگشتیم. ملاقات با پدر در زندان یک ربع تا حداکثر نیم ساعت بیشتر طول نمیکشید.

  به رسم همه، در نوجوانی درگیر چالش با خانواده هم میشدید؟

من هم در دوران نوجوانی دوست نداشتم همراه پدر به مراسمها بروم. در آن سالها گهگاه به زور همراه ایشان میرفتم. البته از نان تازه و پنیر در صبحانه هیأتهای مذهبی خیلی خوشم میآمد. مدتی که گذشت کمکم آرزوی رفتن همراه او را داشتم، ولی دیگر امکانپذیر نبود، چون پدر از آبان 54 به زندانی طولانی رفتند که انتظار پایان آن برای اهل خانواده سخت بود. این انتظار تا اواخر پاییز 57 که انقلاب رو به پیروزی بود، طول کشید. دیگر نمیتوانستم همراه پدر از نزدیک شاهد فعالیتهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی او باشم.

  زندان رفتن پدر همان و دوری محسن هاشمی از سیاست هم همانا؟

دور نشدم بلکه خود در این وادی وارد شدم و با خواندن کتابهای جلال آل احمد، صمد بهرنگی، شریعتی، مطهری و رمانهایی که از گوشه و کنار، همکلاسیها، معلمین و دوستان پیشنهاد میشد، فضای ذهنیام را حفظ میکردم.

  چه شد سمت رشتههای فنی رفتید؟

وقتی وارد دوران راهنمایی شدم، پدر در حال سازماندهی بنیاد فرهنگی رفاه بودند. در ضمن به کارهای ساخت و ساز و درآمدزایی در این طریق میپرداختند. من را نیز گهگاه با خود به سرساختمانسازی میبردند. لذا در روحیه من هم ساخت و ساز شکل گرفت. یادم میآید که از ساختمانهای نیمهکاره در حال ساخت خوشم میآمد. از پلهها و داربستها بالا میرفتم. فوراً به خاکبازی، سیمانزدن، آجرپرتکردن و بیل زدن میپرداختم. فکر میکنم که روحیه سالهای میانسالی من برای بازدید از پروژهها، طرحها و در نهایت ساخت و ساز پروژههای موشکی و مترو در این سالها شکل گرفته باشد.

  و کی به طور جدی و عملیاتی به سیاستورزی روی آوردید؟

در کنار پدر و همگام با مردم به جمع همفکران پدر که انقلاب را هدایت میکردند پیوستم و فعالیت جدی را شروع کردم.

 در این مقطع پدر از زندان آزاد شده بود؟

بله، امام از عراق خارج و اواخر مهر، به فرانسه وارد شدند. تبلیغات اطراف اما وسعت بیشتری پیدا کرد و حتی در ایران فشار رژیم به روزنامهها باعث اعتصاب آنها شد و اعتصابها گسترش پیدا کرد و باعث آزادی زندانیان سیاسی شد. پدر هم چند روزی قبل از اتمام دوره سه ساله زندان، سوم آبان 57 آزاد شدند. خاطرم هست در منزل بودیم و صحبت از آزادی زندانیان سیاسی بود. ناگهان تلفن زنگ زد و پدر خبر آزادی خودشان را گفتند. فوراً دست جمعی به مقابل زندان اوین رفتیم و ایشان را به خانه آوردیم. پس از آن، با پدر به رفسنجان و روستای بهرمان برای دیدار اقوام و مادربزرگ رفتیم. پدر در روستای بهرمان سخنرانی آتشینی کردند که هیچگاه فراموش نمیکنم؛ اشاره به سقوط قریبالوقوع رژیم. بعد از برگشت از بهرمان شورای چند نفرهای برای مدیریت انقلاب تشکیل شده بود که در اواخر آبان با پیشنهاد حکم امام به شورای انقلاب تغییر نام و شروع به کار کرد. پدر هم یکی از اعضا بود. بعضی از جلسات در خانه ما نیز مخفیانه تشکیل میشد که من نقش پذیراییکننده را بازی میکردم. ولی به بحثها نیز گوش میدادم. دانشگاه ملی (شهید بهشتی) در شمال تهران آغاز به کار کرده بود. در سال آخر دبیرستان ارتباط خوبی با دانشگاه پیدا کردم. اغلب روزها برای ناهار به دانشگاه میرفتیم. ارزان بود و کیفیت خوبی داشت، با دانشجویان و فعالیت آنها آشنا شدیم. کارهایی را هم انجام میدادیم. ماه محرم در آذرماه و نقش تظاهرات تاسوعا و عاشورا در 19 و 20 آذرماه 57 در کمک به پیروزی انقلاب اسلامی بسیار مهم بود. خبر حادثه پادگان لویزان برای ترور افسران گارد شاهنشاهی در عاشورا دهان به دهان میگشت و اعتصاب در صنعت نفت و قطع صادرات نفت کمر رژیم را شکست. امام خمینی برای کنترل اعتصاب به نفت به داخل کشور کمیته سوخت را تشکیل داد که پدر در کنار مهندس بازرگان مأموریت یافتند، اعتصاب را در حد مصرف داخلی مدیریت کنند. من و دانشآموزان دیگر در تهران در نحوه تقسیم نفت سفید، بنزین و گازوئیل فعالیتهایی به سرانجام رساندیم که در زمستان به همه به اندازه لازم سوخت برسد.

 فعالیت انقلابی خودتان چه بود؟

بعد از فرار شاه در 26 دیماه و آمدن امام در 12 بهمن، انقلاب روز به روز به پیروزی نزدیکتر میشد. در زمان ورود امام، من با هماهنگی دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی در گروه انتظامات محل سخنرانی امام در بهشت زهرا قرار گرفتیم و شب را در مسجدی بهنام مادرشاه در نزدیک بهشت زهرا گذراندیم. صبح ضمن منظم کردن مردم منتظر ورود امام به بهشت زهرا بودیم، که البته بهدلیل جمعیت زیاد نتوانستیم به مأموریت خود به خوبی عمل کنیم. مبارزات مردم ایران در بهمن 57 نتیجه داد. ماه عجیبی بود. منزل ما مرکز رفت و آمد انقلابیون و برنامهریزی بود. لذا در کنار پدر تجربههای زیادی آموختم. یکی از آنها تماس با نوفل لوشاتو بود، ارتباط تلفنی برای دریافت اعلامیهها و بیانیههای امام خمینی و چاپ و پخش آنها در تهران و شهرستانها و....

دوران نوجوانی ما اگرچه توأم با انقلاب بود، اما خصوصیات خودش را داشت، خاطرم هست که جوانان با شعارهای انقلاب هم شوخی میکردند.بعد از پیروزی انقلاب و ترور شهید مطهری، مادر به من توصیه میکردند که همراه پدر باشم. ایشان خودشان رانندگی میکردند. من هم باید کنکور سال 58 میدادم، درس هم نصفه نیمه میخواندم، مدارس تق و لق بود. منزل ما دزاشیب بود. از کمیته مسجد همت تجریش آقای ملکی دو نفر را برای حفاظت پدر فرستادند. یکی از آنها آقا جلال، نقاش بود. او نیرویی بهنام سعید را با خود آورد. باز پدر خودشان با پژوی خود رانندگی میکردند. آنها در جلو و عقب مینشستند. کمکم یکی از آنها رانندگی میکرد. ولی پدر در صندلی جلو کنار راننده مینشستند و محافظ دیگر، عقب.

 روز ترور مرحوم هاشمی توسط گروه فرقان شما هم همراه پدر بودید؟

از ترور شهید مطهری تا ترور پدر فاصلهای نشد. سپهبد قرهنی 3 اردیبهشت، آقای مطهری 11 اردیبهشت و پدر 4 خرداد1358. آن زمان هنوز حفاظت حرفهای نبود. حساب و کتابی هم نبود. محافظان آموزش ندیده بودند، غذایشان را نیز خودمان تأمین میکردیم. امکانات حفاظتی کاملی جز یک اسلحه نداشتند. آقا جلال، کار نقاشی خود را هم داشت.

مادر کار داشتند. به من گفتند برای محافظان از بیرون غذا بگیرم، برای شب شام نداشتند. پدر هم بعد از خروج من به خانه رسیده بودند. با ماشین دوم خانواده به تجریش رفتم که غذا بگیرم. پل تجریش، خیابان کاخ سعدآباد. جوجه سوخاری معروف به کنتاکی. در صف که بودم، ماشینهای کمیته با سرعت و بوق میرفتند. مرغ سوخاری را خریدم و به سمت خانه در دزاشیب آمدم. بالای بوعلی راه بسته بود. در پاسخ به سؤال من گفتند امام جماعت مسجد را ترور کردند. فوراً ذهنم رفت پیش پدر. فشار آوردم و به خانه آمدم. نبودند. پدر را برده بودند بیمارستان تجریش. خودم را فوری به بیمارستان و پیش ایشان رساندم.

  این ترور طبیعتاً شرایط را برای زندگی خانواده سخت میکرد. به نوعی ترس از ترورهای بعدی و دردسرسازی برای خانواده هاشمی بیشتر میشد.

این ترور از جمله در رفت و آمدهای بچهها بیاثر نبود. آن روزها من در شیراز در رشته الکترونیک قبول شده بودم و تقریباً هفتگی در حال رفت و آمد به آنجا بودم. البته وقتی به شیراز میرفتم، در ابتدا در بیرونی بیت آیتالله حائری مستقر شدم. در حفاظت و حمایت آنها بودم تا اینکه از دانشگاه خوابگاه گرفتم، اما نابسامانی وضعیت دانشگاهها در آن روزها و نیز زیاد شدن این رفت و آمدها، نگرانیهای مادر را، بیش از پیش تقویت کرد. بویژه آنکه پیشنهاد همراه داشتن محافظ هم قابل قبول برای خود و شرایط تحصیل در دانشگاه نبود. بهتر دیدند فکر دیگری برای من بکنند تا هم خیال مادر آسوده شود و هم من به درس خود برسم.

  و شما را به فرنگ فرستادند.

سرانجام پس از چند ماه بحث و گفتوگو، اواخر سال 1358قرار شد من را بهصورت ناشناس برای تحصیل به خارج بفرستند. خالهام، مقیم بلژیک بود؛ مادر پیشنهاد کرد که برای تحصیل به آنجا بروم؛ پذیرفتم. البته به حمدالله ضمن آنکه ناشناسی خود را بهصورت مناسبی حفظ کردم، توانستم خوب هم درس بخوانم، فوق لیسانس گرفتم و در دوره دکترا پذیرفته شدم، هر چند که در سال1365، به علت نیازی که به رشته تحصیلیام بود، ادامه تحصیل را در مقطع دکترای مهندسی مکانیک رها کرده و برای خدمت به مردم و میهن، به ایران بازگشتم و در صنایع دفاعی و موشکی مشغول به کار شدم.

 در جوانی، عاشق هم شدید؟

بله. قضیه از این قرار بود که وقتی یک شب آیتالله منتظری در تهران منزل آیتالله ربانی املشی دادستان وقت کل کشور حضور داشتند. 27 تیر ماه 61 با پدر به دیدار ایشان رفتیم. افطار میهمان بودند. آیتالله منتظری تا من را دیدند از پدر پرسیدند که آیا او را زن دادهای یا خیر؟! طبعاً جواب منفی بود. فوراً با همان لهجه زیبای نجفآبادی فرمودند که زود زنش بده! چهرهاش نشان میدهد که موقع همسرگزینی است! پدر بعد از ملاقات به من گفتند که انتخابت را اعلام کن. قبل از رفتنم، همسرم را در سفری که با خانواده و بچهها به شمال رفته بودیم و نوه خالهام نیز همراهمان بود انتخاب کردم. در تردید بودم که زود اقدام کنم یا با طمأنینه و با حوصله. ولی بعد از برگشت به بروکسل تصمیم گرفتم که سرعت بیشتری به ازدواج دهم.

 یعنی چطوری؟

برای ازدواج با مادر تلفنی تماس گرفتم و انتخاب را در میان گذاشتم. مورد استقبال مادر قرار گرفت. نوه خالهام خانم اعظم هاشمیپور را انتخاب کرده بودم. شرایط جنگی کشور و شهدا و غیره اجازه مراسم و میهمانی را نمیداد. من هم وارد سال سوم دانشگاه شده بودم. لذا پیشنهاد کردم که بدون حضور من خواستگاری و عقد انجام گیرد و همسرم را به بروکسل بفرستند. پدر 22 مهر با احمدآقا راجع به کارهایی که با امام داشتند و تعیین وقت اجرای صیغه عقد ازدواج صحبت کرده بودند و بالاخره در 24 مهر ساعت هشت با اعضای خانواده و بستگان نزدیک برای عقد ازدواج خدمت امام رفته بودند. پدر به وکالت از طرف من و امام به وکالت از طرف عروس صیغه عقد را خوانده بودند.

 بعد از عقد نزد امام و اعزام همسر به بروکسل، بحث حضور من در اروپا بیشتر پیچید. صحبت از بلژیک، فرانسه، سوئیس و اتریش بود. هر کس محلی را عنوان میکرد. شایعاتی هم مبنی بر مراسم عروسی آنچنانی در یکی از همین کشورها مطرح میشد و اینکه میهمانان را با هواپیمای بوئینگ 747 به اروپا جابهجا کردهاند، دهان به دهان پخش شده بود.

 خیلیها معتقدند رفتن محسن هاشمی به خارج از کشور در آن بحبوحه ترورها به نوعی استفاده از رانت آقازادگی بود وگرنه خیلیهای دیگر شبیه شما بودند که در کشور ماندند.

البته قبل از انقلاب من دوبار به اروپا رفته بودم، یکبار در سال 54 که به همراه پدر و خانواده اروپا را با ماشین دور زدیم و بار دوم در سال 56 که برای گذراندن یک دوره آموزش زبان از طرف مدرسه علوی به لندن رفتم، بعد از انقلاب هم برای رفتنم به خارج از کشور از هیچگونه بورسیه و سهمیهای استفاده نکردم که رانت آقازادگی یا غیرآقازادگی باشد، بهصورت یک شهروند عادی و ناشناس به بلژیک رفتم و در آنجا هم ابتدا در منزل خالهام که ساکن بروکسل بود، زندگی میکردم و اتفاقاً در اوج سالهای جنگ، تحصیل در مقطع دکترا را رها کردم و به توصیه آیتالله هاشمی رفسنجانی برای استفاده از تخصصم در صنایع دفاعی و موشکی به کشور بازگشتم.

 سالها بعد، پای شما بار دیگر به بلژیک باز شد و البته این بار بسیار خبرساز. قصه آن دیدارهای محرمانه چه بود؟

دیدار محرمانهای وجود نداشت و این مطالب شایعاتی بود که جهت تخریب منتشر میشد.

 آن مقطع، نام شما چندین بار در گزارش کمیسیون تاور که پس از ماجرای مک فارلین تنظیم شده بود، تکرار شد و حتی مرحوم هاشمی جایی گفته بود که امریکاییها برای ایجاد روابط با ایران حتی به سراغ فرزندان دانشجوی برخی رجال متنفذ ایران در اروپا نیز رفته بودند. شما یکی از آنها بودید؟

من در آن مقطع بهصورت ناشناس در پلی تکنیک مونترال تحصیل میکردم و نه کسی با من در این باره تماس گرفت و نه کسی هویتم را میدانست، حتی برای تأمین هزینههای زندگیم در دوران دانشجویی در دانشگاه مونترال، بهعنوان دستیار استاد کار میکردم که بعد از افشای ماجرای مک فارلین این شایعات مطرح شد و هویتم را استادم فهمید. او از اینکه فرزند یک مقام ارشد ایران در آنجا کار دانشجویی میکرد، تعجب کرده بود.

  چطور بعد از بازگشت به ایران از صنایع دفاع سر در آوردید؟

از چندین سال قبل از بازگشتم، به جهت آنکه در مقطع کارشناسی رشته مهندسی مکانیک و در مقطع ارشد در رشته کمپوزیتها تحصیل میکردم، پیگیر صنایع دفاعی بودم و آیتالله هاشمی رفسنجانی هم مرا تشویق میکرد که در این حوزه تلاش و تحقیق کنم، مسئولان صنایع دفاعی و موشکی هم برای تسریع در کار، برخی گزارشها و پیگیریها را از طریق من به آیتالله هاشمی رفسنجانی منتقل میکردند و همین موضوع باعث شد تا بهصورت طبیعی به این حوزه علاقهمند بشوم و با توجه به کمبود متخصص و امکاناتی که در کشور وجود داشت، بنابه توصیه آیتالله هاشمی رفسنجانی تحصیل در دوره دکترا را رها کردم و به صنایع دفاعی آمدم.

  و پدر رئیس جمهوری شد و شما هم رئیس بازرسی ویژه ریاست جمهوری؟

قبل از آن مقطع، دفتر بازرسی ویژه رئیس جمهوری وجود نداشت، یکی از معضلاتی که کشور با آن مواجه بود، مشکلات زیاد مردم در دستگاههای اداری و بخصوص کارشکنی در تولید و ایجاد اشتغال بود و با توجه به اهمیتی که آیتالله هاشمی رفسنجانی به رفاه عمومی، تولید و اشتغال میداد، با هدف حل گرهها و ناهماهنگیهای بروکراتیک کشور، به من مأموریت دادند تا دفتر بازرسی ویژه رئیس جمهوری را ایجاد کنم. ماهیت این دفتر، حل گرههای اداری و تصمیمگیری به نفع مردم و تولیدکنندگان بود، نه فعالیتهای امنیتی و پرونده سازی!

 در دوران شش شهردار مدیرعامل متروی تهران بودید و در دوران سه شهردار، رئیس شورای شهر پایتخت. کار کردن با 9 شهردار از جناحهای سیاسی مختلف خودش رکورد به شمار میآید. از آنجایی که شما در شورای چهارم که در دست اصولگرایان بود رقیب جدی آقای قالیباف برای شهرداری تهران محسوب میشدید و در شورای پنجم هم گزینه بالقوه شهردار شدن، میتوان نتیجه گرفت انعطافپذیری سیاسی محسن هاشمی فراوان است؟

اصولاً جنبه اجرایی شخصیتم به جنبه سیاسی آن میچربد و به همین خاطر کارکردن با افراد با گرایشهای سیاسی مختلف برایم دشوار نیست، به شرط آنکه کار و حل مشکلات مردم خوب پیش برود.

 با وجود اینکه در جناح اصلاحطلبان و در کارگزاران سازندگی سیاست ورزی میکنید، اما گفته میشود مرام محافظهکاری دارید. این ارث پدر برای پسر بوده است؟

محافظه کاری معنایی خاص در ادبیات سیاسی دارد، من واژه میانه روی را بهکار میبرم که مشی آیت الله هاشمی رفسنجانی بود. از نظر سیاسی خودم را پیرو آیتالله هاشمی رفسنجانی میدانم. ایشان عمدتاً معتقد به اعتدال و میانهروی بود و نوعاً در دستهبندی جناحی جای نمیگرفت، هرچند در سالهای اخیر و با ائتلاف اعتدالیون واصلاحطلبها، بیشتر در این طیف شناخته میشد اما هیچگاه مبنای تصمیمگیری و عملکرد خود را معیارهای جناحی قرار نمیداد و خدمت به مردم برایش ملاک و مبنا بود.

 قبول دارید عملکرد اصلاحطلبان در مقابل رأی بدنه اجتماعیشان در سال 96 مطلوب نبوده؟

این موضوع را بهصورت مشروح بحث کردهام که اصلاحطلبان نیاز به عملگرایی و واقعگرایی در عملکرد خود دارند و دستاوردهای آنان در زمان تصدی مناصب قدرت حتماً باید جنبه عینی و واقعی برای مردم داشته باشد و در این حوزه دچار مشکل هستیم.

 بسیاری از محسن هاشمی با عنوان گزینه بالقوه جناح چپ برای ریاست جمهوری یاد میکنند که از قضا بدنه حاکمیت و سایرنهادهای خارج از دولت و حتی نیروهای مسلح هم رویکرد مثبتی به او دارند.

در کشور ما تعداد گزینههای بالقوه ریاست جمهوری فراوان است و اصولاً کسی نمیتواند براساس تمایل یا فعالیتهای خود، بهعنوان گزینه بالفعل و جدی ریاست جمهوری مطرح شود، بنابراین بیشتر این گمانه زنیها، براساس ذهنیت هاست، من به شخصه برنامهای برای کاندیداتوری ندارم و معتقدم هرکس در مسئولیتی که قرار دارد باید بیشترین تلاش خود را برای خدمت بکند، نه اینکه بخواهد امکانات و توان خود را صرف تلاش برای بهدست آوردن مناصب
بالاتر کند.

  محسن هاشمی بهعنوان یک ژن خوب تمام عیار، جوانی هم کرده است؟

همانطور که در سؤالات قبلی گفتم نوجوانیم در دوران رژیم سابق و بهعنوان فرزند یک زندانی سیاسی سپری شد و در دوران جوانی هم بهصورت ناشناس در خارج از کشور تحصیل و کار کردم و بعد از بازگشت هم بهدلیل شرایط آن روز کشور که در اوج جنگ و بمباران بود، تنها انگیزه و هدف ما ایجاد توان دفاعی و موشکی برای ایران جهت پاسخ دادن به حملات گسترده دشمن بود، تعابیر و مفاهیمی نظیر ژن خوب، با شرایط سخت آن روز کشور قابل تطبیق نیست، البته اصل موضوع که داشتن پدری بزرگ مانند آیتالله هاشمی رفسنجانی که بیشترین سختیها و لطمات را در دوران مبارزه قبل از انقلاب و ترور و جنگ در بعد از انقلاب تجربه کرد، همیشه برایم باعث افتخار خواهد بود./ ایران ماه، شماره 4

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.