اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

  • سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۸
اخبار آنلاین روزنامه ایران (ایران آنلاین) وابسته به موسسه فرهنگی و مطبوعاتی ایران

کلمات کلیدی

استکهلم امریکا

استکهلم امریکا
مهدی سجاده‌چی

ترور سپهبد شهید قاسم سلیمانی و واکنش گسترده ایرانیان به شهادت او، باعث تحلیل‌هایی عجیب از سوی ایرانیان مخالف نظام برای توجیه واکنش حسی مردم شد.

سیدحسن هنوز داشت معرکه اوباشان و ناکسان را تماشا میکرد که سیده خانوم- همسایه قدیمی و نابینای محله- با دختربچهاش که دستش را گرفته بود، آمدند از دل گذر رد بشوند که عسگر مزه ریخت و دلقکبازی درآورد  و مادر و دختر خوردند زمین و نوچهها جفتشان دست گرفتند و خندیدند. عسگر دید هر کاری میکند به رگ غیرت کسی برنمیخورد. باز دور قدارهاش چرخید. قدارهای که هنوز تو دل زمین فرو رفته بود و زهله آدم میترکید از دیدنش. عسگر همچنان رجز میخواند بلکه یکی برود برساند در گوش بزرگون محله و تهدید میکرد که از فردا عین بچه آدم خراجتونو بفرستید کاروانسرای مالفروشها واسه خودم که سید اینجا دیگر صبرش تمام شد. اولش غضب کرد سمت دوتا حریف چغر و توپید بهشان که:

- «یالله بساط تونو جمع کنید از اینجا برید. اینجا باج به شغال و کفتار نمیدن. یالله بساط چادرچاقچورتونو جمع کنید برید.»

حالا دیگر سید آمده بود وسط معرکه و عسگر نفس به نفس و پلک به پلکش ایستاده بود. حیدر هم عقب عسگر بود. انگار که جفتیجفتی سیدحسن را در منگنه گذاشته باشند. چنین بود که عسگر گاریچی همت کرد و قدارهاش را از دل زمین کند و عینهو گرگ بیزار خیز برداشت سمت سیدحسن که خونش را بریزد کف گذر و سیدحسن هنوز خونسرد ایستاده بود در دل معرکه. درست در لحظه هجوم جنونبار عسگر، حیدرگاوکش هم از پشت سر دورخیز کرد که خنجرش را فرو کند در کتف سید و جیغ و فریاد زنان بلند شد. استغاثه به درگاه پروردگار که : خدایا به این سید دستبالا کمک کن. همین که حیدر و عسگر، خشم و خیز برداشتند سمت سید که یکی از جلو قداره در سینهاش فرو کند و دیگری از پشت، سید آنقدر سبکبال بود که یک لحظه نشست رو پنجه پاش و جلدی خودش را از وسط آن دو کشید بیرون و لوطیان هرزه باجبگیر- عین دو گاومیش خشمگین- به هم خوردند و به پلکزدنی، قداره عسگر در سینه حیدر فرو رفت و قداره حیدر در سینه عسگر.

سیدحسن اما هنوز عرق اش هم درنیامده بود. فقط یک فن و بدل زده بود و خلاص. فنی که بدون دلگُندگی امکان اجراش نیست، وگرنه هرکی جای او بود الان خونین و مالین رفته بود سینه قبرستون. سید دستبالا اما یک نگاه کرد به آن دو لاشه گاومیشِ افتاده بر زمینِ گذر حاجی سقط فروش و تندی توپید به نوچهها و چاروادارهای عسگر که «بیایین این دو تا تن لَش را گم و گور کنین ببرین قبرسون. یالله.»

قاطرچیها دوتا قاطر آوردند و لاشهها را گذاشتند روی آنها. حیدر همانجا تمام کرد و به لعنت خدا رفت. عسگر هم چندماهی فلج شد و توی رختخواب افتاد. سیدحسن هر چه منتظر نقره شد که بیاید و چارقد امانتیاش را که آن روز صبح بر شانه پهلوون انداخته بود پس بگیرد نقره رویش نشد که نشد با  آسیدحسن رخ به رخ شود. خجالت میکشید از آن همه بی شرمی که آن روز راه انداخته و سید را سکه یک پول کرده بود. نقره اما به همسادهها گفته بود «کاشکی دستم میشکست اما دلشو نمیشکستم. کاش یه جور دیگه بهش میگفتم. هرچی دودوتا چهارتا کردم عقلم نرسید. گفتم یه جوری بگم که خونش به جوش بیاد و مزد عسگر و حیدر رو کف دستشون بذاره. ما غیر از اون که کسی رو نداریم. خدا کنه که منو ببخشه آقا رزاز. یعنی ممکنه نبخشه؟ نه بابا مطمئنم میبخشه.»

بالاخره نقره و دمپرهای سیدحسن باهم رو در رو شدند. آنهم در روزی بود که نوچههای سیدحسن به فرمایش او برنج و گوشت و  شکرپنیر و نخودچیکشمش دم منزل پهلوون افلیج بردند نقره خانم پیغوم پسغوم فرستاد که به آسیدحسن رزاز بگید حلالم کنه. آن لحظه از قضا نقره و سیدهخانم کور، وقتی به سمت گذر غلومعلی نگاه نگاه کردند سیدحسن را دیدند که داشت تند و تیز به سمت عودلاجان میرفت. نقرهخانم گفت کجا را نگاه میکنی خاتون؟ سیدهخانم گفت: اونجاها یه سایه بلند و بالایی است که بوی گلمحمدی میده. این کیه که بوی گلمحمدی میده؟

اگر تا چند روز پیش کسی اصطلاح سندروم استکهلم را نشنیده بود، به احتمال بسیار زیاد در این چند روزه پس از ترور سپهبد شهید قاسم سلیمانی این اصطلاح را بارها و بارها در شبکههای اجتماعی دیده و درباره آن خوانده است. موضوع این نوشته درباره سندروم استکهلم نیست و اگر به آن اشاره میشود به خاطر ارزیابی و تحلیلی است که بر مبنای این اختلال رفتاری در این چند روز مورد استفاده قرار گرفته است.

زنجیره وقایع اینگونه بود که؛ فرمانده سپاه قدس، سپهبد، در خاک عراق به وسیله پهپادهای امریکایی و به دستور مستقیم رئیسجمهوری ایالات متحده ترور شد. میزان عواطف و واکنش خشمگینانه مردم ایران بسیار بسیار بالاتر از آن چیزی بود که برخی توقع آن را داشتند. شکاف میان توقعات و مطالبات فرنگ نشینان با واقعیت میدانی این رخداد، درک این موضوع را برای اذهانشان غیرممکن کرد و حالا برای پرکردن این خلأ در ذهن آنها باید افرادی دست به دامان تحلیلهایی میشدند تا به یاری آنها در این ماجرای بخصوص، عقلانیت را از مسیر شناخت پدیدههای اطراف، از دست رفته نیابند. چرا که این نوع گسلهای عقلی در معرفت عالم خارج، بویژه در موضوعات سیاسی، میتواند در گروههای هوادار، خانمانبرانداز باشد.

روانشناسان و تحلیلگران سیاسی در میان تنظیمکنندههای ذهنهای مغشوش که در این اغتشاشات ذهنی کاربرد دارند، به سراغ سندروم استکهلم رفتند؛ آنها باید بهسرعت تحلیلی آسان ارائه میکردند و چه تحلیلی سادهتر و خوش صورتتر از سندروم استکهلم. استکهلمی که در اروپاست و پایتخت سوئد است و سوئد از کشورهای اسکاندیناوی است.

در ماجرای استکهلم، گروهی قانونشکن برای درخواستهای غیرقانونی و ضداجتماعی خود، گروهی از مردم را گروگان گرفتند و پس از چند روز و در زمانی که پلیس بهعنوان خدمتگزار میثاق اجتماعی نظم و امنیت، غائله را پایان داد، همان مردمی که نظم و امنیت آنها با اقدام تبهکارانه گروگانگیران به خطر افتاده بود، به جای ابراز رضایت و تشکر از پلیس، از گروگانگیران خود حمایت کردند. بههمین سادگی.

حالا اجزای دو واقعه را کنار هم میگذاریم تا دریابیم چگونه تحلیل سندروم استکهلم قابل استفاده شده است.

آنها سپهبد شهید قاسم سلیمانی را در موقعیت اول گذاشته اند، گروگانهای بانک سوئدی هم با مردم ایران یکی انگاشته شده اند و در پاره سوم نیروی نظامی ایالات متحده، نقش پلیس سوئد را بازی می کند. حقیقتاً نمیدانم از این همه حماقت عصبانی باشم یا برآن بخندم؟

براساس کدام پیمان بینالمللی یا معیار داخلی در ایران و براساس کدام بخش از عقلانیت، نظامیان امریکایی اجازه دارند امنیت مردم ایران را حفظ کنند؟ چه کسی به آنها این اعتبار را داده است؟ اگر این تطبیق مزخرف توسط آدمهای جاهل و مغرض انجام میگرفت میشد با کمی غصه از کنار آن گذشت؛ اما وقتی این تحلیل از دهان سرگل روانشناسان سلبریتی شبکههای مجازی شنیده میشود، قضیه خیلی آدم را آزار میدهد. آزاردهنده اما قابل درک.

شما چنانچه دانشمند هم باشید، اگر به جای دانشجو، گروه هواداران را به گرد خویش جمع کنید، دیگر نمیتوانید از همه دانش و علم خود به دقت استفاده کنید؛ چرا که دیگر خود علم و نتایج آن اولویت ندارد و اولویت با قانعکردن باشگاه هواداران خواهد بود. با این اولویت شما از علم بهصورت شبه علم و با جنبه غیراستدلالی و گمراهکننده آن، استفاده خواهید کرد. عیبی هم ندارد، چرا که با اینکار، شما اعتبار علمی خود را از دست میدهید، اما اعتبار خود را نزد هواداران خود حفظ میکنید. هوادارانی که مبهوت و گیج، منتظر بودند تا شما به ایشان امنیت خاطر بدهید و در ازای آن همچنان قهرمان آنها باقی بمانید؛ تا ماجرایی دیگر و مغالطهای دیگر.‌/ایران جمعه 

 

 

 

کپی
نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

آخرین اخبار
پربازدیدها