اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸
از فیلم‌ هندی «ملکه مارها» تا «بزرگراه گمشده» به بهانه تولد یک کارگردان

این چه جفایی بود آقای لینچ؟

این چه جفایی بود آقای لینچ؟
محسن بوالحسنی خبرنگار

من آدم دیردیدن‌ها و دیررسیدن‌ها هستم و در این دیر دیدن‌ها و دیررسیدن‌ها انگار همیشه فضیلتی بود و خیلی هم بد نیست یا شاید تنها حسن‌اش حداقل برای خودم این است که نگاهم با فاصله جلب می‌شود و آنقدر خوب خودم را می‌شناسم که می‌دانم اگر این فاصله برداشته شود، ممکن است ذوق و هیجانم آن‌چنان فوران کند که نتوانم مهارش کنم و منطقی برای بدآیندها و خوشایندهایم پیدا کنم. سینما هم برای من همین‌طور بود و همین حکم را داشت.

سینما برای ما دیر شروع شد؛ در واقع سینمای جهان برای من دیر شروع شد. البته این وسط عموی دل‌شیری دارم که در آن بگیروببندها، یک دستگاه ویدئو داشت و یک فیلم «ملکه مارها» که طبق رسمی خانوادگی، هر هفته می‌رفتیم خانه عمو و با کلی سلام و صلوات فیلم را توی دستگاه می‌گذاشتیم و با ولع و ذوق فراوان و همیشگی تماشا می‌کردیم. به‌هر صورت آنقدر این فیلم را دیدیم که یکی از پسرعموهایم یک روز از خواب بیدار شد و دید مثل گرگور سامسا مسخ و البته به‌جای سوسک تبدیل به مار شده است. کمی طول کشید تا برسیم به اواخر دهه هفتاد و سری‌توی‌سرها درآوردنمان به‌زعم خودمان و البته ور افتادن ویدئو و آن فیلم «ملکه مارها» که دیگر شکرخدا مستهلک شده بود. فیلم‌ها یکی‌یکی روی سی‌دی بیرون می‌آمد و می‌گفتیم جل‌الخالق! علم چه پیشرفتی کرده و من اولین پیشرفتم در فیلم‌دیدن را، با تماشای فیلم «بزرگراه گمشده» تجربه کردم. چه می‌دانستم سینما چیست. یعنی می‌دانستم اما فکر می‌کردم یک چیزی است شبیه «ملکه مارها» یا «شب بیست و نهم» و چیزهایی شبیه این. سی‌دی را خریدم و آمدم خانه ببینمش. از اول تا آخر، طوری با دقت زل زده بودم به صفحه تلویزیون و «بزرگراه گمشده» می‌دیدم که هر کس می‌دید فکر می‌کرد چقدر درگیر فیلم شده‌ام از شدت فهمیدن و... اما واقعیت این بود که هیچ نفهمیدم و به خودم می‌گفتم چرا تمام مدت سعی کردم بفهمم وقتی نمی‌فهمم. آن روز دلم می‌خواست یک‌بار دیگر بگردم فیلم «ملکه مارها» را پیدا کنم تا تجربه‌ام از سینما خدشه‌دار نشود. اما متأسفانه هم ویدئو خراب شده بود و مستعمل، هم ملکه مارها مستهلک شده بود و مضمحل. عصر، عصر سرعت بود و بالاخره رد برادران قاچاقچی فیلم را در اهواز گرفتم و ماجرای فیلم دیدنم شکلی جدی به خودش گرفت اما نمی‌دانم آن نابکار، چرا اولین فیلمی که بعد از «بزرگراه گمشده» گذاشت کف دستم «جن‌گیر» بود. دیدم. اسمش که می‌آید هنوز می‌ترسم. این چه جفایی بود آقای لینچ؟ قید سینما را چند سالی زدم و فکر کردم همه فیلم‌های جهان سه بخش بیشتر نیستند؛ آن‌هایی که مسخ می‌کنند و آدم را به مار تبدیل می‌کنند، آن‌هایی که فهمیدنی نیستند و آن‌هایی که ترسناکند. تا سال‌ها خودم را مشغول شعر کردم که فیلم نبینم. اما چاره‌ای نبود. این سینمای لعنتی انگار برای این شکل گرفته که هر سه مؤلفه و البته مؤلفه‌های بیشتر دیگری را در خود داشته باشد. حالا سال‌هاست به فیلم دیدن اعتیاد دارم و یادگرفته‌ام با فاصله نگاهشان کنم که نه بترسم، نه مسخ شوم نه برای فهم خودم خیلی اعتبار قائل باشم. علاقه‌های بسیاری به فیلم‌های بسیاری دارم و کارگردان‌های بسیاری که دیویدلینچ یکی از آن‌هاست که دلم می‌خواهد هرچه می‌سازد را ببینم. مثل توئین پیکس (هم فیلم و هم سریالش) مثل جاده مالهالند، مخمل آبی، از ته دل وحشی و بدم هم نمی‌آید یکبار دیگر برگردم «ملکه مارها» را ببینم اما دیگر وقت برای این کارها کم است و فیلم‌های ندیده بسیار و شعرهای ننوشته بسیارند. همه این‌ها را نوشتم که بگویم دیروز که شنیدم تولد دیوید لینچ کارگردان معاصر امریکایی و برنده نخل طلا‌ی کن است، یادم به همه این‌ها افتاد و نوشتم که علاقه‌ من به سینما از این تعارض‌ها و تفاوت‌های ساده از اواخر دهه شصت اتفاق افتاد.

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.