اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۸
اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

کلمات کلیدی

رفتم تا بجنگم

رفتم تا بجنگم
حسام‌الدین مطهری

‌‌پیش از هر چیز جا دارد به چند نکته اشاره کنم: اول اینکه سفر من، به‌ دستور یا خواست کسی نبود. آزادانه تصمیم به رفتن گرفتم و بنا به تعهدی آزادانه راهی سوریه شدم.

 

 

دوم اینکه انتشار این سلسله گزارش-جستار بنا به دلایلی، پیاپی به تأخیر افتاد و از قضای روزگار، با روزهای ملتهب پس از ترور سردار قاسم سلیمانی همزمان شد. این یک فقره کاملاً اتفاقی است. به فال نیک میگیرمش، چه آنکه گویا امروز غبار برابر چشممان انبوه است و برخیمان نمیتوانیم دیده و دلمان را پاکیزه کنیم و پیراسته بنگریم.

سوم اینکه شنیدم کسان دیگری هم به سوریه رفتهاند و احتمالاً آنها هم یا نوشتهاند یا خواهند نوشت. بیخبرم. آنچه خواهید خواند روایتی است از منظر نفْسِ حسامالدین مطهری، بیالتفات به آنچه در بیرون رخ داده یا میدهد یا خواهد داد.

و آخر اینکه: من داستاننویسم نه کاتب و دیوانسالار و راوی خنثی. و داستاننویس در تکاپوی جستن و فهمیدن و کاوش در هستی است؛ چه اینجا، چه در حلب یا دمشق. بسم الله.‌‌

 

لی فی حلب نخلٌ یمطرُ بالعجب

یالیل یالیلی یالیلی یالیل

لی فی حلب شمس الحدائق

فراشه وردیه عطر الزنابق

فایا یونان در گوشم میخواند. دست به کیبورد میبرم. رشتهای موی سفید مابین حروف «عین» و «غ» افتاده. برش میدارم. موهایم بلند شده. قریب دو سال از آن سفر میگذرد؛ سفری که بیش از آنکه گذر از مرزهای جغرافیا باشد، سفری به ژرفنای درون بود. پس اگر حرفی داشته باشم، نقل مو به موی جزئیات سفر نیست. این کار راویان است.

حدود دو سال پیشتر، یک روز حوالی غروب به احسان زنگ میزنم. نشستهام روی موتور و با هندزفری حرف میزنم. میپرسم کجاست و میگوید دفتر فلانی. فلانی را میشناسم. بهش گفتهام از این جماعت مدعی ایمان بر حذر باش. گوش نمیکند. میدانم که گوش نمیکند. هیچوقت نخواهم فهمید چطور ممکن است آدمی خودش را حق مطلق و «میزان» بشمرد. احسان میگوید بیا اینوری. باشد. اما چرا میروم؟ حالا احسان هیچ، خودم چرا به حرف خودم گوش نمیکنم؟

دو سال از آن سفر گذشته؛ آن چله در افتادن با خود. وقتی داشتم میرفتم پیش احسان، هیچ خبر نداشتم قرار است آرزویم برآورده شود. نمیدانستم قرار است همه خاطرات آخرین شبی که حمیدآقا را دیدم دوباره بیاید جلوی چشمم:

نشستهام توی پراید تیرهرنگ حمیدآقا و زار زار گریه میکنم؛ عین بچهها. فالودهای که برایم خریده توی دستم آب شده، میگویم: من هم میخواهم آنجا باشم. میخندد. تازه برگشته و دوباره خیلی زود راهی میشود. شب شده. زیر سیاهی آسمان اراک شقیقههای سفیدشدهاش را میگیرم مابین دستهام، پیشانیاش را بوسه میزنم و یکجور حسرتبار و پراندوه اما امیدوار میگویم: مراقب خودتان باشید. گریه میکنم؛ عین بچهها. مگر نه اینکه او از نوجوانی تا جوانی بزرگم کرد و گویی پدرم بود. از عرض خیابان میگذرم، بیآنکه بدانم آخرین دیدارمان بوده.

دو سال از وداعمان گذشته. موتور را میرانم تا دفترِ آن آشنا، بیآنکه بدانم قرار است همه تصویرهای آن شامِ آخر که جنازه را گذاشتند جلوی رویمان بیاید جلوی چشمم.

حاجحمید ایستاده رفته بود و بهش گفته بودم جور کند من هم بروم سوریه. خندیده بود. گفته بود کار خودت را بکن، کاری را که باید بکنی بکن. دو ماه بعد از آخرین دیدارمان شبانه برگشت، بیآنکه من را با خودش برده باشد برگشت؛ توی تابوتی که سردی سردخانه به مشمایش ماسیده بود برگشت.

آن شب که حمیدآقا 1 را برای آخرینبار دیدم، گفتمش من را هم ببر سوریه. گفتم میخواهم بجنگم. گفتم نمیخواهم برابر این جهل، این شقاوت بیتفاوت بنشینم. گفتم من هیچ کاری به کار ساختار و ارزشهایی که از آن میگوید و منافعش ندارم، اما کور نیستم که نبینم داعش و النصره چیاند و چه میکنند. گفت بنشین کار خودت را بکن.

آن شب احسان من را کشاند به آن دفتر یا خدا؟ ماشاءالله و لاماشاءالناس. رسیدم و موتور را بردم توی حیاط. رفتم بالا. بیهوده نشسته بودیم و از ایندر و آندر میگفتیم تا کار احسان تمام شود. وسط حرفها، یکهو رو کردم به صاحب دفتر و گفتم: فلانی! تو که قبلاً رفتی سوریه، جور کن من را هم ببر. گفت: این هفته قرار بود برویم، میتوانی بیایی؟ یکی که رویش حساب کرده بودیم قرارش را به هم زد. میآیی؟

میشکفم، میروم. فایا یونان در گوشم میخواند:

کما اهتزاز غصُون الأرز فی الهُدُ

بِأنزلتُ حٌبّک فی آهی،

فشدّدهاطربتُ آهًا،

فکنتِ المجدَ فی طربی

شام

شامُنا المجدُ، أنتِ المجدُ لم یغبْ

میروم. آخر شب عکس پاسپورتم را میگیرم و میفرستم. دو روز بعد میگویند پسفردا میپریم. به بابا نمیگویم تا شب حرکت. لیلی آمده پیشم. لیلی من را یاد ماریای مورسو میاندازد، مورسوی بیگانه، بیگانه آلبر کامو. کمک میکند وسایلم را جمع کنم. راست یا دروغ، چشمانش غرق نگرانی است. زنها را نمیشود شناخت. چمدانم را او میبندد. فکر میکردم اگر یک روز قرار باشد به چنین سفرِ مخاطرهآمیزی بروم، زنی با شمایلی دیگر ساکم را خواهد بست.

شب حرکت میروم پیشاش و میگویم دارم میروم سوریه. به مامان نگو. نمیدانم چند روز میمانم، شاید یک ماه، شاید کمتر، شاید بیشتر. به مامان نگو. بابا هول میکند که سوریه رفتن برای چه؟ میروی میمیری پسر، مگر من چندتا پسر دارم؟ و گریه میافتد. اما باید بروم. به نوعی سکون قلبی رسیدهام، هیچچیز تکانم نمیدهد.

باید میرفتم. از روزی که از حمیدآقا خواستم، تا وقتی که جنازهاش برگشت، مدام پیگیر بودم. بعد از شهادت حمیدآقا به آدمهای مختلفی رو زدم. منی که رو زدن خط قرمزم است، سردار فلانی را در نمایشگاه کتاب دیدم، یکی کنار دستش بود و بنا کرد به تعریف که بلهههه، آقای مطهری، این جوان یک کتاب عالی دارد به اسم فلان. اسباب تعارف را بهجا آوردم و کلامش را محترمانه ختم کردم و بهحرمت سلام و علیک، گفتمش فلانی! من نویسنده را بفرستید آنجا بنویسم برایتان. دلیل و توجیه هم برایش تراشیدم. منی که از سفارش گرفتن عارم میآید، منی که قبلترش وقتی سردار فلانی گفته بود بیا بفرستیمت کردستان و بنویس، گفته بودم میخواهی بفرستی بفرست ولی هیچی برایت نمینویسم، رو زدم و رویم را زمین انداختند. کی فکرش را میکرد یکهو، بیخبر، انگار کن «من حیث لایحتسب»، به چشم بر هم زدنی پای هواپیما باشم؟

آن سوی مرز، یک چله طاقتفرسا منتظرم بود. چله بیرونزدن از پیله، چله رها شدن از خود. اینور مرز، چیزی روی دلم مانده بود که باید صیقلش میزدم.

حالا که مینویسم، آن لاخه موی سفید را از روی کیبورد برداشتهام، سیگاری گیراندهام، دود را قلاج میکنم توی هوا، به کافههای حلب و حمص و دمشق فکر میکنم، به دختربچههایی که اسمشان را فراموش کردم، به دخترانی که با شیطنت نگاهشان کردم، به سربازی که همسرش دانشجوی ادبیات فارسی بود و آرزو داشت ساکن ایران شود، به همه اولینها: اولین مواجهه با مخابرات، اولین لمس، اولین سیگار در خاک سوریه و به خطبه خط کشف و شهودهایی که دفترچه یادداشت شخصیام را پر کردند.

رفتم تا بجنگم؛ با خودم.

روز حرکت وسایل را چیدهایم پایین دفتر و منتظریم ماشین گیر بیاید. مجموعاً دو-سه دوربین داریم و یک نور دِدُو و ابزار صدا و ساک وسایل شخصی که کم هم نیستند.

وسایل من از همه جمع وجورتر است. جز یک ساک کوچک که لیلی لباسهایم را تویش چیده و کوله لپ تاپ، چیز دیگری ندارم. فکر که میکنم میبینم از شانزده سالگی تا امروز، هر سفری رفتهام یکهویی بوده، نه برنامهای، نه آرزوی بزرگی. انگار همهوقت داشتم کاشفانه خودم را میانداختم تو دل اتفاق. شب قبلش با بابا خداحافظی کردهام و میدانم موقع پرواز نمیبینمش. احسان را هم همان شب قبل برای آخرین بار دیدهام و موتور را سپردهام بهش. سفارش کردم لااقل هفتهای یکبار استارت بزند. میدانم که نمیزند.

پیش از ظهر میرسم دفتر و چای میخوریم و شوخی میکنیم. مدیونید اگر فکر کنید کارگردان کوچکترین نقشهای توی سرش دارد. من را دارد میبرد برای اینکه همانجا فیالبداهه ایده و طرح بدهم. کار سختی است. هیچ شناختی از کاری که قرار است بکنیم و جایی که قرار است برویم ندارم. حتی تا نزدیکای سوریه هم پایم نرسیده چه رسد به اینکه بدانم حلب کجاست، شهرک صنعتی شیخ نجار کجاست، لاذقیه چطوری است و صلنفه چه خبر است.

قرار است کمی قبل از غروب بپریم و شب در دمشق فرود بیاییم؛ در فرودگاهی که میگویند سردار سلیمانی از سقوط نجاتش داده و چیزی نمانده بوده تا دست تروریستها بیفتد. کدام تروریستها؟ این را نمیدانم. تا آن موقع اسم داعش زیاد به گوشم خورده، اما بعدتر میفهمم در گستره خاک سوریه که نصف ایران هم نیست، بیش از شصت گروه شبهنظامی در حال جنگاند: یا با خودشان، یا با ارتش سوریه، یا با ترکیه. اسلحه عین نقل و نبات ریخته و آن سوی دنیا، وقتی صاحب فلان کارخانه مهماتسازی یا اسلحهسازی دارد برای طفلکش قصه شب میگوید، چند نفر در خاورمیانه یتیم میشوند.  راستی راستی داریم میرویم وسط ماجرا. بچههای دفتر که آشناهای قدیمیاند سر به سرمان میگذارند. شوخی با مرگ همیشه بامزه از آب درمیآید. ما عازمِ سفری هستیم که اگرچه برای خیلی از مستندسازها و رزمندهها معمول است،

اما در نظر عموم معمول نیست. به هر روی وصیتنامهام را نوشتهام و وصی را معلوم کردهام. جزء به جزء درباره چیزهای مختلف نوشتهام: خانه، کتابهایم، تشییع و تدفینم، نماز میتم، نماز و روزه قضا و بدهیهایم.

شوخی یا جدی، هر لحظه ممکن است لحظه مرگ آدم باشد؛ با گلوله و ترکش، یا با یک پراید پیزوری یا چیزهایی خیلی نزدیکتر!

بالاخره یک پراید پیزوری و یک سمند پیدا میکنیم. بیشتر وسایل را میچپانیم عقب سمند و کمترش را میگذاریم روی صندلی عقب پراید. هر دو راننده غرولند میکنند. سه نفری توی دو ماشین تقسیم میشویم و راه میافتیم.

سوریه از تب و تاب سالهای نخست جنگ رها شده بود. خبر درگیریها و بمبها و انتحاریها کمتر شده بود. اما همچنان نامش با جنگ عجین بود. بابا و بقیه که نگران شده بودند، از همان خبرها میترسیدند. ولی من هیچ باکیام نبود. پشت سرم، چیزی نبود که دلبستهاش باشم و پیش رویم، اگر مرگ را کنار بگذاریم، تجربه بود. مرگ؟ محتمل بود. دور نبود. مرگ هیچ وقت دور نیست. اما وقتی پای گلوله وسط میآید، آدم صدای قدمهایش را بلندتر میشنود.

میرسیم به فرودگاه امام. من همیشه نوشته و گفتهام که قطار داستانیترین وسیله نقلیه است. اما اگر قرار باشد داستانیترین ترمینال چند سال اخیر ایران را انتخاب کنیم، شاید فرودگاه امام از همه سر باشد. چه رفتنهای بیبازگشت... چه از هم گسستنها.

عوارض خروج و باقی ماجرا که گفتن ندارد. اصل قصه سر چیدمان بار است. حسابی داستان داریم. همسفرم اصرار اصرار که نور را نباید بفرستیم توی بار چون میشکند و مسئولان انکار انکار که نه آقا، شدنی نیست، خیلی بزرگ است و خلاف قوانین هواپیما؛ هواپیمایی که غیر از ما چند مسافر سوری و چند مسافر ردهبالای ایرانی داشت که نمیشناختیمشان.

تا او دارد مُخ مسئولان پرواز را میخورد، من چشمچشم میکنم ببینم بین همسفرانمان چه خبر است. یک گروه 40-30 نفره افغانستانی را دیدم که چشم و گونههایشان داد میزد هزارهاند. پُرسان پُرسان میفهمم خانواده رزمندهها و شهدای فاطمیوناند؛ آوارههایی که انگار سرنوشتشان آوارگی بود: از افغانستان به ایران، از ایران به سوریه، از سوریه به کجا؟ طفلیها هم زخم زمانه بر گرده داشتند هم زخم زبان.

سوریها را هم دیدم. دختری موطلایی که چمدانش سنگین بود و من از روی جوانمردی (باور بفرمایید فقط جوانمردی) کمکش کردم چمدانش را بگذارد روی نوار نقاله تحویل بار. بعد هم جوانمردانه فاصله گرفتم. دختر چنان آرام دو کلمه با من حرف زد که نفهمیدم فارسی بلد است یا همانجور عربی تشکر کرده. پاپی نشدم.

تا وقت پرواز فرصت زیادی داشتیم. تکلیف بارهای حساس را که شامل دوربین و نور دِدُو میشد بالاخره با پارتیبازی حل کردیم. موبایلها را شارژ کردیم. کمی در نمازخانه چُرت زدیم. رفتیم ناهار خوردیم و چون من هیچ از منوی خارجکی رستوران سر در نمیآوردم، سفارشدادن را سپردم به همسفرم.

بهگمانم بیش از یک سال بود که همدیگر را ندیده بودیم. در آن مدت، من جدا شده بودم، کلی چیز از کف داده بودم، ماجرایی تازه شروع کرده بودم و شکست خورده بودم، او هم داستانهای خودش را داشت. گپی زدیم و استخوان سبک کردیم. بعدتر پشیمان شدم چرا گپ زدیم، چرا حرف زدم. خاصیت پختگی بود یا سن؟ هرقدر بیشتر حرف میزدم بیشتر پشیمان میشدم.

از یک جا به بعد شروع کردم به چشم گرداندن دور سالن غذاخوری رستوران. زنها با گونههای عملکرده و مژه مصنوعی و لبهای تزریقی کدام گوری میرفتند که بهشان بگویند خوشگل؟ چندشم شد. حالم به هم ریخت از آن همه ادا. ادای منوی رستوران، ادای قیافه اغراقشده و قلابی زنها، ادای مردهای بیاراده و از خودم که اصلاً چه کار به کار مردم داری؟

تنهایی آن یکی همسفرمان را بهانه کردم و برگشتم نمازخانه. فرستادمش برود غذایش را بخورد و جایش را با من عوض کند. کنار وسایل دراز کشیدم و فکر کردم آنجا که میگویند جنگ است، آنجا که چند هزار کیلومتر دورتر از اینجاست، آنجا که مردمش به زبان دیگری حرف میزنند، چه چیز جدیدی برایم خواهد داشت؟

آخرین اتصال ما و وطن، خدمه هواپیما بودند. ما نه از مسیر معمول سالهای قبل از جنگ، که از خاک عراق وارد سوریه شدیم. جایی در شمالیترین نقطه عراق که در تصرف داعش بود و جایی در جنوب سوریه که در تصرف النصره بود. هواپیما فرو رفت تو دل سیاهی آسمان شب.

همانجاها بود که خلبان تمام چراغهای هواپیما را خاموشاند و خدمه تند تند پرده پنجرهها را پایین کشیدند. نور ناچیزی داخل کابین میتابید. از بیرون، ما یک شیء بیهویت بودیم؛ هضمشده در تاریکنای آسمان ملتهب. کار کشیدن پردهها که تمام شد سه تا از خدمه ترگل ورگل کنار ما نشستند. یکیشان حسابی هول کرده بود و یکی دیگر هم سعی میکرد به خودش مسلط باشد.

آن که ترسیده بود، ریزهمیزه و شیطان بهنظر میرسید و میگفت اولین بار است که همچین سفری میرود و «اگر، اگر، اگر...» و ترسش بیراه نبود. هر اگری ممکن بود. آن یکی میهماندار که پختهتر از بقیه بود شانههای دختر را میمالید و هر سه در عین حال سعی میکردند خیلی زنانه و طناز بهنظر بیایند؛ گو اینکه حتی موقع خطر هم باید پروتکل میهمانداری را رعایت میکردند. فکر کن رفقای ما که آنقدر دستمان انداختند، همکاران و خانواده آن طفلک قبل از سفر چه هول و ولایی به دلش انداخته بودند.

ما تو دل سیاهی بودیم؛ بیخبر، انگار که توی عالم نیستیم. زیر پای ما چه خبر بود؟ شاید موشکی یا ضدهوایی درست و حسابیای را میگذراندیم؛ بیآنکه بدانیم. مخفی در تیرگی شب پیش میرفتیم و تا خلبان چراغهای فرودگاه دمشق را نمیدید، این وضع تمامی نداشت.

هواپیمای ما بالاخره روی زمین دمشق نشست. آنقدر وسیله اینور و آنور هواپیما جاساز کرده بودیم که جمعوجور کردنشان معطلمان کرد. آخرین وسایلی را که میتوانستم دست بگیرم برداشتم. همانجا بود که فهمیدم دِدو چمدانی است کمرشکن! داشتم از راهروی باریک هواپیما پیش میرفتم که دختر مو طلایی دوباره جلوی رویم سبز شد. نگاهم کرد و اشاره کرد به کمد چمدانها. کاملاً از روی جوانمردی وسایل خودم را گذاشتم زمین و چمدانش را پایین آوردم. دیدم حلقه ندارد. جوانمردانه عقب ایستادم تا پیش بیفتد و برود پی زندگیاش.

مثل سه نجاتیافته از کشتیای شکسته، مثل بیکسوکارها، وسایل را پیاده کردیم و رفتیم گوشه سالن ایستادیم. بغل دستم یک باجه کوچک بود که بالایش به عربی نوشته بود صراف. پشتمان به شیشهای بود که رد یک گلوله سوراخش کرده بود. شیشه پدرمادرداری بود: ضخیم و مقاوم. اما گلوله یک شکاف به اندازه یک کف دست درست کرده بود و دور و برش هم ترک داشت.

توی فرودگاه تنها چیزی که ما را از سوریه جدا کرده بود همان شیشه بود. زیر سقف سالن ورود مسافران، آنقدر ایرانی و هزاره ریخته بود که انگار نه انگار در یک کشور دیگریم. یکی از بچههای جوان و پایینرسته سپاه قدس کاغذی دست گرفته بود و بلند بلند اسم میخواند: خانواده شهید…. خانواده شهید…. و پدر و مادرها و زن و بچههای فاطمیون را به سمت خودش میخواند تا نظم بگیرند. پسرک با جربزه بهنظر میرسید.

جز مأموران ثبت ورود هیچ سوری دیگری آنورها نمیپلکید. آن دختر را هم دیدم. دور نوار نقاله ایستاده بود به انتظار بقیه بارش. حلقه دستش بود. چمدان را که برداشت و از گیت که گذشت، یک مرد عرب به استقبالش آمد. لابد همسرش بود. قصه جوانمردی آرسوار ما همینجا تمام شد.

از نسخی سیگار، اینپا و آنپا میکردم. اما پشت شیشه، چند افسر ایستاده بودند و کلاشنیکفها را روی دوش حمایل کرده بودند. همان یک شیشه ضخیم مجروح فاصلهمان بود.

منتظر بودیم. منتظر اینکه کسی بیاید دنبالمان. نه موبایلمان کار میکرد، نه اینترنت داشتیم. فقط منتظر بودیم چون همسفرم که مدیر خودخوانده سفر بود میگفت میآیند دنبالمان. هی اینپا و آنپا شدیم و منتظر ماندیم و خبری نشد. دیگر کفرم بالا آمد. از صراف با عربی و فارسی و انگلیسی مخلوط نشانی اتاق سیگار را پرسیدم. لابد همانجا فهمید چه ناشیام. یک نخ سیگار ازم گرفت و همان کنج را نشان داد که «بکش بابا این قرتیبازیها چیه؟» و خودش بیخیالانه توی دکه بیمشتریاش سیگار آتش کرد.

اولین نخ سیگار را کنج فرودگاه دمشق آتش کردم. اولین کام را فرو دادم. اولین دود را از سوراخ گلوله، رو به افسرهای پشت شیشه بیرون دادم و گوشم به صداهای ایرانی بود که انگار داشتند کاروان جمع میکردند ببرند مشهد، انگار دم در مسجد محلهشان بود؛ همانقدر آشنا. آدم است دیگر، موجودی در ادامه گذشته خویش:

هر جا برود نشانههایی از هویتش را هم میبرد. چه بسا آدم ایرانی بیشتر چنین کند: در تورنتو باشد یا پاریس یا دالاس یا استکهلم، سفره هفتسینش را میچیند و نان سنگکش را میخرد و هی میکوشد خودش را بسط بدهد.

کمی که از سفرمان میگذرد، این را بیشتر حس میکنم.

ادامه دارد...

1- سردار شهید حمیدرضا انصاری بزرگ و معلم من بود. بسیاری چیزها را مدیون او هستم. او که در آخرین دیدارمان گفت: «ما همه امیدواریم مسائل خاورمیانه بدون جنگ تمام بشود.» او در بهمنماه ۱۳۹۴ در جنوب سوریه و در درگیری با تروریستهای النصره به شهادت رسید. پیکرش در اراک و در کنار مزار برادر شهیدش محمدجعفر انصاری به خاک سپرده شد.‌‌

 

در اسفندماه ۱۳۹۶ یک گروه مستندساز سهنفره با هدف ساخت مستندی غیرنظامی به سوریه سفر کرد. حسامالدین مطهری -نویسنده- یکی از آن سه نفر بود. از این نویسنده 32ساله تاکنون رمانهای «کلت۴۵»، «تذکره اندوهگینان» و مجموعه داستانهای «درخت به» و «پسران سالخورده» منتشر شده است. او پیش از سفر به سوریه، سابقه مستندسازی در منطقه محروم قلعهگنج، نامگذاری مستند و همکاری در نگارش فیلمنامه مستند «مادرکشی» و ساخت ویدئوهای کوتاه خبری-تحلیلی حوزه فرهنگ و هنر را در تلویزیونهای اینترنتی تجربه کرده است.   آنچه از این هفته در ایران جمعه خواهید خواند، گزارش-جستار سفر این نویسنده به سوریه جنگزده است؛ جایی که احتمال فرود خمپاره، گمکردن راه، ربودهشدن و به اشتباه به دامن گروههای مختلف تروریست یا آنطور که خودش در این مجموعه آنها را به نقل از مردم سوریه میخواند «مسلحین» رفتن، کاملاً عادی است.‌‌/ایران جمعه 

 

 

 

 

 

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.