اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸

کلمات کلیدی
کافه‌نشینی یک روزنامه‌نگار بی‌تحریریه

جشنی که به ما تعلق نداشت

جشنی که به ما تعلق نداشت
سعیده اسلامیه

پل برمر حاکم امریکایی عراق مقابل خبرنگاران ایستاد و با لبخند و افتخار گفت: «خانم‌ها و آقایان او را گرفتیم.» همکارم گفت: «باید این روزها را به‌یاد داشت. اتفاق، اتفاق بزرگی است.» اما آنکه مقابل دیدگان‌مان قرار گرفت، بزرگ نبود. سردار قادسیه دهانش را مقابل امریکایی کله تاس باز کرده بود تا چوب بستنی‌ای را در حلق‌اش فرو برد و قطره‌ای از بزاق سردار را بردارد.

 شاید که هویت دیکتاتور بزرگ از میان دندان‌هایش بیرون بیاید. با آنکه یک ساعت پیش از این، خبرگزاری ایرنا، خبر دستگیری صدام را روی خروجی خود گذاشته بود، با این حال دیدن آن تصاویر همه‌مان را بهت‌زده کرده بود. همکارم می‌گفت: دل بسیاری شاد شد اما من فکر می‌کردم خیلی دیر اتفاق افتاده است. آنقدر دیر که زمان، مرهم بسیاری از دردها شده است.

۲۳ آذر ۱۳۸۲، در روزنامه شرق، مقابل تلویزیون چند اینچی یکی از اتاق‌ها ایستاده بودیم و فکر می‌کردیم این، یکی از بزرگ‌ترین وقایعی است که ما در عمر خود دیده‌ایم و هنوز خبر نداشتیم که دنیا طوری خواهد چرخید که این، تازه اول راه خواهد بود. در دقایق پس‌از پخش خبر همه مشغول تحلیل و حرف زدن درباره موضوع بودند. هنوز هیچ کس نتوانسته بود برگردد به جریان عادی کار. مطالب باید نوشته و صفحه‌های روز بعد بسته می‌شد ولی همچنان، همه درگیر کسی بودیم که هشت سال زندگی‌های‌مان را سیاه کرده بود. در آن جماعت روزنامه‌نگار، برخلاف تحریریه‌های امروز، همه جنگ را لمس کرده بودیم، با ضریب‌های متفاوت.
محمد قوچانی سردبیر وقت روزنامه شرق دوباره به تحریریه برگشت. ایده‌اش را مطرح کرد و ما خود را برای تجربه گرانقدری در روزنامه‌نگاری آماده کردیم. قرار شد همه صفحات روزنامه به موضوع صدام و عراق اختصاص داده شود. این همه، شامل حتی ورزش و ادب و هنر هم می‌شد. عده‌ای مخالف آن بودند. استدلال‌شان این بود که باید به فکر مخاطبانی باشیم که می‌خواهند مطالبی غیر از موضوع دستگیری صدام بخوانند.اما موافقان می‌گفتند خب یک، امروز روزنامه را نخوانند و از روز بعد دوباره برگردند به ما.
تصمیم گرفته شده بود و باید می‌رفتیم به فاز اجرایی. هر گروه باید موضوع دستگیری صدام را در حوزه خود دنبال می‌کرد. گروه اقتصادی باید بررسی می‌کرد دستگیری صدام چه تأثیری روی بازارهای داخلی و خارجی دارد. گروه سیاسی بحث سیاسی موضوع را دنبال می‌کرد، گروه ادب و هنر باید به فیلم‌ها یا کتاب‌هایی می‌پرداخت که درباره دیکتاتورهای بزرگ و حتی خود صدام نوشته یا ساخته شده بودند. با این دست فرمان من باید می‌رفتم سراغ بازماندگان جنگ. آنان که کسی یا چیزی را در جنگ باقی گذاشته بودند. آنان که هنوز تبعات جنگ را به دوش می‌کشیدند. برای آنان که ۱۵ سال پس از جنگ، جنگ هنوز برای‌شان تمام نشده بود. باید جویای احساس‌شان از دستگیری صدام می‌شدم.
درون خودم به‌دنبال احساسم می‌گشتم. خالی بودم. دزد کودکی و نوجوانی‌ام دستگیر شده بود اما خیلی دیر و دور. تلویزیون همچنان تصاویر کنفرانس خبری امریکایی‌ها را پخش می‌کرد. پشت سر پل برمر تصویری از صدام را نشان می‌داد که بی‌قرار است و تهی.
پدر ابوالفضل هم بی‌قرار بود. از همان زمانی بی‌قرار شد که گاز شیمیایی را تنفس کرد. با هر نفس انگار بال بال می‌زد. اکسیژن کم آورده بود. پزشک‌ها می‌گفتند بیشتر از ۸۰ درصد ریه‌هایش از بین رفته است. در تمام مدت لوله اکسیژن درون بینی‌اش بود و کپسول سنگین آن را ابوالفضل ۹ ساله حمل می‌کرد. سال ۱۳۷۶ برای تهیه گزارشی از وضعیت جانبازان به منزل‌شان رفته بودم. دو پسر خردسالش مثل پروانه
دور و بر پدر بودند. هر بار که نفسش می‌رفت انگار روح پسران را هم با خود می‌برد. ترس می‌افتاد به جان‌شان که نکند نفس دیگر برنگردد.
جانباز ۷۵ درصد بود. پدر ابوالفضل همان روز دیدار گفت که می‌دانید دلم از چه می‌سوزد؟ و بعد به دور از نگاه پسرانش با سینه‌ای که خس خس می‌کرد، بریده بریده ادامه داد: «دلم از این می‌سوزد که این بچه‌ها مزه پدر سالم داشتن را نچشیده‌اند. از وقتی به دنیا آمدند من این طور بودم. حسرت به دل من و آنها ماند یک بار با هم فوتبال بازی کنیم.»
حالا باید به خانه‌شان زنگ می‌زدم و احساس‌شان را از دستگیری می‌پرسیدم. از میان دفترچه تلفنم که آن زمان برای هر خبرنگار گنجینه ارزشمندی محسوب می‌شد، شماره‌شان را پیدا کردم. تلفن چند بار زنگ خورد. ساعت، ۳ بعدازظهر پاییزی بود و فکر کردم شاید خواب باشند. وقت کم داشتم، برای همین تلفن زنگ خورد تا بالاخره برداشته شد. مادرشان بود. مادر ابوالفضل و حسین. مرا به یاد داشت. زیاد حاشیه نرفتم و سؤالم را پرسیدم. چند ثانیه‌ای سکوت کرد و گفت: «دو سال بعد از اینکه شما به خانه‌مان آمدید، نفس‌اش رفت و دیگر نیامد. الان چهار سالی می‌شود که نیست.» دیگر کش دادنی در کار نبود، گفت: «چه فرق می‌کند. حالا که دیگر نیست تا ببیند که گرفتنش.»
در تلویزیون تمام دنیا، صدام بی‌قرار، سرش را زیر انداخته و با دست ریش‌های نامرتب‌اش را دست می‌کشید. دلم نمی‌خواست در تحریریه بنشینم. این بار باید با چشم می‌دیدم، چه اتفاقی در صورت‌ها می‌افتد. اخم و چین کجای حرف‌ عمیق می‌شوند.
کوچه‌ای که ما در آن زمان زندگی می‌کردیم به‌نام شهیدی بود که همبازی بچگی‌ام حساب می‌شد. تنها دو سال از من بزرگتر و در ماه پایانی جنگ شهید شده بود. داستان شهادتش تراژیک است. شاید فرصتی دیگر از آن گفتم. دلم می‌خواست صورت خانم بابایی را با چشمان خودم می‌دیدم، وقتی از دستگیری صدام حرف می‌زنیم. کمتر از یک ساعت بعد زنگ خانه‌شان را زدم. آقای بابایی در را باز کرد. همان لحظه اول گفت: «چشم‌تون روشن. چشم‌مون روشن. بفرمایید...» خانم بابایی هم سرش را از در بیرون آورد و دعوت کرد برای داخل رفتن. گفتم خبر را شنیدید که. آقای بابایی گفت: «بلللهه. می‌خواهیم کوچه را چراغانی کنیم. شام می‌دهیم. از همین الان شام خانه ما دعوتید.» از لحن شوخی و خنده بعدش معلوم بود در حال مسخره کردن اوضاع است. پرسیدم: «خدا وکیلی چه احساسی دارید.» گفت: «احساس که نداریم. این همه سال گذشته، دیگه چه فایده‌ای دارد این دستگیری. وقتی برای ما خوشایند بود و دل‌مان شاد می‌شد که در همان زمان جنگ یا کمی بعد از آن به دست رزمندگان خودمان دستگیر می‌شد. فکرش را بکن جنگ با دستگیری صدام به دست ما تمام می‌شد. جشن واقعی آن زمان بود.» گفتم حالا تکلیف شام ما چه می‌شود. خانم بابایی خندید و گفت: «شام شما همیشه سرجاشه. سر بگیرید (یک اصطلاح محلی به معنی اینکه منت بذارید) و بیاید.»
از خانه که بیرون می‌آمدم تا برگردم روزنامه، یک نایلون سیب قرمز دادند که با همکارانم قسمت کنم. در روزنامه جنب و جوش مضاعفی نسبت به روزهای عادی در جریان بود. سرویس عکس، عکس صدام کم آورده بود، از بس همه گروه‌ها عکس دیکتاتور را می‌خواستند. تا آن زمان فیلم‌های بیشتری از لحظه دستگیری صدام توسط خبرگزاری‌های دنیا منتشر شده بود. گزارش‌ها می‌گفت که صدام ۱۰ خانه مخفی داشته که در مدت هشت ماهی که در خفا زندگی می‌کرده، مدام میان آنها جا به جا می‌شده است. ۲۴۰ روز در این شرایط زندگی کرده و آخرین جا و مکان دستگیری‌اش در تکریت یعنی محل تولدش بوده است. مخفیگاهی که صدام در آن پنهان شده بود، در زیر یک باغچه کاذب قرار داشت که با جابه‌جا کردن آن، یک صفحه بزرگ فلزی نمودار می‌شد.
تلفن همراهم زنگ خورد. صدای آن طرف خط را در آن لحظات نشناختم. صدای پس زمینه آن طرف خط، صدای خنده و دست زدن و سوت بود. صدا گفت: «محمودم. از آسایشگاه فرمانیه. یادتون هست؟ آمدید اینجا.....» یادم بود. یکی از غریب‌ترین جاهایی که رفتم. یک آسایشگاه پر از مردان پیر و جوانی که پا نداشتند. یا از کمر به پایین بی‌حس بودند یا گردن به پایین. ترکش‌ها سال‌ها پیش کار خودشان را کرده بودند. گفت: «خانم! نمی‌خوای بیای اینجا گزارش بگیری؟» قلبم لحظه‌ای پمپاژ خون را فراموش کرد. محمود گفت: «بالاخره به آرزوی‌مان رسیدیم.» جنگ با شدت و حدت هنوز در آسایشگاه ادامه داشت. بیرون از آن چهار دیواری مردم سال‌ها بود زندگی عادی داشتند و دستگیری و مجازات صدام رنگی نداشت برایشان. اما حکایت آسایشگاه جانبازان، قصه دیگری است.
یکی از معدود روزهای کاری در روزنامه بود که برای چند ساعت، همه در حال نوشتن همزمان بودند. تجربه عجیبی بود. می‌دانستیم خبرنگاران همه دنیا در همین لحظه‌ها در حال نوشتن همین خبر و تحلیل آن هستند. ما در حال یک تجربه جمعی و جهانی بودیم. قرار بود روزنامه‌ای با یک موضوع منتشر کنیم و بر سر علاقه و وفاداری مخاطب ریسک کرده بودیم.
سردبیران به صفحه یک روزنامه های دنیا فکر می‌کردند و من به اولین کلمات صدام پس از دستگیری که خطاب به نیروهای امریکایی گفته بود: من صدام، رئیس جمهوری عراق هستم و خواهان گفت‌وگو با شما هستم. «برایان رید»، فرمانده نیروهای امریکایی در عملیات دستگیری صدام هم به او پاسخ داده بود: «جورج بوش رئیس جمهوری امریکا سلام و خوش آمدگویی خود را به تو ارسال کرده است.»
آقای بابایی راست گفته بود؛ این شادی به ما تعلق نداشت./ایران جمعه

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.