اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹

کلمات کلیدی
این داستان در 18 دی 1398 رخ می دهد

آن و او

آن و او
مصطفی محمدی

داستانی از مصطفی محمدی که برای ایران جمعه نوشته و روایت صبحی است که از خواب با خوابی بد بیدار می‌شود‌

داشتم خواب می‌دیدم؛ خواب «گوتر» که با تنی زخمی برابر یک سپاه ایستادگی کرده بود... ناگهان گویی مرا هم می‌خواست مانند آن سربازان دشمن پراکنده کند که از خواب پریدم. ضربه بود و صدای مهیب؛ پشت‌بندش هوار واق بَبوش که چهاردیواری را گذاشته بود روی سرش‌. دویدم بیرون.
هوا پس بود. نعره کشیدم:
ـ چه خبرته نصف شبی؟!
پوزه رو به آسمان گرفت و باز واق زد.
کار همیشگی‌اش است. گفتم نکند باز گربه‌ای روی شیروانی آغل دیده باشد. آرام که شد، به‌جا روی پاها نشست؛ ولی کماکان زوزه می‌کشید. جست زدم سر دیوار: خدای من! آن دوردست‌ها، آن‌جا که همه چیز را بی‌جان و تاریک و ترسناک جلوه می‌داد، شعله‌هایی زبانه می‌کشید؛ جهنده و حجیم. پس آمدم؛ با رنجی از کنجکاوی و کمی هراس. کارخانه‌های این دوروبر شیفت شب ندارند که بگویم حادثه‌ای هولناک برایشان پیش آمده باشد. بَبوش را آرام کردم و خودم ناآرام، برگشتم توی اتاق. تا سپیده بزند، مردم و زنده شدم. اگر خبری از سپیده درآید، تأثری عمیق به‌جانم خواهد افتاد. شاید نبایست می‌خوابیدم... باید می‌رفتم... باید یاری می‌دادم. شاید انسانی زیر خاکستری ته‌مانده جانی برایش مانده باشد....
پشت تپه‌ای توسری‌خورده، چکمه به هم می‌کوبم. گله درجا می‌ایستد. زیر چانه خورشید، هنوز بالا نیامده، ستونی از دود ایستاده. پنداری دود است که او را بالا می‌برد؛ یا اوست که آن را مانند غولی سیاه از گور زمین بیرون کشیده و عمود می‌کند تا نمایان سازد. آفتاب شهریار امروز با دود بالا آمده؛ و آه زمین سرد از سپیده‌دم بلند است. بالا و بالاتر. شانه‌هایم می‌لرزد. شانه‌های یک مرد چوپان چرا باید بلرزد! نباید بلرزد. «نه، نلرز لعنتی! گرگ مگه دیدی؟! گرگ که ندیدی. گرگش کجا بود این‌طرفا! بیابونه و آتیش و دود و هوا. گله‌ت رو بپّا.» سگی پابه‌پای مردی می‌دود. پلنگ‌وار از جا می‌جهم:
ـ چه شده؟ کبلایی!
ـ طیاره افتاده. میگن.
ـ امام‌رضا، کجا؟
سگ واق زد، مرد برنگشت، تپه‌ پنهانش کرد و سایه‌ طولانی‌اش دوید زیر پای گله....
دیگر هیچ ازش نمی‌بینم. برمی‌گردم سوی خورشید. پشت سرم صدای استارت وانت بلند می‌شود. سگ واق می‌زند... وانت گاز می‌دهد... مرد را می‌برد... مرد می‌رود.
کلاغی روی شاخه‌ای سست از درختچه‌های تاق نشسته. دلش خوش است که باد حریفش نیست. بادی نیست امروز. کبلایی هم که رفت، نفهمیدم چه بادی در سر داشت!
دود، کله‌پا و مواج، می‌رود بالا. «خدایا! چی شده؟... مرگ به سراغ کی اومده؟... مرگ به سراغ من کی میاد؟... آیا زمانی که به قول مارتین لوترکینگ سکوت کرده باشم؟... چندتا آدم مردند؟... اهل کجان؟... از کجا اومدن؟... به کجا می‌رفتن؟... من چه کنم، چه‌کاره‌ام، من که دود رو دیدم، خبر رو شنیدم، دلم ریخته، پام به زمین میخ شده، شونم می‌لرزه... چه کنم؟»
ساعتی گذشته. وانت از دور پیدایش می‌شود؛ با قطعاتی سوخته و پاره. پیش پایم بوق می‌زند و می‌گذرد؛ بوق پیروزی است لابد. خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم این همان همسایه‌ای است که چهارماه پیش توی گرمای شهریورماهی، کاسه آبگوشت نذری عاشورا آورد دم در دامداری!
همان‌ها را آب می‌کند، می‌فروشد و باز....
از پشت میز چاشت، افسرده و لقمه‌جوان، نگاهش می‌کنم... لگد می‌زنم به میز شکسته: سنگ‌ها و تخته‌پالت‌ها فرو می‌ریزد روی خاک... کتری سیاه دمر سقوط می‌کند پای میز صحرایی که به وزشی و لگدی بند بود... بره‌های دست‌آموز از پیرامونم می‌گریزند... یکی‌شان از سر وحشت می‌افتد زیر دست‌وپای دیگرها و... باز بلند می‌شوم تا برابر خورشید بایستم.
یک کار، از مردی که تا امروز می‌شناختمش، کم است. دوست داشتم مرا هم با خودش می‌برد. دل زخمی‌ام می‌خواست گله را جا می‌کردیم و می‌زدیم به بیابان؛ به‌پاس داستان‌های هفتگی که برایش کنار گوسفندها خوانده بودم؛ از «سفر به دور دنیا با هواپیما» نوشته «آرنولد گالوپن» یا «من آمده‌ بودم تنها تلفن بزنم» اثر «گابریل گارسیا مارکز» تا داستانک‌های ساختگی خودم. همیشه، هرچند دقیقه یک‌بار، مسافربری‌ها از فراز سرمان می‌گذشتند. کبلایی به دنباله شیری‌رنگ‌شان خیره می‌شد، صدا صاف می‌کرد، کلاه بالاتر می‌راند و می‌گفت: «می‌دونی! منم خودم شنیدم خیلی چیزا پشت سر چوپونا.» می‌گفتم که چه؟ می‌گفت:
ـ توهم می‌زنند توی بیابون از سر تنهایی.
می‌‌گفتم که کبلایی! گاهی هم تجلیات روحی است که با رازونیاز همراه می‌شود.
هر هواپیمایی که می‌گذشت، بلند ازش می‌پرسیدم: «کبلایی! به کجا میره؟ فکر می‌کنی کیا توش نشستند؟....» به‌حالت خمیازه، بی‌صدا ولی ژرف، می‌خندید: «خلبانا از همه به خدا نزدیک‌ترن. اصلاً دیدن خدا براشون هیچ کاری نداره. خدا همون بالاهاست و دست ما بنده‌ها ازش کوتاهه.» یکی از روزهای پاییزی که باد شهریار زورش را به‌کار بسته بود، گفتم:
ـ کبلایی! خیلی از اینا میرن که رفته باشن.
‌گفتم:
ـ ‌دوست‌داری تو هم دنیا رو بگردی؟
همان‌طوری که داشت پوست یک روباه مرده را پشت‌ورو می‌کرد، خمیازه خنده‌داری نشانم داد. درنگ کردم. پاسخش همین بود؛ نه کم‌تر، نه بیش‌تر. من هم که همیشه چیزی برای عوض‌کردن بحث توی آستین‌ دارم، رشته فکرم را گسیختم:
ـ می‌خوای برات یه داستان بگم؟
گفت: «اگه از فکرکردن به پرواز هواپیما بهتر باشه.» گفتم:
ـ خب، حالا تو گوش کن: «جوجه‌ای بود که اندازه مادرش جثه داشت اما قدرت پرواز نداشت. یک روز که فاخته‌ها آن سوتر بال‌بال می‌زدند، عقابی در آسمان انتظارشان را می‌کشید. پرنده جوجه گفت:
ـ چه بهتره که نمی‌تونم پرواز کنم.
مادرش تازه از راه رسیده بود. زخم پنجه عقاب روی بالش دیده می‌شد. مادر غذا را با خون بدنش به جوجه داد و دوباره پرواز کرد. جوجه هر روز بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد؛ تا روزی که موعدش رسید. وقت پروازش بود. پرواز کرد. آن روز آسمان جوان‌ترین و زیباترین عقاب خود را دید. آن زخم، تیر آدم‌های شکارچی بود که سرآخر روزی مادرش را از پای درآورد و زودتر از همه، این فاخته‌ها بودند که از مرگ عقاب گریستند. عقاب پیر تنها فاخته‌های بیمار و همسن خودش را شکار می‌کرد، اما آدم‌ها تنها به‌دنبال جوان‌ها بودند. و این برای فاخته‌ها دردناک‌تر بود.»
کبلایی بیکار نماند، مانند نهنگی عظیم‌الجثه، تابی به سرتاسر اندام خودش داد و گفت: «هر طیاره‌ای که بلند می‌شه، خودش رو سمت خدا پرتاب می‌کنه. تکاپوی بیش‌ازاندازه برای زندگی، یعنی جلوانداختن مرگ آدم. ولی برای دیدن خدا، آهسته‌آهسته نمی‌شه قدم برداشت. بایست آدم یهو خودش رو به دامن خدا پرتاب کنه.» تمام‌تن به‌ سویش که پهلوی بساط چای و هیزم‌های نیمه‌سوز لمیده بود، چرخیدم و گفتم: «کبلایی! تو این همه چیز رو از کجا می‌دونی؟! بعید می‌دونم توی داستانایی که برات خونده بودم باشه.» با شراره‌ای از نبوغ گفت:
- من چون سواد ندارم، فکر می‌کنم. سواد فکرم رو از کار میندازه. سوادهای امروز همش شده یه مشت تعریف و تمجید از علوم که توی اصول فکری آدم تغییر ایجاد می‌کنه.
اما امروز، امروز لعنتی و بدنام، همه‌اش دارم به خودم می‌گویم چه کسی ازشان مرده؟ مال کجا بودند که افتادند؟ کجا می‌رفتند؟ کجا می‌خواسته...؟ مهر غم خورده به سرنوشت‌‌ خانواده‌هایشان؛ تا ابد....
می‌دانم، می‌دانم به‌محض اینکه صفحه اینستاگرام را باز کنم، پر است از همه‌چیز درباره این پرواز نافرجام؛ از هجو و نیش گرفته تا خبر و شایعه.
ولی امروز دیدن وانت کبلایی توهم من نبود. اگر می‌ایستاد، به استنساخ او سرگرم می‌شدم. دلم می‌خواهد با چند زخمی بازمی‌گشت؛ یا سنگین و پر می‌رفت و تنها و خاکی برمی‌گشت. کاش مرا هم با خودش می‌برد؛ نه‌ آن‌گونه که سینوهه برده مصری را با خودش به مقبره فرعون برده بود. عقابی پدیدار می‌شود؛ با آن پنجه آهنین که جان موش‌های بیابان را به آنی می‌گیرد، می‌بلعد و دوباره گرسنه‌تر از پیش بال باز کرده و می‌پرد.
در همه روستا، کسی بیش‌تر از من، رغبتی برای معاشرت با کبلایی نشان نمی‌دهد. می‌گویند تنها کاری که بلد است، یادآوری ارزش‌های خودش به دیگران است؛ اما برای من این کار قابل تحمل است. دست‌کم توی بیابان نمی‌گذارد در باطن احساس ملالت بهِم دست بدهد.
سرآخر می‌یابمش؛ گوشه آغل نشسته و زار می‌زند. گاز اوره زیر سقف تیرچه چوبی، چشم می‌سوزاند:
ـ کبلایی! این چه وضعشه؟! این بار و بساط چیه پشت وانتت؟!
ـ عین صحرای محشر جنازه ریخته بود روی زمین صاف. همه سوخته و آش‌ولاش.
ـ چی می‌گی؟! مگه تو محشر رو دیدی اصلاً؟! واضح‌ بگو چی دیدی؟ چرا لاشه هواپیما رو تلکه کردی؟! قباحت داره!
- خاک و خس اون‌جا رو هم اگه می‌تونستم، بار می‌زدم. من که رسیدم، هنوز عالم و آدم جمع نشده بودند. یکی که با سواری دولتی پشت سرم رسید، تا وانت رو دید گفت: «اینا رو ببر به این آدرس تا مبادا تاراج بشه.» بعد دوتایی بار زدیم. یه کاغذ داد دستم و راهیم کرد. اصلاً وقت نشد بگم من که سواد ندارم. از بس شوکه شده بودم، صاف اومدم خونه.
برگه‌ای را با دستانی سیاه و لرزان بالا می‌گیرد. دست دراز می‌کنم و می‌گیرم. می‌بینم یک خط نشانی است. دورگه و با بازه صوتی تنور فریاد می‌زند:
ـ بلند بخون. منم بشنفم.
ـ فرودگاه امام....
با حالتی که گویی از زدوخوردی خونین درآمده باشد، فین می‌کشد:
- خیلی وقته دلم می‌خواد قید دنیا رو بزنم و بمیرم. امروز با دیدن زن‌وبچه‌های بی‌گناه که متلاشی شده بودند، مصمم‌تر شدم....
کششی ناگهانی به لحن و صدایم می‌دهم:
ـ الان دیگه باید نقش یه ناجی رو به خودت واگذار کنی. پاشو برو پی فرمونی که بهت داده شده. هر کسی تقدیری داره و سرنوشتی.
بلند نمی‌شود. درنگ دارد. بلکه نمی‌تواند.
ـ اصلاً سوئیچ رو بده خودم.
ـ روی وانته.
بیرون می‌آیم. چشمانم می‌سوزد؛ از نور، از تأثیر گاز اوره پِهن آغل، از غم. برای رهایی‌دادن خودم از دست همین‌ها زده‌ام بیرون. آغل جایی است که بیش‌تر از ده‌ دقیقه نمی‌شود توی آن ماند؛ درست مانند دنیا که روی لبخندها و رؤیاهایش چندان نمی‌شود حساب کرد.
می‌روم نزدیک وانت: لنگه کفشی لای پاره‌فلزی گیر کرده. نمره کفش اسپورت دخترانه خیلی باشد، بیست یا بیست‌ودو است. حس می‌کنم توی گلویم خون با آب مخلوط شده باشد و سراسر پیکرم را اقیانوسی از خشم و درد فراگرفته. خودم را هم نیمه‌جان می‌یابم؛ مانند کبلایی، مانند خانواده‌هایی که یکایک دارند از این پرواز نافرجام آگاهی می‌یابند. بیم‌ و هراسی فراوان می‌افتد روی دلم. دنبال چیزی شفابخش می‌گردم؛ وگرنه از من هم چیزی به‌جا نخواهد ماند. چشم می‌اندازم به آسمان: پرنده‌ای پر نمی‌زند. ابری نیست که با هم بگرییم....
همه چیز برایم گنگ و مبهم می‌شود؛ همه‌چیز... همه جهان را توی ذهن می‌کشم به مقایسه؛ و همه خاطراتم را؛ ولو خطای گذشتگان را که در نظرم غیرقابل بخشش است و همیشه این نسل‌ها هستند که تاوان آن را می‌دهند. از خطای خودم شروع می‌کنم که همیشه در لابه‌لای خطوط خبرها، دنبال حقایق می‌گشتم! حقیقت، چیزی فراتر از هر خبری است که در هیچ گزارشی نمی‌گنجد. حقیقت، وجود خود آدم‌هاست؛ در کنار هم؛ برای هم؛ و با هم. حقیقت، خود زندگی است که برخی از انسان‌ها آن را از برخی دیگر دریغ می‌دارند....
حقیقت، ازآن اوست که زندگی را برای زندگی‌کردن دوست می‌دارد؛ و مرگ را برای آغازی دیگر و نه پایان زندگی. چکمه می‌کوبم به هم: آخرین میش تکانی به خودش داده و می‌رود توی آغل؛ با همان سهولتی که بشود گفت: «بدتر از جنگ هیچ چیزی نیست...!»‌‌

سحر روز بیست و هشتم خردادماه سال 1351 در منطقه یک تهران و توی محله کوچه اسدی قیطریه شمیران، به دنیا آمدم. بزرگ که شدم و دستم به قلم رفت، از تهیه گزارش و مقاله برای روزنامه‌ها و نشریه‌های ماهنامه‌ای و هفته‌نامه‌ای آغاز کردم. نخستین کتابم به چاپ رسید: «روز سوم». جایزه کتاب سال جنگ را هم گرفت. توی «روز سوم» از زندگینامه شهید «محمود (عبدالله) نوریان» روایت کردم. پس از آن «روی ابروی چپ/1379» را نوشتم. و پس از این هم، دو کتاب برای بنیاد شهید؛ «از پنج نفر.../ 1383» و «هشت بهشت/1384».
همین راه را رفتم؛ تا اینکه «کارنامه نبرد‌های جنگ/1385»، «سررسید63» در سال 1386 و همین طور «تنها سی‌ماه دیگر/1388»، «رضا خودرو/1389»، «من از سی و سه نفر/1389»، «اعدامی/1389» و «نشان حبیب/1389» را نوشتم. و پیامد اینها «پیشوایان پیشین/1390»، «جعفر شاطرغلام/1391»،
«قبضه داغ/1391»، «از محمد اثری نیست؟... هست/1391»،
«بلند بگو آزادی/1391»، «سالار شهیدان/1391»، «به قلم ایران/1392»، «غبار روی تصویر/1392»، «پیر انجمن / ۱۳۹۵»، «تل قرین/1395»، «چشم پیشین/1395»
و «آبرومندی/1395»، «بولوت/ 1396»، «پ‌ل‌ا‌ک۷۸ / ۱۳۹۷»، «آقای شریف / ۱۳۹۷»، «سمبات ‌/ ۱۳۹۷» و چند کتاب دیگر.
چندین اثر دیگر هم با نام مستعار نوشتم که بماند. شما که غریبه نیستید، مصلحت معاش بود. البته قول می‌دهم تکرار نشود.
سال 1366 پایم به میدان نبرد باز شد. نوجوان بودم و کنجکاو.
و سراپا چشم. و سرتاسر نگران. دلشوره و ترس و هیجان با هم
آمیخته می‌شود، نمی‌دانم نامش چه می‌شود؟! از روانشناس‌ها
باید پرسید. و حالا شما احساس غربت را هم به آن بیفزایید. بچه‌ننه بودم دیگر. سال پس از آن هم دوباره و دوباره به جنگ رفتم.
غواص هم شدم. جنگ که پایان گرفت، تازه مرد شده بودم.
بارها و بارها رفتم به کردستان. سقز و بوکان و بانه. رزمنده رزمی بودم. شعر می‌نوشتم و خاطره. برای خودم و خودم. فقط و تنها. کردستان که در سال 1375 آرام گرفت، من همچنان ناآرام بودم. رفتم جنوب و شدم یکی از جویندگان گمشدگان جنگ. پیکرهای پوسیده و کهنه بسیاری پیدا کردیم. و پیراهن‌های پاره پاره فراوانی از یوسف‌ها به کنعان بازگرداندیم. تا برگشتم تهران، پا و دلم سرانجام قرار گرفت. و زندگی‌ام انتظام نسبی یافت. توی روزنامه ایران خودم را زدم به کار. بنویس و بنگار. و دیگر رو پیدا کردم که دیگران هم نوشته و یادداشت‌هایم را ببینند و بخوانند. عکس هم می‌گرفتم. فراوان. چاپ هم می‌شد. اندک. تا به امروز؛ که البته نه دیگر عکس می‌گیرم
و نه توی رسانه‌ای مکتوب و مجازی هستم. تنها می‌نویسم.
کتاب و کتاب و کتاب...‌/ایران جمعه

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.