اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸

کلمات کلیدی

نخستین شام شام

نخستین شام شام
حسام‌الدین مطهری

خانم‌ها! آقایان! می‌خواهید بدانید جنگ سوریه چرا شروع شد و چرا ادامه پیدا کرد و اصلاً ما وسط آن کارزار چه می‌کردیم؟ بسیار خب؛ بیایید تا برایتان بگویم.

واقعاً اینقدر ساده‌دل و زودباوری؟ پیش خودت چه خیالی کردی رفیق؟ فکر کردی من یا هر آدم دیگری مثل من یا گنده‌تر از من می‌تواند زیر و بم بلبشوی سوریه را بگذارد کف دستت؟ اگر هم دیدی کسی همچین ادعایی کرد، بدان یا دروغ می‌بافد، یا آنقدر بی‌دانش و جاهل است که یک‌مشت شنیده بی‌سند تحویلت می‌دهد.

رسیده‌ام به کشوری که هفت سال در آتش جنگ سوخته و گاهی مرز میان جبهه‌هایش به‌اندازه یک کوچه بوده. رسیده‌ام به تماشای جنگ.
جنگ قانون‌ها را تغییر می‌دهد. جنگ، وطنت را به جایی که نمی‌شناختی تبدیل می‌کند. سوری‌ها چند سال است که این چیزها را فهمیده‌اند. بعضی‌شان فهمیده‌اند و قبول کرده‌اند، بعضی هم هنوز دوست دارند با واقعیت بجنگند. آنهایی که واقعیت را پذیرفته‌اند. آوارگان جنگ افغانستان، بی‌پاسپورت از مرز سوریه جنگ‌زده می‌گذشتند تا عزیزی را در لباس رزم به آغوش بکشند یا عوض جنازه‌ای که پیش‌ترها تحویل گرفته یا نگرفته بودند، به زیارت سیده زینب مشرّف شوند. توی چشم‌های بادامی هیچ‌کدام برق دلار نبود و اصلاً مگر می‌توان «جان» را و «پاره تن» را با دلار تاخت زد؟
جنگ چه بازی شوخ‌طبعانه‌ای دارد! تولد در جنگ، مرگ در جنگ؛ تولد در وطن ویران، مرگ در غربتی ویران. بادامی چشم‌های هزاره‌های فرودگاه جنگ‌زده دمشق، تراژدی مصور بود. و من دو چشم حریص بودم در فرودگاه دمشق که همه اینها را دید. یک‌یک صورت‌های رنج‌کشیده هزاره را از نظر گذراند. هیچ چیز هم حواسش را پرت نکرد؛ حتی گذشتن دخترک موطلایی سوری که حالا دیگر شال سر و حلقه دستش را هم انداخته بود و به همسرش می‌پیوست.
به همسفرم که قبلاً سابقه آمدن به سوریه داشت، گفتم: نمی‌شود مُهر ورود به پاسپورت‌مان نزنیم؟ دنیا است دیگر، شاید یک روز خواستیم برویم فرنگ. آدمیزاده را ببین چطور به دنیا چنگ زده! منی که این حرف را زدم، همان‌کسی بودم که با دو دست لباس و چند لباس زیر و یک موبایل و شارژر و سه دفتر یادداشت، بدون یک دلار پول، با یک حساب ریالی تقریباً خالی، همه تهران را، همه خاطرات زمستانش را ول کرده بود و راهی جایی شده بود که ممکن بود برگشتی ازش نباشد. راهی شده بود تا هجرت کند و حالا فکر فرنگ را می‌کرد و حساسیت فرنگی‌ها روی مُهر کشورهای تحریم‌شده! آدمی مرز نمی‌شناسد، اما اسیر قدرت‌هایی‌است که مرزها را ساخته‌اند. اگر هم بخواهد چیزی ورای مرز بگوید، یا شعری علیه مرزهای انسانی و اعتباریات جغرافیایی و سیاسی بسراید، همه‌اش انتزاعی‌است و بیهوده: واقعیت تیغ تیزی‌است جلوی چشم‌هات و تا وقتی واقعیت را نپذیری، نمی‌توانی چیزی را از درون یا از بیرون تغییر بدهی. شعاردادن آسان است، از همه برمی‌آید.
همسفرم که زور جیبش بیشتر بود و لابد فکر فرنگ برایش واقعی‌تر از من بود، رفت پاپیچ مردی شد که به‌نظر مسئولیتی داشت و ما تا روز آخر هم نفهمیدیم چه کاره است. درستش هم همین بود که نفهمیم. صدایش زد و خودش را چسباند بهش. این اولین نفری نبود که همسفرم در جریان سفر، مغزش را با اصرار و تکرار می‌سابید. اولینش همان حاجی جوان حج‌نرفته امنیت‌پرواز بود که به‌زور قبول کرد نور دِدو را با خودمان ببریم توی هواپیما. این بابا لابد دومی بود. اگر کمی عاقل بودم همینجا احساس خطر می‌کردم، که نکردم.
طرف‌مان پیش‌وند «ابو» داشت و فکر کردم چه جالب! اما بعدتر در طول سفر فهمیدم در سوریه، هر ایرانی، یک اسم جهادی با پیش‌وند «ابو» دارد؛ مگر اینکه یک نفر قبل از او این «اسم جهادی» را انتخاب کرده باشد. مثل حاج‌ حمید خودمان که می‌خواسته «ابوفاطمه» را انتخاب کند اما قبل از او یکی پیش‌دستی کرده بوده و به‌ناچار صدایش می‌زنند حاج حمید.
آقای ابو که لابد در وطن و سر کار، به‌جای آن کت‌وشلوار احمدی‌نژادی‌اش، سبزپوش بود و سردوشی‌های قابل قبولی داشت، میانه‌قد بود با ریشی رنگ‌شده و آنکادر که صورت گرد و سر نیمه‌طاسش را شیخی‌تر می‌کرد. کیلومترها دورتر از خانه، خبری از سردوشی‌ها نبود. جنگ بود. و جنگ قوانین را هم عوض می‌کند. همین شد که ما توانستیم بی‌مُهر ورود از گیت بگذریم و منتظر «رضا» بایستیم تا با تویوتا هایلوکس سفید ژاپنی‌اش سر برسد. تا رسید زنگ زد به ابو. ابو گفت بروید جلوی در. ما رفتیم وسط سیاهی محوطه جلوی فرودگاه و چراغ‌های روشن هایلوکس را آن‌ور جاده دیدیم. به هزار زحمت باروبُنه را جمع کردیم و رفتیم آن‌ور جاده. بار را گذاشتیم عقب وانت.
رضا سراسیمه بود و بی‌قرار. انگار حوصله خوش‌وبش ایرانی‌مسلکانه ما را نداشت. بعداً فهمیدم زنش پابه‌ماه است و دنبال ما آمدنش هم خارج از ساعت کاری و خارج از برنامه بوده. جنگ برنامه متولدشدن هیچکس را به‌تعویق نمی‌انداخت. من فکری شدم همان عقب وانت بمانم و با اُزمو تصویر بردارم. رضا سفت و محکم گفت نه، ابدا. به‌ناچار نشستم توی اتاق. راه افتادیم. فرودگاه دمشق در حومه منطقه شهری است و جاده‌اش هم بی‌نور. با این حال، کارگردان فکری شد کمی از شب و تابلوها تصویر بردارد؛ شاید به کار آمد. فکر احمقانه‌ای بود و چنین تصویرهایی از پشت شیشه ماشین، مجموعه‌ای از سیاهی و بازتاب نور ماشین‌ها بود که لابه‌لایش چند تابلوی راهنمایی هم پیدا می‌شد. به هر روی کمی عربی بلد بود و از رضا خواست سرعتش را کم کند. میانه سیاهی، وسط جاده‌ای که امنیتش تضمین‌شده نبود، هوس تصویربرداری به سرش زده بود. هنوز حالی‌مان نشده بود که امنیت در سوریه مفهومی نسبی است. یعنی ممکن است همانجایی که تو ایستادی، فردا یک نفر کشته شود. یا اینکه ۱۲ ساعت بعد از عبور تو، در همان جاده‌ای که بی‌دغدغه ازش گذشتی و یک خراش هم برنداشتی، یک مینی‌بوس آدم را اسیر کنند. هنوز خیلی چیزها دستگیرمان نشده بود. نخستین شام شام بود. رضا با تقلا به‌مان فهماند که جای این کارها نیست. دلش پیش زنش بود یا نگران امنیت جاده؟ کسی چه می‌داند. از «امنیت» می‌توان برای هر چیزی بهانه‌ای جور کرد. دوربین را غلاف کردیم و رضا گازش را گرفت.
پذیرش هتل طبقه سوم بود و دیوارهایش همه چوب‌پوش. بین پیشخوان و بقیه فضا را با دیوارچه‌های چوبی دو تکه کرده بودند و مبلمان چوبی چیده بودند و دو تلویزیون در طرفین و میزها و عسلی‌های چوبی خاتم‌کاری و منبت‌کاری به سیاق سوری. نمونه‌هایی از هنر و صنعت‌گری سوری که همه یادگار شهرکی صنعتی بود که داعش با خاک یکسانش کرده بود. جنگ قوانین را تغییر می‌دهد؛ به‌شرطی که ساده‌لوحی نکنی. وقتی مسؤول پذیرش هتل از ما پاسپورت خواست، فکر کردیم اینجا هم فرودگاه است و از فرط حضور ایرانی‌ها، به تکه‌ای جدا از سوریه و قوانینش تبدیل شده. نگو که پذیرنده هتل به‌محض تحویل‌گرفتن پاسپورت‌ها دنبال مُهر ورود چشم چرخانده و ندیده. عذر خواست و غیبش زد. طول کشید. نگو رفته است آن پُشت و شماره‌ای گرفته و دارد با مخابرات حرف می‌زند. این نخستین مواجهه ما با مخابرات بود؛ چیزی که علی‌القاعده هیچوقت نباید حضورش را حس می‌کردیم، اما می‌بایست در همه حال، حاضر می‌بود.
سوری‌ها به اداره اطلاعات/جاسوسی‌شان می‌گویند مخابرات. اینطوری شد که وارد یک بازی خنده‌دار با پذیرش هتل و مخابرات شدیم. همانجا جلوی پیشخوان پذیرش، سیگار دوم را هم گیراندم و پیش خودم گفتم «آخیییش! اینجا زیر سقف هم سیگار مجاز است.» آدمیزاد خودخواه است! لای دود و دم خودم بودم که یک حاجی‌بازاری اصفهانی با لهجه عمل‌شده و لباس شیک‌وپیک آمد نزدیکای ما. به سیگارم تکه‌ای انداخت و جوابی درخور تحویل گرفت تا بداند من هیچوقت از پاسخ نمی‌مانم. بعد هم رفت سمت نشیمن و دسته چمدان کوچک سفری‌اش را پی خودش کشید. شوخ‌طبع بود. دو نفر همراهی‌اش می‌کردند ولی آنقدر حضور خودش انرژی داشت که آن دو نفر به چشم نمی‌آمدند. منتظر نشستند اما نه بیشتر از ما و حجم عجیب‌وغریب اثاثیه‌مان. لابد جنگ بازاری هم برای او باز کرده بود. چرا نکند؟ مگر برای تویوتا باز نکرده بود؟ که یکی‌اش را بدهند دست رضا، چند صدتایش را بفروشند به سپاه، چند صدتایش را هم بفروشند به داعش. این وسط چند صدتایش هم از دست این و آن غنیمت گرفته شود یا به‌دست راهزن‌ها دزدیده شود و سر مرز عراق به مال‌خرها فروخته شود. یا مگر برای اسلحه‌فروش‌های روس و امریکا و اسرائیل بازار باز نکرده بود؟ حاجی هم آمده بود این وسط لقمه خودش را بگیرد. تاجری بود که آمدن و حضورش، هیچ قانونی را زیر پا نمی‌گذاشت. راحت آمد، راحت از کنار ما گذشت و باز تکه‌ای به من انداخت و پاسخی درخور گرفت و رفت که رفت.
و ما قریب یک ساعت همانجا ماندیم و عاقبت، با وساطت بچه‌های صداوسیما، به‌عنوان مهمان راهی یکی از اتاق‌ها شدیم تا پاسپورت‌هایمان برگردد فرودگاه و مُهر بخورد. و این طوری شد که ما تا حدود یک هفته مسافر قاچاق بودیم؛ بی‌پاسپورت. ساکنان قاچاقی هتل که مراقب بودند گذرشان به طبقه سوم نیافتد تا پاسپورت‌هایشان بازگردد. بعدتر بچه‌ها سرزنش‌مان کردند که اصلاً چرا وقتی پاسپورت خواستند نگفتید ما مهمان صداوسیما هستیم و امتناع نکردید. از کجا باید می‌دانستیم؟ این نخستین شام شام بود، تا پیش از صرف شام اعیانی در وردالشام. آنجا خودش قصه دیگری دارد. تا قبل از اینکه برویم بیرون، از پنجره طبقه سوم خیابان را و پرچم سوریه را که جلوی هتل می‌رقصد نشانه گرفتم و عکسی برداشتم. گذاشتم اینستاگرام. پیام آمد: سوریه‌ای؟ نوشتم: سوریه‌ام.‌/ایران جمعه

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.